ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است.
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه » آرشیو برچسب: رمان

اطلاعیه سایت

بایگانی برچسب ها: رمان

رمان میگل

رمان میگل


رمان میگل

رمان میگل

رمان میگل یک رمان بسیار زیباست که داستان دختری به نام میگل را روایت میکند، این دختر پس از مرگ پدر و مادرش سرپرستی آنرا خواهرش به عهده میگرد. خواهر میگل هم که وضعیت اجتماعی مناسبی ندارد به یکی از دوست پسر های سابقش فروخته میشود و اینگونه میگل و شهروز بایکدیگر همخونه میشوند… . شما میتوانید جلد اول و دوم رمان میگل را از وبسایت سرچ دانلود با لینک مستقیم و فرمت pdf برای گوشی های اندروید، آیفون و ویندوز دریافت کنید.

خلاصه جلد دوم رمان میگل

میگل و شهروز بچه دار میشوند اما در دوران بارداری میگل اتفاقاتی می افتد که…

 

بخش هایی از رمان میگل جلد اول

وقتی در تاکسی و باز کرد و ازش پیاده شد صدای جیغ جیغ دو تا دختر که ظاهرا پشت شمشاد ها داشتن دعوا می کردن توجهش رو جلب کرد. نگاهی به نگهبانی انداخت و از اینکه مش قاسم با این سر و صدا بیرون نیامده تعجب کرد سریع به سمت چمدونش که راننده اون و بیرون :گذاشته بود رفت. پول ماشین و حساب کرد و به راننده که تلش می کرد بفهمه چه خبر گفت که
!می تونه بره-
چمدون و برداشت و به سمت نگهبانی رفت. وقتی رسید تو پیاده رو دیگه می تونست اون دو تا رو ببینه که یکی شون به زور قصد داشت اون یکی و با خودش ببره. به در نگهبانی زد. اما !کسی نبود.. در هم قفل بود. چمدون رو گذاشت کنار در و به سمت اون دو تا رفت
دختری رو که تلش می کرد اون یکی و با خودش ببره پرت کرد اونور..هر دو شوک زده بهش !نگاه کردن
:اما دختر کوچکتر که حسابی ترسیده بود پرید تو بغلش و گفت
!آقا تو رو خدا. تو رو خدا. نذارید من و ببره! آقا تو رو خدا-
:شهروز در حالی که نا خواسته دختر و تو بازو هاش گرفته بود رو به دختر بزرگتر گفت
چی کارش داری؟ برای چی جلو در خونه من اومدی؟-
:ترگل که از دیدن شهروز جا خورده بود شالش و رو سرش کشید و گفت

برگشتی؟-
:با اخم همیشگیش و صدای سرد و بی روحش گفت
ازت پرسیدم چیکار داریش؟ چرا جلو در خونه من جیغ و داد راه انداختید؟-
:در حالی که دست دختری که تو بغلش بود و گرفت رو به ترگل گفت
!پاشید بریم تو خونه! اینجا درست نیست-
دختر کوچکتر کمی ترسید. اما یه حس درونی بهش می گفت پیش این مرد غریبه امنیتت بیشتر !هست تا پیش خواهرت
!وقتی به نگهبانی رسیدن مش قاسم اومده بود… اومد بیرون و با شهروز سلم و احوالپرسی کرد
!مش قاسم چمدون من و بیار-
چشم آقا-
شهروز دست دختر و رها کرده بود اما اون هم قدم باهاش راه می رفت. انگار می ترسید ازش .عقب بیفته و خواهرش ببرتش
:با آسانسور شیشه ای بال رفتن تا آخرین طبقه..مش قاسم چمدون و گذاشت پشت در و گفت
امری نیست آقا؟-
!نه مش قاسم دستت درد نکنه-
!کارت و گذاشت تو در و در با صدای بوق و سبز شدن چراغ روی دستگیره باز شد
:ایستاد کنار در رو به اون دو تا گفت
!برید تو-

ترگل که انگار صد ساله داره اونجا زندگی می کنه رفت تو. شالش و پرت کرد رو یکی از مبل :ها و در حالی که دکمه مانتوش و باز می کرد گفت
!فکر نمی کردم دیگه تو این قصر پا بذارم-
.شهروز دست اون یکی دختر و گرفت و کشید تو خونه و در و بست
:رفت سمت یخچال و در حالی که مخاطبش ترگل بود گفت
بار آخر ته، خیالت راحت! این خواهر ته؟-
:ترگل نشست رو یکی از صندلی های بار کنار اپن و گفت
!خوب یادته! آره می گل-
شهروز دو تا لیوان گذاشت رو اپن و به می گل که هنوز دم در ایستاده بود و با وحشت نگاه :شون می کرد رو کرد و گفت
!بشین-
!و به کاناپه بزرگ صدری رنگ مخملی نزدیک به می گل اشاره کرد
کمی تو صداش بود که می گل بدون هیچ اعتراضی نشست و خیره شد به اونها !چنان تحک
شهروز کنترل سینما خانواده رو برداشت و پلی کرد. آهنگ ملیم فرانسوی شروع کرد به !خوندن
!مقداری اب البالو ریخت تو لیوان ها
:ترگل
ریا رازی خسیسی؟- تو هنوزم تو خوردن اون دست رنج زکک
چی کارش داری این و؟-

با چشم به می گل اشاره کرد
مگه اون بار بهت نگفتم تا خودش نخواسته حق نداری دنبال خودت راش بندازی؟-
کل همیشه این جوری بود.همیشه سوال می پرسید! چیزی و جواب نمی داد. مخصوصا با دخترهایی که پیشش می اومدن. این طوری رفتار می کرد. در واقع با اون همه دختری که دور و برش بود اگر می خواست به سوال هاشون جواب بده زندگیش و باید لو می داد. اینقدر کلس !و شخصیت و پول هم داشت که با همین اخلق گندش باز همه خواهانش باشن
:ترگل کلفه دست هاش و تکون داد و با تحکم گفت
من نمی تونم خرجش و بدم. خودش باید بره در بیاره. به من چه؟ من خودم ذلیل این پسر اون- پسر کنم که خــــــــــــــانوم. خانومی کنه درس بخونه دکتر و مهندس و کوفت و زهرمار بشه؟ به من چه؟
این همه پول در میاری مگه این چقدر خرج داره؟-
!کدوم همه پول؟ همش خرج میشه-
کمتر عیاشی کن. خرج نمیشه. بعدم. این همه جا باید در خونه من دعوا کنید؟-
!خودمم نفهمیدم کجاییم. در رفت دویدم دنبالش. تو رو دیدم تازه فهمیدم اینجایـم-
.ترگل. این دختر دلش نمی خواد این کارو بکنه. بذار درس بخونه-
:یهو بلند شد و داد زد
من ندارم پول مدرسه و کتاب و دفتر و کوفت و زهرمار بدم! نصف اجاره خونه ای که توشه- !رو باید جور کنه بده. من حالیم نیست. نمی تونه. هری
جمله اش که تموم شد صورتش سوخت. شهروز چنان کوبید تو صورتش که تا چند ثانیه نفهمید !چه اتفاقی افتاده. بعد با صدای داد شهروز به خودش اومد

دفعه دیگه تو خونه من صدات و بندازی سرت من می دونم و تو. عوضی آشغال! خودت که- شرافت نداری. نمی تونی یه کم غیرت و جمع و جور کنی بذاری خواهرت با شرافت زندگی کنه؟
ترگل به سمت مانتو ش که کنار می گل افتاده بود رفت. برش داشت و روی تاپ دکلته ای که :تنش بود تنش کرد. دست می گل و گرفت و گفت
!بریم-
کدوم قبرستون می خوای ببریش؟-
!واسه این خوب پول میدن-
!بغض می گل سر باز کرد. احساس کرد شکست
منم پول می دم. چقدر می فروشیش؟-
!برق از چشم های ترگل رد شد
!می دونستم خوش سلیقه ای-
گفتم چند می فروشیش؟-
:ترگل در حالی که دکمه هاش و باز می کرد اومد و دوباره روی صندلی بار نشست و گفت
!تو رامش کن هر چقدر باهاش حال کردی همون قدر بده-
!نه!من این طوری نمی خوامش.من همیشگی می خوامش-
:خنده ی مستانه ای کرد و گفت
اگر پا نداد چی؟-
هنوز یاد نگرفتی از من سوال نپرسی؟-

.ترگل لبهاش و رو هم فشرد و صاف نشست. احساس کرد جلو خواهرش خیلی ضایع شد
:اب دهنش و قورت داد و گفت
بعد که ازش خسته شدی؟-
:این بار نگاه غضبناک شهروز باعث شد سریع بگه
خب.خب.یه – ۲۰۶ !
این طوری اجاره خونت در میاد؟-
!حالـا-
!باشه!اما شرط داره-
:از اون جایی که دلش نمی خواست سوالی رو جواب بده سریع ادامه داد
شناسنامه, کارت ملی, هر چی مدارک داره, به علوه یه وکالت نامه محضری بهم میدی. هیچ- !وقتم دیگه سراغی ازش نمی گیری
:ترگل که جا خورده بود گفت
برای چی؟-
همین که گفتم. یا میری و پشت سرتم نگاه نمی کنی. یا میدمت دست پلیس! خبر دارم تازگی ها- !چیکار می کنی
پس یه – اتو مات سفارشی ماتیکی۲۰۶ !
.هر چی دوست داری انتخاب کن من چکش و میدم-
!معلومه چشمت و خیلی گرفته-

نگاه خیره و بی روح شهروز وادارش کرد از جاش بلند بشه. در حالی که دکمه هاش و می بست گفت
!باشه! قبوله-
فردا مدارکش و بیار بده مش قاسم! فردا هم وقت محضر می گیرم.آدرس ش و میدم مش قاسم- م !بهت بده! اگر نیومدی همه چیز تموم
!یعنی معامله فسمخه-
:این و با ناز گفت و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی می گشت گفت
!خب شماره ات و بده باهات هماهنگ باشم-
!شمارم همونه-
!کسی جواب نمیده-
.چون تو لیست سیاهی-
:باز نگاهش پر استرس و دلخور شد. پیش خودش گفت
!چقدر خودخواه و سردی.بی احساس –
شهروز در و باز کرد و در حالی که یه دستش و تکیه داده بود به در با دست دیگه به بیرون از :خونه اشاره کرد و گفت
یادت باشه. میری پشت سرتم نگاه نمی کنی, نه تو کوچه حق دارید هم و ببینید نه تو خونه. نه- !هیچ جای دیگه. بفهمم من می دونم و جفت تون
هنوز ترگل پای دیگه اش و از در بیرون نذاشته بود که می گل بلند شد و اومد سمتش. با اینکه .به شهروز پناه آورده بود اما احساس کرد تو خطره
!ترگل-

:ترگل به سمتش برگشت. پوزخندی زد و گفت
!سپردمت دست آقا گربمه! خوش باشی-
!اومد دنبالش بدومه که شهروز در و بست
ل- !پیش من جات امن تره خوشگم
مثل موشی که اسیر دست گربه شده باشه با مظلومیت تمام تو چشمهاش نگاه کرد. بغض داشت. فروخته بودتش. دلش می خواست گریه کنه. اما گریه۲۰۶همین الن خواهرش به یه نکرد.محکم ایستاد. نباید سر خم می کرد. نمی خواست پیش مالکش ضعیف جلوه کنه. می خواست به این راه کشیده نشه اما افتاده بود وسط معرکه! با یه پسر. پسر نه! مرد. یه مرد سی !ساله! اب دهنش و قورت داد. دندون هاش و رو هم فشار داد
!شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه
شیشه اب و از تو یخچال در اورد و سر کشید. می خواست آروم بشه. از این معامله هم راضی بود هم ناراحت! هیچ وقت فکر نمی کرد یه روزی ادم بخره. اما این بار ضرر نکرده بود. یعنی هیچ باری ضرر نکرده بود. از خریدش راضی بود. از این کلمه بدش اومد. مگه من کیم که ادم خرید و فروش کنم؟
رفت سمت می گل. دستش و دراز کرد تا دستش و بگیره. اما اون دستش و کشید. با اینکه رفتارش و با ترگل دیده بود و می دونست ممکنه اون هم کتک بخوره. اما پای همه چیش و :ایستاده بود. فکر کرد
!باید پاک بمونم-
:شهروز به سمت راه رویی راه افتاد و همون طور که می رفت گفت
!اینجا اتاق تو هستش-
:بعد برگشت پشتش و نگاه کرد. وقتی دید می گل حرکت نکرده گفت

من کاریت ندارم! اگر می خواستم کاری بکنم این معامله رو نمی کردم که الن خودم با خودم- !درگیر بشم. من از منجلب نجاتت دادم. و گرنه اون عوضی بالخره می کشوندتت تو بازی
:با دست به جایی که می گل نمی دید اشاره کرد
اینجا اتاق ته! تو پیش من زندگی می کنی. اما به کار من کار نداری! منم سعی می کنم به کار- تو کار نداشته باشم. ترگل یه زمانی به من گفته بود دختر درسخون و باهوشی هستی. و گفته بود !می خواد بیارتت پیش من تا
دستش و گذاشت جلو دهنش و چند بار بال پایین کرد. این کار رو هر وقت عصبی می شد انجام :می داد. جمله اش و تموم نکرد ولی ادامه داد
دلم می خواد درس بخونی! چون می دونم هم دوست داری هم استعداد داری! قول میدم اینجا در- !امنیت کامل باشی
:بعد دستش و برد بال و کف دستش و به سمت می گل گرفت و گفت
!قول-
.حرف هاش می گل و آروم کرد! یه صداقتی ل به لی کلماتش موج میزد
می گل به سمتش رفت. با احتیاط دول شد و دری رو که باز شهروز دستش و به سمتش دراز .کرده بود و در واقع داشت نشون می گل می داد نگاه کرد
!بیا-
!در اتاق و باز کرد
اینجا مال تو! همه چی توش هست. اما اگر وسایلت و از خونتون می خوای بگو فردا که برای- !ترگل یادداشت میذارم بنویسم وسایلت رو هم بیاره محضر
:می گل اب دهنش و قورت داد و با ترسی که هنوز تو وجودش بود گفت

!کتاب هام و می خوام. با لباس هام-
!خیلی خوب-
کارتی و از کنار در برداشت و گرفت سمت می گل
این کلید اتاق ته. می دونم دوست داری قفلش کنی! ولی در هر صورت مطمئن باش کسی بی- !اجازه وارد نمی شه
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت هال. هنوز لباس هاش تنش بود. قهوه جوش و آماده کرد و روشن کرد. تا قهوه آماده بشه رفت تو اتاقش و شلوار راحتی پوشید و بدون بلوز اومد بیرون. !حتی اگر می گل هم می اومد بیرون براش مهم نبود
در حالی که قهوه می ریخت شماره وکیلش و گرفت.جریان و براش توضیح داد و گفت
می خواد بره محضر و اون وکالت نامه بل عزل رو بگیره-
تو چی کار می خوای بکنی شهروز؟-
چنان تعجب کرده بود که انگار ازش خواسته بودن یه کوه و جابجا کنه! هر چند که کمتر از اون .هم نبود
یه بار گفتم. اینقدر تعجب داشت؟-
مگه شهر هرته؟ مگه الکیه؟ فکر می کنی محضر این کار و می کنه؟-
!خب به تو زنگ زدم که اینکار و بکنی دیگه-
من وکیلم. جادو گر که نیستم! ببینم خواهره برگه حضانت داره؟-
!چه می دونم من-

ببین شهروز بذار برات توضیح بدم. این کار مراحل دادگاهی و قانونی داره. اول باید خواهر- بزرگه برگه حضانت داشته باشه. تو بری درخواست حضانت بکنی و ادعا کنی خواهره عدم .صلحیت داره! بعد عدم صلحیت اون تایید بشه
!میشه . می دونم-
خب! گیرم که شد. بعد باید صلحیت تو تایید بشه! می شه؟ به نظرت یه پسر مجرد صلحیت- نگهداری یه دختر پانزده -شانزده ساله رو داره؟ قانون اسلمی این و قبول می کنه؟ با اون مهمونی ها و رفت و امد های خونه تو؟
خب اگر عدم صلحیت اون تایید بشه منم رد صلحیت بشم تکلیف می گل چی میشه؟-
میره بهزیستی. اگر خانواده ای پیدا بشه حضانتش و قبول کنه که شده. پیدا نشه هم همون جا- !می مونه
یعنی راهی نداره؟-
قانونی نه! مگر اینکه همین جوری بمونه تو خونه ات. اون هم اگر خواهره بره به جرم ادم- !دزدی و ادم ربایی و خرید و فروش ادم ازت شکایت کنه کارت زاره
!نمی کنه. جراتش و نداره! اما باید یه راهی باشه-
!این و گفت و رفت تو فکر
من می تونم یه کاری برات بکنم. هر چند موقعیت خودم و به خطر می ندازم. اما اگر فکر می- کنی خواهره شکایت مکایت نمی کنه. می تونم بکشونیمش دفتر یه چند تا ماده قانون سر هم کنم. !یه وکالت سوری و الکی ازش بگیرم. فقط برای اینکه فکر کنه وکالت داده
!آفرین خوبه-
!اگر رفت و شکایت کرد؟ شهروز من به درک تو جرمت سنگین می شه ها-

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.


به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان ببار بارون

دانلود رمان ببار بارون


دانلود رمان ببار بارون

دانلود رمان ببار بارون

رمان ببار بارون یک رمان به قلم فرشته ۲۷ میباشد که تاکنون چندین بخش از آن منتشر شده است که در ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود برای شما عزیزان قرار داده شده است. این رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، هیجانی نوشته شده است. جهت دانلود رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از رمان ببار بارون

..بدون اٌنکه حتی پلک بزنم به تصوٌر خودم تو آٌنه خٌره شدم به تصوٌر دختری که ظاهر ارومش می تونست نشانگر ؼمی باشه که ..مدت هاست تو دلش جای گرفته چشمای ؼم زده م رو بستم..نمی خوام شاهد تصوٌر درون آٌنه باشم..اون ..من نٌستم..می خوام که نباشم اما حقٌقت نداره..من همٌنی ام که آٌنه بهم نشون مٌده..ٌه دختر بی پناه..دختری که تو اؼوش ؼم محو شده و سٌاهی بر بخت و اقبالش ساٌه ..انداخته

بؽض داشتم..چشمام بارونی بود..بازشون کردم..ٌک قطره اشک بی اراده ..به روی گونه م چکٌد حس تنهاٌی اراده م رو ازم گرفته بود..با اٌنکه اطرافم پر بود از ادم هاٌی که به ظاهر بهم نزدٌک بودن ولی باز هم احساس تهی بودن می ..کردم..اٌنکه تنهام و کسی رو ندارم تا پناهم باشه

نسترن درست می گفت..تا وقتی اراده ای از خودم نداشته باشم اوضاعم هٌچ تؽٌٌری نخواهد کرد..هٌچ چٌز دست من نبود..اٌن روزگار تلخ با بی ِ رحمی هر چه تمام تر زنجٌرش رو به ناحق به دست و پام بسته بود ِ ..

تقه ای به در خورد..با سر انگشت اشکام و پاک کردم..در باز شد..نسترن لبخند بر لب وارد اتاق شد ولی با دٌدن چهره ی درهم و ..گرفته م خٌلی زود لبخند از روی لب هاش محو شد

تو – .. که هنوز نشستی..دختر پاشو تا مامان قشقرق به پا نکرده نمی .. تونم نسترن..به مامان مٌگی که حوصله ندارم؟ چرا – .. خودت نمٌگی؟

نگاهش کردم..ؼم تو چشمام و دٌد..با مهربونی نگام کرد..به طرفم اومد و ..کنارم روی صندلی نشست سوگل – تا کی می خوای حرفات و تو دلت نگه داری؟..چرا انقدر ..ارومی؟ تو .. که حال و روزم و می بٌنی دٌگه چرا می پرسی؟ بس – کن تو رو خدا..پاشو خودت و جمع کن ..توسری خور نباش ..سوگل..حقت و از همه بگٌر..نذار ناراحتت کنن

..از روی صندلی بلند شدم دٌگه .. واسه اٌن حرفا دٌر شده ای – وای منو ببٌن اومدم تو رو ببرم خودمم موندم تو اتاق..پاشو تا ..صداش در نٌومده..منتظرما

..با لبخند نگام کرد و آهسته از اتاق بٌرون رفت

باز به آٌنه خٌره شدم..با حرص خاصی ٌه برگ دستمال کاؼذی از روی ..مٌز برداشتم و محکم کشٌدم به لبام .. به زور مامان آراٌش کرده بودم تموم مدت بالا سرم واٌساد و تا با چشم خودش ندٌد دست از سرم ..برنداشت دٌگه اثری از ماتٌک صورتی رو لبام نمونده بود..کٌفم و برداشتم و از ..اتاق رفتم بٌرون

مامان تو درگاه اشپزخونه واٌساده بود و با نگٌن حرؾ می زد..چشمش به ..من افتاد..لباش از حرکت اٌستاد و با اخم به طرفم اومد داشتی – تو اتاق چکار می کردی؟..حنجره م پاره شد از بس صدات ..زدم..بٌا برو دم در منتظرته مامان .. حالم خوب نٌست واسه – من بهونه نٌار ..نمی فهمم بٌچاره نامزدت دلش و به چٌه تو خوش کرده ..واقعا حٌؾ شد پسر به اون محترمی و با شخصٌتی ..صد ِ بار به بابات گفتم اٌن دختر وقت شوهر کردنش نٌست نکن اٌنکارو ِ رِ ولی کو گوش شنوا، بازم کار خودش و کرد..پس چرا واٌسادی رِ ب و ب .. منو نگاه می کنی بٌا برو

..نگٌن مثل همٌشه برام پشت چشم نازک کرد و از کنارم رد شد .. با بؽض تا دم در رفتم

مادرم کسی که منو به دنٌا اورده بود جوری باهام رفتار می کرد که ..همٌشه احساس می کردم توی اٌن خونه زٌادی ام سالش بود هر وقت به من نگاه می ۴۷ نگٌن خواهر کوچکترم که فقط ..کرد نفرت خاصی تو چشماش موج می زد ..پدرم مرد زحمت کشی بود..کارمند ٌه شرکت دولتی زندگی ساده ای داشتٌم..البته اگه برٌز و بپاش های بٌخودی مامان نبود ..مٌشه گفت حقوق کارمندی بابا کفاؾ ٌه زندگی متوسط رو می داد سال ازم بزرگتر ۵٫٫ و خواهرم نسترن..دختری خوش قلب ولی شٌطون ِ بود و توی اٌن خونه اون تنها کسی که منو درک می کنه و با حرفاش ِ ..ارامش بخش روح خسته ی منه

شبهاٌی که سر رو شونه های مهربونش می ذاشتم و از اٌن همه ظلمی که ..در حقم شده بود گرٌه و شکاٌت می کردم اٌنکه هٌچ کس تو اٌن خونه جز پدرم و نسترن دوستم نداشت..اگه نگٌن خطاٌی می کرد به پای من نوشته می شد..اگه مشکلی تو خانواده به وجود ..می اومد منو مقصر می دونستند

..و حالا با وجود نامزدم کسی که قلبا علاقه ای بهش نداشتم ولی به زور هم زنش نشده بودم، خودم ..خواستم

فکر می کردم ازدواج کنم و از اٌنجا برم راحت مٌشم ولی همه چٌز برعکس شد..نامزدم از طبقه ی ثروتمندان بود و با من کوچکترٌن وجه ..اشتراکی نداشت اون تو ٌک خانواده ی ازاد رشد کرده بود و من تو خانواده ای که چنٌن ..کارهاٌی رو گناه می دونستند افکارمون با هم جور نبود و همٌن مسبب مشکلات زٌادی شده بود..بنٌامٌن اصرار داشت باهاش تو مهمونی ها و مجالس انچنانی شرکت کنم و همپای دٌگر مهمانان خودم رو ازاد و رها نشون بدم..و اخر شب به ……..خونه ش برم و ٌک شب روٌاٌی رو تا صبح باهاش بگذرونم ..خانواده م از اٌن موضوع با خبر نبودند

ماهه دوران نامزدی ۴ بٌنمون صٌؽه ی عقد موقت خونده شد تا توی اٌن مشکلی پٌش نٌاد و همٌن امر سبب شد که تو ذهن بنٌامٌن افکاری ..روشنفکرانه تداعی بشه اٌنکه هر کار خواست بکنه و مشکلی نداشته باشه..ولی از دٌد من بزرگترٌن مشکل همٌن بود..اٌنکه بذارم اٌنکار تا قبل از ازدواج انجام ..بشه ..عاشقش نٌستم ولی قبولش کردم..اونم شده بود جزوی از زندگی من ********************** به محض اٌنکه نشستم تو ماشٌن دستم و گرفت و با لبخند لباش و جلو ..اورد تا صورتم و ببوسه..ممانعت کردم

چهره ش درهم شد و عقب کشٌد..تازه می فهمٌدم که علاقه تا چه حد می ..تونه توی اٌن روابط تاثٌر گذار باشه اٌنکه تو قلبم حسی بهش نداشتم باعث می شد ناخوداگاه از خودم عکس ..العمل نشون بدم که خب..اٌن حرکات برای بنٌامٌن خوشاٌند نبود

سوگل – تو الان نامزد منی، چه اشکالی داره ببوسمت و ٌا اٌنکه ٌه شب !..و تو خونه ی من بگذرونی؟ ..ماشٌن و روشن کرد و راه افتاد قبلا .. درمورد اٌن موضوع حرؾ زدٌم دٌگه – داری شورش و در مٌاری سوگل..اٌنجوری نمٌشه ما باٌد هر چه ..زودتر عقد کنٌم من عقاٌد خودم و دارم..همون شب اول تو خواستگاری بهت گفتم تو هم ..قبول کردی اره – .. ولی نمی دونستم تا اٌن حد سفت و سخت رو حرفت واٌسادی

سفت و سخت نبودم مسئله اٌنجا بود که احساسی بهش نداشتم..شاٌد اگه ..عاشقش بودم اوضاع با الان فرق می کرد نامزدی ما کاملا سنتی انجام شد..پدر بنٌامٌن از دوستان قدٌم پدرم بود که ..سالها همدٌگر رو ندٌده بودند

ولی ٌه روز که گذر اردشٌر خان(پدر بنٌامٌن )به شرکتی که بابام اونجا ……..کار می کرد مٌافته همدٌگه رو می بٌنن و ..اٌن مٌشه سراؼاز اتفاقی نو در زندگی پر از تشوٌش ودلهره ی من

آشناٌی ما بر پاٌه ی دوستی پدرامون بود که تو همون شب خواستگاری ..خانواده هامون موافقتشون رو اعلام کردند و ما نامزد شدٌم اون شب بنٌامٌن حرفای دٌگه ای می زد..حرؾ هاٌی که نشون می داد تا ..حدودی سلاٌق و عقاٌدمون می تونه شبٌه به هم باشه ولی اٌنطور نشد خلق و خوی واقعٌش رو کم کم نشون داد و من فهمٌدم که تا چه حد از ..همسر اٌنده م فاصله دارم

داری !.. کجا مٌری؟ چه – .. عجب صدات در اومد سکوتم و که دٌد ادامه داد =امشب تولد ٌکی از بچه هاست..تو رستوران ..ٌه جشن خودمونی گرفتٌم همه جمع مٌشٌم اونجا

..صورتم و سمت پنجره ی ماشٌن برگردوندم با اٌن سن وسال واسه هم جشن تولد می گٌرن..!شاٌد چٌزعجٌبی نباشه ولی برای من که ٌادم نمٌاد کسی تولدم رو جشن گرفته باشه چٌز عجٌب ..وؼرٌبی بود

۲۱ سال از خدا عمر گرفته بودم ولی ٌکبار خانواده م برام از اٌنکارا نکردن..در عوض نگٌن هر سال با دوستاش به همٌن مناسبت مهمونی ..می گرفت هر چی به نسترن اصرار می کردن قبول نمی کرد و می گفت جشن گرفتن واسه بچه هاست..می دونستم اٌنو به خاطر من مٌگه تا ناراحت ..نشم

سالش بود ولی ٌه کم از سنش بزرگتر نشون می داد..می گفت ۶۳ بنٌامٌن ..ارثٌه ..پدرشم همٌنطور بود ..تو افکارم ؼرق بودم که دٌدم جلوی رستوران نگه داشت

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.


به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان اقای جلف من

دانلود رمان اقای جلف من


دانلود رمان اقای جلف من

دانلود رمان اقای جلف من

رمان اقای جلف من یک رمان زیبا در ژانر عاشقانه و طنز میباشد که داستان دختری چادری و مردی جلف را روایت میکند که از قضا همسایه میشوند و این آقای جلف برای حرص دادن این خانوم دست به کارهای بسیاری میزند که دیدن دارند… . برای دانلود رمان اقای جلف من از وبسایت سرچ دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از رمان اقای جلف من

من_مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــان؟
مامان_ای یامان..درد بی درمون
زود دوییدم توآشپزخونه و گفتم:اه مامان چرا زودبیدارم نکردی؟
چپ چپ نگام کرد وگفت:
مامان_بیا صبحونتو کوفت کن تانزدم تودهنت دندونات بریزه!
باچشای گشاد زل زدم بهش..خبرم امروز روز اول دانشگاهمه و دیر بیدار شدم..تند تند صبحونم و خوردم
پریدم جلو در…کفشای اسپرتم و پوشیدم و چادرم و کشیدم روسرم…
من_مـــــــــــــــــامــــــــــــان
مامان_ای درد…بچه ترسوندیم
خندیدم و گفتم:
من_مواظب خودت باش بوس بوس بای
مامان_وایسا از زیر قرآن ردت کنم
عجله داشتم..تند تند از زیر قرآن رد شدم و باحالت دو از خونه زدم بیرون..مهرشاد و دیدم داره بادوستش
میره مدرسه…باوضعیت من اخم کرد و گفت:
مهرشاد_یواشتر زشته دختر توخیابون اینجوری بدوئه!
زدم توسرش و گفتم:
من_خفه…جوجه ماشینی
باز اخم کرد..زود ازش خدافظی کردم و یه تاکسی گرفتم…

خواستم سوت بزنم که جلو خودم و گرفتم…زشته…دانشگاه اینه؟ای وای خاک توسرم این دختره چرا این
سالگیش تنش بود ۱۰ریختیه؟انگار از فضا اومده..باچشای گشاد زل زدم بهش…لباس سالگیش۹باشلوار
کفشای اندازه قایق پاش بود و باپاشنه های نردبونیش..مقنعه هم ماشالا هی آب میرفت…!قیافشم که نگو
دستم و گاز گرفتم و گفتم:خدایا توبه
چادرم و درست کردم و خیلی سنگین وارد دانشگاه شدم..همه یجوری نگام می کردن..یه لحظه به خودم
شک کردم..به خودم یه نگاه انداختم..ماشالا همه چی خوب بود..چادرم سرم بود دیگه..انگار داشتم
لخت جلوشون راه می رفتم..
هرچی به دور و برم نگاه می کردم از یکی بپرسم ببینم کلاس حسابداری کجاست یکی مثل آدم نبود
همه عجیب قریب بودن..
باسوت یه پسر زهرم ترکید..

پسر_واو حمید حاج خانومو داری؟

مرض…پشمک به من میگه حاج خانوم…دلم میخواست چهارتا آبدار بهش بگم ولی برای من خیلی زشت

بود البته برای دختر..ماشالا این پسرا منتظرن تا جوابشونو بدی…سکوت کنی براشون بهتره!

بهش یه نگاه انداختم..خیلی سرد..یاابرفرض!چه نـــــــــــازه…شبیه غـــــــــــازه..خخخخخخ

موهاش ریخته بود توصورتش…البته دورش خالی بود…چشاش سبــــــــــز زمردی…پوست سفید

و موهای مشکی و مژه های بلند …یه عینک خنگولیم زده بود به چشمش..یه پیرهن سفید تنگ پوشیده

بود ..هیکلش ماشالا بزنم به تخته باشِرِک هیچ فرقی نداشت..ولی این سیکس پک داشت..لااله ال الله!

یه کیفم کج انداخته بود روشونش…سری به معنی تاسف واسش تکون دادم و داخل سالن شدم..بلاخره یه آدم

دیدم..یه دختر خیلی شیک و ساده و ماشالا خوشگل…یکمی هم موهاش بیرون بود و یه آرایش ساده داشت

من_ببخشید خانوم!

برگشت سمت من و چشاش گشاد شد..جلل خالق خدا چی آفریدی..چه چشای مشکی داره این طوله بز!

باصدای خیلی ظریفی گفت:

دختر_جانم عزیزم؟

لبخند شرمگینی زدم و گفتم:

من_کلاس حسابداری کجاست؟

به سرو وضعم یه نگاه انداخت و گفت:

دختر_ترم یکی هستی؟

سری تکون دادم وگفتم:

من_بله..

جیغ خفیفی زد و گفت:

دختر_چه جالب منم ترم یکی هستم..دارم دنبال کلاسم میگردم

زکی مارو باش اومدیم باکی اختلاط میکنیم…

حرصی گفتم:

من_رشتتون چیه؟

دختر_حسابداری..

چشمکی زد و گفت:

دختر_فک کنم همکلاسی باشیم

لبخند زورکی زدم…آخه حرصم گرفته بود..بلاخره باکلی پرسش و بدبختی وارد کلاس شدیم

اه چقـــــــــــــدر پسر …تا وارد شدیم نگاه ها همه متعجب برگشت سمت من..چشاتون درآد ایشش!

باحرص کنار دختره نشستم..دختره بالبخند گفت:

دختر_اسمت چیه؟

من_محدثه..اسم توچیه؟

دختر_هانیه..خوشبختم عزیزم

لبخندی زدم و گفتم:

من_منم همینطور

هانیه_میشه باهم دوست شیم؟

لبخندم دندون نما شد و گفتم:

من_البته..چرا که نه؟

خندید و دستم وفشار داد…

هانیه_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

من_نه بگو گلم..

هانیه_اصلا بهت نمیخوره دانشگاهی باشی..

من_بالاتر میزنه؟

خندید و گفت:نه نه …انگار بچه دبیرستانی هستی

راست می گفت..قیافم به قول مهرشاد بیبی فیس بود..محیا هم میگفت قیافم معصومه..چشای آبی روشن داشتم

مثل آسمون…ابروهای قهوه ای رنگ و برنداشته..موهامم بلند و قهوه ای بود..لبای قلوه ای و بینی قلمی

و عملی خدادای…خداروشکر که قیافه درست حسابی داشتم..!

من_همه بهم میگن

باورود استاد همه دهنا رو بستن..ای جـــــون استاد و!چه جوونم هست ماشالا..شاید داشته باشه۲۸ یا۲۷

ولی مردشورشو ببرن اخلاق معلومه نداشت..

یه لحظه استپ..!

سال و رشته حسابداری..درخانواده ای کاملا مذهبی ۱۸خب من محدثه جعفری هستم بزرگ شدم و دارای

یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر(بچه ها خودم نیستما..یدف باور نکنید)

خب تا همین جا بسه بریم برسیم به استاد جیگرمون..استغفرالله خدایا توبه!

استاد داشت اسامی و میخوند

استاد_محدثه جعفری…

دستمو تاآخر بردم بالا ..یه لحظه یاد دبیرستان افتادم آخه خیلی مسخره بازی درمیاوردم

کلاس رفت روهوا..ای مرض به چی میخندید؟استاد که خندش گرفته بود..بدبخت نمیخواست بخنده داشت

از تو پاره میشد..الهی…لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم:

من_حاضر!

هانیه بهم زد و گفت:

هانیه_خیلی باحالی

نیشم شل شد..

استاد_هانیه میرزایی…

هانیه_حاضر

استاد_ماهان نقیبی

صدای یه پسر آشنا بلند شد:حاضر

نگاش کردم..عــــــــه اینکه اون پسر پشمکس..اه نکنه هم کلاسی هستیم؟ایشششش

استاد دفتر و گذاشت رومیزشو یه نگاه به بچه های کلاس انداخت

استاد_خب اول اینکه ورود ترم یکی هارو تبریک میگم ..من زرین هستم..امیدورام سال خوبی رو کنار

هم داشته باشیم..ودواینکه به بچه هایی که دارن فوق لیسانس میگیرن بگم اینکه امسال خیلی بخونید تا

به امیدخدا باموفقیت مدرکتونو بگیرید

من_آمـــــــــــــین

دوباره کلاس رفت روهوا..اه دهنت و ببند دیگه محدثه…هی زرم و میزدم وسرخ و سفید میشدم

آب شدم رفت..هانیه بغل دستم داشت میز و گاز میزد..خودم میدونستم دلقکم ولی نه تااین حد آبروریزی شه

با اخطار استاد همه دردهناشونو بستن…قشنگ به درس دادنش گوش می دادم و هرچی که میگفت تودفترچم

یادداشت می کردم..هانیه هم هی باهر حرکتم زرت و زرت می زد زیرخنده!

بلاخره بعد دوساعت کلاس تموم شد..خدایی قشنگ درس میداد…باهانیه خارج شدیم که پسر پشمکه از قصد

بهم تنه زد و بایه نیشخند رفت بیرون..بیشور بی حیا..سریع جایی که بهم تنه زد و تکوندم و زیرلب بهش

فش دادم

هانیه_اوه حالا انگار چیشده؟

من_هانیه شاید برای کسی چیزی نباشه ولی برای من که از بچگی نذاشتم دست یه نامحرم بهم بخوره

سخته

لبخندی زد و گفت:

هانیه_درکت میکنم خوشگله

به سمت بوفه رفتیم و نشیندیم..بین اون همه ادم من و هانیه بدبخت دختر بودیم…خیلی معذب بودم..

چادرم و سفت چسبیده بودم..قهومو خوردم و زودی بلند شدم …صدای گوشیم بلند شد که الحمدالله صدای

توپی هم روش بود..همه باتعجب نگام کردن..شرمگین جواب دادم

من_جانم بابا؟

بابا_جونت سلامت بابا جان..دخترم ساعت چند تعطیل میشی؟

تعطیل میشی چیه اخه پدر مــــــــــــــن؟

بابایی۵ من_ساعت

بابا_خیلی خوب میام دنبالت…خدافظ دخترم

من_خدافظ بابایی

قطع کردم و باهانیه به سمت سالن رفتیم…بابام مهندس بود و الحمدالله وضع مالی خوبی داشتیم

الانم بابام بایکی شریک شده وخونمون و کوبیدن و دارن یه ویلای دوطبقه ای میسازن..ماهم اومدیم یه خونه

دیگه..تا ساخت اونجا تموم شه..که فکر کنم به زودی تموم شه..قراره یکی ازطبقه ها برای شریک بابام بشه

و توش زندگی کنن..باورود استاد رشته افکارم پاره شد..یه خانوم بود و بهش میخورد داشته باشه۴۰ یا ۳۵

چهرش خیلی مهربون بود

استاد_خیلی خوش اومدید من ملکی هستم..بچه های ترم بالایی من و میشناسن

اون پسرپشمکه بالحن بامزه ای گفت:

پسر_بله استاد..

خوب حالا یعنی چی؟بهت اسکار بدیم بابت این چاپلوسیت؟پوفی کردم وبه استاد خیره شدم

از هانیه خدافظی کردم..خدایی دختر خیلی خوبی بود و باهم خیلی جور ۵ساعت شدیم…سوار ماشین

باکلاس باباییم شدم و گونشو بوس کردم و گفتم:

من_سلام ددی

اخم شیرینی کرد و گفت:

بابا_دوباره لوس شدی؟

لوچامو آویزون کرد م وگفتم:

من_ددی جونم؟دلت مویاد بامن اینجولی بحلفی؟

خندید وراه افتاد

بابا_خب دانشگاه چطوربود؟

من_خوب بود..استادای خوبی داریم..

بابا_خب خداروشکر

به خونه که رسیدیم محیا طبق معمول پای تلویزیون نشسته بود و مهرشادم سرش توگوشی..الهی قربونش

برم دوسال ازم کوچیکتر بود ولی یه نردبونی بود برای خودش،هروقت باهاش بیرون می رفتم فکر می کردن

۲۱ نامزدمه…فوق العاده غیرتییییییییییییییییییییییی…!به بابام رفته بود..آبجیم هم سالش بود ..برعکس من

آروم بود..ولی بامن خیلی دعوا می کرد…چون من اذیتش می کردم…هممون چشامون آبی بود..و به

مادر خوشگلمون رفته بودیم..

من_وای توروخدا بلند نشید..خجالتم ندید

محیا خندید وگفت:

محیا_مرض بازتو پیدات شد؟

لبمو گاز گرفتم گفتم:

من_نفرمایید…

چادرمو برداشتم..تاحالا انقدر چادر رو سرم نبود..نشستم بغل مهرشاد..برعکس محیا مهرشاد بیشتر بامن جور

بود…سرم و کردم توگوشیش..عوضـــــــــــــــی خخخخخ خودشو جای دختر جازده ومیره با پسرا دوست

میشه..آخ که چقدر باهم می خندیدیم..اگه مامان و بابام می فهمیدن زندمون نمیزاشتن چون خیلی اعتقادی بودن

البته نه اینکه خدایی نکرده ما نبودیما ولی خب چیکار کنیم شیطون بودیم!

مهرشاد دستشو انداخت دور گردن من که محیا دهنشو کج کرد..مقنعمو هم درآوردم و سرم وگذاشتم روشونه

مهرشاد و درگوشش گفتم:

من_پایه یه کرم ریزی هستی؟

چشماش شیطون شد و گفت:

مهرشاد_صد درصد

ابروهام وانداختم بالا و گفتم:

من_پس من میرم بالا و توهم دودیقه دیگه بیا

بلند شدم و رفتم توااتاقم زرتی لباسام و عوض کردم..از اتاق آروم زدم بیرون و رو نوک پام دوییدم و رفتم

تواتاق محیا..وای چقدر تمیزه برعکس اتاق من..وارد اتاق من میشی میگی صدرحمت به طویله

الان صد در صد محیا میخواست بره بیرون ..مهرشاد هم وارد شد و باهم مشغول شدیم..

من_مهرشــــــــاد فشار بده

صدای پاشنیدیم..یکی داشت از پله ها میومد بالا زود و تند تند کارامون و انجام دادیم..انقدر سرعتمون بالا بود

که دیمن تو فیلم ومپایر سرعتش بالا نبود..سریع از اتاقش زدیم بیرون و چپیدیم تواتاق من

نفس نفس میزدیم..ریز ریز میخندیدیم…

و هم اکنون صدای جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفش محیا بلند شد…

سریع از اتاقمون جیم شدیم ودِ فرار به سمت پایین..مامان و بابا که از جیغ محیا گرخیده بودن فهمیدن که

کار من و مهرشاده وچپ چپ نگامون می کردن..ماهم نیشمون شل..محیا با قیافه ای که همانند گوجه باغ

حاج ممد بن اصغر شیرازی بود اومد پایین و دوباره یه جیغ دیگه کشید که من ومهرشاد شلوارامون وعنایت

فرمودیم..

محیا_محدثــــــــــــــه خر…مهــــــــــــرشاد ســـــــــــــــگ..

بعد با عصبانیت رو به بابا گفت: محیا_بابا فقط توروخدا نگاشون کن..لباسام و ببین به چه روزی انداختن

ولباساش و گرفت سمت بابا..اوه اوه خیلی دیگه لباساش نابود شده بود

بابا باعصبانیت گفت:

بابا_خجالت بکشید..آبجیتونه..بزرگتر از شماست..

حرف نمیزدیم..لباساش و که برای بیرون گذاشته بود انقدر روش نشستیم تاچروک شد..

محیاهم انقدر رولباساش حساس بود که رو ننه باباش نبود..!

مامان_بچه بزرگ نکردم که..شتر میاوردم پرورش میدادم از اینا فهمیده تر بود

من و مهرشاد و میگی چشامون اندازه قابلمه شده بود..آب دهنمون و قورت دادیم ودوباره لال موندیم

بابا_به عنوان تنبیه امشب اصلا حق غذا خوردن ندارید

من_نـــــــــــــــــــــه بابا..جونمو بگیر ولی همچین تنبیهی نکن..بابا…

مهرشاد که داشت غش میکرد…

بابا باعصبانیت داد زد:

بابا_همین که گفتم..زود بریدتواتاقاتون ..زود..

با بدنی آویزون رفتیم تواتاق من..مهرشاد که خیلی حرصی شده بود گفت:

مهرشاد_اه این محیا خیلی لوسه

من_راجب آبجی بزرگترت درست بحرف

بانیش شل گفت:

مهرشاد_عشق فقط تویی…

میخواست خرم کنه..یه چشم غره براش رفتم و گفتم:

من_چی میخوای؟

مهرشاد_بریم فلافلی؟

دستام و بهم زدم و گفتم:ایول…

زود حاضر شدیم و چادرموسرم کردم..یکمی هم ریمل زدم که نمی زدم بهتر بود…چنان این چشامو به رخ

می کشید که نگو..

فاصله پنجره تا زمین چیزی نبود برای همین زود در اتاقم و قفل کردم و از پنجره باطناب رفتیم پایین

سرک کشیدیم دیدیم نه خبری نیست..زود کفشامون و پامون کردیم و دفرار …تاپامون وگذاشتیم توکوچه

زدیم زیر خنده..یکمی که خندیدم مهرشاد غیرتی شد وگفت:

مهرشاد_جمع کن خودتو!

منم نیشم وبستم..دست به دست هم راه میرفتیم..مهرشاد عین قاتلا به همه نگاه می کرد..وارد یه فلافلی شدیم

و مهرشاد دوتافلافل مشتی گرفت..آخ که چقدر چسبید..بابای بیچاره فکر می کنه ما الان داریم تنبیه میشیم

و گشنگی می کشیم..

من_مهرشاد حالا که بیرون اومدیم پایه ای بریم شهربازی؟

دستاشو بهم زدو گفت:بریم

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم شهر بازی..ااااااااااااااااااااااااااه چه خبر بود اینجا؟یاجدالسادات!

مهرشاد کیفاثت تمام بیلیطا رو گرفت و رفتیم سوار ترن هوایی شدیم…آی آی انقدر من اینو دوستدارم

که نگو!

تا بالا رفت یه جیــــــــــــــــــــــــغ خیلی شیک و مجلسی کشیدم که مهرشاد گرخید..

یهو اومد پایین و من و مهرشاد عــــــــــــــــــــر زدیم..

خیلی مناسب و معقول بود…پیاده شدیم..مهرشاد روبه موت بود..چادرم و درست کردم و رفتم براش

از بوفه آبمیوه خریدم و برگشتم پیش مهرشاد..

من_واکن گاراژتو

دهنشو واکرد و آبمیوه رو کردم توحلقش…یکم کنارش نشستم و رفتیم سراغ بقیه وسایل..آخ که

چقدر خوش گذشت…جاتون خالی انشالله دفه بعد میریزمتون پشت وانت میریم یه شهر بازی توپ!

شب بود..یعنی اینکه دهنمون ۱۰به ساعت نگاه کردم….یاامام هشتم ساعت سیروسه!(همون سرویس)

من_مهرشاد دیر شده بدو بریم

سرشو تکون داد و باهم راه افتادیم..ای شانس گه من…بندای کفشم باز شده بود..نشستم بندای کفشم و

بستم و تاخواستم پاشم دماغم خورد به یه چیز سفت..ای دهنت..دستم و گذاشتم رودماغم ..برگشتم ببینم

به چی خوردم که دیدم عـــــــــــــــه پسرپشمکس..اسمش چیبود؟نقی بود؟تقی بود؟آها آهان ماهان نقیبی

بادیدن من از تعجب چشاش چهارتا شد..اخم وحشتناکی کردم و تند گفتم:خواهشا از این به بعد چشاتونو

باز کنید!

یه تای ابروشو انداخت بالا و بالحن شیطونی گفت:

ماهان_خب؟ادامش؟

مهرشاد_میخوای ادامش و نشونت بدم؟

اوه اوه بروسلی اومد..مهرشاد باصورتی قرمز از عصبانیت به ماهان زل زده بود..ماهان که شلوارش

رو داشت عنایت میکرد باتته پته گفت:معذرت…

وسریع جیم شد..دستی زدم سرشونه مهرشاد و گفتم:

من_حرص نخور..شیررسانیت خراب میشه!

باچشای گشاد و دهن باز زل زده بود به من..منم نیشمو شل کردم براش..!

تا درخونه رو آروم باز کردیم سکته زدیم..بابا و مامان باقیافه عصبی وایساده بودن توحیاط…

محیا آشغال آدم فروش هم پشت سرشون با نیش باز!

من_مهرشاد ،داداشِ خوبی بودی آی لاو یو

مهرشاد_می تو..بیا بغلم برای لحظات آخر

و مثل خلا همدیگر و بغل کردیم و عین اینایی که میرن هیئت یارو هنوز حر ف نزده میزنن زیر گریه

ماهم گریه میکردیم..از هم جدا شدیم و من بادستم فین کردم و به سمت بابا رفتیم

محیا لب زد و گفت:دهنتون آسفالته!

عه عه بی ادب..لبمو گاز گرفتم..الکی مثلا من خیلی باادبم..هه هه!

بابا بااخم گفت:

بابا_کجا تشریف برده بودید؟

مهرشاد آب دهنش و قورت داد و گفت:

مهرشاد_عه..عه..اوممممم..اوعه..

مامان_درد..بزغاله

منم که اصن هیچی…نابود وایساده بودم اونجا و تر تر میکردم!(منحرفا از حرف زدن تر تر میکرد)

بابا_میگی یا دربیارم؟

چشای من و مهرشاد اندازه طالبی شد

جیغ زدم:چیــــــــــــــــــــــــــــو؟

بابا که خندش گرفته بود و سعی داشت پنهونش کنه گفت:کمربندمو!

نفس راحتی کشیدیم و دوباره چشامون شد هندونه!

دستش رفت سمت کمر بندش..مهرشاد وایساد جلوی من وبالحن آلن دلونی گفت:

مهرشاد_پدر من نمیزارم دست روی خواهر بلند کنی..اول باید از رو جسد من ردبشی..پدر ،آه پدر!

بابام هم کمربندو درآورد و گفت:

بابا_آه پسرم…توچقدر فداکاری

مهرشاد که چشاش به کمربند افتاد کنار کشید و گفت:

مهرشاد_به من چه اصن بزن سیاه و کبودش کن

بابا یه ضربه توهوا زد که من و مهرشاد بانهایت سرعت از زیر دستشون رد شدیم و چپیدیم تواتاقامون

بابای خوبی داشتیم و الکی مارو تهدید به زدن می کرد و همیشه سربه سرمون میزاشت..آخ محیای ادم

فروش..بدبختی یکیم پیدا نمیشه بیاد اینو بگیره ببرتش از دستش خلاص شیم..یایکی هم نمیاد منو

بگیره از دست من خلاص شن…هیییییییی خجالت بکش دختر!دستم و گاز گرفتم وگفتم:توبه

نشستم سرتوالت فرهنگی و رفتم توفکر…ناموسا آدم میره دستشویی فکرش باز میشه..اصن یه وضعی

اومدم بیرون و دستی کشیدم به در دستشویی و گفتم:

من_رفیق باوفای من…همیشه برام راه حل پیدا میکنی!

دماغمو محکم کشیدم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم..امروز خیلی زود بلند شدم..صبحونه مشتی زدم

رفتم تواتاقم تاحاضر شم..حالا الان فکرتون درگیره که من داشتم تودستشویی به چی فکر می کردم

نه؟خوب داشتم فکر می کردم چجوری واسه دانشگاه برنامه ریزی کنم…همین..خیلی فضولید!ایششش

یه مانتو سرمه ای خوشگل پوشیدم و شلوار سفید..مقنعه سورمه ایم و هم سرم کردم..مانتوم کوتاه بود

ولی چون چادر می پوشیدم معلوم نمی شد..خدایی چادر تمام زشتیها رو میپوشونه!من که اصن از چادر بدم

نمیاد..یکم کرم ضد آفتاب زدم و یکمی هم ریمل..چادر و کشیدم روسرم و از در زدم بیرون..مهرشاد هم

از اتاقش اومد بیرون..نیشش شل شد..دیشب چقدر خوش گذشت

داشت می رفت مدرسه..ماشالا رشتش تجربی بود..!

خدافظی کردم و از در اومدم بیرون..کفشای آل استار سرمه ایم و پوشیدم ودرو بستم

خداروشکر کیفم از این کیفا بود که کج روشونه میفتاد..دوباره توکوچه وسایلم و چک کردم و راه افتادم

امروز دوتا کلاس بازرین داشتیم..

تاوارد دانشگاه شدم هانیه پرید بغلم..این دیگه کیه؟بانیش شلم که سعی درجمع کردنش داشتم گفتم:

من_شوتوری؟

بااخم گفت:

هانیه_شتر خودتی

من_پشمک منظورم اینه که چطوری؟

نیشش باز شد و گفت:

هانیه_خوبم..عالیم

دستام و بردم سمت آسمون و گفتم:

من_خداروشکر

چادرم و سفت چسبیدم…جدا ازاین دلقک بازیام همیشه جدی و سنگین راه می رفتم..نگام همیشه به زمین بود

البته نه اینکه مثل کورا راه برم!یه ربع دیگه مونده بود به کلاس..باهانیه نشستیم رو نیمکت های دانشگاه

داشتیم باهم ور میزدیم که باعث شد صدای ماهان خر به گوشم برسه

ماهان_آره داشتم میگفتم دیشب که رفته بودم شهربازی حاج خانوم و دیدم باحاج آقاشون..!

کثـــــــــــــــــافت به مهرشاد میگفت حاج آقا…سگ..اتفاقا مهرشاد برعکس من خیلی امروزی و مدرن بود!

عصبی شدم و بلند شدم و روبه هانیه گفتم:

من_اه اه هانیه صدای واق واق سگ داره اذیتم میکنه بلند شو بریم

هانیه درحالی که باترس به اکیپ پسرا خیره شده بود بلند شد و دنبال من راه افتاد..یعنی زدم قهوه ایشون

کردما..

هانیه_یعنی ریدی به در و پیکرشا..ندیدی قیافشو شده بود لبو!

بالبخند گفتم:

من_زر زیاد میزنه..فک کرده خیلی شاخه

هانیه زد بهم و گفت:

هانیه_خیلی باحالی..خوشم اومد ازت

باهم وارد کلاس شدیم و نشستم سرجام..بعد چند دیقه ماهان و دار و دستش با قیافه ای همانند گوجه های

معروف باغ حاج ممد بن اصغر شیرازی وارد شد…داشت نیشم شل میشد که نزاشتم و بیشتر اخم کردم

یه نگاه تهدید آمیز بهم انداخت که بی اهمیت بهش رومو کردم اینطرف و چادرم و درست کردم

استاد وارد شد و دوباره حاضر و غایب کرد

زرین_محدثه جعفری..

ماهان_محدثه ریحون بهتره ها!

بعد دوستای بی مزش بهش خندیدن..هه هه هه چقدر خندیدم..مردم اصن!

بی اختیار از دهنم پرید و گفتم:

من_شـــــــوره زار نمک

تااینو گفتم کلاس رفت به هوا که چه عرض کنم رفت به فضا!

ای خاک توسرم..استاد درحالی که میخندید گفت:

استاد_بسه بچه ها

که بست در دهانش را

کلاس تموم شد ومن زود جزوموبرداشتم ورفتم سرمیز استاد وخیلی مودب ونجیب درحالی که سعی می کردم

باچادر خودمو خفه کنم و نگاه به صورت استاد نندازم گفتم:

من_ببخشید استاد میشه این فرمول و حل کنید..

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.


به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من


رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من یک رمان زیبا نوشته ی ابراهیم فاری میباشد که در ۷۰۰ صفحه نوشته شده است. با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید خلاصه ی رمان پروای بی پروای من را بخوانید. همچنین بخش هایی از رمان پروای بی پروای من و لینک های دانلود رمان پروای بی پروای من نیز برای شما عزیزان در سایت قرار داده شده است. به گفته ی نویسنده این رمان در سبک رئال و بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده است.

خلاصه رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من در رابطه با دختری به نام پروا که تک فرزند خانواده نیز است میباشد. پروا در عین رفاه مالی با سرخوردگی های عاطفی رشد میکند و به خاطر مسائلی که در ادامه با آنها اشنا خواهید شد یاد میگیرد به هیچکس وابستگی عاطفی پیدا نکند. او تصور میکند که تمامی مرد ها همانند یکدیگر هستند اما زندگی مسیری متفاوت تر از تفکرات اوست.

 

قسمت هایی از متن رمان پروای بی پروای من

فصل اول یه ریز از محمد که ، صدای سارا که مثل مگس وزوز می کرد و یه لحظه ساکت نمی شد داشت حوصلمو سر می برد تازگیا باهاش آشنا شده بود حرف می زد و نمیزاشت بفهمم دبیرمون داره چی می گه. با نوک پا محکم کوبیدم تو ساق پاشو گفتم :اینقدر ور نزن خفم کردی از دیروز تا حالا !خوبه یارو پخی هم نیست ولمون نمی کنی ! سارا یه نیشگون از پهلوم گرفت و گفت :بدبخت باز من همین پخو دارم تو چی عین اسکلا می شینی سر کلاس فقط تخته رو نگاه می کنی !چسبیدی به درس که چــــــــی ؟ خره الان ازین کارا نکنیم پس کی بکنیم ؟ عاقل اندر سفیه نگاش کردمو گفتم :الاغ !!

دوباره بازش کن !یه چند روز دیگه که امتحانا ، مگه من می گم رفیق بازی بده !؟ میگم گالتو ببند تا زنگ تفریح شروع بشه قیافت عین شتر آویزون می شه !شکر خدا ما سه تا هم که پیش همه دبیرا تابلو شدیم با چشام به النازم از دست خنگ بازیهای شما دو تا !دیگه تقلبم تعطیله !!و با خودکار زدم تو ، اشاره کردم که نیمکت کناری نشته بود سرش . زیر چشمی به خانم خلیلی (دبیرمون )نگاه کردم دیدم هنوز رو به تخته داره اشکال هندسی رو ترسیم می کنه و توضیح مختصری می ده . ولوم صدامو آوردم پایین و به سارا گفتم :شکل قبلیو جا موندیم از بس که زر زدی ! سارا چشماشو چپول کرد و گفت :حالا هی خر بزن فردا که شوهر گیرت نیومد ببینم این هندسه به چه دردت می خوره ! اونوقت یاد من می افتی می گی این سارا عجب اعجوبه ای بود ! با لحن تمسخر آمیزی گفتم :آره جون عمـــــــــــــــــــــــ ـــــت ! تا آخر زنگ با لودگی ها و پچ پچ های سارا و الناز و گاهی هم من ،گذشت .تا زنگ خورد سارا دستاشو از دو طرف باز کرد و گفت :وای خدا مردم از خستگی ! چپ چپ نگاش کردم و گفتم :آخه نیست خیلی ام به خودت فشار می آری خستگی می مونه تو جونت ! ! افه، و راه افتادم به سمت حیاط که الناز گوشه ی آستینمو گرفت و گفت :وایسا دیگه با هم بریم و از تو کیفش پول در آورد و ادامه داد :سه تا بستنی مهمون من و سه نفری به سمت بوفه رفتیم ! در حال لیس زدن به بستنیامون الناز ازم پرسید :معلوم نشد بابات اینا کی برمی گردن ؟ یه گاز به بستنیم زدم که دندونم یخ کرد و گفتم :نه و تو دلم گفتم امیدوارم هیچ وقت برنگردن ! سارا سریع گفت :ایول پس امشب می آی خونه ما دیگه ؟ _نه تو بیا من روم نمی شه بیام خونتون باز بگم هنوز پاپا و مامیم از سفر خارجه بر نگشتن و از حرص دندونامو به هم ساییدم . سارا همونطوری که بستنیشو لیس مالی می کرد گفت :خنگه کلاس داره که !بعدشم دو روزه من دارم می آم پیشت دیگه امروزم بخوام بیام بهم گیر می دن . با بد جنسی گفتم :خب نیا !

سارا با سماجت ادامه داد :مرض !همین که گفتم من تو رو تو اون خونه ارواح تنها نمی زارم مخصوصا حالا که آقا یوسف و زنشم فرستادی مرخصی ! ! همه رو برق می گیره منو باد ادیسون ، _اینم از شانس گند منه که تو باید منو تنها نزاری اینقدرم، جفتتون بیاید خونه ی ما ، الناز که بستنیشو تموم کرده بود و به بگو مگوی ما می خندید گفت :بی خیال بابا بحث نکنید ! سارا سریع گفت :غلط کرده بچه پررو !می آد خونه ما ! بعد نگاهشو به من انداخت و ادامه داد :خوبه حالا کسی نیست بهت امر و نهی کنه کجا برو کجا نرو !کی برو کی بیا ! اینقدرم افه خرکی می آی ! با حسرت نگاش کردم … ! بهم اهمیت بده !دو هفته تو این خونه بزرگمون تک و تنها ولم نکنه ، چقدر دوست داشتم یکی تو خونه نگرانم باشه یکی که ازم بپرسه چی دوست داری چی دوست نداری … یکی که بهم امر و نهی کنه ولی از دوست داشتنم باشه نه از روی خودخواهیش ! با اینکه اخلاقم گنده و به خاطر جو حاکم بر خونمون خیلی مغرور و کله شقم ولی حتی حاضرم غرغر یکی مثل مامان و بابای سارا رو با جون دل بپذیرم چون می دونم همش از عشقه ! نمی دونم هجوم این افکار قیافمو چه شکلی کرد که سارا که کاملا بی منظور اون حرفو زده بود با دستپاچگی ولی با مهربونی ذاتیش دستمو گرفت تو دستش. جایی !دلمون ، الناز داشت زیر لب ترانه گوگوشو زمزمه می کرد که یه دفعه گفت :بچه ها می گم فردا بریم بیرونی پوسید تو خونه ! سارا با خوشحالی گفت :ایول !پایه ام !بریم کوه . الی پوفی کشید و گفت :تا از مدرسه بریم خونه آماده شیم بزنیم بیرون بعد از ظهرم گذشته !بریم کوه فقط می رسیم زباله های کوه رو جمع کنیم .نظرتون چیه ؟؟ ، عین ادمای فرهیخته و شعور بالا من و سارا قهقهه زدیم که الی (من و سارا بیشتر وقتا الی صداش می زنیم )گفت : مثلا بریم پاتوق (پارک محل )بعدشم کافه تریای سر بوستان .چطوره ؟ حال ، گفتم یه دوری بزنیم چند ساعته کردین با برنامه ریزی سه سوته ؟

صدای زنگ بلند شد همینطور که به سمت کلاس می رفتیم سارا بهم گفت :برنامه مورد قبول سرکار واقع شد یا بگم سه سوته یه برنامه جدید بریزه ؟ با بی حوصلگی گفتم خوبه بابا !دو سه ساعت بیرون رفتن که اینقدر برنامه ریزی نمی خواد ! بدم نمی یومد یه هوایی عوض کنم خصوصا که دو هفته بود جز خونه سارا اینا جایی نرفته بودم کس ام غیر از سارا و الی خونمون نیومده بود . البته مواقع عادی هم کسی غیر از دوستای آذین و پدر خونمون نمی یاد .خودشونم که وقت و بی وقت خونه همین ! گرچه بعضی وقتا هم زورشون بهم می چربه و مجبور می شم برخلاف میلم همراهیشون کنم ، دوست و رفیقاشونن ساعت آخر واقعا کسالت آور بود .سارا هم اینقدر اصرار کرد که بالاخره مخمو زد برم خونشون . هرچند خونه خودمون تنهایی بهم خوش نمی گذره ولی حداقل یه لباس راحت می پوشم لم می دم رو کاناپه و موزیک ویدیو تماشا می کنم ! ما فامیلی ، البته اینم بگما ، حالا باید برم خونه سارا اینا و تا آخر شب سیخ بشینم .بالاخره هر چی باشه اونا غریبه اند هم نداریم . !! دوستای آذین و دوباره آذین ، کل دوست و آشناهامون خلاصه می شن در آذین یعنی حالم ازش به هم می خوره هــــــــــــــا ! البته دل به دل راه داره حسابی ! حس می کنم اون صد بار بیشتر ، چون وقتایی که تنهاییم و سدی به نام پدر نیست که مانع نشون دادن تنفرمون بشه از من متنفره ! چون مانع رفتنشون به دانمارک منم ! چون تنها کسی که حالشو می گیره منم ! چون هنوز تو این خونه هستم و نفس می کشم ! چون وارث دارایی پدرمم ! ! کمی به دخترش فکر می کنه ، چون می دونه پدر هنوز چون … و منم به خاطر طمعش و به خاطر اینکه همین پدر نصفمو بیشتر ازم دور کرده باهاش مبارزه می کنم و تا جایی که بتونم ساز مخالفشو دستم می گیرم تا کوکشو به هم بزنم !

هرچند آذین پدر و داره و چپش پره ! زنگ که خورد از خدا خواسته بلافاصله کیفامونو انداختیم رو دوشمون و زدیم بیرون . که، طبق معمول پر بود از موتور سواران و ماشین سواران و پیادگان با اعتماد به نفس ، مقابل درب بزرگ دبیرستان یعنی این موقع روز آب دستشون بود می زاشتن زمین تا به این مسئولیت خطیر دختر بازیشون بپردازن ! صدای موزیک با ولوم بالا و ویراژ موتور سوارها و همهمه خود ماها … خلاصه ترافیک شدید بود هم صوتی هم تصویری ! کلافه رو به سارا و الناز گفتم :من رفتم بچه ها بای. الناز که داشت موهاشو صفا می داد گفت :بای خوشگله و واسم دست تکون داد . سارا هم دوباره تاکید کرد که دیر نکنم . با بی قیدی از گوشه ی خیابون راه خونه رو پیش گرفتم .یاد اونروزی افتادم که پدر بهم گفت :اگه راهت دوره واست راننده بگیرم . : آذین عین هویج خودشو پرت کرد وسط و گفت ، تا اومدم مخالفت کنم که مگه بچه ام اه مهرداد !حالا مگه چقدر راهه !اینقدر لوس بارش نیار ! دوست داشتم فکشو بیارم پایین و بگم :آخه عوضی ! اولا کی با تو حرف زد که خودتو قاتی صحبتهای پدر دختری می کنی ؟ دوما مگه پوله باباته که واسه یه قرون دو زارش اینطوری خودتو تام و جــــــــــــــری می کنی ؟ سوما من لوسم یا تو که هر حرف یه کلمه رو یه جوری با عشوه خرکی قاتی میکنی که گفتنش یه ربع وقت می بره !! : با همین عشوه خرکی هاش ،یه جوری پدرمو از خود بی خود میکنه که بعضی وقتا پدر بهش می گه ، از بدبختی منم یکم لوسی صحبت کن ! واااااااااااای !! آخه یکی نیست به این پدر من بگه این کی عین آدم حرف می زنه آخه !؟ همیشه همینجوری نچسب و پر افه است .البته اینا همه نظرات منه هــــــــــــــــــــــــ ـآ !! فقط خدا از ته دل پدر من خبر داره که واسه آذین جونش چه قشقرقیه !

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A