شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶

اطلاعیه سایت

رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من


رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من یک رمان زیبا نوشته ی ابراهیم فاری میباشد که در ۷۰۰ صفحه نوشته شده است. با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید خلاصه ی رمان پروای بی پروای من را بخوانید. همچنین بخش هایی از رمان پروای بی پروای من و لینک های دانلود رمان پروای بی پروای من نیز برای شما عزیزان در سایت قرار داده شده است. به گفته ی نویسنده این رمان در سبک رئال و بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده است.

خلاصه رمان پروای بی پروای من

رمان پروای بی پروای من در رابطه با دختری به نام پروا که تک فرزند خانواده نیز است میباشد. پروا در عین رفاه مالی با سرخوردگی های عاطفی رشد میکند و به خاطر مسائلی که در ادامه با آنها اشنا خواهید شد یاد میگیرد به هیچکس وابستگی عاطفی پیدا نکند. او تصور میکند که تمامی مرد ها همانند یکدیگر هستند اما زندگی مسیری متفاوت تر از تفکرات اوست.

 

قسمت هایی از متن رمان پروای بی پروای من

فصل اول یه ریز از محمد که ، صدای سارا که مثل مگس وزوز می کرد و یه لحظه ساکت نمی شد داشت حوصلمو سر می برد تازگیا باهاش آشنا شده بود حرف می زد و نمیزاشت بفهمم دبیرمون داره چی می گه. با نوک پا محکم کوبیدم تو ساق پاشو گفتم :اینقدر ور نزن خفم کردی از دیروز تا حالا !خوبه یارو پخی هم نیست ولمون نمی کنی ! سارا یه نیشگون از پهلوم گرفت و گفت :بدبخت باز من همین پخو دارم تو چی عین اسکلا می شینی سر کلاس فقط تخته رو نگاه می کنی !چسبیدی به درس که چــــــــی ؟ خره الان ازین کارا نکنیم پس کی بکنیم ؟ عاقل اندر سفیه نگاش کردمو گفتم :الاغ !!

دوباره بازش کن !یه چند روز دیگه که امتحانا ، مگه من می گم رفیق بازی بده !؟ میگم گالتو ببند تا زنگ تفریح شروع بشه قیافت عین شتر آویزون می شه !شکر خدا ما سه تا هم که پیش همه دبیرا تابلو شدیم با چشام به النازم از دست خنگ بازیهای شما دو تا !دیگه تقلبم تعطیله !!و با خودکار زدم تو ، اشاره کردم که نیمکت کناری نشته بود سرش . زیر چشمی به خانم خلیلی (دبیرمون )نگاه کردم دیدم هنوز رو به تخته داره اشکال هندسی رو ترسیم می کنه و توضیح مختصری می ده . ولوم صدامو آوردم پایین و به سارا گفتم :شکل قبلیو جا موندیم از بس که زر زدی ! سارا چشماشو چپول کرد و گفت :حالا هی خر بزن فردا که شوهر گیرت نیومد ببینم این هندسه به چه دردت می خوره ! اونوقت یاد من می افتی می گی این سارا عجب اعجوبه ای بود ! با لحن تمسخر آمیزی گفتم :آره جون عمـــــــــــــــــــــــ ـــــت ! تا آخر زنگ با لودگی ها و پچ پچ های سارا و الناز و گاهی هم من ،گذشت .تا زنگ خورد سارا دستاشو از دو طرف باز کرد و گفت :وای خدا مردم از خستگی ! چپ چپ نگاش کردم و گفتم :آخه نیست خیلی ام به خودت فشار می آری خستگی می مونه تو جونت ! ! افه، و راه افتادم به سمت حیاط که الناز گوشه ی آستینمو گرفت و گفت :وایسا دیگه با هم بریم و از تو کیفش پول در آورد و ادامه داد :سه تا بستنی مهمون من و سه نفری به سمت بوفه رفتیم ! در حال لیس زدن به بستنیامون الناز ازم پرسید :معلوم نشد بابات اینا کی برمی گردن ؟ یه گاز به بستنیم زدم که دندونم یخ کرد و گفتم :نه و تو دلم گفتم امیدوارم هیچ وقت برنگردن ! سارا سریع گفت :ایول پس امشب می آی خونه ما دیگه ؟ _نه تو بیا من روم نمی شه بیام خونتون باز بگم هنوز پاپا و مامیم از سفر خارجه بر نگشتن و از حرص دندونامو به هم ساییدم . سارا همونطوری که بستنیشو لیس مالی می کرد گفت :خنگه کلاس داره که !بعدشم دو روزه من دارم می آم پیشت دیگه امروزم بخوام بیام بهم گیر می دن . با بد جنسی گفتم :خب نیا !

سارا با سماجت ادامه داد :مرض !همین که گفتم من تو رو تو اون خونه ارواح تنها نمی زارم مخصوصا حالا که آقا یوسف و زنشم فرستادی مرخصی ! ! همه رو برق می گیره منو باد ادیسون ، _اینم از شانس گند منه که تو باید منو تنها نزاری اینقدرم، جفتتون بیاید خونه ی ما ، الناز که بستنیشو تموم کرده بود و به بگو مگوی ما می خندید گفت :بی خیال بابا بحث نکنید ! سارا سریع گفت :غلط کرده بچه پررو !می آد خونه ما ! بعد نگاهشو به من انداخت و ادامه داد :خوبه حالا کسی نیست بهت امر و نهی کنه کجا برو کجا نرو !کی برو کی بیا ! اینقدرم افه خرکی می آی ! با حسرت نگاش کردم … ! بهم اهمیت بده !دو هفته تو این خونه بزرگمون تک و تنها ولم نکنه ، چقدر دوست داشتم یکی تو خونه نگرانم باشه یکی که ازم بپرسه چی دوست داری چی دوست نداری … یکی که بهم امر و نهی کنه ولی از دوست داشتنم باشه نه از روی خودخواهیش ! با اینکه اخلاقم گنده و به خاطر جو حاکم بر خونمون خیلی مغرور و کله شقم ولی حتی حاضرم غرغر یکی مثل مامان و بابای سارا رو با جون دل بپذیرم چون می دونم همش از عشقه ! نمی دونم هجوم این افکار قیافمو چه شکلی کرد که سارا که کاملا بی منظور اون حرفو زده بود با دستپاچگی ولی با مهربونی ذاتیش دستمو گرفت تو دستش. جایی !دلمون ، الناز داشت زیر لب ترانه گوگوشو زمزمه می کرد که یه دفعه گفت :بچه ها می گم فردا بریم بیرونی پوسید تو خونه ! سارا با خوشحالی گفت :ایول !پایه ام !بریم کوه . الی پوفی کشید و گفت :تا از مدرسه بریم خونه آماده شیم بزنیم بیرون بعد از ظهرم گذشته !بریم کوه فقط می رسیم زباله های کوه رو جمع کنیم .نظرتون چیه ؟؟ ، عین ادمای فرهیخته و شعور بالا من و سارا قهقهه زدیم که الی (من و سارا بیشتر وقتا الی صداش می زنیم )گفت : مثلا بریم پاتوق (پارک محل )بعدشم کافه تریای سر بوستان .چطوره ؟ حال ، گفتم یه دوری بزنیم چند ساعته کردین با برنامه ریزی سه سوته ؟

صدای زنگ بلند شد همینطور که به سمت کلاس می رفتیم سارا بهم گفت :برنامه مورد قبول سرکار واقع شد یا بگم سه سوته یه برنامه جدید بریزه ؟ با بی حوصلگی گفتم خوبه بابا !دو سه ساعت بیرون رفتن که اینقدر برنامه ریزی نمی خواد ! بدم نمی یومد یه هوایی عوض کنم خصوصا که دو هفته بود جز خونه سارا اینا جایی نرفته بودم کس ام غیر از سارا و الی خونمون نیومده بود . البته مواقع عادی هم کسی غیر از دوستای آذین و پدر خونمون نمی یاد .خودشونم که وقت و بی وقت خونه همین ! گرچه بعضی وقتا هم زورشون بهم می چربه و مجبور می شم برخلاف میلم همراهیشون کنم ، دوست و رفیقاشونن ساعت آخر واقعا کسالت آور بود .سارا هم اینقدر اصرار کرد که بالاخره مخمو زد برم خونشون . هرچند خونه خودمون تنهایی بهم خوش نمی گذره ولی حداقل یه لباس راحت می پوشم لم می دم رو کاناپه و موزیک ویدیو تماشا می کنم ! ما فامیلی ، البته اینم بگما ، حالا باید برم خونه سارا اینا و تا آخر شب سیخ بشینم .بالاخره هر چی باشه اونا غریبه اند هم نداریم . !! دوستای آذین و دوباره آذین ، کل دوست و آشناهامون خلاصه می شن در آذین یعنی حالم ازش به هم می خوره هــــــــــــــا ! البته دل به دل راه داره حسابی ! حس می کنم اون صد بار بیشتر ، چون وقتایی که تنهاییم و سدی به نام پدر نیست که مانع نشون دادن تنفرمون بشه از من متنفره ! چون مانع رفتنشون به دانمارک منم ! چون تنها کسی که حالشو می گیره منم ! چون هنوز تو این خونه هستم و نفس می کشم ! چون وارث دارایی پدرمم ! ! کمی به دخترش فکر می کنه ، چون می دونه پدر هنوز چون … و منم به خاطر طمعش و به خاطر اینکه همین پدر نصفمو بیشتر ازم دور کرده باهاش مبارزه می کنم و تا جایی که بتونم ساز مخالفشو دستم می گیرم تا کوکشو به هم بزنم !

هرچند آذین پدر و داره و چپش پره ! زنگ که خورد از خدا خواسته بلافاصله کیفامونو انداختیم رو دوشمون و زدیم بیرون . که، طبق معمول پر بود از موتور سواران و ماشین سواران و پیادگان با اعتماد به نفس ، مقابل درب بزرگ دبیرستان یعنی این موقع روز آب دستشون بود می زاشتن زمین تا به این مسئولیت خطیر دختر بازیشون بپردازن ! صدای موزیک با ولوم بالا و ویراژ موتور سوارها و همهمه خود ماها … خلاصه ترافیک شدید بود هم صوتی هم تصویری ! کلافه رو به سارا و الناز گفتم :من رفتم بچه ها بای. الناز که داشت موهاشو صفا می داد گفت :بای خوشگله و واسم دست تکون داد . سارا هم دوباره تاکید کرد که دیر نکنم . با بی قیدی از گوشه ی خیابون راه خونه رو پیش گرفتم .یاد اونروزی افتادم که پدر بهم گفت :اگه راهت دوره واست راننده بگیرم . : آذین عین هویج خودشو پرت کرد وسط و گفت ، تا اومدم مخالفت کنم که مگه بچه ام اه مهرداد !حالا مگه چقدر راهه !اینقدر لوس بارش نیار ! دوست داشتم فکشو بیارم پایین و بگم :آخه عوضی ! اولا کی با تو حرف زد که خودتو قاتی صحبتهای پدر دختری می کنی ؟ دوما مگه پوله باباته که واسه یه قرون دو زارش اینطوری خودتو تام و جــــــــــــــری می کنی ؟ سوما من لوسم یا تو که هر حرف یه کلمه رو یه جوری با عشوه خرکی قاتی میکنی که گفتنش یه ربع وقت می بره !! : با همین عشوه خرکی هاش ،یه جوری پدرمو از خود بی خود میکنه که بعضی وقتا پدر بهش می گه ، از بدبختی منم یکم لوسی صحبت کن ! واااااااااااای !! آخه یکی نیست به این پدر من بگه این کی عین آدم حرف می زنه آخه !؟ همیشه همینجوری نچسب و پر افه است .البته اینا همه نظرات منه هــــــــــــــــــــــــ ـآ !! فقط خدا از ته دل پدر من خبر داره که واسه آذین جونش چه قشقرقیه !

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان بی پناهی همراز

دانلود رمان بی پناهی همراز


دانلود رمان بی پناهی همراز

دانلود رمان بی پناهی همراز

رمان بی پناهی همراز یک رمان به قلم شایسته نظری میباشد که در ژانر عاشقانه و اجتماعی نوشته شده است، این رمان در رابطه با دختر جسور و شجاعی است که بسیار زیبا و ورزشکار نیز میباشد. از قضا این دختر زیبا به دلیل اشتباهات و خلاف های پدرش طعمه قرار میگیرد و در یک قمار پدرش او را به امیرعلی مردی جسور که به دنبال انتقام است میبازد و… . جهت دانلود رمان بی پناهی همراز به ادامه مطلب مراجعه کنید.

خلاصه رمان بی پناهی همراز

همراز دختری جسور، زیبا، شجاع و ورزشکار است که به دلیل خلاف ها و اشتباهات پدرش قربانی میشود و پدرش او را در یک قمار به امیرعلی، فردی جسور و کینه ای که تمام و فکر و ذکرش انتقام است میبازد و دخترک قصه به دست این مرد خشن و کینه ای آسیب های زیادی نیز میبیند و… .

قسمت های از متن رمان بی پناهی همراز

حال و احوالم بده، زیر این هوای بارونی بی کس وتنها زخم خورده ی تقدیر شدم. دلم گرفته از این دنیای بی رحم دنیایی که بی رحمانه بر پیکره ی ظریف وناتوانم چنگ می کشد. به کدامین گناه؟ تاوان کدام خطا؟

باشنیدن صدای ناظم مدرسه وتشویق بچه ها باذوق پریدم ودست هام رو توی هوا مشت کردم. صدای ناظم چقدر امروز دلنشین شده:

ـ بچه ها یه خبر خوش براتون دارم با افتخار اعلام می کنم، همراز جعفری دانش آموز پیش دانشگاهی ما برای انتخابی تیم ملی راهی مسابقات دومیدانی میشه، براش آرزوی موفقیت می کنیم امیدواریم باز هم باعث افتخار ما ومدرسه ی ما بشه ایشون در زمینه ی ژیمناستیک هم بارها برای ما افتخار آفرین بودند ومدال های زیادی گرفتند. الناز وبچه ها دورم حلقه بستن وتبریک گفتن ازخوشحالی سر از پا نمی شناختم زحماتم، دویدن ها وتمریناتم به نتیجه رسیده بود. با اینکه رشته ی تخصصیم هان مادانگ بود، به دویدن علاقه داشتم مربی ورزش مدرسه متوجه استعدادم در دویدن شد وکمک کرد هدفمند بدوم …برای رسیدن به تیم ملی خیلی تلاش کردم …باجیغ جیغای بچه ها و الناز به خودم آمدم که محکم زد پس سرم: ـ وای دختر بلاخره مثل اسب دویدنت نتیجه داد. دستی پشت گردنم کشیدم وصورتمو جمع کردم ـ آیی آمازونی سرمو پکوندی خو! خندید و مستانه روی شونه ام زد: ـ والا آمازونی نبودم شدم! از بس دنبال تو تا خونه دویدم . ـ خوبه حالا انگار پابه پای من دویدی . دست به کمرایستاد و چشم هاش و ریز کرد. ـ نه…جان من کی باهات تمرین می کرد؟ لب هاموکج وکوله کردم ابرو بالا انداختم: ـ بله تو بودی ولی من دم خونه بودم تو دم مدرسه این چه همراهیه؟ غش غش خندیدم …همه ی کلاس ریختند سرمو وشیرینی خواستن، مجبور شدم از بوفه ی مدرسه کلی آب میوه و کیک بخرم باخوشحالی طبق معمول تا خونه دویدم، دیگه همه ی همسایه ها فکرمی کردن کم دارم چون یک بارمن ودر حال آراه راه رفتن ندیده بودن. البته،حرف مردم برام مهم نبود؛ مهم تیم ملی بود که برام هدف برترشده

بود.کلیدو توی در چرخوندم واردحیاط بزرگ و ویلایی بزرگمان شدم اوایل آبان ماه بود برگهای زرد و نارنجی درختان زمین و رنگی کرده بودن عاشق این ترکیب رنگ بودم هرچقدر آقا محمود باغبانمان می خواست حیاط و تمیز کنه من اجازه نمی دادم یادمه یک روز که داشت حیاط و تمیز می کرد مثل برق گرفته ها از پنجره سرمو بیرون کردمو جیغ زدم ـ آقامحمود چکار می کنی؟ باتعجب جارو به دست به من خیره شد! ـ خانم جان کاری نمی کنم والا حیاطو تمیز می کنم. ـ نمی خواد برگ هارو جارو کنی من دوسشون دارم. نگاهی به اطراف کرد و گفت: ـ آخه خانم جواب آقا رو چی بدم؟ دستامو توهوا تکون دادم: ـ خودم جوابش و می دم زیر درخت هارو بذار بقیه حیاط و تمیز کن. ازاون روز به بعد برگ هارو جمع نکرد. وارد خونه شدم فاطی جون مشغول آشپزی بود کوله امو روی اولین مبل دم دستم پرت کردم، ..پرتاب آزاد ۳٫٫۲٫٫۱ ـ صدای فاطی جون بلند شد کفگیر به دست کنار اپن ایستاده بود: ـ آخه دختر کی یاد می گیری مثل دخترا رفتار کنی چرا کارات مثل پسراس؟! جلو رفتم صفت بغلش کردم و بوسیدمش : ـ سلام بربانوی خونه؛ فاطی جون سخت نگیرعشقم. لب هاشو گاز گرفت و سرشو تکان می داد و دست هامو از دور گردنش باز کرد؛ نگاهی به سرتا پام انداخت:

ـ حرف زدنش ونگاه !! ولم کن خفم کردی بذار ببینم اصلا تو دختری؟ ازش جداشدم وپله هارو دوتا دوتا بالا رفتم: ـ وای فاطی جون همین مونده معاینه ام کنی خوبه خودت بزرگم کردی . غش غش می خندید. یه دوش نظامی گرفتم وبعد پوشیدن لباس هام از نرده ی پله ها سُر خوردم پایین و وارد آشپزخونه شدم، چشم هامو بستم و بو کشیدم : ـ آخ جون غزل الا.. فاطی جون از بچگی من و بزرگ کرده مامانم رو یادم نیست چون بعد از به دنیا آمدن من فوت شده اویل فکرمی کردم به خاطر زایمان بوده بعدها فهمیدم سرطان معده داشت. بابام تاجرفرشه مردی همیشه اخمو؛ فقط شب ها خونه اس اونم بعضی وقت ها توکارش جدیه ولی باهمه ی اخم و تخمش برای من کم نمی ذاره. سالشه خیلی مهربونه من که مادر نداشتم ولی فاطی جون در حقم مادری کرده.اولش ۴۸ نشستم سر میز فاطی جون به عنوان پرستار وارد خونه امون شد ولی کم کم تمام وقتش توخونه ی ما سپری شد. ازجوانی همسرشو ازدست داده بود ازاونجا که خانواده اش روستا زندگی می کردن دیگه بر نگشت و خونه ی ما ماندگار شد منم خیلی وابستش بودم …ماهی سخاری شده رو بالیمو وریحانو جعفری رومیز گذاشت به خاطر تنظیم وزنم مصرف برنجم کم بود ترجیح می دادم بدون نون غذا مو بخورم. با اشتها شروع به خوردن کردم لیموترشو گذاشتم کنارلب مو مک دادم. چشم هام بسته وصورتم جمع شد …باز نصیحت شروع شد: ـ دخترم اینقدر لیمو نخور فشارت می افته. لیمو لیس زدم ـ وای نمی دونی چه حالی میده . دهانمو محکم بازو بسته کردم؛ تاق صدا داد:

راستی فاطی جون یه خبر خوب بهت بدم ؟ قاشقی غذا خورد : ـ خیره بگو ببینم . ابروها مو بالا دادم وسرمو تکون دادم. ـ خب چی بگم که وشحال بشی؟ ـ معلومه ک بری تیم ملی . جیغ مانند گفتم دست هامو به هم کوبیدم : ـ آرهه بلاخره موفق شدم حالا باید تلاش مو بیشتر کنم . فاطی جون باذوق ازجاش بلند شد وبغلم کرد: ـ خداروشکر بلا خره نتیجه زحماتتو گرفتی . اون روز تا شب که بابا بیاد واین خبر خوب رو بهش بدم بی تاب بودم. می خواستم حضوری بهش بگم. بلاخره نور ماشین حیاط رو روشن کرد. باخوشحالی دویدم طرف در بازش کردم: ـ سلام بابایی . ـ سلام بابا. پریدم بغلش مثل همیشه بغلم نکرد سرم و بوسید و ازکنارم رد شد. بانگاهم دنبالش کردم اخماش توهم بود بدتر از همیشه حتی جواب سلام فاطی جون و نداد مستقیم رفت اتاقشو قبل از اینکه در وببنده گفت: ـ شام نمی خورم مزاحمم نشید .

 

این رمان به صورت فروشی است و قرار دادن کامل آن در سایت امکان پذیر نیست. اما ما بخش اول آنرا به صورت رایگان برای شما عزیزان قرار داده ایم.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان آی پارا

دانلود رمان آی پارا


دانلود رمان آی پارا

دانلود رمان آی پارا

رمان آی پارا یک رمان به قلم سمیه .ف.ح میباشد که ۲۱۴ صفحه پی دی اف دارد و با پایان خوش نوشته شده است. شما جهت دانلود رمان آی پارا میتوانید به ادامه مطلب این پست مراجعه کرده و رمان آی پارا را با لینک مستقیم و به راحتی از وبسایت سرچ دانلود دریافت کنید.

خلاصه رمان آی پارا

رمان آی پارا در رابطه با یک خان زاده ی آذری به نام آی پارا است که در اثر ناملایمت های زندگی و خیانت های اطرافیانش از محل زندگی خود یعنی روستای کندوان به اجبار، به خانه ی یک خان زورگو به نام میرزا تقی خان در شهر اسکو به عنوان خدمتکار میرود.در آنجا او نشان میدهد که با وجود رده ی پایینش در آن خانه همچنان خون یوسف خان در رگ هایش جاریست و کل حکومت آن خانه را عوض میکند و در این راه زندگی خود و تک پسر میرزا تقی خان یعنی تایماز نیز دچار تغییرات بسیاری میشود… .

بخش هایی از متن رمان آی پارا

آی پارا خیلی راه بود .خودشون سوار اسب و ، خسته بودم از پیاده روی .مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده اگه ، قاطربودن اما من بیچاره رو با کفشای پاره و پای پیاده راه می بردن .دلم واسه آقاجانم خیلی تنگ شده بود بود اینطور به من بی حرمتی نمی کردن .

از پچ پچ هاشون فهمیدم رسیدیم .مطمئن بودم جای خوبی نیست و برخورد گرمی در انتظارم نخواهد بود .اما باید مقاومت می کردم .من آی پارا بودم .دختر یوسف خان .نباید کم می آوردم .با وجود زخمی بودن پاهام و . سعی کردم افتاده راه نَرَم که دلشون خوش نشه که کمرم رو خم کردن ، گرسنگی بی حدی که ضعیفم کرده بود اسلان (یا آسلان هردو هم معنی اصلان یا همون شیر هستن که در لهجه های مختلف ادا می شن )نوکر حلقه به اومد پیشم و سرش رو نزدیک صورتم آورد و گفت :هی دختر !تند بیا رسیدیم .جلوی ، گوش میرزا تقی خان خان تعظیم کن و حرف اضافی هم نزن به نفع خودتِ فکّت رو ببندی .لبخند چندش آوری زد و ادامه داد :خان مثل من مهربون نیست ها . جلوی پاش تف کردم و گفتم :دفعه آخرت باشه اون دهن بو گندوت رو اینقدر به من نزدیک می کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. کشیده محکمی به صورتم زد که گوشم زوزه کشید .با نفرت نگاهش کردم که گفت :این رو زدم تا یاد ، کثافت بگیری با اسلان خان چطور باید حرف بزنی . پوزخندی زدم و گفت :هه اسلان خان ؟ تو سگ خان هم نیستی چه برسه به خان .این منم که دختر خانَم. قهقهه ی کریهی زد و در حالی که دندونهای زشت زرد رنگش حالم رو به هم می زد گفت :تموم شد دوران دختر یکی یکدانه ی خان بودنت .اینجا تو یه خدمتکار گ.و.ه جمع کنی .همین .بعد هم از پشت هولم داد طرف در آهنی بزرگ قرمز که می دونستم پشت اون در زندگی راحتی در انتظارم نیست. . با منظره عجیبی رو به شدم .کلی آدم در رفت و آمد بودن ولی با سر و شکلی عجیب ، وارد حیاط که شدیم همگی کچل بودن و موهاشون ، اما اونایی که لباس زنانه داشتن ، همگی مو داشتن ، اونایی که لباس مردانه داشتن . سر طاسشون بدجور تو ذوق می زد ، تراشیده شده بود .درسته لچک بسته بودن و از زیر لچک از دنیا رفته بود و من رو دایه ، یه لحظه یاد حرفهای دایه جانم افتادم .مادر من وقتی می خواست من رو دنیا بیاره برای اینکه خان زاده های داخل خونه ، جان بزرگ کرده بود .یادم اومد دایه جان می گفت :بعضی خان های قدیم . سر خدمتکارهای زن رو می تراشیدن که زشت دیده بشن ، شون عاشق خدمتکارا نشن از اینکه این بلا سر گیس های بلند و ابریشمی من که پدرم عاشقشون بود هم خواهد اومد به خودم لرزیدم . نگاه ترحم آمیزی به من می کردن و سریع نگاهشون رو ، چه زن و چه مرد که رد می شدم ، از کنار اهالی خونه ازم می گرفتن . چند تایی زن یه گوشه حیاط مشغول پاک کردن برنج بودن که با دیدن من شروع کردن به پچ پچ و تکون دادن سرشون .

بازم من یه خان زاده بودم .پدر خدا بیامرزم هیچ ، از این نگاهها بیزار بودم .هر چقدر هم که از تخت افتاده باشم وقت با کارگراش بد برخورد نمی کرد .عدالت و خیرخواهیش زبانزده خاص و عام بود .اما اینجا درست مثل شهر مرده ها بود. می دونستم خدا امتحان سختی برام در نظر گرفته .امتحانی که باید با وجود همه ی سختی ها از شرافت و اصالت خانوادگیم دفاع می کردم . طول حیاط رو که نسبتاً طولانی هم بود طی کردیم تا به جلوی عمارت رسیدیم . اسلان چابک رفت داخل عمارت و شاید ربع ساعت نشده بود که همراه مرد میانسالی که لباسهای تر وتمیز . اومد تو حیاط ، پوشیده بود و سیبیلاش تا بناگوشش کشیده بود و اخماش زمین رو جارو می کرد من کنار اون دو تا نگهبانی که از کندوان تا اینجا باهامون اومده بودن وایساده بودم .پاهام اونقدر خسته بود که واقعاً توان ایستادن نداشتم .احتمال می دادم میرزا تقی خان خودش باشه . با چوب دستی منقوشی که دستش بود اشاره کرد که برم جلوتر. با صدای خشنی گفت :دختر یوسف تویی؟ با تحکم گفتم :بله من دختر یوسف خان هستم . پوزخندی زد و گفت :خان بودنش که مرد .تو فقط دختر یوسفی .حواست رو جمع کن فقط اون چیزی رو جواب بده که ازت سوال می شه . اسلان کمی عقب تر از خان ایستاده بود و داشت نیشخند می زد که یعنی دیدی جذبه رو؟ خان گفت :اسمت چیه ؟ چند سال داری؟ گفتم :اسمم آی پاراست .هفده سال دارم. گفت :همونطور که می دونی که عموت تو رو به من فروخته .تو از حالا به بعد جزء اموال من محسوب می شی. خون خونم رو می خورد و دلم می خواست چشماشو در بیارم . خان ادامه داد :به روش خدمتکارای این عمارت کار می کنی و در عوض برات غذا و جای خواب هست .گیسات رو بنابه رسم این خونه از بیخ می تراشی .اینجا هیچ ضعیفه ی خدمتکاری حق نداره مو داشته باشه . گفتم :واگه نخوام بتراشم ؟ خان با عصاش به طرفم حمله کرد و گفت :خفه شو دختره ی چشم سفید .تو روی ولی نعمتت می ایستی و با چوبش محکم زد به بازوم که برق از سرم پرید .

با داد گفتم :پدر من عاشق موهام بود هرکسی ، در حالی که خان مطمئن بود با اون ضربه دهن من بسته شده جرات کنه دست به گیس من بزنه خودم دو شقه اش می کنم . خان پوزخندی زد و گفت :هنوز هم زبونت درازه دهاتی ؟ خوب بکُش .اگه تونستی بُکش . تیغ غلاف شده ی نگهبانی رو که نزدیکم بود رو از غلافش کشیدم بیرون و گذاشتم رو رگ ، تو یه تصمیم آنی . اول اونو می کشم بعد خودم رو ، دستم و گفتم :کسی دست به موهام بزنه خان که ظاهراً حوصله اش از نوکرای فرمانبردارش سر رفته بود و دنبال یه تنوع بود با قهقهه گفت :از گستاخیت خوشم اومد .درسته بالای تو خوب پولی به عموت دادم اما ازش می گذرم. بعد رو به یکی از خدمه گفت :تیغ رو بیار تا اسلان موهاشو بتراشه . رنگ از رخ اسلان پرید .اون خوب می دونست من تو اون لحظه با کسی شوخی ندارم .خدمه تیغ رو آوردن و دادن دست اسلان . بلکه از این ترسیده بودم که زورم به اسلان نرسه و اون موفق بشه ابریشم خوشرنگ ، ترسیده بودم .نه از مرگ موهام رو بتراشه و نابودم کنه . آسلان مردد به خان نگاه کرد . خان با یه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت :مرتیکه نفهم .این همه نون می خوری از بغل من و حالا از یه دختر بچه می ترسی؟ اسلان که جلوی همه و بخصوص من ضایع شده بود و یه جورایی ابهت پوشالیی که برای خودش دست و پا کرده : چاقو رو رسوندم زیر گلوش و گفتم ، به طرف من خیز برداشت که با یه حرکت ، بود رو در معرض فنا می دید بندازش وگرنه جلوی اربابت سلاخیت می کنم سگ پدر. . تیغ رو انداخت ، آسلان که خشم و نفرت رو تو چشمام دید با چاقو هولش دادم طرف پله ها و گفتم :برو پشت اربابت قایم شو .هنوز به حدی نرسیدی که با دختر یوسف خان در بیفتی . . رفت کناری و سر به زیر وایساد ، اسلان که از خان هم می ترسید به جای رفتن پیش خان گفتم :حالا چی خان ؟ کس دیگه ای هم می خواد گیس من رو بتراشه ؟ گفت :خوب می دونی که می تونم همینجا چالت کنم دهاتی !!! گفتم :مگه مرد نیستی خان ؟ اگه کسی از خدمه نتونست موهامو بتراشه باید بذاری همینطور بمونن.

خان گفت :باشه .قبول منتظر بودم تا خان ، در حالی که هم از هیجان می لرزیدم و هم دستم که خان زده بودش بد جور ذق ذق می کرد کس دیگه ای رو برای تراشیدن موهام بفرسته . خان رو به آسلان گفت :تایماز (به آذری :استوار )کجاست حیفِ نون؟ . گفت :من تازه رسیدم خان .نمی دونم آقا کجان ، اسلان که بی خبر بود ظاهراً خان رو به یه دختر ریزه میزه که بعد ها فهمیدم اسمش رقیه هست گفت :برو پیداش کن و بگو بیاد اینجا و بعد رو به من گفت :حریف قدر می خوای ؟ برات می یارم .می خوام خودم گیسای بریده ات رو آتیش بزنم و از بوی پشم سوخته اش لذت ببرم .بشین و منتظر باش . ده دقیقه بعد اون دختر همراه جوان رشیدی که باید همون تایماز می بود رسیدن .دختر که معلوم بود از ترس . داشت نفس نفس می زد ، دویده پسر با چشمهای نافذ و مشکیش سرتا پای من رو کاوید و رو به خان گفت :چی شده پدر ؟ برای چی من رو خواستین ؟ پس این پسر رعنا و رشید تخم ترکه این ظالم بود .حالم ازش بهم خورد . خان دست گذاشت رو شونه پسرش و گفت :موهای این دختر گستاخ رو برام بتراش. پسر با تعجب گفت :من ؟ خان گفت :هان پسر گفت :چرا من ؟ مگه این همه خدمه ندارین ؟ برای یه همچین کار مسخره ای من رو کشیدین تو این معرکه ؟ . تیغ رو گذاشت تو دست پسرش و گفت :همین که گفتم ، خان که از عصبانیت دندونهاش و به هم می فشرد حرف اضافی هم نباشه . پسر مردد تیغ رو گرفت و اومد سمت من . !!! دستت رو قلم می کنم خان زاده ، به طرفش خیز برداشتم و گفتم :دستت به موهای من بخوره پسر که انتظار این حرکت من رو نداشت و یه کم هم از قرار بهش برخورده بود گفت :چه گ.وه.ی خوردی؟ گفتم :من شوخی ندارم .حاضرم بمیرم اما یه تار از این موها رو زمین نیفته . مطیع و سر به زیر گذاشته اینا ، کاملاً می شد بهت رو تو چشماش دید .لابد هر کی که خواستن موهاشو بتراشن هر کاری دوست دارن بکنن.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو

انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو


انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو

انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو

امروز در وبسایت سرچ دانلود برای شما عزیزان چندین انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو را آماده کرده ایم که با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید آنها را مطالعه کرده و با بهره گیری از آن، و یافتن ایده انشاهای خود را بنویسید. البته شما میتوانید این انشاها را عینا کپی کنید که به دلایل مختلفی اینکار توصیه نمیشود! زیرا ممکن است انشای شما با دوستانتان یکی شود، دبیر شما نیز این انشا را در اینجا خوانده باشد و… .

انشای مقایسه آینه وانسان دروغگو

آینه را به جرئت میتوان راستگوترین نامید، دقیقا همان چیزی که جلوی آن میگذاری را نشان میدهد بدون ذره ای تغییر. البته اگر آینه های خمیده و امثال آنها را به حساب نیاوریم! انسان دروغگو دقیقا نقطه مقابل آینه است. میتوان آینه و انسان دروغگو را همانند شب و روز دید که کاملا مخالف همدیگر هستند.

انسان های دروغگو به دلایل مختلفی دروغ میگویند، برای مثال اگر شخصی از آنها نظر خود را راجع به لباس هایش بپرسد در صورتی که منفعت آن در تمجید و تعریف از آنها باشد در هر صورت از آنها تعریف خواهد کرد اما آینه بدون هیچ ترسی از شکسته شدن همان چیزی که هست را نشان میدهد.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A