عشق، فراموش كردن خود در وجود كسی است كه همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶
خانه » دانلود (صفحه ی 4)

اطلاعیه سایت

دانلود

ارون رمزی کیست

ارون رمزی کیست


ارون رمزی کیست

ارون رمزی کیست

ارون رمزی متولد ۲۶ دسامبر ۱۹۹۰ در ولز است که تا کنون در تیم های کاردیف و آرسنال بازی کرده است و در ۳۳ بازی ملی برای تیم فوتبال ولز انجام داده است نه گل زده است. باور های خرافی عجیبی در رابطه با ارون رمزی وجود دارد که با مراجعه به ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود میتوانید آنها را بخوانید و بدانید ارون رمزی کیست .

از سال ۲۰۱۱ تا کنون هر بار که آرون رمزی گلی زده است چندین نفر از افراد سرشناس جهان مرده اند، همین پدیده موجب شده است که رسانه ها از آن به عنوان نفرین آرون رمزی یاد کنند.

از افراد مشهوری که با گل زدن ارون رمزی مرده اند میتوان اسامه بن لادن، استیو جابز، معمر قذافی، ویتنی هیوستون، دیوید فراست، شیموس هینی، پل واکر، رابین ویلیامز، ریچارد اتنبرا، دیوید بویی، آلن ریکمن، جرج مایکل، ماریو سوارز، اکبر هاشمی، راجر مور، چستر بنینگتون، گرگ آلمن، نیکی هایدن و… را نام برد.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

بیوگرافی روشنک گلپا

بیوگرافی روشنک گلپا


بیوگرافی روشنک گلپا

بیوگرافی روشنک گلپا

روشنک گلپا همسر کارگردان و بازیگر محبوب محسن تنابنده میباشد که به تازگی عکس های مراسم عقد و عروسی خود را در صفحه اینستاگرام محسن تنابنده منتشر کرده اند. در ادامه با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید تا بیوگرافی روشنک گلپا مورد مطالعه قرار دهید.

محسن تنابنده در سال ۱۳۵۴ متولد شده است، او اهل دامغان است و شهرت زیادی در عرصه فیلمنامه نویسی و بازیگری دارد. او فارغ التحصیل رشته ی بازیگری از دانشگاه هنر و معماری است که تقریبا یک ماه پیش خبر ازدواج خود را منتشر کرد. اطلاعات زیادی از همسر وی یعنی روشنک گلپا در دسترس نیست، به زودی درباره ی روشنک گلپا برای شما بیشتر خواهیم نوشت.

عکس های روشنک گلپا

بیوگرافی روشنک گلپا بیوگرافی روشنک گلپا

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

آهنگ کسگم بابک رحمانی

آهنگ کسگم بابک رحمانی


آهنگ کسگم بابک رحمانی

آهنگ کسگم بابک رحمانی

 

کسگم یک واژه کردی میباشد که بابک رحمانی خواننده کرد زبان از آن استفاده کرده و موزیکی با این نام را منتشر کرده است، با مراجعه به ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود میتوانید آهنگ کسگم بابک رحمانی را با دو کیفیت عالی ۳۲۰ و ۱۲۸ به همراه متن آهنگ و پخش آنلاین دانلود کنید و از شنیدن آن لذت ببرید.

متن آهنگ کسگم بابک رحمانی

کسگم بگو چه شده مشکل برات پیش آمده
یا ا دس روزگار دلت به آتیش آمده
کسگم ای زندگی میدان جنگه به خدا
مه برای رسیدن به تو میجنگم بی وفا
مه خرابتم نفس عاشق دیواندگیدم
مه بالات خون موکونم فتوای الکی نمی دم
همه ی عالم میدانن مه شیت و دیوانه ی تونم
کسگم عاشقتم بالای تو مه خون مکنم
کسگم عاشقدم بی ادبی نموکونم

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

رمان دیانه از فریده بانو

رمان دیانه از فریده بانو


رمان دیانه از فریده بانو

رمان دیانه از فریده بانو

رمان دیانه از فریده بانو یک رمان زیبا و جذاب میباشد که هم اکنون نیز در حال تایپ است و در کانال تلگرام منتشر میشود، امروز در وبسایت سرچ دانلود این رمان بسیار زیبا را برای شما آماده کرده ایم که با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید آنرا مورد مطالعه قرار دهید.

پارت اول رمان دیانه از فریده بانو

ماشین کنار در بزرگى تو یکى از کوچه هاى قدیمى تجریش ایستاد. کیف کوچک دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.

ترس و دلهره امونم رو بریده بود. انقدر استرسم زیاد بود که احساس تهوع بهم دست میداد .

راننده از ماشین پیاده شد و بى توجه به استرس و نگاههاى بى قرار و پر از ترسم زنگ آیفون رو زد.

نگاهم رو به پیچک هایى که از دیوار خونه به کوچه سرک کشیده بود دوختم. در با صداى تیکى باز شد.

راننده بى توجه به حالم در رو باز کرد گفت:

-بهتره انقدر دست و پا چلفتى نباشى.

و وارد حیاط شد. نفسم رو پر صدا بیرون دادم ب و پشت سرش وارد حیاط شدم.

برعکس تصورم حیاط بزرگى با ساختار قدیمى و باغچه اى پر از گل هاى رنگى بود و بوى گل یاس تمام حیاط رو برداشته بود.

با صداى راننده به خودم اومدم.

-دختر جان چى رو نگاه مى کنى؟ یالا بیا …

قدم هامو بلند برداشتم تا به مرد برسم. مرد کنار در ورودى سالن ایستاد. کنارش با فاصله ایستادم که در سالن باز شد.

نگاهم به دختر نوجوانى که هم سن و سال هاى خودم بود افتاد. بى هیچ حرفى رفت کنار تا ما وارد سالن بشیم.

از اینهمه بى توجهى شوکه شدم و استرسم بیشتر؛

نمى دونستم توى این محیط غریبه چیکار مى کنم و چرا اومدم. بى توجه به ساختار خونه سرم و پایین انداختم و از دنبال مرد راه افتادم.

انقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم مرد کى ایستاد و محکم به چیزى بر خوردم. سر بلند کردم.

مرد اخمى کرد و صداى خنده ى اطرافیانم بلند شد.

گوشه ى لبم و از اینهمه دست و پا چلفتى بودن به دندون گرفتم. جرأت سر بلند کردن نداشتم. کیفم رو محکم توى دستم فشار دادم.

فضاى خونه برام سنگین و نفس کشیدن سخت بود. خدایا من متعلق به اینجا نیستم …

کاش پیش بی بی برگردم.

پارت دوم رمان دیانه از فریده بانو

با صداى محکم و مردونه اى آروم سر بلند کردم. نگاهم به مردى مسن و اخمو افتاد.

در نگاه اول چهره ى نورانى داشت. ریش یه دست سفید و موهایى که گذر زمان رد پائى از خود جا گذاشته بود.

عصاى چوبى که معلوم بود از بهترین چوب ساخته شده. محو مرد بودم که عصاشو کوبید زمین و با صداى محکمى گفت:

-به چى زل زدى دختر جان؟

با صداى لرزونى گفتم:

-هیچى.

پوزخندى زد گفت:

-به تو سلام کردن یاد نداده اون پیره زن؟

شرمنده سرم و پایین انداختم و با بند کیفم خودمو مشغول کردم که ادامه داد:

-اسمت چیه؟

سربلند کردم.

-دیانه.

-پدر احمقت نمى تونست اسم بهترى روت بذاره؟

عصبى شدم از اینکه پشت سر پدرى که ندیده بودم بد مى گفت. اخمى کردم که گفت:

-حتماً میدونى براى چى اینجا هستى؟

واقعاً نمیدونستم براى چى اینجام و بعد از اینهمه سال چرا خانواده ى مادریم یاد من کردن!

سرى به معنى منفى تکون دادم که گفت:

-پس اون پیره زن چى این همه سال به تو یاد داده؟ نه آداب معاشرت بلدى و نه چیزى مى دونى!…

با استرس لبهام و توى دهنم جمع کردم.

-اینهمه سال خرجت نکردم که حالا مثل یه دختر بچه ى بى دست و پا رو به روى من بایستى. حتماً میدونى من پدر مادرت هستم؟

-بله.

اینو دیگه میدونستم. سرى تکون داد گفت:

-خوبه حداقل اینو میدونى. تو اینجایى تا محبتى که این همه سال بهت کردیم رو جبران کنى.

به مغزم فشار آوردم … محبت؟؟ کدوم محبت؟؟ نداشتن پدر؟ بودن مادرى که اگر ببینمش هم نمى شناسم؟

-پدر تو از اعتماد ما سوء استفاده کرد و دختر ته تغارى منو گول زد دختر ١۵ ساله ى ساده ى من …

پارت سوم رمان دیانه از فریده بانو

گول پدرتو خورد و بى اطلاع ما باهاش دوست شد و این براى خانواده ى بزرگ ارسلانى یعنى ننگ!

نگاهشون کردم. بى هیچ حسى توى دلم لب زدم “پدر بیچاره ى من”

با صداى خشک ارسلانى بزرگ یا همون پدربزرگم به خودم اومدم.

-تو اینجائى تا به عنوان ندیمه ى دختر پسرم برى خونه اش.

ابروئى بالا دادم. یعنى میرفتم خونه ى دائیم؟ توى سکوت به لبهاش چشم دوختم که ادامه داد:

-بسه هر چى خوردى و خوابیدى … الان باید محبتى که اینهمه سال بهت کردم رو جبران کنی .

نتونستم پوزخندى که روى لبم نشست رو مهار کنم. انگار معنى پوزخندم رو فهمید که اخمى کرد گفت:

-کوچک ترین اشتباهى ازت سر بزنه با من طرفى.

-بله آقا.

صداى پچ پچ اطرافیانم واضح به گوشم خورد.

-واااى یعنى میره با یه قاتل زندگى کنه؟!

صداى دخترونه اى گفت:

-قاتل زیبا.

چیزى توى دلم خالى شد … یعنى چى قاتل؟؟

خانوم جون، مادر مثلاً مادرم آروم گفت:

-حاجى مطمئنى این مى تونه اونجا زندگى کنه و از دختر احمدرضا مراقبت؟؟

-باید بتونه … کى میاد از دختر احمدرضا مراقبت کنه با اون اخلاقش؟ حالا هم که باعث ….

سر بلند کرد و دید متوجه حرفاشونم حرفش رو نیمه کاره ول کرد گفت:

-غیابى باید صیغه ى محرمیت بخونم. دوست ندارم اونجا میرى سرت لخته یا لباس باز پوشیدى احمدرضا به گناه بیوفته …

نتونستم حرف نزنم. متعجب گفتم:

-مگه دائى من نیست؟ چه نیازى به محرمیت هست؟!

دوباره صداى تمسخرآمیز اطرافیانم بلند شد و صداى پر از عشوه ى دخترونه اى گفت:

-آقا جون این امل رو میخواى بفرستى خونه ى احمدرضا؟

نیم نگاهى به دختر انداختم. چهره ى آرایش کرده و روسرى بازى که فقط …

پارت چهام رمان دیانه از فریده بانو

… وسط سرش رو گرفته بود.

آقا بزرگ اخمى کرد گفت:

-هانیه نکنه دلت میخواد تو رو جاى این دختر بفرستم؟

حالا اسم دختره رو فهمیدم. ترسیده دستهاش رو بالا آورد گفت:

-نه آقا جون من و معاف کن. یهو یه شب تو خوابم مى کشتم.

آقا جون جدى گفت:

-هانیه!

هانیه پشت چشمى نازک کرد گفت:

-راست میگم آقا جون.

منظور اینا چى بود؟ زن کنار هانیه گفت:

-رو حرف آقاجونت حرف نزن هانیه.

هانیه اخمى کرد و ساکت شد. آقاجون ادامه داد:

-احمدرضا دائى تو نمیشه و پسر برادر مرحومم هست.

“آهان” بلندى گفتم که صداى خنده ى بقیه دوباره بلند شد. دستم و روى دهنم گذاشتم.

امروز به اندازه ى کافى سوتى داده بودم. آقاجون اخمى کرد گفت:

-تو باید از دختر احمدرضا مراقبت کنى، خونشو تمیز کنى و براش غذا بپزى

توى دلم گفتم ” بگو کلفت میخواین دیگه”!

عصاشو کوبید زمین.

-ببین دخترجون به سرت نزنه که زن احمدرضائى یا پیش خودت فکر کنى مى تونى اونو براى خودت داشته باشى. تو توى اون خونه فقط به عنوان یه خدمتکار و پرستار بچه میرى، فهمیدیى؟؟

-بله.

صداى ریز دخترانه اى گفت:

-چشم من که آب نمیخوره فهمیده باشه.

گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. استرس داشتم. دلم براى بى بى و خونه ى کاهگلیمون تنگ شده بود.

-شوکت خانم بیا این دختر و ببر یه چیز بده بخوره.

زنى تپل اومد سمتم گفت:

-همراه من بیا.

سرم و انداختم پایین و همراه زن راهى شدم. از سالن رد شد و سمت آشپزخونه که تقریباً ته سالن قرار داشت رفت.

وارد آشپزخونه شدم. نگاهى بهم انداخت گفت:

-تو چرا انقدر لاغرى؟

پارت پنجم رمان دیانه از فریده بانو

متعجب نگاهش کردم. لبخندى زد گفت:

-بشین عزیزم.

از لبخندش دلم گرم شد و روى صندلى آشپزخونه نشستم. تند و سریع میز و چید و خودش رو به روم نشست.

-بخور مادر جون بگیرى.

با آوردن کلمه ى مادر حس بدى پیدا کردم. مادر …. من مادرى نداشتم تا بدونم داشتن مادر چه حسى به آدم میده.

آروم شروع به خوردن کردم که گفت:

-اسمت چیه عزیزم؟

-دَیانه.

-معنى اسمت چیه؟

-دقیق نمیدونم اما از اسم دیانا گرفته شده و به معنى نیکوکار، نیکو، زیبائى …

سرى تکون داد.

-اسم زیبائى دارى.

دوباره لبخندى از این تعریف روى لبم نشست و ته دلم گرم شد.

-تو نوه ى دختر ته تغارى آقا هستى.

-من فقط یه پدر داشتم که تو بچگى از دست دادم و یه بى بى که تا دیروز باهاش زندگى مى کردم.

شوکت خانم دیگه حرفى نزد و توى سکوت کمى غذا خوردم. دو دل بودم بپرسم یا نه اما دل و زدم به دریا گفتم:

-ببخشید، راسته که اون آقا همسرش رو کشته؟

-نترس عزیزم. آقا احمدرضا کارى به تو نداره. اما خوب متأسفانه زمانى که بهارک ۶ ماهش بود نمیدونم به چه دلیلى بهار و ،همسرشو میگم، کشت.
ما هم نفهمیدیم اما آقاى ارسلانى نذاشت زیاد تو زندان بمونه و بعد از چند ماه آزاد شد. آقا احمدرضا از اولم به خانواده ى حاجى نمیخورد.

صداش و پایین آورد گفت:

-لااوبالى و لات بود. نمیدونم این پسر چرا اینطورى بار اومده!

با حرفایى که شوکت خانم زد ترس افتاد تو جونم. چطور مى تونستم با یه مرد ناشناس غریبه تو یه خونه زندگى کنم؟

-ببینم تو چند سالته؟

-من ۲۲سالمه.

-درسم خوندى؟

-فقط تا دیپلم. بى بى تنها بود و نشد دانشگاه برم.

شوکت سرى تکون داد که همون موقع مردى که منو از روستا آورده بود تو چهارچوب در نمایان شد گفت:

-آماده شو بریم.

پارت ششم رمان دیانه از فریده بانو

ته دلم خالى شد و حس تهوع بهم دست داد. از رو صندلى بلند شدم.

شوکت خانم انگار حالم و فهمید که دستش و روى دستم گذاشت آروم گفت:

-چرا رنگت پریده؟ چیزى نیست. سرت به کار خودت باشه مشکلى پیش نمیاد.

لبخند پر استرسى زدم و از آشپزخونه بیرون اومدم. مرد گفت:

-بیا سالن، آقا کارت داره.

دوباره از دنبال مرد راه افتادم و به سالن رفتیم. اینبار کمى با دقت به اطرافم نگاه کردم.

سه تا دختر که تقریباً هم سن و سال خودم بودن روى مبل سه نفره اى نشسته بودن

و دو تا خانم چهل و خورده ای به بالا روى مبل دونفره اى.

خانم جون و آقا جون تو صدر مجلس نشسته بودن. آقا جون با صداى پرتحکمى گفت:

-بشین.

روى مبل تک نفره اى نشستم.

-احمدرضا ایران نیست و من از طرف احمدرضا وکیلم تو رو به عقد موقتش دربیارم تا بهارک دختر احمدرضا از آب و گل دربیاد. هرچى که میخونم رو تکرار کن.

و شروع به خوندن چند آیه ى عربى کرد.

هرچى میخوند از دنبالش تکرار مى کردم. بعد از خوندن آیه گفت:

-آقاى رحمانى تو رو به خونه ى احمدرضا مى بره. فعلاً بهارک پرستار داره … اون همه چى رو بهت یاد میده و تو شروع به کار مى کنى.
احمدرضا از سر و صدا و شلوغى بیزاره، پس فکر نکن تو فقط دایه ى دخترش هستى. نه، از این خبرا نیست؛
تو باید تمام کارهاى خونه ى احمدرضا رو انجام بدى.

-بله.

-حالا میتونى برى.

از روى مبل بلند شدم. صداى پچ پچ دخترا آزاردهنده بود.

با استرس دستى گوشه ى روسرى بلندم که دور گردنم سفت بسته بودم کشیدم و بدون نگاه به بقیه همراه آقاى رحمانى بیرون اومدیم.

پارت هفتم رمان دیانه از فریده بانو

با خوردن هواى تازه نفسى کشیدم. دلم براى بى بى و غرغرهاش تنگ شده.

الان باید مى رفتم و شیر گاو رو مى گرفتم. نگاهى به دست هام که ناخن هاشون رو از ته گرفته بودم انداختم.

اون زمان که پیش بى بى زندگى مى کردم چقدر دلم مى خواست ناخن هام بلند بشن.

چقدر به دخترهاى شهرى که براى تعطیلات روستا می اومدن غبطه مى خوردم اما الان دلم فقط اون روستاى کوچک رو مى خواست.

با صداى آقاى رحمانى به خودم اومدم و سوار ماشین شدم. آقاى رحمانى چیزى زیر لب گفت و ماشین و روشن کرد.

نگاه آخر رو به خونه ى مردى که ادعاى پدربزرگى داشت انداختم.

بعد از مسافتى که براى من مثل یک قرن گذشت، ماشین کنار در فلزى رنگى ایستاد. از ماشین پیاده شدم و نگاهى به در بزرگ و غول پیکر رو به روم انداختم.

آقاى رحمانى پیاده شد و زنگ آیفون رو زد. در با صداى تیکى باز شد. دنبال آقاى رحمانى راه افتادم.

نگاهى به نماى خونه ى رو به روم انداختم که با آجرهاى قهوه اى سوخته نماى زیبایى ساخته بود.

در و آروم هل دادم. پا تو حیاط گذاشتم اما با دیدن حیاط رو به روم لحظه اى از اونهمه زیبایى تعجب کردم. حیاط کوچک اما پر از درخت.

از در حیاط تا در سالن که مسافت زیادى هم نبود گل هاى یاس و پیچک در هم تنیده بودن و بوى گل یاس تمام حیاط رو برداشته بود.

درخت بزرگ گیلاس که تابى بهش بسته شده بود و باغچه اى پر از گل هاى رنگى.

کمى از دیدن حیاط خونه و اونهمه گل و فضاى سرسبز رو به روم حس آرامش گرفتم.

سمت در سالن رفتیم و از دو تا پله ى مرمرین بالا رفتیم.

پارت هشتم رمان دیانه از فریده بانو

آقاى رحمانى در سالن رو باز کرد گفت:

-بفرمائید.

کفش هام و درآوردم و پا توى سالن گذاشتم که بوى خوش عود پیچید توى مشامم.

سر بلند کردم اما با دیدن سالن رو به روم لحظه اى از اون همه آرامش و زیبائى متعجب شدم.

سالنى نیم دایره، پنجره هاى تمام شیشه و پرده هاى حریر سفید. کف سالن تمام سرامیک سفید کار شده بود.

یه قسمت سالن مبل هاى اسپرت رنگى چیده شده بود.

پله ى کوتاه و مارپیچى که طبقه ى پایین رو به طبقه ى بالا وصل مى کرد.

نگاهم چرخید و روى پیانوى مشکى براقى ثابت موند که رنگ مشکیش تضاد زیبائى با رنگ سالن ایجاد کرده بود.

گربه ى سفید چاقى پاى پیانو خوابیده بود.

با دیدن خونه خوشحال شدم. نه خیلى بزرگ و اعیانى بود و نه کوچک. یه خونه ى زیبا و در عین آرامش.

با صداى آقاى رحمانى چشم از خونه گرفتم.

-امروز یه خدمتکار اومد و اینجا رو تمیز کرد. پرستار بهارک، بهارک رو با خودش برده. از امروز تو باید تمام کارها رو انجام بدى و از بهارک مراقبت کنى.
آقا احمدرضا فعلاً نیست و رفته خارج از کشور و معلوم نیست کى بیاد! اما بهتره حواست رو جمع کنى چون یکم زیادى خشنه و براش هیچ چیز مهم نیست.
دنبالم بیا بالا، اتاق خواب ها طبقه ى بالا قرار داره. بهتره با این دختره پرستار بهارک خیلى صمیمى نشى.

سرى تکون دادم و از دنبالش راه افتادم. طبقه ى بالا فقط یه سالن نیمه داشت و یه دست صندلى راحتى چیده شده بود.

به اتاق اولى اشاره کرد.

-اتاق آقا؛ حق ندارى پاتو توى این اتاق بذارى. اگر سرپیچى کنى هر اتفاقى برات افتاد پاى خودته!

به اتاق وسط اشاره کرد و سمت در رفت.

-این اتاق بهارک و پرستارشه.

پارت نهم رمان دیانه از فریده بانو

نگاهی به اتاق انداختم .

اتاق ۱۲متری با یه تختی که ازیک نفره کمی بزرگتر بود و

یه تخت بچه .

آقای رحمانی در اتاقو بست .

_ به زودی این اتاق ماله تو میشه و این یکی اتاق هم اتاق مهمان هست .

بهتره وسایلت رو اتاق بهارک بزاری .

خدمتکار توی اشپزخونه است ،

کلید ها رو ازش بگیر و تا شب بهارک رو پرستارش میاره .

و تا اومدن اقا تو همراه پرستار تنهایی …!

سری تکون دادم .

اخمی کرد گفت : _ بهتره انقدر دست و پا چلفتی نباشی پرستار ،

بهارک تورو تو جیبش میزاره من رفتم …

و سمت پله ها رفت .

با رفتنش نفس اسوده ای کشیدم .

سمت اتاق رفتم وارد اتاق شدم .

یه قسمت از اتاق کمد بزرگ دیواری بود .

زیپ کیفمو باز کردم و بلوز دامن ساده ای از توش دراوردم .

بلوزو دامنو جای مانتو شلوار پوشیدم .

و مانتو شلوارمو تا کردم تو ساک دستی کوچیکم گذاشتم .

موهای بلند بافته شده ام رو توی بلوزم کردم و روسریم رومحکم دور سرم پیچیدم .

نگاهی توی اینه به چهره ام انداختم .

پوستی سفید گونه هایی که کمی گلبهی رنگ بود و چشم هایی بین مشکی و قهوه ای

دستی به ابروهام کشیدم و

نگاهم روی لوازم ارایش روی میز ثابت موند .

یاد بی بی افتادم ،

که هروقت اگر میخواستم از مغازه مریم خانوم لوازم ارایش بخرم دعوام میکرد

میگفت : _ یه دختر تا توی خونه هست ارایش نمیکنه …!

و منم به خاطر اینکه ناراحت نشه و تا یک هفته سرم غر نزنه هیچ وقت نمیخریدم .

نگاهم رو از رنگ های وسوسه برانگیز گرفتم و سمت در اتاق رفتم ،

نگاهی به دمپایی های تو خونه ای ام …..

پارت دهم رمان دیانه از فریده بانو

جلوی در وردی بودو موقع ورود

پوشیده بودم به پام زار میزد.

توجه ای بهش نکردم و از پله ها اروم پایین اومدم .

زنی از اشپزخونه خارج شد ،

با دیدنم لحظه ای تعجب کرد و

گفت : _ خدمتکار جدید هستی .

نمیدونستم چه توضیحی بدم و فقط به سر تکون دادن اکتفا کردم .

پشت چشمی نازک کردگفت : _ به شادی خانوم بگو همه جارو تمیز کردم .

_ باشه

کیفش رو روی شونه اش انداخت گفت : _ دهاتی ها چه شانسی دارن کجاها کار گیرشون میاد .

درو باز کردو رفت.

سری از تاسف برای این تفکرپایینش انداختم نگاهی دوباره به سالن انداختم ،

سری به اشپزخونه زدم ، هنوز نیومده دلم برای بی بی و خونه تنگ شده .

درسالن رو باز کردم وبا دیدن حیاط لبخندی زدم ، کنار باغچه نشستم ،

زانوهام رو توی بغلم جمع کردم ، سرم رو روی زانوهام گذاشتم ،

همیشه حسرت یه خانواده داشتم .

از وقتی خودم رو شناختم ، توی یه روستا و کنار بی بی بودم .

نه پدری نه مادری فقط یک تصویر مبهمی از مردی که با ماشینش

روستا میومد و پول و خوراکی میداد میرفت .

توی مدرسه وقتی هم کلاسی هام از مادرو پدرشون میگفتن حسرت

میخوردم که من چرا پدرو مادر ندارم .

اهی کشیدم درحیاط باز شد و ماشینی وارد حیاط شد صدای اهنگش گوش خراش بود .

از جام بلند شدم ، در ماشین باز شد .

نگاهم به یه جفت صندل پاشنه بلند و ناخون های که لاک قرمز جیغ زده بود افتاد .

شلوار کوتاهی که ساق پای سفیدش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود ،

نگاهم بالا اومد و ….

 

به زودی این رمان در صورت استقبال شما کاربران گرامی به صورت pdf قرار خواهد گرفت.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A