هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶
خانه » دانلود (صفحه ی 3)

اطلاعیه سایت

دانلود

صاحب اثر پوستین وارونه کیست

صاحب اثر پوستین وارونه کیست


صاحب اثر پوستین وارونه کیست

صاحب اثر پوستین وارونه کیست

محمد مهدی خالقی، مستندساز و فیلمنامه نویس متولد ۱۳۵۶ در شهر مشهد است. تحصیلات او در سطح کارشناسی ارشد الهیات تاریخ و تمدن ملل اسلامی میباشد. در ادامه با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید تا پس از یافتن جواب سوال صاحب اثر پوستین وارونه کیست او را بیشتر بشناسید.

در زیر روزمه محمد مهدی خالقی برای شما عزیزان قرار داده شده است.

مستند:
۱٫ بیتوته دربهشت ۱۳۸۴(دستیارکارگردان) : مستند محض ازاعتکاف حرم رضوی – برنده جایزه مشترک بهترین مستند ازجشنواره امام رضا (ع).

۲٫ سفیر وحدت ۱۳۸۵ (تصویربردار و تدوین گر) : زندگی و آثار علمی آیت الله واعظ زاده خراسانی.

۳٫ خانم طاها ۱۳۸۶ (کارگردان و نویسنده فیلمنامه) : زندگی، آثار و مبارزات خانم فاطمه خاموشی – طاهایی – مؤسس و مدیر مدرسه علمیه حضرت نرجس (س) مشهد.

۴٫ وحید آقا ۱۳۸۶-۱۳۸۷ (کارگردانی مشترک با حجت احمدی زر) : زندگی و مبارزات شهید دکتر سید عبدالحمید دیالمه.

۵٫ روایت یک زندگی ۱۳۸۶ (کارگردان و نویسنده): یک روز اززندگی طلاب مدرسه علمیه حضرت مهدی (عج) مشهد. راه یافته به بخش مسابقه جشنواره دوسالانه شهید آوینی.

۶٫ شورشعر ۱۳۸۷ (اثر مشترک باحجت احمدی زر): یک هیئت مذهبی درمراسم شام غریبان امام حسین (ع)، شب شعری عاشورایی برگزارمی کنند.

۷٫ رضای زائر ۱۳۸۷ (کارگردان، نویسنده و محقق): بررسی مشکلات زائران امام رضا (ع) درمشهد.

۸٫ نمایشگاه خیابانی ۱۳۸۸(اثر مشترک با حجت احمدی زر) : گروهی ازبچه های محلات پایین شهر مشهد، تصمیم می گیرند درانتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، روش تبلیغاتی جدیدی را ابداع کنند.

۹٫ پایان فراموشی ۱۳۸۸ – ۱۳۸۹ ( کارگردان، نویسنده، محقق) : درواکنش به فتنه پس ازانتخابات ۱۳۸۸، مقایسه ای بین تفکرات و سطح زندگی تهران و مناطقی ازجنوب کرمان و تأثیر آن دررأی بالای احمدی نژاد دراستان کرمان.

۱۰٫ بی بی میهمان نواز ۱۳۸۹- (کارگردان، نویسنده و محقق) : گروهی از جوانان مشهدی برای اعتکاف به مسجد جامع یکی ازروستاهای نزدیک شهرمی روند.

۱۱٫ مجموعه همزبانی و بی زبانی( ۱۷ قسمت کارگردان، نویسنده و محقق ) : جریان شناسی فرهنگی افغانستان دردوران حضور نیروهای چند ملیتی دراین کشور.

۱۲٫ ۲۳ آذر ۱۳۸۹ (تهیه کننده، کارگردان، نویسنده) : روایتی مردمی ازحمله مزدوران رژیم پهلوی به بخش اطفال بیمارستان امام رضا(علیه السلام) مشهد درروز ۲۳ آذرماه ۱۳۵۷٫

۱۳٫ نماهنگ سفره سبز ۱۳۸۹(تهیه کننده، کارگردان، نویسنده، محقق ) : واکنشی به سوء استفاده ازرنگ سبز درروزهای فتنه پس ازانتخابات ۱۳۸۸٫

۱۴٫ آنچه خوبان همه دارند ۱۳۹۰ (تهیه کننده، کارگردان، نویسنده، محقق ) : مردم ازاقشار و اقوام مختلف به استقبال مقام معظم رهبری درسفرکرمانشاه آمده اند.

۱۵٫ استقلال برای پیروزی ۱۳۹۰ (کارگردانی مشترک با محمد رضا دهشیری) : نگرشی به استقلال سیاسی برای حضور درانتخابات مجلس شورای اسلامی.

۱۶٫ افغانستان من ۱۳۸۹-۱۳۹۲ ( کارگردان ، نویسنده و محقق) : سفری برای شناخت فرهنگ کشور افغانستان با نگرش به ریشه های ملی و دینی.

۱۷٫ پوستین وارونه ۱۳۹۱ (تهیه کننده، کارگردان، نویسنده) : طلبه ای جوان که پیش ازاین فارغ التحصیل مدرسه علوی بوده و با تفکر انجمن حجتیه آشناست برای شناساندن این تفکر انحرافی مشغول فعالیت های فرهنگی، علمی و مطبوعاتی است.

۱۸٫ نبرد با شیطان ۱۳۹۲ (کارگردان، تصویر بردار ، نویسنده ، محقق): اقشار مختلف جامعه سوریه از دلایل و ریشه های تهاجمات سه سال اخیر به سوریه می گویند. بیشتر آنها این عقیده را دارند که این فجایع تاوان مقاومت دربرابر رژیم صهیونیستی درتاریخ معاصر سوریه است.

۱۹٫ خادم بیت المهدی (تهیه کننده ، کارگردان، تصویر بردار، نویسنده، محقق): حاج آقا افتخاری اعتقاد دارد که درکنار ازبین بردن فقر اقتصادی مردم، باید فقر فرهنگی آنها را نیز برطرف کرد. او پس ازبازنشستگی تصمیم می گیرد مجموعه ای فرهنگی بنام بیت المهدی را دریکی ازمناطق محروم مشهد تأسیس کند.

۲۰٫ حرمسرای اشرف ( کارگردان، نویسنده و محقق) : سیر حضور و فراز نشیب های زنان درسازمان مجاهدین خلق با محوریت چند زن جداشده ازسازمان.

کتاب:
وحید آقا: برشهایی اززندگی و مبارزات شهید دکتر دیالمه.
۱۶ درس فیلم نامه نویسی : کتاب کارگاهی آموزش فیلمنامه نویسی با تکیه بر آثار ارزشمند سینمای پس ازانقلاب و نگاهی بومی.(مرحله نهایی آماده سازی برای چاپ)
کتاب جامع شهید دیالمه: با عنوان موقت زبان اسلام ناب(مرحله نهایی آماده سازی برای چاپ)
مجموعه مصاحبه های هنرمندان انقلاب: با عنوان موقت ستارگان(مرحله نهایی آماده سازی برای چاپ)

مطبوعات:
۱- مجله سوره – تحریریه چهارم –۱۳۸۲-۱۳۸۶
۲- مجله راه از سال ۱۳۸۶ تا امروز
۳- مجله امتداد ازابتدا تا امروز
۴- نقدهای سینمایی در برخی سایتها و مجلات

فیلم نامه نویسی:
۱- فیلمنامه انیمیشن ختم ساعر ساخته شده توسط سید محسن موسوی ۱۳۸۶
۲- مجموعه فیلمنامۀ انیمیشن زندگی پیامبر(ص) ۱۳۸۵
۳- مجموعه ای ازچند فیلم نامه بلند و کوتاه داستانی
۴- مجموعه فیلمنامه هولوکاست (دردست نگارش)

تاریخ شفاهی:
۱- مصاحبه با فعالان هنرو ادبیات انقلاب برای مجلات سوره و راه
۲- مصاحبه های تاریخ شفاهی دفاع مقدس برای مجله امتداد
۳- پروژه تاریخ شفاهی دیده بانی درجنگ
۴- مقاله نوآوریهای آموزشی – تربیتی مدرسه علمیه حضرت مهدی (عج) (جزو مقالات برگزیده ششمین نشست سراسری تاریخ شفاهی کشور دراصفهان)
۵- مقاله ثبت تصویری تاریخ شفاهی (جزو مقالات برگزیده هفتمین نشست سراسری تاریخ شفاهی کشور درتهران – چاپ شده در دومین کتاب سالانه تاریخ شفاهی کشور)

تدریس:
دوره آموزشی – تربیتی سینمای معاصرایران ازنگاه شهید آوینی.
چند دوره آموزش فیلمنامه نویسی کارگاهی .
دودوره آموزش فیلم نامه نویسی مستند.
دودوره تاریخ هنرو ادبیات انقلاب با همکاری نهاد نمایندگی دانشگاه فردوسی مشهد دردانشکده علوم دانشگاه فردوسی.
کلاسهای آموزش مصاحبه، تصویربرداری، عکاسی و تئاتردرسطح مساجد مشهد.
تاریخ معاصرمشهد درمدارس علمیه مشهد.
جلسات متعدد نقدفیلم درمساجد، مدارس علمیه، دانشگاهها و …

جوایز:
جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره روحانی درقاب سینما به خاطر مستند پوستین وارونه ۱۳۹۱
جایزه سوم مسابقه فیلم نامه نویسی سال پیامبر اعظم به خاطر فیلم نامه انیمیشن نور درصحرا ۱۳۸۵
جایزه سوم اولین دوره جشنواره مردمی فیلم عمار به خاطر مستند پایان فراموشی ۱۳۸۹
مقام سوم بخش تاریخ انقلاب اسلامی دردومین جشنواره مردمی فیلم عمار به خاطر مستند وحید آقا ۱۳۹۰

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

بیوگرافی دکتر عبدالهادی دانشی

بیوگرافی دکتر عبدالهادی دانشی


بیوگرافی دکتر عبدالهادی دانشی

بیوگرافی دکتر عبدالهادی دانشی

دکتر عبدالهادی دانشی متخصص جراح مغز و اعصاب، فلوشیپ و دیسک و ستون فقرات است که مدارج علمی آن شامل دانشگاه شیراز رشته جراحی مغز و اعصاب و فلوشیپ اروپا میباشد. در ادامه با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید تا بیوگرافی دکتر عبدالهادی دانشی مورد مطالعه قرار دهید.

دکتر عبدالهادی دانشی که سید نیز میباشد، متخصص جراح مغز و اعصاب و فلوشیپ و دیسک و ستون فقرات است و از دانشگاه شیراز در رشته جراحی مغز و اعصاب و فلوشیپ اروپا فارغ التحصیل شده است. او دارای مدارک علمی زیر میباشد:
AO spine comprehensive spine course ( Dubai, 2006 )
AO Spine observe ship ( Austria, 2007 )
Minimal invasive in DJD ( Wien, 2007 )
Argo spine ( Paris, 2008 )
PLDD ( Paris, 2010 )
Euro spine ( Vienna, 2010 )
Igass ( Austria, 2010 )
KÖnigsee Implantate GMBH ( Germany, 2010 )
Spine Fellowship Zentralklinik Bad Berka ( Germany, 2010 )
Spine Fellowship Shone kilinik ( Germany, 2013 )

همچنین مقالات علمی زیر توسط دکتر عبدلهادی دانشی نوشته شده است:
Temporal is muscle lesion ( Yasuj Journal 2005 )
Post operation pain management ( Yasuj Journal 2005 )
Supraseller Lesions in 45 Case ( Yasuj Journal 2004 )
CT guided laser prob for ablation of Brain Tumors ( Iranian journal of neurology )
PLDD ( Uromia2006 )
Minimal surgery in spine ( TEHRAN, 2010 )
Brain Hydatid cyst ( I.J.of neurology )
Stem Cell use in infarction ( I.J.of neurology )
ABC in Spine ( 2014 )
Head Trauma and Icu Care ( yasuj, 2005 )
Icu care ( TEHRAN 2006 )
Ossified ligamentum flavum ( I.J.of neurology 2011 )
Combined operation in sellar Lesions ( Shiraz 2004 )
New approach in operation of Traumatic SDH and EDH ( TEHRAN2008 )
Temporal lobectomy in spontaneous ICH ( TRHRAN 2009 )
Percutane SCREWS in spine infection ( Tehran2012 )
Laser of brain tumors under the local anesthesia ( Isfahan 2013 )

سایت دکتر عبدلهادی دانشی به ادرس www.dr-daneshi.com فعالیت میکند.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

رمان دوسه تا شیطون

رمان دوسه تا شیطون


رمان دوسه تا شیطون

رمان دوسه تا شیطون

رمان دوسه تا شیطون (رمان دوسه تا شیطونا) رمانی به قلم آناهید۷۵ میباشد که داستان سه خواهر را روایت میکند، سه خواهری که بسیار شیطون و پر رو و شر هستند و پدر و مادر خود را در تصادف از دست میدهند. حال شریک پدرشان که از قضا یکی از دختر هارا دوست دارد از چک های پدرشان سو استفاده میکند و آنها را وادار میکند یا پول را به او بدهند و یا با او ازدواج کنند که این سه خواهر نیز تصمیم میگیرند برای جور کردن پول دست به دزدی بزنند اما یک شب، در یکی از دزدی ها اتفاقی می افتد که… .

قسمت هایی از متن رمان دوسه تا شیطون

نگار: وارد دانشگاه شدم با چشم دنبال تارا گشتم
اه پس کدوم گوریه؟
بهش اس دادم
کجایی؟
سریع جواب داد: بیا دم دستشویی
رفتم دم در دستشویی دیدمش که دو تا کیف رو کولش بود

رفتم نزدیکش و زدم پس کله اش
من:یعنی خااااک توسرت با این محل قرارات، نکنه با نامزد آینده اتم می خوای بیای اینجاهای رومانتیک؟
از تصوراینکه تارا زنگ میزنه به نامزدش اون میگه کجا بریم؟ این میگه بیا بریم دم در دستشویی خنده ام گرفته بود
تارا درحالی که سرشو ناز میکرد گفت:
اولاچرامیزنی بیشعورررر ثانیا تواین بی پسری کمبود پسر نامزدم کجا بود ثالثا تینا خانوم(خواهر بزرگش که تو دانشگاه ما فلسفه میخوند) مسموم شده. رابعا اگه بدونی چی شده؟
من: ماشا… ماشا… چه قدر حرف میزنی ،پس این کیف تیناست رو دوشت؟
تارا: پ ن پ واسه اولین بار کیفم سبک بود گفتم براینکه دوشم تعجب نکنه گفتم دوتا بیارم که میزون شم
بعدشم رفت سمت یکی از در های دستشویی وپا بهش کوبید و داد زد
تینا تینی تین تین مُردی حداقل اگه مردی بگو بیایم جمعت کنیم اه بیا دیگه خیلی جای خوبیه توام رفتی بهش چسبیدی ول کن جون من اونجارو
همیجور داد می زد و با پا به در میزد که در باز شد و تینا در چارچوب در ظاهر شد و چون تارا حواسش نبود یه لگد محکم به ساق پای تینا زد که اون بیچارم افتاد تو بغل تارا
تارا:حالت خوبه؟
تبنا با صدای ضعیفی:نه
من: مگه چی خوردی؟
تارا: هیچی بابا دیشب عمه اینام اومدن خواستگاری اینم چون تا حالا خوستگار نداشته جوگیر شد جواب مثبت داد بعدم که ما روپیچوندن با اقا نیما تشریف بردن رستوارن مام تو خونه فسنجون مامانم رو خوردیم اخخخ جات خالی یک فسنجونی بود ،حالا بسوز تینا خانوم ، آه من تو رو گرفت میری واسه من بیرون غذا می خوری؟
من : حالا با این وضیعیت لازم نیست بری سرکلاس بیا برو خونه تارا میرسونت
تارا: چی چی رو میرسونتت من کلاس دارم اونم باکی محمودی وای وای
با یه قیافه داغون(که مادر زادیِ خودتونو نگران نکنید) به تینا نگاه کردم و گفتم

من: یه ربع تا کلاسمون مونده؟؟ تینایی زنگ بزنم به تاکسی،خودت میتونی بری؟ تارا راست میگه این محمودی بد گیره ،یه جلسه غیبتت مساویه با اخراج و افتادن
تینا:باشه،نه بابا تاکسی چیه الان زنگ میزنم به نیما
خلاصه تینا زنگ زد به نیما جونش اونم اومد دنبالش و راهی بیمارستان شدن
منم ریلکس برگشتم تو دانشگاه که یدفعه تارا دستم و گرفت و کشید و شروع کرد تند تند راه رفتن
من:هوی چته بابا دستم کنده شد
دقیقه دیگه کلاس شروع میشه۵تارا:خفه بابا
و شروع کرد تندتر راه رفتن
دقبقه زودتر میاد۱اخ راست میگه ها این محمودی همیشه
رسیدیم دم کلاسمون
من با تعجب: تارا مطمئنی این کلاس ماست
تارا : اره
من: پس چرا اینقدر شلوغه؟
تارا:نمی دونم
رفتیم توی کلاس
تارا رفت از شمیم همکلاسیمون پرسید اینجا چرا اینقدرشلوغه که اونم در جواب گفت :استاد تصمیم گرفته فوق لیسانسی ها و لیسانس ها با هم گروه های دو نفره شن و توی یه موضوع برای پایان نامه کار کنن
جاننننننننننننننن؟؟؟؟ همه جوره دیده بودم غیر اینجوری مگه میشه ؟؟؟!!!! نه جان من میشه؟؟؟؟؟
هنوز منگ بودم که استاد وارد کلاس شد
اول یه کمی درمورد این روش پایان نامه توضیح دادوبعدم شروع کرد به خوندن گروه ها
رسید به اسم من

استاد:خانوم نگار فرهمند با اقای اروین ناصری
چیییییییییییییی؟؟؟ نه وایییییییییی همون پسر خودشیفتههه
ای خدا تو چرا اینقدر منو دوست داری ؟؟؟(با کنایه)
تارا زد تو پهلوم و گفت
وایی دختر عجب شانسی داری تو با خوشگل ترین پسر دانشگاه افتادی،شانست تو حلقم عزیزم
من: خفه شو تارا تو که خوب میدونی من از پسرا بدم میاد مخصوصا اونایی که اعتماد به نفس کاذب دارن پس ببند
تارا:سلیقه نداری که
و روشو برگردوند سمت کلاس و تا اخر کلاس هیچی نگفت
بعد از کلاس رفتم از استین استاد اویزون شدم که منو با یه دختر بذاریا یه پسر دیگه غیر این خودشیفته ولی تو کتش نمیرفت ای خدا من به این بنده ی زبون نفهمت چی بگم اخه؟؟
بگیرم سرشو بزنم به طاق؟نفس: تو دبیرستان زنگ ریاضی منتظر گامبو(معلم ریاضی) بودیم
که یه پسر خوجل و ناناس مامان اومد توکلاس
و گفت: سلام بچه ها یه مشکلی برای معلم ریاضیتون پیش اومده من معلم جایگزین ریاضیتونم
فکر کنم همه کفشون برید من بی هوا گفتم
من: یعنی دیگه گامبو نمیاد؟
اون:گامبو؟
ای وای سوتی بدتر از این تقصیر مهشید اینقدر گفتم دختر بیا منو ترک عادتم بده ناز میکرد من یه حالی ازش بگیرم
من: اِ من گفتم گامبو حتما اشتباه شنیدید استاد
و به مهشید اشاره کردم که دستم به دامنت یه کاری کن که از مجازاتتم کم کنم

سریع بلند شد و گفت
ببخشید اقا اسم شما چیه؟
اون با جدیت: ناصری هستم
فرناز با ناز:اسم کوچکتون؟
ناصری با پوزخند : فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه
ایی حال کردم ایی حال کردم که نگو دختره ی تفلون ایششششششششششششش
اون: خب بچه ها کتاب هاتونو باز کنید
دِ خب یه خوده صبر کن زیرت که فندک نگرفتن برادر من

****
باصدای زنگ گفت
خوب بچه ها خسته نباشید
رفت بیرون از کلاس
من:ای خبرت برسه بهم چرا اینقدر درس داد حتی نذاشت یه کوشولو استراحت کنیم اخه این انصافه؟
مهشید:اره والا پاشو پاشو بریم الان زنگ می خوره دیگه نمی تونی بری با خودت خلوت کنی
منظورش دستشویی بود
منم چون در حال انفجار بودم بلند شدم و رفتم دنبالش
****
یه هفته از اومدن این فریزر میگذره
عاقا من یه بار بلند شدم ازش سوال بپرسم بعد از مطرح کردن سوال چنان نگام کرد که می خواستم سرمو بندازم پایینوبا گریه بگم: ببخشید غلط کردم دیگه قول میدم سوال برام پیش نیاد اصلا چیز خوردم

من باداد:ایی اهل خونه من اومدم
نگین از تو اشپزخونه
الهی خبر عقدتو بشنوم بتونم یه نفس راحت بکشم
من:منو بکشی؟
نگین در حال خارج شدن از اشپزخونه
نگین:نه بابا تو کوتوله مگه کشم میای
اییی بیشعور میدونه رو قدم حساسم ولی باز میگه
هی من اینو می خوام بزنم شما میگید نععع
خواستم جوابشو بدم که نگام به سرووضعش افتاد و زدم زیر خنده
نگین: به من می خندی؟
من:نه به ارواح خاک اوس ممد علی خراسانی (اصا کی هست؟)حالا چرا اینطوری شدی ؟
نگین باحرص:تقصیر نگار دیگه واسه پایان نامه اش بایه پسره افتاده که هرهفته باهم قرار دارن تا تحقیقاشونو ردوبدل کنن امروزم باید میرفت وای نمی دونی که اینقدر جیغ زد که جورابم من کوش که دلم میخواست خفه اش کنم رفتیم گشتیم بعد نیم ساعت پیداش کردیم اما تو بگو کجا؟؟
من با کنجکاوی:کجا؟؟
نگین باحرص بیشتر:تو ماشین ظرف شویی
من:جان؟؟؟؟تو ماشین ظرف شویی؟
نگین: اره حالا من این خانوم رو راهی کردم بعد اومدم به تخم مرغ ها که داشتم اب پزشون میکردم سر بزنم که دیدم ای دل غافل ترکیده هول کردم همینجوری سرخوش بدون دستگیره برداشتمش که چون داغ بودسریع انداختمش زمین و همه ی محتویاتش ریخت رو خودم اینا به کنار حالا اومدم پودر سوخاری رو باز کنم باز نمی شد که یهو انگاری زیاد بهش فشار اومده باشه پوکید رو من بدبخت

من: پس این سس قرمزا چیه رو صورتت؟؟
نگین: نگار جای سسو با مایع ظرف شویی عوض کرده بود ایی خدا چقدر این دختر شلخته است مایع ظرف شویی تو یخچال بود سسم تو سینک من که از همه جا بی خبر اومدم صورت پودریمو بشورم که اینجوری شد
من در حال انفجار:نگین مطمئنی بالای دیگه سرت نیومد احیانا ؟
نگین: برو بچه برو بچه خودتو مسخره کن
من:نه جان من بگو؟
نگین در حال خیز براداشتن سمت من: دلت کفگیر می خواد؟
من: من ؟؟؟!!!نه بابا دل من غلط کرده از این چیزای بد بد بخواد، نه نمی خواد
وفرار کردم سمت اتاقم
اوففف خدا به دادات برسه نگار
نگین تک تک موهاتو میکنه
یا اتیش میزنهقسمت سوم نگار: خب خدا روشکر با این اروین ناصری ساختم، تقریبا مشکلی با هم نداریم البته نا گفته نماند که یه جوری خودشو میگیره ادم فکر میکنه نسبت نزدیکی با شاه ادوارد داره البته من دست کمی ازش ندارما یه جورایی به ملکه انگلیس گفتم زکی ******* من:برنامه امشب چیه؟ نگین:یه خونه ی ویلایی تو زعفرانیه که الی میگفت احتمالا امشب خالیه نفس سیخ سرجاش نشست و گفت: نچ نچ من نمیام نگین: وا چرا؟ نفس:اِ بیام خونه خالی اونم با شما دو تا؟ نچ ،زرنگید من نمیام اینا رو با ادا می گفت هی لبشم گاز میگرفت ابرو بالا می نداخت و سرشو تکون میداد من:کوفت جعبه ی دستمالو پرت کردم طرفش که چون هدف گیریم عالیه خورد تو سر نگین

نگین در حالی که سرشو می مالید :بی شعور چرا میزنی؟ من:ای وای دیدی چی شد باید برم تو اتاقم بچه ام رو گاز جامونده و فرار کردم سمت اتاق که صدای نگینو شنیدم :بلاخره که میای بیرون من باداد:نه بابا مگه دیوونه ام بیام بیرون به هشت قسمت نامساوی تقسیمم میکنی بعد رنده ام می کنی میریزی تو چرخ گوشت و پریدم تو اتاقم و درو قفل کردم رفتم سراغ کامپیوتر ورمانی که تازه دانلود کرده بودم شروع کردم به خوندن فکر کنم یکی دو ساعتی بود غرق تو رمانه بودم که با صدای در اتاق به خودم اومدم من:بیا تو نفس از پشت در: اسکول جان چطوری وقتی در قفله بیام تو؟مگه من روحم؟ من: خیله خب بابا،میگم چرا در زدی؟صبر کن اومدم واز جام بلند شدم ،درو باز کردم و نفس اومد تو من:ها؟ نفس:بیشعور وقتی یه خانوم متشخص جلوت وایساده باید بگی جانم؟؟ من:دِ بنال دیگه نفس:حاضر شو می خوایم بریم عملیات، لباساتم بردار جوری میگه انگار یگان ویژه ایم پلیسیم وایسا ببینم مگه ساعت چنده؟ من:ساعت چنده ؟ گذشته ۷۷نفس در حالیکه از اتاق خارج میشد برگشت وگفت: کجایی ساعت مین دیگه امادم۷۱من: اوکی نفس رفت بیرون منم حاضر شدم تعجب نکنید ما عادت داریم به این شب زنده داری ها من به شخصه عاشقشم رفتم پایین …نفس: لباسامو پوشیدمو کولمو برداشتم دِ برو که رفتیم
از نرده سر خوردمو رفتم پایین وباصدای بلند
من اومدم
نگین:چه عجب،نگارکوش؟
نگار از تو اشپزخونه داد زد

من اینجام
نگین:ما داریم میریم خواستی بیا خواستی نیا
نگار:اِ اِ صبر کنین بابا اومدم
و با اشاره از من پرسید :چرا اینقدر قاطی؟
من با زمزمه: تیموری دوباره گازش گرفته
نگار عصبی شد وبلندگفت
مردک بیشعور انگار نه انگاراون همه پول رو بالا کشیده در ضمن از کجا معلوم این چک هاوسفته ها جعلی نباشه؟
من:فوقش باشه اون نامرد اینقدر پارتیش کلفته که حتی اگه با مدرکم ثابت کنیم فایده نداره
نگین:بیخیال ،پاشید بریم
من: زود نیس؟
نگین:نه بابا کجاش زوده درضمن الی کاشتم تو میدون منظرما
چیزی نگفتیم و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم
تو راه اهنگ مورد علاقه مو گذاشتم ازم بریدی مهدی احمدوند محششششششششششره
سخته چقد تنها بشی
کسی به دادت نرسه
عکسشو اغوش بگیری
اشک توجشات حلقه بشه
کاشکی میشد یه بار دیگه تو بغلت گریه کنم
پاتو بلند کن نفسم
چشامو فرش پات کنم

اصلا من این اهنگو گوش میدم احساس میکنم عاشق یکی شدم اونم منو ترک کرده فقط مشکلم اینجاست که نمیدونم کیه؟
رسیدیم محل قرار
جلوی الی نگه داشتیم و شیشه رو دادیم پایین الی خم شدو گفت
سلام، بیا اینم ادرس فقط قبل از اینکه وارد بشید دوربینارو از کار بندازید. خداحافظ
خوشم میاد نمی زاره ما دو کلوم حرف اضافه بزنیم مثل ضبط صوت حرفاشو میگه و میره
حرکت کردیم تا اونجا داشتم به تیموری فکر میکردم
سالش بیشتر نیست تازه هم پولدار هم خوشتیب اما با ذاتی خراب ۱۱ سالشه ها نه ۵۱راستی فکر نکنین تیموری اندازه موهای سرت دوست دختر داشته (شاید کچل باشه ها؟)
رسیدیم به خونه
اوه اوه چه قصریه که پیش خونه ما لنگ می ندازه(دروغ که کنتور نمی ندازه)
نگین ماشینو پشت کوچه پارک کرد وپیاده شدیم از ماشین….نگین: من نمیدونم یه ادم چقدر میتونه رو داشته باشه اِ اِ پسره ی بیشعور میگه اگه می خوای سفته ها و چک هاتو پاره کنم باید باهام ازدواج کنی
هِه هه به گور باباش خندیده من شده برمم زندان، زن این ادم کثیف نمیشم
از ماشین پیاده شدیم و چون قبلا لباسمون رو تو دستشویی توی پارک عوض کرده بودیم فقط کلاهامونوسرمون کردیم کلامون جوری بود که فقط چشمامون پیدا بود با دستکشهای پارچه ای سیاه و مانتوهای کوتاه سیاه وشلوار سیاه و پوتین های سیاه
رفتیم نزدیک دیوار پشتی خونه ونگار برا نفس قلاب گرفت نفس پرید رو دیوار ودست های منو ونگار و کشید،رفتیم رو دیوار از رو دیوار نگاه کردم چراغها خاموش بود خب خدا رو شکر انگار کسی خونه نیست…

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

رمان مانی ماه

رمان مانی ماه


رمان مانی ماه

رمان مانی ماه

رمان مانی ماه یک رمان بسیار زیبا به قلم Moon Shine میباشد که طرفداران بسیاری دارد. شما در ادامه میتوانید خلاصه ای از رمان، بخش هایی از آن را بخوانید و در آخر نیز آنرا برای دانلود شما عزیزان قرار داده ایم. با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید این رمان زیبا را از وبسایت سرچ دانلود دریافت کنید.

قسمت هایی از متن رمان مانی ماه

صدای کفشاش مثل سوهان کشیدن روی مخم ازارم میداد … وای نه….. تروخدا نه ……….من تازه اینجا رو تمیز کردم……..ببین چقدر سفید شدن ببین عین مرمر میدرخشه نکن بزرگ……. تروخدا با کفش نیا …زحمتام رو هدر نده ….بسه دیگه … با نگاهم به اون قدمها التماس میکردم …ولی برخلاف تمام دعاهام بازهم صدای سوهان کشیدن کفش هاروی نِروم بود ….. نیا دیگه…. تا اینجا اومدی …..بزار بقیش تمیز بمونه….. اخه خیر ندیده من از صبح کمرم نصف شد تا این سنگ هارو برق انداختم …بابا منم ادمم…. یکم به فکرم باش …چه جوری دلت مییاد اینقدر منو بجزونی ؟…. تق تق …یه مکث …تق تق …تق تق …بازهم مکث… یه سایش ِکف ِکفش روی زمین …. با چشمهای تار…. نگاهم به رد کفش ها بود ….دستمال از دستم ول شد …دیگه چه اهمیتی داشت…. کارخودش رو کرد… تمام زحماتم رو هدر داد …الهی بمیری بزرگ که هر چی میکشم از دست تواِ …بزمجه…. قدمها نزدیکتر شد ….وچشمهای من تارتر .. شاید پیش خودت بگی چند تا جای کفش که چیزی نیست… دوباره برمیگردی تمیزشون میکنی… ولی این نبود …درد من ….تنها این نبود…. درد من ….درد تمام کسایی بود که زیر یوق ادمهایی بودن که زیر دست هم خون هاشون زجر میکشیدن ودم نمیزدن …. قدمها با طمانینه بهم نزدیکتر شد …پاهام خواب رفته بود …دیگه نمیتونستم بیشتر از این روی دو زانو خم شم …بی ارده پاهامو کج کردم ونشستم روی زمین ….هنوزهم نگاهم به اون قدمها بود … -اِ…نشستی مانی ؟مگه مامان نگفته بود عصری مهمون داریم سالن باید بدرخشه …این جای کفش ها دیگه چیه؟ عجب ادم تنبلی هستی ها …مامان ببینه تیکه بزرگت گوشته …نوچ نوچ نوچ فقط بلدی بخوری وبخوابی …اخه یکم به خودت تکون بده… دخترهم اینقدر شل و وول نوبره والله … قدمها دورشد …. -نوچ نوچ نوچ …بیچاره بابا نمیدونه دسته گل داداشش چقدر تن پروره …نوچ نوچ نوچ … وبعد ……..پقی زد زیر خنده … -بساب مانی هنوز کلی کار داری انجام بدی … نگاهم به رد کفشها خشک شده بود ….همون ردی که نشون از کفشهای فوق العاده گل الود وکثیف داشت …کاش یه ذره مروت تو دلش بود … هوم چی از خدا میخوام؟ کاش یه ذره رحم تو وجودش بود ….یکم عاطفه…… این جوری منم میتونستم یه نفسی بکشم … صدای جیغ زن عمو تو سالن پیچید … -مانی این چه وضعیه ؟مگه قرار نبود زودتر تمومش کنی؟ وای اینجا که همه اش گلیِ …..
زود باش تا دونه دونه اون گیساتو نکندم…. زود باش الان خواستگارها میرسن … -مامان ….مامان این جوراب من کو؟ -اومدم بزرگ جان …..اومدم مادر….. از کنارمن که رد شد یه دونه از اون وشگون های اساسی ازم گرفت …. -دِ دست به جنبون ذلیل مرده …همه کارهام مونده رو هوا به امید تو…بجنب مانی تا این دفعه پرتت نکردم تو کوچه … اشک چشمام از درد بیشتر شد ویه قطرهءسمج از گوشهءچشمم سُر خورد وسرازیر شد …. صدای تلق تلق کفشهای زن عمو …وبازهم نگاه گیر من به اون رد قدمهای خشک شده که حالا روشن تر شده بود …. پاهای خواب رفتم رو دراز کردم ویه نگاه به دستمال توی دستم کردم ….زیر لب زمزمه کردم خدا تاکی میخوای امتحانم کنی ؟…مطمئن باش من رفوزم …زودتر این امتحان کوفتی رو تموم کن …صبرم سر اومده ومیخوام برم پیش مامانم بابام ….پیش مهدی … دوباره بساطم وجمع کردم وبردم سر سالن ….دونه دونه ءسنگها رو با دستمال نم تمیز کردم وبا دستمال خشک برقشون انداختم … دوباره سنگ بعدی ……سر زانوهام میسوخت …..خدا ازتون نگذره خیر ندیده ها … هنوز سنگ اخر تموم نشده بود که صدای زن عمو اومد -مانی تموم نشد ؟بجنب – اومدم زن عمو… طوبی از اطاقش اومد بیرون -چه عجب تموم شد…دوساعت دیگه هم لفتش میدادی …اخه خسته میشی …..کم ازخودت کار بکش….یکم استراحت هم خوب چیزیه … صدای عمه -مانی الهی خبرت بیاد بجنب دیگه کارام مونده … طوبی رو بدون جواب ول کردم …کارِ یه روز دوروزم که نبود… سه سال بود که تو این جهنم زندونی شده بودم ….باید صبر میکردم ودندون رو جیگرمیذاشتم … زن عمو با اخمهای تو هم غرید -کجایی پس تو؟ …وردار این میوه ها رو بشور……. یالله کلی کارداریم … میوه ها رو شستم…… خشک کردم….. تو ظرف پایه دار چیدم وگذاشتم روی میز وسط پذیرایی …صدای عمو اومد -مانی…. مانی بیا این شیرینی ها رو بگیر -سلام عمو -سلام عمو رو که میشناسید ؟نه ….اخه از کجا بشناسی؟ … عمو یه مرد بود……. هه جوک گفتم ……..خوب معلومه که عموم یه مردِ ..

خوب اخه چی شو بگم ؟….یکم از بقیه باهام مهربون تر بود …البته نه اینکه فکرکنی نازم و میکشه یا عزیزم جانم میکنه…. نه … فقط با وجود تمام تهدیدات زن عمو ….نمیزاشت منو بیرون کنه یعنی وجدانش رو این جوری اسوده میذاشت که بچهء داداش مرحومم و زیر پروبال خودم گرفتم ودارم نونِش رو میدم … اینجوری هم بین خویش وقومش سرشو بلند میکرد وخودشو یه ادم خیّر جا میزد…. از اون ور هم یه کلفت بی جیره ومواجب گیرش مییودمد که کلی به نفعش بود …. -سمیه …سمیه -بعله اقا .. -با طوبی حرف زدی …؟ -بله درست وحسابی توجیهش کرده ام …از خداش هم باشه …طرف مایه داره …پولش از پارو بالا میره کی میخواد بهتر از اقا یوسف … -خوبه خوبه …بهش بگو چیزی نگه تا خودم همه چی رو راست وریست کنم … زن عمو برگشت وچشمش به من افتاد -اِ تو که هنوز وایسادی ؟برو شیرینی ها رو بچین که الان خواستگارها میرسن … -بزرگ ……مادر اومدی؟ -بعله مامان اومدم …. همون جور که غرغر میکرد ومیدونست که همه صداشو میشنون پائین اومد …. -نگاه …..انگار قرار شاهزاده شهر زاگالا بیاد خواستگاری دختر قزمیتشون …اخه یه طلافروش ِ..زپرتی ِ..سر خلوتیان… که همیشه بین موهاشو پل میزنه… دیگه این حرفها رو نداره…. -قربونت برم مادر…. این جوری نگو…. بابات میشنوه…. خودت که میدونی چقدر بابات رو این ازدواج حساب باز کرده… اگه بشه میدونی چه پولی تو جیبمون میره …برو مادر.. برو با روی خوش بشین که الان مهمونها پیداشون میشه … شیرینی های لطیفه رو هم توی یه ظرف پایه دار کریستال مرتب ومنظم چیدم …فرقی برام نداشت که کی میادو کی میره …کارمن این بود که سرم تو کارخودم باشه وهرچی که بهم میگن بگم چشم … شیرینی ها رو هم کنار ظرف میوه چیدم وزیر نگاه ِخیرهءبزرگ رفتم سراغ پیش دستی ها کـــــه …. صدای افتادن یه چیزی منو برگردوند … نگاهم به سیب قرمزو خوشگل روی زمین بود که دونه به دونه تمام میوه ها ریخت و….وای ….. ظرف کریستال تا نصفه خالی شد …. نگاهم بالاتر اومد …یه گلابی تو دستهای ِبزرگ بود … صدای جیغ زن عمو نذاشت بیشتر از این نگاه خشمگینم رو که با یه لبخند شیطانی جواب داده میشد بهش بدوزم -ای خاک تو سرت مانی…. اخه این چه وضعیه؟ …یالله زودباش دوباره ببر بشورشون خشکشون کن…. یالله مانی …اومدن….. وای خدا من از دست این احمق دست وپا چلفتی چی کار کنم؟

میوه ها رو زیر نیشخند بزرگ بردم تو اشپزخونه دوباره مراسم از سر گرفته شد …شستن ….خشک کردن……. مرتب چیدن…. شستن ……خشک کردن …..مرتب چیدن …شستن … این دفعه دیگه نبردمشون ….همینم مونده بود که دوباره بزرگ بزنه زیرشون و ….همش بریزه اصلا نمیدونم چه پدر کشته ای با من داشت … دینگ دینگ … دینگ دینگ … -اومدن مانی برو درو بزن…. بعد هم برو تو اشپزخونه….. نبینم از اون تو پاتو بزاری بیرون ها …مانی شنیدی ؟ -بعله زن عمو …میشینم تو اشپزخونه … -اره بهتره همون تو بمونی اخه هرکی ببینتت میگُرخه …اینقدر که زشت وسیاهی …اصلاتو به جهنم …..کلاس خودمون پائین میاد … سرمو انداختم پائین وزیر بار متلکهای بزرگ خودمو پشت در اشپزخونه قائم کردم … خوب حتما فهمیدی امشب قراره چه اتفاقی بیفته ؟… امشب شب خواستگاری اقا یوسف …شریک ورفیق فاب عمو… از طوبی دردونهء حسن کبابیه … هه چه بامزه ….اینو دیگه از کجا گیر اوردم؟ دردونهءحسن کبابی…. ریز ریز شروع کردم به خندیدن … اره داشتم برات میگفتم… چی میگفتم؟ …لبخندم پررنگ تر شد …دردونه…. اره طوبی دردونه ءعمو که تقریبا سه سال از من بزرگتر بود قصهءاین خواستگاری هم سر دراز داره هی جونم برات بگه که این اقا یوسف از اون پیر پسرهای ترشیده وخرمایه داری بود که فقط یه نفر و میخواست تا تنبونش رو براش بالا بگیره …اخه خیلی لاغر بود …یه چیزی میگم یه چیزی میشنفی ها … لاغر ودراز ….موهاشم که شکر خدا یکی بود…. هیشکی نبودِ …. گرفتی چی گفتم؟ یعنی بندهءخدا سر خلوتیانه…. یعنی کچله…. البته نه…. خیلی هم کچل نیست…. یه ریزه سرش برق میزنه مثل آینه مینی بوس … این از موهاش ….از قیافه اش هم نگم بهتره…. چون هم تاحالا خیلی دیدش نزدم …..هم درست نیست تو روی نامحرم نگاه کنم …باور کن من فقط به خاطر حرام وحلالیش دیدش نزدم … خب کجا بودم …اَه هی حرف میاد تو حرفم سررشتهءکلام از دستم در میره …. اره به قیافشم کار نداشته باش …هرجور دوست داری توصیفش کن …خلاصه قدش خوب بود این یه پواَن مثبت به حساب میومد …. …. بیچاره طوبی …. قرار بود دلش رو به چی این اق یوسف ۱۶۱طوبی…. یکی میومد با قد ۱۷۱فکرشو کن با قد خوش کنه …؟ از وجناتش همین بس که موقع خوردن پرتغال نصف ابشو توی بشقابش خالی میکنه و بقیه اش روهم تو عرض سیم ثانیه میفرسته تو خندق بلا …اه حالم بد شد … اخه به این هم میگن ادم …که این طوبای ِ نفهم چشمش رو رو همه چیزش بسته ومیخواد زنش بشه ؟..دخترهءجفنگ فکر میکنه بعد از ازدواج میتونه یارو رو درست کنه …

از اختلاف سنشون هم این وبگم که طوبی بیست وپنج سالشه ومستر یوسف چهل سال …حالا بشین با چرتکه حساب کن چند سال اختلاف سنی دارن … اِ؟سنم وکه لو دادم ….اصلا اقا این یه خط و ندید بگیر …انگار نه انگار که سن طوبی رو نوشتم بشکون زن عمو دوباره منو پروند …ای خدا مگه جایی از دستم سالم مونده که این شمر ذل جوشن بخواد وشگونش بگیره … -مگه نیم ساعته صدات نمیکنم ؟چرا سینی چایی رو اماده نکردی؟ بجنب زبون مهمونها چسبید به حلقشون …شیش تا چایی بریز تا طوبی بیاد ببره … در حالی که داشتم دستم رو میمالیدم تا درد کمتر بشه گفتم -چشم زن عمو الان میریزم … -اب زیپو نریزی مانی …نه زیاد کم رنگ… نه زیاد پررنگ …زودباش تا طوبی رو صدا کنم … صدای مادر شازده پسر اومد -مزاحم نباشیم سمیه خانوم …؟ -نه بابا این چه حرفیه؟ رفتم به طوبی گفتم یه چند تا چایی بریزه … صداها برام گنگ بود …یا خیلی اروم حرف میزدن یا به سلامتی بنده کم شنواشده بودم وحرفاشون رو نمیشنیدم … چایی ها رو ریختم نه اونقدر سر پر نه اونقدر سرخالی … نه کم رنگ نه پررنگ …یه چایی دبش وفرد اعلا طوبی با ناز وکرشمه اومد تو ….خدایی هرکی رفتار طوبی رو میدید فکر میکرد دختر کدوم وزیر…و وکیلی هست که داره این جوری دماغشو بالا میگیره … با اون کت ودامن واون ارایش وموهای افشون خوب ….نمیتونم بی انصافی کنم ….واقعا خوشگل شده بود ….کاش به جای این همه خوشگلی خدا یه جو عقل بهش میداد تا خودشو به خاطر پول این مردک بد بخت نکنه … خوش خوشان سینی خاتم کاری شدهءبرنز رو برداشت وبا یه لبخند دل خوش کنک…. یه تشکر ابکی نثارم کرد ورفت … نشستم رو همون صندلی دم دستم …صدای ماشالله ماشالله گفتن مادر دوماد مییومد …الحق که طوبی ماشالله هم داشت … نگاهم به دیوار بود ….ولی انگار از دیوار رد شد ورفتم تو گذشته ها … اون موقعی که من هیجده سال داشتم وبابا ومهدی ومامان هنوز پیشم بودن .. یادمه اولین خواستگاریم…. چقدر هول شده بودم …دست وپام وگم کردم وکل سینی رورو پای مادر دوماد که از قضا خیلی هم فیسان چوسانی بود دَمر کردم … همون شد که مادرِ…. رفت وپشت سرش رو هم نگاه نکرد …پسره رو زیاد یادم نیست فقط جورابهاشو یادمه.. طوسی با خطهای مشکی …همین …….اولین خواستگار من پسری بود با جورابهای طوسی …. فکر کن تیتر یه فیلم این باشه من که حتما میرم ببینمش البته اگه پول ووقت داشته باشم … یه وقتهایی فکر میکنم کاش همون موقع حواسم رو بیشتر جمع میکردم تا مادر دوماد ازم خوشش بیاد وعروسش بشم …حداقل از این همه امرو نهی وبکن ونکن راحت بودم … صدای خداحافظی اومد …اِ چه زود …یه نگاه به ساعت انداختم ….وای هشت شب بود…

خوب معلومه که باید برن … چقدرهم وِر زدن …مگه قرار خواستگاری نبود؟پس چرا اینقدر طول کشید…؟نکنه دیدن تنور داغه ….نونو چسبوندن …وقرارِ بقیهءکارها روهم گذاشتن … صدای بزرگ میومد … -اخه بابا این چه وضع دختر شوهر دادنه ؟مرتیکه جلنبر داره برای شما کلاس میزاره… به جای اینکه با یه تیپا بیرونش کنی …داری دخترت رو پیش کش میکنی …؟ به سمت طوبی برگشت طوبی تو دیگه چرا؟ اخه کجای این ادم به تو میخوره که داری این جوری براش غش وضعف میری؟ … -بسه دیگه…. چیه همش داری ایهءیاس میخونی ؟داماد به این خوبی …چرا دست دست کنم ؟ -نترسید این پسر ترشیده ای که من دیدم عمرا کسی با این اخلاق گندش زنش بشه …همون جوری که تا الان بوی ترشیدگیش بلند شده وکسی نبوده نجاتش بده…. بعد از این هم کسی خودشو بدبخت این یارو نمیکنه … -اخه تو چته پسر ؟دیگه چی میخوای …؟اقا یوسف شریک منه …فقط ده تا مغازهءطلافروشی داره …داراییش صد برار منه …میدونی اگه بشه دامادم چه سودی میکنم؟ …میدونی چقدر به نفعمون میشه ؟…. -من چمه؟ …بابا طرف تَوهم مالکیت مطلق داره ….از حالا که طوبی زنش نشده داره امرو نهی میکنه … ادای یوسف رو دراورد …. -طوبی خانوم اون نمک پاش رو بدید …طوبی خانوم یه لیوان اب بیارید….. طوبی خانوم کوفت میخوام …طوبی خانوم درد میخوام … بابا این هنوز زیر یه سقف نرفته داره از دخترت بیگاری میکشه …اونوقت شما ها چشمتون رو بستید ودارید دخترتونه دودستی میدید خدمت اقا …به خدا موندم از کارتون …بابا دخترتونه ها …طوبی تو چرا چیزی نمیگی …؟ -من چی بگم هرچی بابا میگه حتما خیرو صلاحمو میخواد …. -خاک تو سرت طوبی…. همینه دیگه… وقتی تو قراره با اون عنتر زندگی کنی وهیچی نمیگی…. من چرا گلوی خودمو جرمیدم ؟هر غلطی خواستید بکنید …. با اینکه چشم دیدن بزرگ رو نداشتم ولی تو این یه مورد حق رو کاملا بهش میدادم… اقا یوسف یه مرد خودرای ودمدمی مزاج وفوق العاده رک بود ….که اصلا نمیدونستی باید باهاش چه جوری برخورد کنی … انقدر دمدمی که میخواستی سرت رو ازدستش به دیوار بکوبی…. من واقعا تو حل این مسئله مونده بودم عمو وزن عمو فقط به خاطراون ده دهنه مغازه میخواستن دختر دسته گلشون رو به همچین قزمیتی بدن ….؟ با صدای کوبیدن در اطاق…. به خودم اومدم …بیچاره بزرگ راست میگفت …خودش بود وهمین یه دونه خواهر ….اونم طوبی که هم خوشگل بود ….هم تحصیل کرده… ولی کو گوش شنوا …انگار این جماعت قصد کرده بودن دودستی این دختر رو بدبخت کنن … -مانی؟ مانی؟ کدوم خراب شده ای موندی؟… بیا این میوه شرینی ها رو جمع کن … سلانه سلانه راه افتادم …شیرینی ها رو جمع کردم ..ظرفها رو شستم …میوها رو ریختم تو جامیوه ای …میزها رو دستمال کشیدم …ظرفها رو خشک کردم وگذاشتم سرجاشون -مانی پس این شام چی شد …؟کی اماده میشه …؟

-الان زن عمو … با خستگی درکابینت رو بستم وزیر قابلمه ها رو خاموش کردم … میز رو چیدم وصداشون کردم …خداروشکر برخلاف تمام تحریم ها حق داشتم سر سفره باهاشون بشینم…. بالاخره هم خونشون بودم نمیشد که مثل کلفت ها بیرونم کنن … شام خورده شد… ظرفها شسته شد ..اشپزخونه دستهءگل شد ومن …مثل یه جنازه ….مسواک رو به دندونهام نشون دادم وسرم به بالشت نرسیده خرناسم بلند شد …. حتما تا حالا منو شناختی ….من مانی ماه هستم …چرا بهم میگن مانی ؟ خوب این جوری راحت تره ..اونم تو عصری که همه رو مخفف صدا میکنن …باز جای شکرش باقیه که من هنوز پارت اول اسمم رو دارم اینجا خونهءعمومه… عمو حامدم …داداش بابای من که اسمش حسام بود … تا وقتی که یتیم نشده بودم بد عمویی نبود …منو که میدید یه دستی به موهام میکشید ومیگفت چه طوری عمو ؟همین…. در همین حد .. ولی زن عموم از همون اول ناجنس بود …یعنی همیشه مامان خدابیامرز منو میجزوند …حالا چرا شو هیچ کس نمیدونه ….فقط میدونم چشم نداشت مامان منو ببینه مهدی اون موقع ها خیلی کوچیک بود هنوز نمیدونست چی به چیه …ولی من که تا نوزده سالگی زیر بال و پر خونوادهءخودم بودم…….. میدونستم که ظاهر وباطن خونوادهءعموم اینا باهم فرق میکنه … با طوبی نه بد بودم نه خوب …یه جورایی کلا مثل تفلن ….نچسب بود … همیشه یه مدت طول میکشید که یخش باز بشه وبخواد روی خوش نشون بده …. ودراخر بزرگ …. خان داداش طوبی …پسرعموی بنده…. که تا مقطع لیسانس تحصیل کرده بود ولی در حال حاضر تو جواهر فروشی عمو… جنس هاشو دولا پهنا به مردم مینداخت … یادمه عمو همیشه به بابا میگفت – حسام دیوونه ای که داری تو شیرینی فروشی کار میکنی …خوب مغازه ات رو بفروش بیا پیش خودم…. تو نمیدونی سود تو طلاست…. تو جواهره …چه موقع فروش چه موقع خرید ضرر نمیکنی … ولی بابای خدابیامرز من که خدا نور به قبرش بباره قبول نکرد وهمین شد یه کدورت بین دو تا داداش …تا جایی که دیدارهای هفته به هفتهءما…. به ماهی یک بار واخر سر هم به عید به عید رسید نمیدونم چه سری بود که بابا تا با عمو حرف میزد عمو بهش بر میخورد…. میدونستم این وسط یه حرفهایِ ناگفته ای هست که حتی مامان هم خبر نداره ولی هرچی که بود میدونستم عمو به بابام بدهکاره نمیدونستم چقدر یا چه طوری ؟ ولی این رو مطمئن بودم که بابا یه پولی دست عمو داره واون هم بهش پس نمیده… اخه یه بار خودم گوش کشی کردم ودوزاریم افتاد … بابا میگفت داداش طلب من رو بده میخوام خونه بخرم …. دستم خالیه از شیرینی فروشی چیزی عایدم نمیشه هرچی در میارم دودستی میدم بابت قسدهای مغازه … خونه امم که اجاره ایه …به خدا دخل وخرجم با هم نمیخونه …

کاش اون موقع ها بیشتر دقت میکردم…. کاش یه بار راست وپوس کنده از بابا میپرسیدم که جریان این قرض چیه تا حداقل الان یه پولی تو دست وبالم بود واین جوری اسیر وعبیر نبودم کجابودم …؟ای بابا حواس برام نمونده …اره داشتم از بزرگ میگفتم … بزرگ چهار سال از طوبی بزرگتر بود وهفت سال از من یعنی میشد بیست ونه ساله اره یه همچین چیزهایی…. حالا یکم بالا یا یکم پایئن …فرقی نداشت … یادمه بزرگ از کوچیکیش باهام خوب بود …یعنی همیشه هوام رو داشت …برخلاف طوبی که همیشه خودشو یه سروگردن از ما بالاتر میدید همیشه خاکی بود ومثل یه داداش بزرگتر به فکرم بود .. حتی یه سال برای تولدم کادو خرید …باورت میشه …؟همین بزرگ رو میگم ها …همین که امروز دو دفعه منو روانی کرد ..اره خودشه ….همین نَکَره … میدونم باورت نمیشه ولی باور کن این اخمخ (احمق ) تا سن هیفده سالگی رفیق فابریک من بود …نه ازاون رفاقتها …ازاین رفیق بامرام ها … از اینایی که اگه بگی جونتو بده ….قلبش رو دو دستی از توسینه اش در میاره ومیگه بفرما رفیق …قلبم مال تو … ولی نمیدونم چی شد… چه اتفاقی افتاد …که اون رفیق صمیمی …اون یار قدیمی…. شد دشمن خونی … اونقدر دشمن واونقدر دور که خودمم نفهمیدم چه جوری رابطمون بهم خورد ومن از مانی ماه…. تبدیل شدم به مانیِ تنها … خیلی سعی کردم بفهمم دردش چیه…. چرا منو داره رد میکنه؟ ولی نفهمیدم …. فقط یادمه یه بار که گیر سه پیچ بهش دادم تا جریان رو بگه …سرم داد کشید وگفت … -دست از سرم بردار مانی…. تو دیگه برای من مردی… بهتره من هم برات یه مرده به حساب بیام … اونقدر شوکه شده بودم که اصلا نفهمیدم کی بزرگ رفت ومنو تنها گذاشت …ازهمون جا بود که تنها کلمات رد وبدل شده بین ما به این دو کلمه ختم شد … سلام ……خداحافظ … همین وهمین وهمین …ودیگر هیچ … بزرگ… چتر حمایتش رو از رو سرم برداشت ومن کم کم به حضور کم رنگش توی زندگیم عادت کردم … ولی نمیشد …یعنی نمیشد که بشه …بحث یه روز دوروز نبود…. بحث شونزده هیفده سال عمرِمن و بزرگ بود…. که تو همین حیاط سپری شده بود… صدای مشت زن عمو منو از خواب نازم پروند …ای خدا کی این زندگی جهنمی تموم میشه …؟ دوباره صبح شده بود …وکارمن شروع ….لازم به توضیح نیست… خودت که کار یه کلفت رو میدونی …پختن وشستن واتو کشی وتمیز کاری و….خلاصه هر کاری رو که فکر ش رو کنی … صدای داد بزرگ از طبقهءبالا میومد … -مانی …مانی این لباس ابی من کجاست …؟ یکم فکر کردم… اونو که دیروز اتو کرده بودم تو لباس تمیزاش گذاشته بودم … یه تقه به در زدم …وای خدا اینجا چرا مثل دل و رودهءمنفجر شده میمونه ؟ مگه بمب دستی ترکوندن که این جا شده بازار شام؟…

بزرگ درحالی که بین یه کوپه لباس دست به سینه وایساده بود وبا پاهاش ضربه های عصبی به زمین میزد …نگاهش رو مثل میخ تو چشمام فرو کرد … -چی شده …؟ -لباس ابی من کو؟ …هان ؟مگه نگفته بودم اتوش کنی امروز لازمش دارم …یعنی فقط میخوام بگی یادت رفته …من میدونم وتو ومامان … یه نگاه به دور تادور اطاق درهم ریخته که مثل اش شعله قلمکار هیچی توش معلوم نبود انداختم ……یه سرچ تو مخ اکبندم کردم …خدایا من که دیروزاتوش کردم و بین همین لباسها گذاشتمش … یکم نگاهمو چرخوندم ..لباس ها رو بادست کنار زدم …رسیدم به ته کمد …دست انداختم ولباس ابی رنگ رو که بعد از یه لباس زیتونی بود دراوردم وجلوی اقای نکیر ومنکر گرفتم … نگاهش یکم اروم شد ولی میدونستم پروتر از این حرفهاست که بخواد ازم تشکر کنه …. یا بخاطرفریادی که زده عذرخواهی … -خوب این اونجا چی کار میکنه؟ …مگه نگفته بودم که بزارش بین لباس اتو کرده هام؟ … یه نگاه به کمد انداختم ..یه نگاه به لباس …خوب توی این کمد که لباس اتو کرده ها رو میزارم …اینم که لباس اتو کرده است …یا من مخم هنگ کرده یا این بشر داره گیر بیجا میده که مطمئنا گزونوی دوم ( به قول باقالی اخراجی ها ) صحیح میباشد … انگار خودش از نگاهم گرفت که فهمیدم گیر بیخوده …لباس رو از دستم قاپید وگفت … -کیف پولمم گم شده پیداش کن … وای نه …اخه من تو این بازار مکاره چه جوری کیف پول تورو پیدا کنم …یه نگاه سرسری انداختم ….نه نمیشد به این راحتی تو این انبار کاه دنبال سوزن گشت … شروع کردم به تمیز کاری … -هی هی داری چی کار میکنی ؟ من میگم کیفم رو پیدا کن تو داری برای من رخت ولباس جمع میکنی ؟نکنه مخت رو بردی سرویس که همه چی رو باهم قاطی میکنی ….؟ یه چشم غره رفتم وگفتم … -شما بفرمائید صبحانتون رو میل کنید ….بنده کیف رو خدمتتون میارم … خوب خدارو شکر که چشم غره ام کارخودشو کرد چون بی سرو صدا از در زد بیرون ورفت سراغ صبحونهءشاهانه اش …. وای ببین با این اطاق چه کرده …اخه مرد حسابی یه کلام از من بپرس لباست کجاست چرا این همه بهم میریزیشون …؟ یه نگاه به کمد دیواری که مثل کمد اقای هوپی درش بازو تمام وسایلش به هم ریخته بودهم انداختم…. خدایا حالا کی حال داره این وجمع کنه؟ … یه نگاه به ساعت کردم وای الاناست که صداش در بیاد …کمد رو سرهم بندی جمع کردم ورفتم سراغ بقیهءچیزها …نبود خدایا نیست… اخه این کیف پول لعنتی کجا میتونه باشه….؟

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A