دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف)
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷
خانه » بیوگرافی » سه راوی و خاطراتی از انقلاب، دفاع مقدس و سوریه

اطلاعیه سایت

سه راوی و خاطراتی از انقلاب، دفاع مقدس و سوریه

سه راوی و خاطراتی از انقلاب، دفاع مقدس و سوریه


 به گزارش مجله خبری و تفریحی گپینو به نقل از گروه فرهنگی خبرگزاری میزان به نقل از پایگاه خبری حوزه هنری، آزاده جانباز، مهدی رمضانی علوی اولین خاطره‌گو بود. وی در سال ۱۳۶۱ به جبهه می‌رود و در آن زمان حدود چهل روز در منطقه سومار و پس از آن تقریباً دو ماه در منطقه گیلان‌غرب بوده است. چون محصل بوده، به كاشان بازمی‌گردد و سال بعد دوباره به جبهه می‌آید و در عملیات والفجر چهار در منطقه پنجوین عراق اسیر ارتش صدام می‌شود.
 
وی خاطراتش را این‌گونه آغاز كرد: «اولین جرقه من برای رفتن به جبهه، یكی از هم‌كلاسی‌های دوران دبستانم به نام شهید جعفر شهبازی علوی بود. او در عملیات تنگه چزابه شركت كرد و بدنش با گلوله آرپی‌جی، دو نیم شد. یك نیم از بدنش را آوردند و نیم دیگر را ۶ ماه بعد به خانواده‌اش تحویل دادند. او هر شب در عالم خواب از من می‌پرسید كه چرا به جبهه نمی‌روم؟ این خواب آن‌قدر تكرار شد تا سرانجام به جبهه رفتم.»
 
وی افزود: «در شب عملیات وقتی ما وارد دشت شیلر شدیم، در میدان مین دیدم یكی از بچه‌های بسیجی كه یكی از پاهایش قطع شده، روی پای دیگرش ایستاده و می‌گوید: «بروید خدا نگه‌دارتان.» من با دیدن این رزمنده كه با وجود قطع شدن یكی از پاهایش به دیگران این‌چنین می‌گوید، یاد این سخن حضرت ابوالفضل(ع) افتادم كه می‌فرمایند: «والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی.» وقتی ما به بالای تپه‌های مشرف به شهر پنجوین عراق رسیدیم، یك تیربارچی با فاصله حدود ده متر از ما بود و با وجود اینكه ما سه نفر آرپی‌جی‌زن بودیم و عراقی‌ها اصلاً ما را نمی‌دیدند، نتوانستیم آن تیربار عراقی را بزنیم و گویا خدا می‌خواست كه این تیربار بماند و ما صبح روز بعد از این تیربار علیه خود عراقی‌ها استفاده كنیم.
 
من وقتی به بالای تپه رسیدم از پشت سر تیر خوردم و داخل كانالی افتادم. تا ساعت هفت صبح كه بچه‌ها در حال سنگر گرفتن بودند، خون از من می‌رفت. ساعت هشت صبح عقب‌نشینی شد و من به همراه چند مجروح دیگر در بین تپه‌های صعب‌العبور گیر افتاده بودیم. هنگام عقب‌نشینی من به زحمت روی زانوهایم نشستم و گفتم كه مرا نیز با خود ببرید. آنها مرا روی برانكارد گذاشتند، اما نتوانستند از روی تپه بالا بروند و من از بالا به پایین پرت شدم. دوباره تلاش كردند و مرا روی برانكارد گذاشتند و خواستند كه به بالا ببرند، اما عراقی‌ها رسیده بودند و به یكی از آن رزمنده‌های بالای سرم به نام آقای رضایی كه لباس پلنگی داشت و از بچه‌های شهرضا بود، تیر زدند و او تا شب شهید شد.
 
در این اوضاع بقیه بچه‌ها رفتند و من شب را تا صبح در جنگلی ماندم. صبح روز بعد با بچه‌های لشكر كرمان كه برای عملیات آمده بودند، به منطقه‌ای بالاتر آمدم و آنها نیز رفتند. دو شب آنجا ماندم و روز سوم، ساعت دو بعدازظهر عراقی‌ها حمله كردند و تا بالای تپه آمدند و اطراف مرا به رگبار بستند. عراقی‌ها قبل از اینكه بالای سر من بیایند، جنگل را آتش زدند. یك خشاب پیش دستم بود كه پر از فشنگ بود و یك نارنجك و چون می‌دانستم اگر آتش به من برسد نارنجك منفجر خواهد شد، آن را به پایین تپه پرت كردم. به پهلو خوابیدم، وقتی آتش به زیر پهلویم رسید خودم را در آتش رها كردم. اطراف من آتش گرفت، اما من حتی ذره‌ای نسوختم. وقتی آتش تمام شد، عراقی‌ها بالای سرم آمدند. من خودم را به مردن زدم. گفتند: بلند شو تا تو را به بیمارستان ببریم، ولی بلند نشدم. من را می‌نشاندند و به هر طرف رها می‌كردند، به همان طرف می‌افتادم. گلنگدن را كشیدند و تفنگ را روی شقیقه‌ام گذاشتند، اما شلیك نكردند. پسته‌هایی كه در جیبم برای روز مبادا نگه داشته بودم را خوردند و پوست‌هایش را روی صورتم ریختند و رفتند.
 
حدود پنج تا ده دقیقه دیگر گروه دیگری از عراقی‌ها آمدند و اینها هم باقی‌مانده پسته‌ها راخوردند و آب روی صورتم ریختند. چون چند روز بود كه‌ آب نخورده بودم و از طرفی خون زیادی هم از بدنم رفته بود، بسیار تشنه بودم، گویا حركتی كردم كه آنها متوجه شدند زنده‌ام و رفتند پشت درختان جنگل و منتظر ماندند. من وقتی كه دیدم آنها رفته‌اند، دستم را زیر سرم گذاشتم و رو به آفتاب خوابیدم. بعد از نیم ساعت آمدند و من دیگر نمی‌توانستم خودم را به مردن بزنم. آب خواستم و آنان با اینكه دشمن بودند و از طرفی من اذیت‌شان كرده بودم و خودم را به مردن زده بودم، با قمقمه خودشان آب در دهانم ریختند و مرا به بیمارستان بردند. در آن بیمارستان سلیمانیه عراق ۱۸ روز بستری بودم.»
 
وی از خاطرات ۱۸ روزی كه در بیمارستان بوده، این‌گونه گفت: «ما هشت نفر در یك اتاق بودیم و من آن موقع به علت مجروح بودن پایم، اشك از گوشه چشمانم سرازیر می‌شد. سربازی به نام حسن كه بالای سر من بود پرسید: مهدی چه شده؟ گفتم: پایم درد می‌كند. گفت: تو بسیجی هستی و بسیجی گریه نمی‌كند! یك سرباز دیگر كنار من بود كه دائم سیگاری را روشن كرده، یك پك به آن می‌زد و پرت می‌كرد و می‌گفت: حاج همت! حاج همت! من از یكی از عراقی‌ها پرسیدم: حاج همت چه كسی است؟ گفت: حاج همت، فرمانده سپاه محمد رسول‌الله(ص) است كه اینها از او می‌ترسند و من آنجا بود كه عظمت حاج همت را فهمیدم.
 
از اتفاقات دیگری كه در سلیمانیه عراق افتاد، آشنایی با فردی از روستای اشكاردشت چالوس به‌ نام قربان بازرگان بود. او در دوران اسارت برای من تعریف كرد كه شب عملیات ما را با لشكر امام حسین(ع) آوردند تا اطلاعات بگیریم و فردا شب وارد عملیات بشویم. می‌گفت تقریباً به مقر عراقی‌ها رسیده بودیم و نزدیك بود تا كار تمام شود كه ناگهان متوجه شدیم چهار عراقی به همراه یك سگ در حال آمدن هستند. سگ در جلوی آنها پارس می‌كرد و به سمت ما می‌آمد و چون نمی‌خواستیم آنها به هیچ وجه از عملیات باخبر شوند، تصمیم گرفتیم دو به دو در كنار جاده بایستیم و اگر سگ به پارس كردنش ادامه داد، آن را بكشیم. عراقی‌ها داشتند می‌خندیدند و می‌رفتند، اما سگ هنگامی‌كه به ما رسید، نگاهی كرد و برای ما كله تكان داد و به دنبال عراقی‌ها رفت. در نهایت ما از طرفی دیگر پایین آمدیم و شب بعد عملیات والفجر چهار شروع شد.»
 
رمضانی در ادامه سخنانش، خاطرات دوران اسارت را این‌گونه بازگو كرد: «از بهترین ایام زندگی‌ام دوران اسارت بود. همان‌طور كه معراج حضرت یوسف در دل چاه و زندان بود، معراج حضرت یونس در دل نهنگ بود، معراج حضرت ابراهیم در دل آتش بود، معراج اسرا هم در دل اسارت بود. سال ۱۳۶۲ من شاگرد نهج‌البلاغه استادی بودم به نام رضا رحیمی كه بچه یزد بود. او كسی بود كه به عنوان یك سرباز ارتش اسیر شده بود و هر باری كه در دل شب برای نماز بلند می‌شدم، ایشان سر سجاده بود و حتی یك شب هم نشد كه بر ایشان سبقت بگیرم. او چهار كلاس نهج‌البلاغه داشت كه در هر كلاس تنها یك ربع صحبت می‌كرد. تمام كتاب‌های حوزوی كه صلیب سرخ برای‌مان آورده بود را مطالعه كرده بود. در زمان فراغت هم ساعت‌ها و كفش‌های بچه‌ها را تعمیر می‌كرد. او به من گفت كه باید خودت را برای ادامه اسارت آماده كنی. ما نیز از آن پس شروع كردیم؛ روخوانی، ترجمه و حفظ قرآن را كار كردیم. حدود ۴۰۰ نفر حافظ قرآن داشتیم؛ از یك جزء تا ۳۰ جزء، حتی در حفظ به جایی رسیده بودیم كه می‌توانستیم سوره بقره را از انتها به ابتدا به سرعت بخوانیم. سپس به سراغ نهج‌البلاغه رفتیم و در اواخر اسارت، جلسه‌های مشاعره نهج‌البلاغه داشتیم. در آسایشگاه ما كه حدود ۲۰۰ نفر بودیم، پنج قرآن داشتیم كه تعدادی از آن‌ها را به ۳۰ جزء تقسیم كرده بودیم و تحویل همدیگر می‌دادیم و  دو قرآن را به صورت كامل گذاشته بودیم برای آنان كه می‌خواستند كل قرآن را ختم كنند. نهج‌البلاغه را نیز به همین صورت به نامه‌ها، خطبه‌ها و حكمت‌ها تقسیم كرده بودیم. ما در اردوگاه موصل چهار بودیم كه بنیاد خیلی از برنامه‌های اسرا در آن را مرحوم ابوترابی گذاشته بود و روی در اردوگاه نوشته بودند: «حرس الخمینی.»
 
در اردوگاه ما، در دو طرف عراقی‌ها با كابل می‌ایستادند و به بچه‌ها می‌زدند. یكی از اسرا در یكی از آن دفعاتی كه كابل می‌زدند، چشمش تركید و به بیرون افتاد. روز آخر كه قطعنامه قبول شد، آن سربازی كه او را زده بود آمد و از آن رزمنده طلب بخشش كرد و گفت: من از قیامت می‌ترسم. آن رزمنده در جوابش گفت: دست‌ و پای مرا می‌شكستی، چرا چشمم را كور كردی؟ من در ایران جواب مادرم را چگونه بدهم؟
 
در اسارت، ۶ قاشق برنج سهمیه داشتیم و گوشتی كه ۱۰ سال قبل از تولدمان ذبح شده بود و گاهی در آن كرم پیدا می‌كردیم و حبوباتی كه مخصوص مرغ‌ها بود. از غذای ناهار ،تكه‌نانی برای شام نگه می‌داشتیم، چون شام نمی‌دادند. اما با این وجود ۴۰۰ نفر حافظ قرآن و نهج‌البلاغه داشتیم و كسانی كه مفاتیح را حفظ كرده‌ بودند.»
 
پس از این خاطره‌گویی، مجری، ماجرای شهادت آتش‌نشان، امید عباسی را تعریف كرد؛ جوانی كه برای نجات جان دختر بچه‌ای هشت ساله‌ كه در ساختمانی گیر افتاده بود، خود را به دل آتش زده و ماسك خود را به بچه‌ داد تا او سالم بماند و اینكه بعد از مرگش كارت اهدای عضو او را بین وسایلش پیدا كردند و با اهدای اعضای بدنش جان سه نفر دیگر را نیز نجات داد. سپس فیلمی كوتاهی در ارتباط با فروریختن ساختمان پلاسكو و تلاش‌های شبانه‌روزی نیروهای امداد پخش شد.
 
دختر پاسدار
 
راوی دوم برنامه، ماشاءالله شاهمرادی‌زاده، بازیگر كارگردان بود كه با لهجه شیرین مشهدی، خاطرات خود را  با زبان طنز و این‌گونه شروع كرد: «من در دوران جنگ به سخنران جهنمی معروف بودم، زیرا هر شخصی كه قرار بود سخنرانی كند و به هر دلیلی نمی‌آمد، می‌گفتند كه جهنم! ماو سخنرانی خواهد كرد.
 
یك بار در زمان جنگ به مرخصی آمده بودم، گفتند كه به دانشگاهی رفته و سخنرانی كنم. چون جوِ دانشگاه خیلی رسمی است، بسیار مضطرب بودم و نمی‌دانستم كه چه چیزی بگویم. مجری گفت كه خاطره‌ای شیرین و جالب از عملیات خرمشهر تعریف كن. من از ترس، دستانم سرد شده بود، چون من تا آن روز خرمشهر را ندیده بودم، می‌خواستم بگویم  كه از سردشت گذشتیم و وارد خرمشهر شدیم، متوجه شدم كه ربطی ندارد، می‌خواستم بگویم كه فلان كوه‌ها را رد كردیم و وارد خرمشهر شدیم، متوجه شدم كه باز هم ربطی ندارد. از طرفی چون مادرم همیشه از من می‌خواست تا راست بگویم، رو به حضار كردم و گفتم: می‌خواهم خاطره‌ای شیرین از عملیات خرمشهر برای‌تان تعریف كنم؛ زمانی كه خرمشهر آزاد شد ما در كرمانشاه بودیم! بسیار خوش گذشت… .» مجری نامه نوشت كه این‌گونه نمی‌شود، پس خاطره‌ای شیرین از عملیات فاو تعریف كنید. من از خجالت دلم می‌خواست زمین دهن باز كند تا به داخل آن بروم، چون من فاو را هم ندیده بودم. ناگهان به یادم آمد كه ما نزدیكی‌های شلمچه بودیم و هر روز می‌گفتند كه شب، عملیات است، ولی عملیاتی انجام نمی‌شد. ما به فرمانده گفتیم كه چرا به عملیات نمی‌رویم؟ او گفت: هیچ كس صحبت نكند و صبح روز بعد در تاریكی ما را به اهواز بردند و تا حدود ساعت سه بعدازظهر آنجا ماندیم، سپس سوار هواپیما شدیم و تا شب در آسمان بودیم، جوری كه گوش‌های‌مان گرفته بود. اما خلاصه فرود آمدیم و وقتی از هواپیما بیرون خارج می‌شدیم، دیدیم كه مردم با خوشحالی به سمت ما می‌‌آیند. ما در ابتدا گمان كردیم كه در كشوری دیگر فرود آمده‌ایم، اما اندكی بعد متوجه شدیم كه مشهد هستیم و این مردم از خانواده‌های نیروی هوایی بودند كه آنجا زندگی می‌كردند. وقتی از آنها علت خوشحالی‌شان را پرسیدم، گفتند كه فاو آزاد شده است. در آن زمان ما به پودر‌های لباس‌شویی فاو می‌گفتیم و در آن لحظه با خودم گفتم كه چقدر بد كه مردم برای یك پودر لباس‌شویی آن‌قدر خوشحالی می‌كنند. سپس با خودم فكر كردم كه شاید كارخانه فاو عراق را گرفته‌اند و علت خوشحالی‌شان این موضوع است! اما سرانجام در تلویزیون دیدم كه  در مورد عملیات آزاد‌سازی فاو صحبت می‌كردند و آنجا بود كه مسئله برایم روشن شد.»
 
وی در ادامه افزود: «من فكر می‌كنم جنگ ۱۰۰ روز است كه ۹۰ روز آن را انسان پا روی «من» گذاشته و ۱۰ روز دیگر را پا روی «مین» می‌گذارد. اگر انسان آن ۹۰ روز را خوب طی نكند نمی‌تواند پا روی مین بگذارد، اما در صورتی‌كه آن ۹۰ روز را خوب طی كند، دیگر پا روی مین نخواهد گذاشت، بلكه پا روی آسمان می‌گذارد. آن چیزی كه از جنگ گفته‌اند، تنها آن ۱۰ روز است و چیزی از آن ۹۰ روز برای بچه‌های امروز ما تعریف نكرده‌اند. به همین دلیل است كه بچه‌های امروز فكر می‌كنند كه یا ما نادان بودیم كه وقتی می‌گفتند برو روی مین، می‌رفتیم و یا قدیس بوده‌ایم و خدا انگار از آسمان گفته كه فلانی برو شهید همت بشو و او این‌‌گونه شهید همت شده است و یا گفته تو برو و شهید محمود كاوه بشو. من و شهید كاوه در مشهد بچه یك محله بودیم و با هم بزرگ شدیم و به جبهه رفتیم. در فیلم شهید كاوه كه «شور شیرین» نام دارد، طراح صحنه و نویسنده بودم. من در واقع سعی كردم كه از آن ۹۰ روز قسمت‌های طنزش را برای شما بگویم كه هیچ كس یا نمی‌گوید و یا خوب نمی‌گوید.»
 
شاهمرادی‌زاده دو نمونه از خاطرات طنز جبهه را هم این‌گونه بیان كرد: «اولی اینكه یك لشكر در عملیات خیبر می‌خواستند در فضای باز نماز بخوانند؛ وقتی حاج‌آقا عمامه و عبایش را بیرون از وضوخانه روی میخ می‌گذارد تا وضو بگیرد، یكی از رزمنده‌ها لباس را می‌پوشد و به سر صف می‌رود تا به عنوان پیش‌نماز، نماز را شروع كند و چون غروب بود كسی چهره‌ او را نمی‌دید تا تشخیص دهد كه او پیش‌نماز نیست. نماز شروع می‌شود و نمازگزاران به ركوع می‌روند و چون ركوع طولانی می‌شود، همه بلند می‌شوند و می‌بینند كه حاج‌آقا رفته است و پیش‌نماز ندارند. قشنگی جبهه به این بود كه از آن هزار نفر نیرو حتی یك نفر آن شخص را به سردار قاآنی معرفی نكرد. ظرفیت شوخی در جبهه‌ها و در دوران جنگ بسیار بالا بود.
 
دیگری اینكه عراق در حومه قصر شیرین حدود سه تا چهار تپه را از ما گرفت. ما از حدود ۴ صبح با آنها مقابله كردیم و حدود ساعت ۹ صبح توانستیم كه ‌آن تپه‌ها را پس بگیریم. در این میان حدود ۲۸ نفر از آنان زخمی و اسیر شدند. یكی از آنان كه حدود ۱۱۰ كیلو وزن داشت از ناحیه ران زخمی شده بود. من سعی كردم كه زخمش را پانسمان كنم تا خونریزی قطع شود، اما به این نكته توجه نكرده بودم كه چون  من شب قبل از آن جنگیده بودم و بعد از آن به مجروحان كمك كرده بودم، تمام لباسم خونی بود. چون  كوله پشتی‌ام  را زیر مجروحان گذاشته بودم، طوری خون از آن می‌چكید كه گویی سر بریده در آن دارم. چون بسیار لاغر بودم برای نشستن باید سرنیزه را از كمرم در می‌آوردم تا به آن مجروح كمك كنم و در آخر برای بریدن شلوارش قیچی بزرگی آهنی از كیفم درآوردم، غافل از اینكه همه این اتفاقات دست به دست هم دادند تا آن اسیر عراقی از شدت ترس گریه كرده و خواهش كند تا او را نكشم! تا زمانی ‌كه مطمئن نشد قصد كشتنش را ندارم و می‌خواهم پانسمانش را عوض كنم، همچنان فریاد می‌زد و گریه می‌كرد.»
 
وی در ادامه یكی دیگر از خاطرات معروفش را این‌گونه بازگو كرد: «در جلسه‌ای از تمام هنرمندان طناز ایران دعوت شده بود تا بیایند و به‌ خاطر گل‌آقا یك دقیقه مردم را بخندانند، من نیز بودم و در آنجا این خاطره را گفتم كه در نهایت آقای ده‌نمكی آمد و خواست تا این طنزها به شكلی در فیلم‌ها گنجانده شوند. یك بار ما را از سقز به مریوان بردند و هیچ كس جز سپاه در آن شهر نبود. ما را به مدرسه‌ای بردند و سپاه یك فلاسك چای به همراه یك جعبه قند آورد، ولی لیوانی نبود تا در آن چای بخوریم. برای همین هر نفر برای خود چیزی را پیدا كرد تا در آن چای بخورد. من نیز توپی پلاستیكی پیدا كرده و آن را نصف كردم تا از نصفه آن به عنوان لیوان استفاده كنم، اما وقتی برگشتم دیدم كه صف گرفتن چای بسیار طولانی است. از ترس اینكه شاید چای تمام شود یك قدم به كنار صف رفتم و با صدای بلند شروع كردم به خواندن آهنگ چایی‌چایی و همچنان كه می‌خواندم، قدم‌زنان به جلو حركت می‌كردم تا خلاصه به ابتدای صف رسیدم و چای گرفتم و رفتم. از آن پس این آهنگ چایی‌چایی من معروف شد و بچه‌ها دائم از من می‌خواستند كه برای‌شان بخوانم و من چون حوصله‌ دوباره خواندن را نداشتم، امتناع می‌كردم؛ تا یك زمانی كه سرحال بودم و قبول كردم كه برای‌شان بخوانم، آنان خواستند تا صدایم را ضبط كنند تا مجبور نباشند برای شنیدن دوباره این آهنگ به من اصرار كنند. آنها صدای مرا روی نوار آقای آهنگران ضبط كردند. یك روز كه در مراغه با بلندگوی تبلیغات ارتش صدای آقای آهنگران را گذاشتم و با خیال راحت رفتم تا فوتبال بازی كنم، ناگهان صدای آهنگران قطع شد و شروع شد به خواندن آهنگ چایی‌چایی من. تا زمانی‌كه من به ضبط برسم و آهنگ را قطع كنم، كل آهنگ پخش شده بود.
 
در سنندج مشغول بازی كردن تئاتر بودیم، قرار بود كه من از یك طرف وارد سن بشوم، آن وسط یك قوری و كتری باشد و من همان‌طور كه وارد می‌شوم و آهنگ چایی‌چایی را می‌خوانم، دوستم سنگر‌ها را خراب كند، اما وقتی مشغول خواندن آهنگ شدم، یك لحظه به دوستم نگاه كردم و دیدم روی صحنه در حال انجام حركات موزون است. آنقدر خجالت كشیدیم كه پشت سن رفتیم و ساكت گوشه‌ای نشستیم، چون من مداح تیپ و آن دوستم قاری قرآن سپاه بود. خلاصه فرمانده آمد و گفت بلند شوید، كاملاً معلوم شد اگر انقلاب نمی‌شد، شما چه‌كاره می‌شدید.»
 
شاهمرادی‌زاده در ادامه گفت: «در ابتدا كه به جبهه رفته بودیم، ما را روی كوه قوچاق در نزدیكی سقز بردند. ما بالای كوه بودیم كه یك روزنامه و غذا آوردند كه ما پیروز شدیم و بوكان آزاد شده است. ما ۶ ماه بالای كوه بودیم و هیچ كس نیامد بگوید كه از بالای این كوه روی كوه دیگری بروید! بعد از ۶ ماه به سپاه سقز رفتیم و متوجه شدیم كه تمام افراد فرق كرده‌اند. مثلا قبلاً شهید كاوه آنجا بود، اما بعد ۶ ماه شهید طیاره در آنجا بود. شهید طیاره وقتی فهمید كه ۶ ماه را بالای كوه مانده بودیم تا دستوری برای جابه‌جایی بگیریم، ما را پاسدار كرد، زیرا نیروی خوبی بودیم.
 
یكی دیگر از رشادت‌های طنازانه بچه‌ها در جبهه این بود كه ضامن نارنجك را می‌كشیدند و سمت نیرو‌های خودمان پرتاب می‌كردند، بچه‌ها فرار می‌كردند و آنها می‌خندیدند. من همیشه از انجام این كار ترس داشتم و می‌خواستم حتماً این ضعفم را پر كنم. پس یك نارنجك ۴۰ تیكه پیدا كردم كه چاشنی نداشت، یك ضامن دروغین كنارش گذاشتم و رفتم داخل چادری كه فكر می‌كردم فقط یكی از دوستانم در آنجا باشد، اما وقتی داخل شدم دیدم كه عده‌ای از فرماندهان بر سر همین شوخی بچه‌‌ها در حال صحبت هستند. من در آن لحظه گفتم كه می‌خواهم از ضامن نارنجك برای زیپ پوتینم استفاده كنم و در همان حال كه ضامن دروغین را كشیدم، از من به آرامی خواستند تا ضامن اصلی را نكشم و بیرون بروم و از ضامن دروغین طبق میل خودم برای زیپ پوتینم استفاده كنم، اما من ضامن را كشیدم و نارنجك را انداختم و همان‌طور كه آقایان از ترس اشهدشان را می‌خواندند، من پشت سر هم می‌گفتم كه چاشنی نداشت و آنها همچنان با ترس چادر را ترك می‌كردند و من همچنان می‌گفتم كه چاشنی نداشت!»
 
شاهمرادی‌زاده در نهایت، عزیزترین خاطره‌اش را این‌گونه بیان كرد: «در بهداری بوبكتان، در ۳۰ كیلومتری سقز بودیم و همه فكر می‌كردند كه ما دكتر هستیم. نزدیك غروب، زنی با گریه و صورتی خون‌آلود از ناخن كشیدن، بچه‌ای نیمه‌جان را به بهداری آورد و التماس می‌كرد تا كاری برایش بكنیم. بچه اسهال و استفراغ شدید داشت. مادر همچنان كه گریه می‌كرد، بچه را گذاشت و رفت. ما در آن زمان رمزمان «یا مادر» بود و ایمان داشتیم تا زمانی كه دست‌مان در دست حضرت زهرا(س) باشد، هیچ‌گونه اتفاقی نخواهد افتاد. در آن لحظه در دلم گفتم یا مادر، خودت به این بچه كمك كن، چون اگر اتفاقی برایش بیفتد، خون‌های بسیاری ریخته می‌شود و همه می‌گویند كه پاسدار، بچه را كشت. خلاصه بچه را بغل گرفتم و با اینكه در كردستان از ساعت چهار بعدظهر به بعد ماشینی از جاده رد نمی‌شد، به سمت جاده رفتم كه ناگهان دیدم وانتی از دور می‌آید. ماجرا را برای راننده تعریف كردم و او هم قبول كرد تا ما را به بیمارستان برساند. وقتی به بیمارستان رسیدیم، از من پرسیدند: پدر بچه هستید؟ گفتم: بله. گفتند: نامش چیست؟ گفتم: علی. گفتند كه نمی‌شود، چون دختر است! گفتم پس نامش ملی است! آنها دو روز بچه را نگه داشتند و بعد مرخصش كردند و ما بچه را به روستا بردیم. پدر بچه نامش را «دختر پاسدار» گذاشت.
 
۳۳ سال از این ماجرا گذشت و من به عشق این دختر، در هر مراسمی كه می‌رفتم این خاطره را تعریف می‌كردم و حتی یك سریال هم به عشقش ساختم. تا اینكه دوباره به آن مناطق رفتم و در دانشگاه سنندج سخنرانی كردم و این داستان را نیز تعریف كردم. سه جوان در آخر برنامه آمدند و گفتند: هر چقدر كه دلت می‌خواهد دروغ بگو، چون ما بچه همان روستاییم و چنین اتفاقی را تا الان نشنیده‌ایم. گفتم: دروغ نگفتم و این اتفاق برای ۳۳ سال پیش است، یعنی حدود ۱۱ سال پیش از به دنیا آمدن شما، پس طبیعی است كه اطلاع نداشته باشید، بروید و تحقیقات كنید. روز بعد در همدان مراسم داشتم كه آن سه جوان تماس گرفتند و گفتند كه حرف‌های شما درست بود. دختر شما الان ۳۳ ساله است و خودش هم یك دختر دارد. ۹ ماه از آن ماجرا هم گذشته و من سخت مشتاقم تا به دیدن دخترم بروم و او را برای زیارت به مشهد بیاورم و دلم می‌خواهد هركجا كه این داستان را تعریف می‌كنم او نیز همراهم باشد.»
 
پس از این خاطره‌گویی، مستند «زمان به وقت موسیو ستبون» پخش شد. این فیلم روایت‌گر سرگذشت عكاسی فرانسوی به نام میشل ستبون است كه بعد از گذشت ۳۶ سال به ایران باز می‌گردد. عكس معروف امام خمینی(ره) در زیر درخت سیب در نوفل‌لوشاتو مربوط به اوست. او معتقد است از زمانی‌كه عكس‌هایی را درباره انقلاب اسلامی ایران ثبت كرده، به عكاسی حرفه‌ای تبدیل شده است. عكس‌هایی از او درباره انقلاب كه دیده شده، كمتر دیده شده و یا اصلا دیده نشده، در كتابی توسط انجمن عكاسان انقلاب و دفاع مقدس گردآوری شده است. او این عكس‌ها را رایگان و با عشق به ملت ایران تقدیم كرده‌ است.
 
به افتخار ایرانی‌ها
 
‌راوی سوم برنامه محمد صادق كوشكی بود. او كتاب «تاریخ مستطاب آمریكا» كه نگاهی طنز به تاریخ آمریكا دارد را نوشته ‌است. كوشكی در دویست‌و‌هفتاد‌وششمین برنامه از سلسله برنامه‌های شب خاطره خاطراتی از انقلاب، دفاع مقدس و روز‌های خونین سوریه بازگو كرد.
 
در ابتدا خاطرات خود از انقلاب را این‌گونه بیان كرد: «اولین تصویری كه از انقلاب در ذهنم نقش بسته است به اوایل سال ۱۳۵۷ برمی‌گردد. من دانش‌آموز دوره ابتدایی بودم كه با پدرم به راهپیمایی رفتم و دیدم كه مردم با عصبانیت و خشم شعار می‌دهند. آن روز جنازه یك شهید تشییع می‌شد. به خاطر دارم كه در آن زمان برای شهیدان تابوتی مانند تابوت امروزی درست نمی‌كردند و پیكر شهید را با كفن روی برانكارد می‌گذاشتند تا به‌گونه‌ای مردم را به هیجان بیاورند. مردم هم‌ شعار می‌دادند: «قسم به خون شهدا، شاه تو را می‌كشیم.» پیكر این شهید هم مانند قایقی كه بر روی رودخانه باشد، روی دستان مردم در حركت بود.
 
وقتی بزرگ‌تر‌ها می‌خواستند در مورد شاه، امام یا انقلاب حرفی بزنند، آن را طوری مطرح می‌كردند كه بچه‌ها نشنوند، چون اگر این حرف‌ها را در مدرسه یا بیرون می‌گفتند، ساواك آنها را دستگیر می‌كرد. در واقع تا این حد ترس از ساواك وجود داشت، اما سال ۱۳۵۷ كه راهنمایی‌ها شروع شد، این ترس‌ها ریخت.
 
تصویر دومم از انقلاب زمانی بود كه حكومت پهلوی در ۱۳ آبان ۱۳۵۷، دانش‌آموزان را جلوی دانشگاه تهران به رگبار بست و آنها را به شهادت رساند. شب این ماجرا را در تلویزیون نشان دادند تا شاید مردم را بترسانند. روز بعد كه به مدرسه رفتیم، خانم معلم مهربان و خنده‌روی‌مان را گرفته و اشك‌آلود دیدیم. معلم‌مان آن روز درس نداد و رفت. از آبان سال ۱۳۵۷ كار ما این بود كه به مدرسه می‌رفتیم و سرود شاهنشاهی را نمی‌خواندیم و از مدرسه بیرون می‌زدیم. در واقع و عملاً مدرسه رها شده بود. كار دیگری كه بچه‌ها در حد توان خودشان انجام می‌دادند این بود كه عكس‌هایی كه از شاه در ابتدای كتاب‌های درسی‌شان بود را می‌كندند و با آن تصویری مضحك درست می‌كردند و جلوی ماشین‌های ارتشی می‌بردند و تكان می‌دادند. بعضی از سرباز‌ها می‌خندیدند و بعضی دیگر نیز دعوا می‌كردند.
 
ما امام جماعتی فعال و انقلابی داشتیم كه همه را تشویق می‌كرد تا به راهپیمایی بیایند. بعد از آبان ۱۳۵۷ تقریباً هر روز با پدرم به راهپیمایی می‌رفتم و الان با خودم فكر می‌كنم كه ایشان با این كارش چه خدمت بزرگی به من كرد، زیرا بسیاری از مردم بچه‌ها را به دلیل گلوله و شلیك مأموران به راهپیمایی نمی‌بردند. من چند صحنه قشنگ از انقلاب در ذهنم دارم كه این صحنه‌ها به تنهایی برای من به معنی انقلاب است. راهپیمایی از صبح تا حدود ظهر طول می‌كشید. در یكی از این روزها، نزدیك ظهر كه بسیار گرسنه بودم، با پدرم از كنار یك نانوایی رد شدیم و از پدرم خواستم تا یك نان برایم بگیرد، پدرم خرید، اما هنگامی كه قصد رفتن داشتیم، دوباره به داخل نانوایی برگشت و هر چه كه نان پخته در نانوایی بود را خرید و سپس رو به من گفت: وقتی تو گرسنه هستی، حتماً بقیه مردم نیز گرسنه‌اند و آن نان‌ها را در بین مردم تقسیم كرد. دیگر اینكه حدود دی یا بهمن بود كه دست‌فروشی در كنار خیابان دسته‌های گل نرگس می‌فروخت. مردی رفت و تمام گل نرگس‌هایش را خرید و بین افرادی كه به راهپیمایی آمده بودند تقسیم كرد. این صحنه‌ها، صحنه‌های بسیار قشنگی بودند، زیرا كه مردم خود را یك خانواده می‌دانستند و علت اینكه مردم اصرار داشتند بعد از راهپیمایی در خیابان نمازشان را به جماعت بخوانند، الان می‌فهمم.
 
نزدیك خانه ما یك ساختمان ساواك وجود داشت كه با وجود تیراندازی ساواكیان، مردم به آنجا حمله بردند و ویرانش كردند و با خود تجهیزاتی از داخل مانند قیچی‌های بزرگ آوردند كه گویا ابزار شكنجه بود.
 
تصویر ذهنی بعدی من از انقلاب می‌رسد به ۱۲ بهمن كه روز آمدن حضرت امام خمینی(ره) بود. در ابتدا تلویزیون لحظه پایین آمدن امام از پله‌های هواپیما را نشان داد، اما ناگهان قطع شد و سرود شاهنشاهی را پخش كردند. مردم از این كار ناراحت شدند و به خیابان‌ها و كوچه‌ها ریختند و در آنجا شادی‌های‌شان را با هم تقسیم كردند. این صحنه می‌رسد به صحنه ۲۲ بهمن، با این خاطره كه بچه‌های هم‌سن ‌و سال من به خانه‌ها می‌رفتند و ملحفه می‌گرفتند تا برای مجروحان ببرند.
 
یك مركز شهربانی نزدیك منزل ما بود كه مردم حمله كرده بودند تا آن را بگیرند. روز بعد وقتی بیرون رفتیم دیدیم كه كنار این مركز، خون‌های بسیاری ریخته شده و بسیاری از شهدا دست خود را در خون‌شان زده و به دیوار‌ها مالیده بودند. جوی آبی كه در كنار این مركز بود و از آن به عنوان سنگر برای مبارزان استفاده می‌شد، تماما خون‌آلود بود و در آن سن دیدن این مناظر و هضم این اتفاقات برایم دشوار بود.
 
به خاطر دارم كه یك عكس سیاه سفید از امام(ره) در ابعاد آ۴ به دستم رسید كه به همراه اخوی بزرگ‌ترمان اطراف آن را گل كشیدیم و به صورت پلاكاردی بزرگ درست كردیم تا در راهپیمایی در دست بگیریم، اما در هنگام ورود به داخل جمعیت، پلاكاردم به همراه سیل جمعیت گم شد و من تا آخر روز در بین جمعیت سر تكان می‌دادم تا پلاكاردم را پیدا كنم و این تنها چیزی بود كه من در راه انقلاب دادم!»
 
كوشكی خاطرات خود را از دوران دفاع مقدس این‌گونه بیان كرد: «من كلاس دوم راهنمایی بودم و در مدرسه ما پسرانی بودند كه به دلیل اینكه چند بار مشروط شده بودند، از ما بزرگ‌تر بودند. آنها در اواسط سال درس را رها كردند و به جبهه رفتند. من نیز بعد از آخرین امتحانم به سپاه رفتم تا برای رفتن به جبهه ثبت نام كنم، اما یكی از افراد سپاه به پدرم خبر داد و من نتوانستم آن سال به جبهه بروم. سال بعد عزمم را جزم كردم و اولین جعل اسناد دولتی را انجام دادم تا بگویم كه من آموزش هم دیده‌ام. خلاصه به كمك یكی از افراد سپاه كه ما را درك می‌كرد، راهی شدیم، اما وقتی به مقر اصلی اعزام رسیدیم، اسم مرا به همراه چند نفر دیگر صدا زدند و دیدم كه پدرم جلوی در ایستاده و با آنان دعوا می‌كند كه پسر من هنوز بچه است. من در آخر صف و نگران پشت بچه‌ها قایم شدم و خلاصه آن برادران پدرم را راضی كردند كه بعداً خودمان برش می‌گردانیم. در جبهه و بعد از سه ماه، من به اصرار یكی از بچه‌ها برای خانواده‌ام نامه نوشتم و خبر سلامتی‌ام را دادم، چون حتی در ذهنم هم نمی‌گنجید كه پدر و مادرم نگرانم خواهند شد و البته برادر بزرگ‌ترم كه زودتر از من به جبهه رفته بود از من بدتر بود و حدود چهار ماه نامه‌ای نمی‌فرستاد.
 
در جزیره مجنون بودیم و دمای هوا بالای ۴۰ درجه بود كه یك كامیون بار هندوانه آوردند. مسئول تداركات یك هندوانه متوسط را بین ده نفر قسمت می‌كرد و این‌گونه شد كه من و یكی از برادران تصمیم گرفتیم سهم خودمان از بیت‌المال را برداریم! پس حدود ده تا دوازده هندوانه خوب را جدا كردیم و در گوشه‌ای ریختیم. هر شب بالای سنگرمان می‌رفتیم و دو تا هندوانه می‌خوردیم و پوستش را پشت سنگر می‌انداختیم؛ به این حساب كه كسی نخواهد دید. فرمانده متوجه می‌شود و دزد هندوانه‌ها را پیدا می‌كند، اما به روی خود نمی‌آورد.»
 
وی درباره خاطرات سفر به سوریه هم گفت: «حدود چند ماه پیش توفیق شد كه خدمت بچه‌های رزمنده حزب‌الله رسیدیم و به چند محور رفتیم. چند چیز در آنجا خیلی برایم جالب بود، یكی اینكه بنده به عنوان یك ایرانی به آنجا می‌رفتم و آنها بسیار اظهار لطف می‌كردند. تقریبا اكثر بچه‌های حزب‌الله این نكته برای‌شان خاص بود كه بیایند و به من بگویند كه اگر به قم و سر قبر آیت‌الله بهجت رفتی، از طرف ما نیز زیارت كن. بچه‌های حزب‌الله خیلی ایشان را دوست دارند. بحث بعدی این بود كه برو به سید‌القائد (رهبر معظم انقلاب) بگو كه ما هستیم، خیال‌شان راحت باشد و مبادا احساس كنند كه تنها هستند.
 
در جایی دیگر پیرمردی موقر همراه بچه‌های حزب‌الله بود كه وقتی فهمید ایرانی هستم، شروع كرد نوحه «با نوای كاروان» را از آقای آهنگران خواندن. جریان را پرسیدم، گفت: ما زمانی كه شما می‌جنگیدید، آهنگران را بسیار دوست داشتیم و از طریق مختلف نوحه‌هایش را پیدا می‌كردیم و آن‌قدر می‌خواندیم كه می‌توانستیم كامل به لهجه خودش بخوانیم و الان به افتخار بچه‌های ایرانی كه در آنجا حضور داشتند این آهنگ را خواند.»
 
‌دویست‌وهفتادوششمین برنامه از سلسله‌ نشست‌های شب خاطره به همت مركز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت، عصر پنج‌شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۵ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد.
 

عضویت در کانال تلگرام گپینو

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :



منبع: گپینو

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A