پس به یاد من باشید تا به یاد شما باشم (خداوند)
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶
خانه » دانلود » دانلود رمان بازیگرعشق جلد اول برای موبایل و کامپیوتر

اطلاعیه سایت

دانلود رمان بازیگرعشق جلد اول برای موبایل و کامپیوتر

دانلود رمان بازیگرعشق جلد اول برای موبایل و کامپیوتر


رمان بازیگرعشق جلد اول برای موبایل و کامپیوتر

 بازیگر عشق

بازیگرعشق

 

 

داستان درمورد دختری به اسم پارمیداست که چند سال پیش از کشور فراری شد.
و حالا وقتشه برگرده تا…
برگرده تا خیلی چیزها رو عوض کنه…
برگرده و سر از راز‌های خانواده‌اش دربیاره!
رازی که…

مقدمه:
من پارمیدام!
از جنس احساساتی ناب و خالص!
قانون بازی رو بلد نبودم و باختم.
اون احساسات من رو نادیده گرفت؛ ولی…
من ققنوس‌وار از زیر آوار این احساسات، قوی‌تر از قبل برگشتم!
دیگه از اون دختر بی‌دست و پایی که تو دنیای صورتی دخترانه‌اش بود و درگیر احساسات کودکانه، خبری نیست.
من این بار برگشتم تا ورق برگرده، این دفعه احساساتم قوی‌ان! واقعی‌ان و من برگشتم تا تو صحنه‌ی عشق، بازیگر نقش اول بشم!
آره من همینم…
همه خوب بشنون و از من بترسن! من می‌تونم با عشق، بازی کنم!
می‌تونم تظاهر کنم به نخواستن عشقم!
تظاهر به خیلی چیزها تا مثل طاووس با غرورم بدرخشم.
ولی غرور ارزش داره با عشق بازی کنم؟
تو دوراهی‌ام…
دوراهی تردید و عشق.
و من می‌تونم و انتخاب می‌کنم تا تو کدوم صحنه بدرخشم و نقش مکملم رو کی بازی کنه!
آره همینه، من بازیگر عشقم!

 

 

 

 

قسمتی از داستان :

بعد از شیش سال تنهایی و مبارزه با عشق و غرور و از دست دادن حامی تو غربت، بالاخره وقتش بود برگردم. امروز قرار بود بعد از شیش سال دوباره پا تو خاکی بذارم که اون نامرد باعث شد ولش کنم. قدم تو شهری بذارم که برای اولین بار خیلی از احساسات رو تجربه کردم؛ آره امروز برمی‌گشتم ایران! برمی‌گشتم تا چیزی که چندسال پیش ول کردم رو صاحب بشم و برای احساسم بجنگم!

با آهنگی که از تلوزیون پخش می‌شد زمزمه می‌کردم و آماده می‌شدم. هر چند وقت یک بار هم لگدی می‌زدم به لباس‌هایی که زیر پام می‌اومد و اون‌ها رو به طرف دیگه‌ی اتاق شلوغم می‌فرستادم. فردا همین موقع من تو هواپیما به طرف گذشته و آینده‌ام پرواز می‌کردم. در اصل امروز آخرین روزم تو انگلیس بود بعد از شیش سال شبانه روزی درس خوندن و ندیدن خانواده‌ام فردا بر می‌گشتم. با تک زنگ شادی تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم پایین.
شادی تو لکسوز سفیدش نشسته و منتظرم بود. از اندک دوست‌های من اینجا اون بود و حالا برام عزیز‌تر از خواهرم بود. تا نشستم تو ماشین سلام دادم، وقتی حتی نگاهم نکرد برگشتم طرفش که دیدم چشم‌هاش آماده‌ی باریدنه!
بلافاصله پر از حس ناراحتی شدم، شادی برای من خیلی عزیز بود و ناراحتیش ناراحتم می‌کرد. آروم گفتم:

به این پست امتیاز دهید.

Likes۰Dislikes۰


گرداوری شده : ایران فراز

اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A