تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه » خبر روز » خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا

اطلاعیه سایت

خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا

خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا


خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا

خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا

خلاصه داستان تمام قسمت های سریال اکیا و قسمت های آخر سریال اکیا

خلاصه داستان تمام قسمت های سریال اکیا و قسمت های آخر سریال اکیا

 

خلاصه داستان سریال اکیا

موضوع و بازیگران سریال اکیا

سریال اکیا که این روزها به عنوان نسخه فارسی سریال کارا سودا یا در حقیقت عشق‌بی‌پایان تبلیغ می‌شود، ماجرای دوستی همسر امیر و دوست دختر سابق کمال است.

او دختر ویلدان که از خانواده‌ای ثروتمند و اوندر از خانواده‌ای متوسط است.او یک برادر دوقلو به اسم اوزان دارد.

او دختری شاد و بی پروا است.او با اینکه در یک خانوادهٔ ثروتمند بزرگ شده اما همیشه از زندگی پُر زرق و برق کمی دوری میکند.

در زمانی که او و کمال عاشق یکدیگر بودند و خیال ازدواج کردن داشتند،اوزان یک زن را میکشد .

او برای پنهان کردن این قتل،مجبور میشود با امیر کوزجواوغلو ازدواج کند و پیشنهاد ازدواج کمال را رد میکند،کمال فکر میکند اکیا بخاطر مادیات پیشنهاد ازدواج او را رَد کرده است،

به همین خاطر ناراحت می‌شود و قید استانبول را می‌زند. سال ۲۰۱۵ میشود و اکیا هنوز هم مثل روزهای اول عاشق کمال است و به امید اینکه روزی به کمال میرسد هر روز قوی تر میشود.

کمال برای کار کردن روی یک پروژه در شرکت امیر دوباره به استانبول بر میگردد و با بازگشت کمال به استانبول همه چیز دوباره آغاز میشود…

علت تغییر نام سریال

همانطور که میدانید نام اصلی این سریال کارا سودا میباشد ولی در نسخه فارسی اسم سریال به اکیا تغییر پیدا کرده که در زیر علت اینکار را میتوانید بخوایند :

این سریال یکی از گران‌ترین و پرهزینه‌ترین سریال‌های کشور ترکیه است و جوایز بسیاری را ربوده است.

به خاطر هزینه‌های بالای رایت این اثر، گفته می‌شود پای یک برند تازه در میان است و سریال را برندی به نام اکیا که تولیدکننده لوازم آرایش و پوست و موی اکیا است، تامین کرده است.

اکیا نام جدید کاراکتری در این سریال به نام نیهان با بازی نسلیحان آتاگول است.

یکی دیگر از بازیگران این سریال موفق، بوراک اوزچیویت است، بازیگر نقش کامران در سریال چکاوک و همچنین نقش بالی‌خان در سریال حریم سلطان.

او که از خوش‌سیماهای سریال‌های ترکیه‌ای است، یکی از عوامل موفقیت سریال اکیا محسوب می‌شود.

سریال عشق سیاه kara sevda + عکسها و خلاصه قسمت اخر, فان جو, جدیدترین عکسهای سریال عشق سیاه, سریال "عشق سیاه" عکسها, بازیگران و خلاصه داستان kara sevda, فان جو, دانلود سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, قسمت اخر سریال عشق سیاه, عکس سریال کره ای عشق سیاه, سریال عشق سیاه, دانلود رایگان سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, kara sevda, سریال عشق سیاه, , kara sevda, عشقه, پشته صحنه سریال عشق سیاه, تصاویر سریال عشق سیاه, بازیگران سریال عشق سیاه, اسامی بازیگران سریال عشق سیاه, kara sevda+ دانلود رایگان سریال , kara sevda+ دانلود زیرنویس , kara sevda+ دانلود زیرنویس فارسی kara sevda+ , دانلود زیرنویس فارسی سریال , kara sevda+ دانلود سریال kara sevda با لینک مستقیم+ دانلود , سریال ترکی kara sevda+ , دانلود سریال ترکی عشق سیاه+ دانلود , سریال عشق سیاه+ دانلود , پشت صحنه عشق سیاه, خلاصه قسمت اول تا اخر عشق سیاه, دانلود پشت صحنه عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سینمایی عشق سیاه, دانلود عشق سیاه, دانلود فیلم عشق سیاه, دانلود مستقیم عشق سیاه, دانلود مستند عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سینمایی عشق سیاه, فیلم عشق سیاه, کانال تلگرام, عکسها و خلاصه داستان عشق سیاه “kara sevda”, پشت صحنه عشق سیاه, خلاصه قسمت اول تا اخر عشق سیاه, دانلود پشت صحنه عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سینمایی عشق سیاه, دانلود عشق سیاه, دانلود فیلم عشق سیاه, دانلود مستقیم عشق سیاه, دانلود مستند عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سینمایی عشق سیاه, فیلم عشق سیاه, کانال تلگرام kara sevda, لینک مستقیم عشق سیاه kara sevda, لینک مستقیم عشق سیاه, عکسهای سریال عشق سیاه +داستان و بیوگرافی بازیگران, فانجو, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه دوبله فارسی, دانلود سریال عشق سیاه با دوبله فارسی, دانلود رایگان سریال عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه دوبله, عکس سریال عشق سیاه, عکس سریال عشق سیاه دوبله فارسی, عکس سریال عشق سیاه با دوبله فارسی, عکس رایگان سریال عشق سیاه, عکس سریال عشق سیاه دوبله

خلاصه داستان سریال اکیا (کارا سودا)

کمال یک مهندس معدن جوان و فقیر است او برای به دست آوردن روزی خودش ، به همراه کارگرانش ، در اعماق زمین در حال تلاش و جدال است .

کمال فقیر است ولی غرور زیادی داره . یک روز دختری به اسم اکیا ( نیهان ) رو از خطر غرق شدن نجات میده . به این ترتیب با او آشنا میشه و زندگیش تغییر میکنه . و بعد از مدتی با اتفاقاتی برای برادر اکیا (نیهان) می افتد اکیا (نیهان) از روی اجبار و برای نجات برادرش مجبور میشه با امیر کسی که دوستش ندارد ازدواج کند بعد از این اتفاقات زیاد کمال مجبور به ترک استانبول میشه و در جایی دیگر ، در یک معدن مشغول به کار میشه و وقتی برمیگرده به استانبول به دنبال انتقام از عشق گذشته خودش که ازدواج کرده اکیا (نیهان) می افتد و ماجرای عشق بین این دو نفر و همسر اکیا (نیهان) ماجرا و داستان زیبایی را به ثمر میرساند

فصل اول این سریال اواسط سال ۲۰۱۶ به پایان رسید و هم اکنون از شبکه استار ترکیه فصل دوم این سریال در حال پخش است.

سریال اکیا | خلاصه قسمت اول تا اخر Kara Sevda,فانجو, دانلود,دانلود فیلم,دانلود فیلم با لینک مستقیم,جدیدترین فیلم ها,بهترین فیلم ها,دانلود فیلم با سرعت بالا,دانلود سریال,دانلود سریال دوبله فارسی Kara Sevda قسمت اخر,Kara Sevda,دانلود مستقیم سریال دوبله فارسی Kara Sevda قسمت اخر,دانلود رایگان و مستقیم سریال دوبله فارسی Kara Sevda,دانلود زیرنویس سریال دوبله فارسی Kara Sevda,خلاصه سریال دوبله فارسی خارجی Kara Sevda قسمت اخر,نقد سریال دوبله فارسی Kara Sevda,عکس های سریال دوبله فارسی Kara Sevda قسمت اخر,سریال خارجی Kara Sevda,دانلود سریال,دانلود سریال دوبله فارسی سریال اکیا قسمت اخر,سریال اکیا قسمت اخر,دانلود مستقیم سریال دوبله فارسی سریال اکیا قسمت اخر,دانلود رایگان و مستقیم سریال دوبله فارسی سریال اکیا,دانلود زیرنویس سریال دوبله فارسی سریال اکیا قسمت اخر,خلاصه سریال دوبله فارسی خارجی سریال اکیا,نقد سریال دوبله فارسی سریال اکیا,عکس های سریال دوبله فارسی سریال اکیا قسمت اخر,سریال خارجی سریال اکیا,download serial Kara Sevda part اخر,Download new movie Kara Sevda,Download movie Kara Sevda part اخر,Download Kara Sevda

شخصیت های سریال اکیا (kara sevda)

شخصیت کمال با بازی بوراک اوزچویت

سریال عشق سیاه kara sevda + عکسها و خلاصه قسمت اخر, فان جو, جدیدترین عکسهای سریال عشق سیاه, سریال "عشق سیاه" عکسها, بازیگران و خلاصه داستان kara sevda, فان جو, دانلود سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, قسمت اخر سریال عشق سیاه, عکس سریال کره ای عشق سیاه, سریال عشق سیاه, دانلود رایگان سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, kara sevda, سریال عشق سیاه, , kara sevda, عشقه, پشته صحنه سریال عشق سیاه, تصاویر سریال عشق سیاه, بازیگران سریال عشق سیاه, اسامی بازیگران سریال عشق سیاه, kara sevda+ دانلود رایگان سریال , kara sevda+ دانلود زیرنویس , kara sevda+ دانلود زیرنویس فارسی kara sevda+ , دانلود زیرنویس فارسی سریال , kara sevda+ دانلود سریال kara sevda با لینک مستقیم+ دانلود , سریال ترکی kara sevda+ , دانلود سریال ترکی عشق سیاه+ دانلود , سریال عشق سیاه+ دانلود , پشت صحنه عشق سیاه, خلاصه قسمت اول تا اخر عشق سیاه, دانلود پشت صحنه عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سینمایی عشق سیاه, دانلود عشق سیاه, دانلود فیلم عشق سیاه, دانلود مستقیم عشق سیاه, دانلود مستند عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سینمایی عشق سیاه, فیلم عشق سیاه, کانال تلگرام, عکسها و خلاصه داستان عشق سیاه “kara sevda”, پشت صحنه عشق سیاه, خلاصه قسمت اول تا اخر عشق سیاه, دانلود پشت صحنه عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سینمایی عشق سیاه, دانلود عشق سیاه, دانلود فیلم عشق سیاه, دانلود مستقیم عشق سیاه, دانلود مستند عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه, سینمایی عشق سیاه, فیلم عشق سیاه, کانال تلگرام kara sevda, لینک مستقیم عشق سیاه kara sevda, لینک مستقیم عشق سیاه, عکسهای سریال عشق سیاه +داستان و بیوگرافی بازیگران, فانجو, دانلود سریال عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه دوبله فارسی, دانلود سریال عشق سیاه با دوبله فارسی, دانلود رایگان سریال عشق سیاه, دانلود سریال عشق سیاه دوبله, عکس سریال عشق سیاه, عکس سریال عشق سیاه دوبله فارسی, عکس سریال عشق سیاه با دوبله فارسی, عکس رایگان سریال عشق سیاه, عکس سریال عشق سیاه دوبله

کمال مهندس معدن هست وی دارای خانواده معمولی نسبتا فقیر هست وی پدر و مادر و یک خواهر کوچکتر و یک برادر بزرگتر از خودش هست کمال در یک اتفاق با اکیا (نیهان) اشنا میشود کمال و اکیا (نیهان) عاشق یکدیگر میشوند و در روز خواستگاری از اکیا (نیهان) جواب نه می شنود و وی به دهکده ای برای کار در معدن زغال سنگ میورد و بعد از ۵ سال باز میگردد برای انتقام از اتفاقاتی که افتاده بود و بدست اوردن دوباره اکیا (نیهان)

شخصیت اکیا (نیهان) با بازی نسلیهان اتاگول

اکیا (نیهان) نقاش است وی در یک خانواده ۴ نفره زندگی میکند او با پدر و مادر و برادر کوچکتر از خودش و در یک خانواده ثروتمند زندگی میکند او در یک اتفاق عاشق کمال میشود ولی همه چیز برای او عجیب میشود و او در روز خواستگاری به کمال جواب نه میدهد و با فردی دیگر ازدواج میکند ولی هنوز عاشق کمال هست

شخصیت امیر با بازی کان اورگانچی

 

 

امیر پسر یک ثروتمند قدرتمند است وی مغرور و دیوانه وار عاشق اکیا (نیهان) است او با تهدید و به اجبار خود را به اکیا (نیهان) و خانواده اش نزدیک میکند وی برای بدست اوردن اکیا (نیهان) با هر کسی مبارزه میکند وی فردی خشن است که با کمال سر دعوا دارد

شخصیت زینب با بازی هازال فیلیز

زینب خواهر کمال میباشد وی بدنبال بازیگر شد است وی پنهانی با اکیا (نیهان) دوست است و اون نیز داستان عشقی دارد

بازیگران سریال اکیا (کارا سودا ) :

Burak Özçivit
Neslihan Atagül
Hazal Filiz Küçükköse

Kaan Urgancıoğlu
Kürşat Alnıaçık
Orhan Güner
Neşe Baykent
Zeyno Eracar
Rüzgar Aksoy
Barış Alpaykut
Hazal Filiz Küçükköse
Burak Sergen
Zerrin Tekindor
Melisa Aslı Pamuk
Gökay Müftüoglü

Ali Burak Ceylan

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی عشق سیاه + بیوگرافی بازیگران ،kara sevda, فان جو, آخر سریال ترکی عشق سیاه چی میشه ؟,آخر سریال ترکی کارا سودا kara sevda چی میشه ؟,سریال کارا سودا با زیرنویس فارسی,دانلود سریال ترکی عشق سیاه,عشق سیاه دوبله, خلاصه داستان سریال عشق سیاه, داستان قسمت آخر سریال عشق سیاه, فصل دوم سریال عشق سیاه, بازیگران سریال کارا سودا, قسمت آخر سریال کارا سودا, سریال عشق سیاه, سریال عشق سیاه دوبله,kara sevda

قسمت بیستم ۲۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر در خونه رو باز میکنه که میبینه خالیه?
نگاه به بخاری میندازه که یکم گرمه ساعت برمیگرده به یک ساعت پیش
اکیا:تو قلب منی کمال!کمال سریع از جاش بلند میشه:خب دیگه پاشو بریم
اکیا هم بلند میشه و اشک هاشو پاک میکنه:آره دیگه بریم میرن به ی پمپ بنزین
اکیا آنتنش وصل میشه و مسیج های یاسمین رو میبینه
یاسمین بهش میگه عامر بد دیونه شده بود ی زنگ بهش بزن اکیا هم زنگ میزنه بهش و میگه من پمپ بنزینم کمال:تا وقتی شوهرت بیاد این‌جا میمونم
ولی اکیا میگه نمیخوام دردسر درست شه لطفا برو کمال هم میره تو ی تاکسی میشینه تا رفتنشو ببینه
عامر تا میرسه دست اکیا رو عصبانی میگیره و میبره تو ماشین:کمال هم اونجا بود اره؟اکیا:آره ولی منو رسوند و رفت اون هیچ خطایی نکرده عامر
اگه اون نکرده پس توکردی هردومون رو بکشم؟که نه جرمی بمونه نه خطایی
نه عامری که مثه سگ حسادت میکنه و سرعت ماشین رو میبره بالا اکیا:عامر توروخدا یوااااش و عامر ماشین و منحرف میکنه و نگه میداره
اکیا گریه اش شدت میگیره عامر:تموم شد اروم باش
اکیا :آره بیا بکش و راحتم کن خسته شدم از این زندگی تو صورت عامر داد میزنه:تو زندگیمو ازم دزدیدی تو پنج سال از زندگیمو ازم گرفتی?عامر بغلش میکنه و عذر خواهی میکنه هی
کمال میره پیش صالح و دلداریش میده،صالح:پلیس ها شک کردن که ی حادثه باشه میگن عمدی بوده من میدونم این حتما کاره عامره چون میخواد ب نزدیکات صدمه بزنه
عامر اکیا رو میرسونه خونه و خودش میره پیش کمال و بهش هشدار میده که از اکیا دور بمونه
و جرات نکنه به اموالش دست درازی کنه و گرنه بد میبینه کمال:این تویی که منو به جنگ دعوت میکنی ولی
کمال به صالح میگه امشب ی چیز دیگه هم بهم ثابت شد اونم اینکه عامر واسه از دست دادن اکیا میترسه
اکیا فقط بهم گفت این ازدواج اجباریه ولی نگفت چرا ….

صالح:پسر تو دیونه شدی اون شوهر داره توام اینجا برای خودت خیالات بباف
صبح حیدر میره پیش اکیا و ازش میپرسه دیشب با کی بودی
اکیاهم میگه کمال
حیدر:بهت گفته بودم از اون پسر دور بمون اکیا
اکیا:ولی بابا اگه عامر به خاطر من بهش آسیبی برسونه
هیچ وقت نمیتونم خودمو ببخشم
حیدر:ولی تو کاری از دستت برنمیاد مواظب خودت باش دخترم
اکیا موقع شستن دستاش کبودی رو بازوش که کار عامره رو میبینه:وحشی
اوزان با عامر راجب دست گلی که ب اب داده حرف میزنه
عامر میگه خوبه حداقل واسه بدست اوردنش یه حرکتی کردی
اوزان:به نظرت گیر که نمیفتم؟عامر:آدمای من کارشو درست میکنن ولی تو به فکر ی دروغ بزرگ واسه دست سوختت باش…
اکیا اوزان و صدا میزنه و میره پیشش:دستت چی شده اوزان؟
اوزان:هیچی بریده
اکیا ببینمش اوزان این سوختگیه بریدم چیه
اوزان:راستش باز با ماشین عامر رفتم تو راه خراب شد منم موقع درست کردن اینجوری شدم
بانو باز به عامر یادآوری میکنه که باید ببینتش
لیلا و کمال باهم میرن بیرون که حرف بزنن
کمال باز برای لیلا توضیح میده که ازدواج اکیا زوری بوده
لیلا میگه ی بار دیگه بیا عکس های عروسی اکیا و عامر رو نگاه کنیم
بعد از نگاه کردن میگه:دیدی؟به نظرت این ادم خوشحاله؟
پایان

قسمت بیستم ۲۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

عامر برای کوبوندن کمال نقشه میکشه و هدفش به زندان انداختن کماله
برای ویدان ی برگه از دادگاه میاد
و از طرف لیلاست
و اون برگه چیزی نیست جز دادخواست گرفتن حق لیلا از شرکت حیدر:چیه نکنه انتظار داشته ساکت بشینه؟
خب اونم حقشو میخواد،مثه تو
اکیا داره اوزان رو راهی میکنه نگهبان میگه فک کنم عامر خان گفتن نباید از خونه
بیرون برید اکیا:نمیخوام برم فقط میخوام اوزان رو راهی کنم
جلوی در صالح رو میبینن
اوزان فورا دستشو قایم میکنه و فرار میکنه تو خونه
اکیا:چ خبر صالح صالح:به داداشت بگو از زینب دور بمونه
منو زینب داریم نامزد میکنیم ب اذن خدا خواستگاری هم میخوایم بریم کمال از همه چی باخبره
اکیا خوشحال میشه و تبریک میگه صالح داره میره که دوباره برمیگرده
راستی اون شوهرتو از یقع کمال بردار دیگه
میدونی که اینجوری نمیشه دیشب اومده بود تهدید سوختن کشتی هم
به احتمال زیاد کاره خودشه اکیا تمام لحظه هایی که اوزان
دستش سوخته بود و
عامر داشت بهش میگفت نگران نباش من حلش میکنم رو به یاد میاره
به صالح میگه واقعا متاسفم برای اتفاقی که افتاده
میره تو خونه و به اوزان میگه واقعا متاسفم برات اوزان خجالت میکشم از وجودت و اینکه اون دیگه نامزد اون دختره از زینب دور باش اوزان
بانو میره شرکت
عامر میگه چ لزومی به اومدن بود
ی جعبه بهش میده و داخل اون عکس سونوگرافی بانوعه
بانو:حاملم عامر
همونروز که میبینی
عامر :شوخیه دیگه نه

نه شوخی نیست حاملم!عامر:خوب میندازیش عسلم
نمیشه عامر دیر شده
عامر:این کلکت که گذاشتی دیر بشه و بهم بگی رو نادیده میگیرم
ولی ی لحظه فک کن ی ماشین بهت بزنه یا….
جونتو فدای این بچه نکن عزیزم
بالاخره جلسه تشکیل میشه و کمال میفته تو دام عامر
امضایی که نباید بزنه و میزنه و..
اکیا میاد شرکت وقتی میره دستاشو بشوره کمال یواشکی میاد تو دست شویی و میگه عامر اذیتت نکرد؟
اکیا نه نگران نباش
ی لحظه کمال میخواد دستشو بگیره که اکیا دردش میگیره کمال یاده اون موقعی میفته که عامر دستشو گرفته یود و ب زور میکشید
کمال:اذیتت میکنه؟ اکیا:نه اینکارو نمیکنه همون لحظه بانو میاد تو
اکیا برای رد گم کنی میگه دستشویی مردونه از اون طرفه اقا کمال
بانو از اکیا میخواد از عامر جدا شه
اکیا:من نمیتونم ازش جدا شم ولی تو تا وقت داری ازش دور شو
میره پیش عامر و باهاش صحبت میکنه لحظه ای که میره بیرون میخواد برگرده کیفشو برداره که میشنوه عامر چ نقشه ای برای کمال کشیده
اکیا زنگ میزنه و به کمال همه چیزو میگه
آسو وقتی بررسی میکنه میبینه کمال یا شرکتی که اصلا وجود نداره قراردادبسته
و این امضا راحت میتونه باعث زندانی شدنش بشه
عامر طوفان و میفرسته تا بانو رو ببره برای سقط جنین و التماس های بانو هم نمیتونه مانع بشه

قسمت بیستم ۲۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال به کمک صالح داره تحقیق میکنه که صاحب اون شرکت قلابی رو پیدا کنه و تا حدی هم موفق میشه
صبح میره اسکله جایی که همیشه با اکیا قرار میذاشت
برمیگرده به روزهایی قشنگش با اکیا
همون لحظه اکیا هم میاد دقیقا همونجا و همه خاطراتشونو باهم تکرار میکنن
یاد شبی میفته که بارون اومد و تو کشتی بودن و بووووق?


کمال:چرا میخوای ب من کمک کنی؟
اکیا:نمیخوام بخاطر من ب کسی ضرری برسه،اگه اون برگه های امضا شده رو برات پیدا کنم میتونی خودتو نجات بدی؟کمال:من خودم میدونم چیکار کنم
و میره
تانر که مثله همیشه پدرش سرزنشش میکنه به عامر مسیج میده که اگه وقت داشته باشید میخوام مزاحمتون یشم
دقیقا زمانی که عامر بانو رو از دکتر اوردتش
و حال بانو هم خیلی مساعد نیست
اکیا داره برای شام حاضر میشه که خدمتکار میگه عامر خان گفتن نمیان
ویدان خانم و حیدر اقا هم شام میل نداشتن،اقا اوزان هم با دوستاشون رفتن بیرون!
اکیا چشمش به کیف عامر که دست اون خدمتکاره میفته و میگه باشه منم دیگه میل ندارم
حیدر به ویدان میگه باید شکایتتو پس بگیری کمال تهدیدم کرده من دوست ندارم بچه ها چیزی از گذشته بدونن
ولی ویدان میگه تا لیلا رو یه صفر نرسونم دست نمیکشم
اوزان به زینب زنگ میزنه و میگه تو اون مرد رو دوست داری؟
من پشت خونتونم!زینب:اوزان خواهش میکنم برو
مه عاشقش نیستم ولی ب عنوان ی انسان دوسش دارم
اوزان هم چون چیزی که میخواسته شنیده خوشحال میره
اکیا میره سر کیف عامر و چند تا رمزو امتحان میکنه و بالاخره بازش میکنه

مشغول برداشتن برگه های مربوط به کماله و همزمان عامر داره وارد خونه میشه?

?

و خوشبختانه تا زمانی که عامر بیاد برگه هارو برمیداره
به کمال زنگ میزنه ولی جوابشو نمیده?
کمال میخواد بخوابه که یهو اکیا میاد
کمال:چرا اومدی؟اکیا:جواب تلفنم و ندادی?
راستشو بگو ی ذره هم دلت واسه من تنگ نشده بود ؟
کمال دستشو نرم میکشه رو گونه اکیا:من با دلتنگی کردن واسه تو زندم اکیا
پنج ساله هر روز میخوام فراموشت کنم ولی نمیتونم ‘و با صدای در زدنه اکیا از خواب میپره?
سریع در و باز میکنه:چی شده ؟اکیا:بیا اون برگه هایی که امضا کرده بودی و پیدا کردم دیگه میتونی خودتو خلاص کنی نه؟
کمال:این فایده نداره،این کار ی راه دیگه داره که خودم حلش می‌کنم و اکیا رو راهی میکنه
فردا صبح صالح به همراه همون مدیر تقلبی شرکت بیرون منتظره
کمال میره پیش قادر و میگه انگار نمیشه در حد ی قهوه خوردن هم ب شما اعتماد کرد
یا خودتون این گندی که زدید و قبل از اینکه ب هیت مدیره اعلام کنم جمعش میکنید
یا…
درضمن دیگه هم ما با شما کار نمیکنم!قادر میگه حتما برای این تهمت به پسرم مدرک هم دارید اقا کمال؟که همون راشد خان(مدیر تقلبی)و میارن
قادر عصبانی میره پیش عامر:بخاطر حرصت تمام ابروی من رفت
از این روز به بعدم حتی اجازه حرف زدن زو هم ازت میگیرم?

قسمت بیستم ۳۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت بیستم ۳۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال جلوی شرکت کوزجواغلوها منتظره تا عامر بیاد و به محض اینکه عامر میاد کمال با عصبانیت میره پیش قادر و بش میگه که عامر برای من توطئه چیده و من در تمام این مدت کاراشو تحمل کردم ولی اینکارشو دیگه نمیتونم تحمل کنم همه چیز رو برای قادر توضیح میده و قادر میگه مدرکی هم دارید؟/کمال هم زنگ میزنه به صالح و میگه بیارش/صالح هم با راشد یا همون سرهات میاد پیش قادر و سرهات همه چیز رو به قادر میگه…قادر با عصبانیت میره سراغ عامر و بش میگه تو منو سرافکنده کردی و از این به بعد مقامتو ازت میگیرم و دیگه حق هیچ کاری رو نداری،قادر از اتاق میره بیرون و در باز میمونه و کمال از کنار در رد میشه و یه نگاه به عامر میندازه و میگه اگه اینطوری پیش بره به جای نابود کردن من،خودتو نابود میکنی?
اکیا پیش لیلاست و نگرانه که کمال بهش پیام میده و میگه بیا پارک، اکیا هم خوشحال میشه و از لیلا خداحافظی میکنه…از طرفی ویدا داره میاد خونه ی لیلا که اکیا رو میبینه که سوار ماشینش میشه و میره…ویدا میره پیش لیلا و میگه از شکایتم صرف نظر میکنم ولی تو هم باید از حقت در سهام صرف نظر کنی و به اکیا چیزی نگی/لیلا:تو نمیتونی منو با دادن خونه ی خودم بهم منصرف کنی?
عامر با عصبانیت از شرکت میره بیرون که باز دوباره اون مرد ناشناس بش زنگ میزنه و میگه:چیشده آقا عامر؟حالت خوبه!؟/عامر هم داد میزنه و میگه:بسه…بسه…/عامر گوشی رو قطع میکنه و به تانر پیامم میدهه باش قرار میزاره
کمال میره سر قرارش با اکیا و میگه خطر رفع شداکیا:اما تو بازم مراقب باش/کمال:تو چرا نگران من شدی/اکیا:بخاطر این نگرانی من الان اوضاع خوبه/کمال:درسته ولی ما هم بیکار نموندیم/اکیا:خب اگهه بخاطرر من نبود که بیکار میموندید?/کمال:تو دنبال چی هستی؟/اکیا:یه تشکر ساده/کمال هم از اکیا تشکر میکنه و اکیا هم خوشحال میشه
عامر با تانر صحبت میکنه و میگه مشکلت چیه؟/تانر میگه خیلی راجع به حرفاتون فکر کردم منم میخوام یه مغازه برا خودم بزنم/عامر سریع یه چک برا تانر مینویسه و بش میگه تو الان با طوفان برو پیش مشاوررر املاک تا یه مغازه برات بگیرن،بعدا هم بدهیت رو پرداخت میکنی البته من به پول نیاز ندارم برا من صداقت مهمه…طوفان به تانر میگه بیاید بریم،تانر میگه الان باید برم سراغ خواهرم میشه بعدا بریم،عامر هم تا اسم زینب رو میشنوه به طوفان اشاره میده که حتما الان ببرش/طوفان هم تانر رو با خودش میبره

عامر میره سراغ زینب و بش میگه داداشت کار داشت من میرسونمت…زینب هم تعجب میکنه اما با عامر میره و بین راه عامر سعی داره با زینب صمیمی شه اما زینب یکم میترسه
شب:بانو بخاطر بچه خیلی ناراحته و تو خونشه که یکدفعه یکی در خونه رو میزنه،بانو نگاه میکنه میبینه کسی نیست ولی یه پاکت جلوی در گذاشتن،بانو پاکت رو برمیداره و بازش میکنه که یه عکس از خونهه ایی در اون عامر برای اوزان نقشه کشیده بود در پاکته و پشتش نوشته:فقط قاتل بچه ی تو نیست بانو با خودش میگه یعنی بچه ی اکیا رو سقط کرده!!!
کمال به اکیا پیشنهاد میده که سوار تله کابین بشن،اکیا هم قبول میکنه،وسطای راه بانو اون عکس رو برای گوشی اکیا ارسال میکنه و میگه توی این خونه چه اتفاقی برات افتاده؟/اکیا شوکه میده و ازز طرفیی کمال به مسئول تله کابین اشاره میده تا تله کابین رو نگه داره اونم اینکارو میکنه و کمال به اکیا میگه حالا حقیقت رو بم بگو چرا با عامر ازدواج کردی؟/اکیا اولش سکوت میکنه اما با اصرار کمال میگه بخاطر داداشم با عامر ازدواج کردم/کمال شوکه میشه و میگه داداشت چه ربطی به این موضوع داره؟/اکیا:خواهش میکنم دیگه سوال نپرس من نمیتونم برات توضیح بدم منو مجبور نکن بت دروغ بگم/کمال هم میگه باشه و تله کابین رو راه میندازه
زینب داره از خیابون رد میشه که یه نفر یه هدیه بش میده و زینب تعجب میکنه و هدیه رو باز میکنه و میبینه عامر براش یه لباس قرمز فرستاده و نوشته: میتونم فردا ببینم که چقدر بهت میاد/زینب همم خوششش میاد
اکیا و کمال از تله کابین پیدا میشن و کمال میگه کی امادگیشو پیدا میکنی که بم حقیقت رو بگی/اکیا:هیچوقت نمیتونم بت بگم اکیا میره و کمال به لیلا زنگ میزنه و میگه حق با تو بود اکیا مجبور به ازدواججج شده…اکیا هم به بانو پیام میده و میگه آدرس خونتو بده میام اونجا

قسمت بیستم ۳۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت بیستم ۳۱ سریال اکیا

اکیا میره پیش بانو بهش میگه چرا بهم نگفتی حامله ای؟بانو:چی می‌گفتم؟به زن کسی که ازش حامله بودم؟راجب اون عکس از اکیا میپرسه!اکیا میگه من هیچ وقت حامله نبودم بانو:پس اون شخصی که اینو فرستاده میخواد بگه ی قتل اینجا صورت گرفته(عکس همونجاییه که اوزان اون دخترو کشت)
بانو:من میدونم اوزان ی نفرو کشته وقتی اوزان و عامر حرف زدن شنیدم،نکنه منظورش اینکه عامر باعث اون قتل شده؟اکیا هم که میبینه بانو از همه چیز خبر داره میترسه و میره
کمال و میره خونه لیلا
دم در حیدر و میبینه که از لیلا خواهش میکنه به اکیا چیزی نگه
لیلا هم سربسته بهش میگه هرکاری بخوام رو میکنم
صالح هم میاد خونه لیلا و هر سه راجب اینکه چی میتونسته باعث ازدواج
اکیا بشه صحبت میکنن
ولی به نتیجه ای نمیرسن
عامر تمام صحنه رو مرور میکنه پیش خودش تا بفهمه کی راشد رو لو داده به کمال
آخرم ب طوفان شک میکنه و میبرتش ی جای خلوت:چرا اینکارو کردی؟
اگه من اون دستت و اون زبونت رو بکنم جرمه؟
نه چون باهام صادق نبودی
طوفان داد میزنه:کاره من نیست من هرگز بهتون خیانت نمیکنم
تمام خانوادتون میتونن دشمنتون باشن ولی من نه…
اکیا توراهه برگشته که ی نفر ی عکسرو
میندازه تو ماشین
عکسی که از عامر و اون زن ست که باهاش معامله کرد
و همین باعث میشد شک اکیا هر لحظه بیشتر بشه اوزان میخواد بره بیرون که اکیا میگه من میرسونمت
تو ماشین ازش میپرسه:اوزان جز تو و اون دختر
دیگه کی تو اون خونه بود؟؟

اوزان:دقیق یادم نیست ولی یکی دیگه به اسم کارن هم بود که عامر گفت فرستادمش رفت!
اکیا:ینی چیزیو ندیده بود؟ اوزان:در واقع خوده عامر هم چیزی ندید
راستی تو چرا الان اینارو از من میپرسی به خاطر کماله نه|؟
گفتی بخاطر اوزان از دستش دادم حالا دوباره برگردم سمتش و هرچی اکیا انکار میکنه اوزان حرف خودشو میزنه و ناراحت پیدا میشه
حیدر و ویدان که ترسیده منتظرن ببین لیلا چیزی به اکیا گفته یانه
وقتی اکیا میگه ی نفر دیگه هم ماجرا رو میدونه یکم خیالشون راحت میشه
ویدان:میدونیم،خیلی وقته عامر رو تهدید هم میکنه
اکیا ناراحت از اینکه میدونستن و هیچی بهش نگفتن میره تو اتاقش
ولی حیدر میره پیشش:مگه قرار نبود هرچی میشه رو دیکه باهم حل کنیم؟
و فیلم برمیگرده به زمانی که اکیا میخواست برگه های مربوط به کمال و برداره
ولی حیدر دیدیش و بهش کمک کرد
اکیا تمام ماجرای اون عکس هارو برای حیدر تعریف میکنه
حیدر چشمش به ی ساعت جلب میشه که زیر عکس زده و اون دقیقا ساعت نیمه شبه همون وقتی که اوزان اون دخترو کشت
با اینکه عامر گفته یوداون ساعت هیچ کس به جز خودش و اوزان اونجا نبوده…
کمال که هرچی فکر کرد ب جایی نرسید میره تا با اوزان حرف بزنه ولی عامر سریع جلوشو میگیره?
و اوزان و میبره به ی کافه:اوزان هدف کمال فقط انتقام گرفتنه اون میخواد خانوادمون رو از هم بپاشه اگه بفهمه تو قاتلی مطمئن باش ساکت نمیشینه
مواظب یاش چیزی بهش نگی
و میره خونه
همه سر صبحونن که عامر هم میره پیششون و مدام به حیدر و ساعت دستش نگاه میکنه
و بعد هم ب طوفان زنک میزنه که حیدر و تعقیب کن
حواست باشه تا زمانی که اون آدم و پیدا نکردم تو مجرمی…
پایان

قسمت بیستم ۳۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال با حسین و فهیمه راجب صالح و زینب حرف میزنه،
حسین هم میگه صالح پسره خوبیه مشکلی نیست بگو شب بیاد
ولی زینب اصلا از این موضوع خوشحال نیست!
کمال زینب رو میرسونه دانشگاه و توراه ازش راجب اوزان میپرسه
زینب میگه چیزی زیادی ازش نمیدونم ولی خیلی ادم عجیبی بود حتی گواهی نامه هم نداشت انگار براش ضرر داشت
اون روز هم تو کلانتری یهو داد زد من کسی و نکشتم…حالا میشه برم دیرم میشه!کمال هم میگه باشه برو
به محض رفتن کمال عامر میاد و زینب رو باخودش میبره بیرون و مدام هم ازش تعریف میکنهبعدم
هلیکوپتر میبرتش یه کنسرت و به طور کلی ی قهرمان کامل اون روز ازش خودش
برای زینب میسازه تا به هدفش نزدیک شه
حیدر تمام حساب های عامر و چک میکنه و میبینه پنج سال پیش همون وقتی که اوزان اون دخترو کشت
عامر ی مبلغ زیادی به حساب خودش
از شرکت واریز کرده
وبه اکیا میگه احتمالا اون پاکت همون پول بوده که عامر ب اون زن داده اکیا از حیدر تشکر میکنه که بهش کمک میکنه
حیدر:در واقع اگه زودتر به این موضوع میرسیدم لازم نبود اینقدر شماها عذاب بکشیدبالاخره باید بفهمم اون شب چی شده
طوفان که از ماجرای استعلام حساب گرفتن حیدر خبر دار میشه به عامر هم اطلاع میده ولی عامر میگه بذارم ببینم به ج دردش میخوره?


عامر به طوفان میگه قرار داد خرید اون مغازه رو برای تانر کنسل کن
بذار نشونت بدم چطوری با ی تیر دوتا هدف و میزنن!و به همین ترتیب صاحب مغازه به تانر میگه قصد فروش نداره
و تانر سرخورده دم اون مغازه وایمیسته

عامر به تانر زنگ میزنه و قول میده همه چیو درست کنه
و بالاخره میخواد که زینب رو بعد از اینکه ی روز خاطره انگیز براش ساخته
ببره خونه!
کمال به کمک صالح ی هکر پیدا میکنه تا ببینه اوزان اون شب تو بیمارستان یا
پاسگاه بوده یانه ولی بر خلاف انتظارش متوجه میشه که
ماشین اکیا دقیقا یک ساعت بعد از زمانی که
از کمال جدا شده تو ی منطقه جریمه شده
تو همین ساعت ها ب صالح خبر میدن که مدارک برای سوختن کشیتش آمادس و بالاخره
کمال و صالح متوجه میشن که کاره اوزان بوده ولی کمال به صالح اشاره میکنه
که دست نگه دار
اوزان میره پیش اکیا و بهش میگه کمال اومده تا زندگی مارو خراب کنه
اکیا هم عصبانی میشه و حادثه سوختن کشتی صالح رو به روش میاره
آخرم بحث ب زینب کشیده میشه و اوزان
میگه %

قسمت ۳۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

صالح طبق گفته حسین میاد برای دست بوسی و…
اما زینب به هیچ عنوان خوشحال نیست،عامر ی اتاق تو ی هتل سفارش میده و به زینب میگه که فردا براش سوپرایز داره
زینب هم هر بار مشتاق تر از قبل میشه
و عامر به هدفش نزدیک تر!
حیدر مدارکی که از عامر پیدا کرده بود و به اکیا نشون میده
و اینم اضافه میکنه که عامر به زودی برمیگرده سرکارش چون
قادر فقط خواسته اونو ی تنبیه کوچیک بکنه
و این به معنی اینکه که کمال هنوز در امان نیست!
اکیا با شنیدن این حرف باز دلشوره میگیره و میگه حتما باید به کمال خبر بده
و اصرار های حیدر هم نمیتونه جلوشو بگیره
اول بهش زنک میزنه ولی طبق معمول کمال جواب نمیده
و اینطوری میشه که اکیا میره خونش
کمال با دیدنش غافلگیر میشه:تو چی میخوای اکیا؟
صبح میگی از هم دور باشیم شب میای اینجا؟
من خسته شدم اینقدر ولم کردی اکیا
اکیا:اومدم بخاطر عامر بهت هشدار بدم اون به زودی برمیگرده شرکت و…
حرفش با در زدن ی نفر نیمه تموم میمونه
کمال:آخرین نفری که اینطوری در زد
عامر بود…
اکیا:حالا چیکار کنیم؟
کمال:باید قبل از اینکه میومدی بهش فکر میکردی

کمال:کیه؟آسو:منم!
میره میره تو اتاق قایم شه ولی قبلش غیرتی میشه و به کمال میگه زیپتو ببند?
آسو با ی شیشه شراب میاد. برای شب نشینی?و بالاخره وقتی پیدا میشه تا اکیا فرار کنه
وقتی میره خونه با یاسمین حرف میزنه و میگه ب آسو خانم زنگ بزن بگو بریم باهم چایی بخوریم? یاسمین تعجب میکنه:تو که از اون خوشت نمیمومد
بالاخره اکیا اعتراف میکنه چون آسو خونه کماله!
ولی یاسمین میگه امروز جلوشونو گرفتی بعدا چی؟
صبح حیدر به اکیا میگه بالاخره میریم به همون خونه آمادگیشو داری؟
اکیا:بخاطر خانوادمون هرکاری بتونم میکنم
عامر دکمه کت حیدر و تو کشو پیدا میکنه و میفهمه
کاره لو دادن کمال مربوط به حیدره?به طوفان زنگ میزنه و میگه
کارای تصادف و جور کن بالاخره حیدر گور خودشو کند
حواست باشه جوری صحنه سازی کنی که مشخص شه کاره تانره اینطوری دیگه
تانر تو مشتمونه
اکیا میخواد بره بیرون که آسو رو میبینه از خونه کمال داره میاد بیرون
اینقدر بهشون زل میزنه که جلوشو نمیبینه و میخوره ب سطل اشغال…
کمال نگران میاد پیشش که ببینه چی شده ولی اکیا خیلی بد برخورد میکنه باهاش
بعد آسو میاد اول حالش و میپرسه و بعدم میگه راستی ممنونم درسته اون شب سوپرایز و بهم زدی و موضوع خونه رو بهم گفتی ولی سوپرایز اصلی و من
دیشب انجام دادم!دیشب برای اولین بار پیش کمال بودم و اون شب بهترین شب زندگیم بود!اکیا مات نگاهش میکنه
ولی واقعیت اینه که هیچی بین آسو و کمال نبوده و اون شب اسو از شدت مستی خوابش برده بوده
پایان

قسمت ۳۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


عامر زینب رو برمیگردونه و اونو تا نزدیکی خونشون میرسونه و وقتی که میخواد از زینب خداحافظی کنه دست زینب رو میبوسه،زینب هم بدجور شیفته ی رفتار عامر شده
کمال و صالح یه دسته گل میگرن و میرن خونه،صالح دست حسین رو میبوسه و خوشحاله،زینب هم میرسه خونه اما از دیدن صالح اصلا خوشحال نمیشه
اکیا با باباش صحبت میکنه و حیدر میگه بهتره فردا بریم به اون مزرعه/اکیا هم میگه این اولین باره که بعد از اون حادثه میریم اونجا
عامر میره به هتل و یه سوییت رزرو میکنه و میگه رو تختخواب گل بزارید و تزیینش کنید
خانواده ی سویدره دارن شام میخورن و همه خوشحالن به جز زینب،عامر اس میده به زینب و میگه فردا یه سوپرایز برات دارم آماده باش..زینب هم خیلی ذوق زدست که بازم با عامر وقت بگذرونه
آخر شب:کمال برمیگرده خونه و اکیا میره در میزنه، کمال هم چون تازه از حمام اومده بیرون پیرهنشو هنوز نپوشیده و همونطوری میره در رو برای اکیا باز میکنه و میگه چرا اومدی اینجا/اکیا:چون جواب تماسموو ندادی/کمال:مگه نگفتی از هم فاصله بگیریم،اینکارا یعنی چی؟نمیشه هی بیای و یه چیزی بگی و بری/اکیا:نمیخوای یه چیزی بپوشی؟/کمال هم میره لباس میپوشه/اکیا:بابام گفت که قراره بزودی عامر برگرده شرکت و باز دوباره با تو کار کنه/کمال:دیگه کار کردن با من به این سادگی نیست…اکیا و کمال مشغول صحبت هستند که یه نفر در میزنه،کمال میگه کیه؟/آسو از پشت در میگه منم/اکیا هم میره تو اتاق خواب قایم میشه…کمال در رو باز میکنه و آسو میاد داخل/آسو یکم با کمال صحبت میکنه و بعدش میره دسشویی که اکیا از این فرصت استفاده میکنه و از خونه ی کمال میره بیرون
اکیا میره خونه و چون حسودیش شده به یاسمین زنگ میزنه و میگه یه قرار با آسو بزار چون الان تو خونه ی کماله اما یاسمین میگه عزیزم تو تصمیمت رو پنج سال پیش گرفتی،اینکارا دیگه فایده ای نداره
آسو و کمال با هم شراب میخورن البته کمال زیاد نمیخوره اما آسو مست میشه و به کمال میگه من لباتو دوسدارم..کمال هم شوکه میشه و میگه تو حالت خوب نیست و زیادی مست شدی بعد هم آسو روو میبره تو اتاق خواب و میگه اینجا بخواب خودش هم رو مبل میخوابه
صبح:حیدر میره پیش اکیا و قرار میشه بعد از کاراشون امروز برن مزرعه..عامر دکمه ی حیدر رو بهش میده و میگه این مال شماست؟آخه خدمتکارا فکر کردن مال منه/حیدر:آره ممنون فکرکردم گمش کردم

عامر بعد از دادن دکمه به حیدر به طوفان زنگ میزنه و میگه حیدر فرمان مرگش رو امضا کرد فورا اقدام کنید..حرفه ای انجامش بدید،سرنخی به جا نزارید/طوفان:خیالتون راحت باشه با راننده صحبت کردم، کارشوو میکنه و فرار میکنن،اینطوری تانر هم شریک جرم میشه بعد هم میاد زیر سلطه ی ما
کمال از خواب بیدار میشه وصبحانه رو حاضر میکنه آسو هم بابت دیشب ازش عذرخواهی میکنه و بهش میگه یادش نیست که دیشب چی گفته/کمال هم بهش میگه مهم نیست و با همدیگه از خونه بیرون میان/اکیا داره با ماشین رد میشه که اونارو میبینه و حواسش پرت میشه و ماشین رو میزنه به سطل زباله…کمال میاد پیش اکیا و میگه حالت خوبه؟/اکیا: به تو چیه/کمال:انگار امروز بد از خواب بیدار شدی/اکیا:ولی انگار به شما دوتا خوش گذشته/کمال:دیشب آسو چون نتونست بره خونش اینجا موند/اکیا:به من چه!!/آسو میاد و میگه اکیا خوبی؟ما رو ترسوندی/کمال برمیگرده پیش ماشینش/آسو هم از فرصت استفاده میکنه و میگه اکیا ازت ممنونم/اکیا:بخاطر چی/آسو: اونروز که بم گفتی کمال این خونه رو خریده و سوپرایز رو خراب کردی ناراحت شدم اما بعدش دیشب اومدم اینجا و برای اولین بار شب رو با کمال گذروندم واقعا شب عالی بود/کمال با ماشین میاد و آسو رو صدا میزنه/آسو هم به اکیا میگه یه روز قرار بزاریم تا برات تعریف کنم و میره/اکیا هم با عصبانیت سوار ماشینش میشه و میره..پایان

قسمت ۳۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


عامر میره بیمارستانه و به تانر میگه:اگه تو حرفی بزنی بقیه فکر میکنن کار من بوده/تانر هم به پلیس میگه من تصادف رو ندیدم و فقط وقتی داشتم از خیابون رد میشدم صدای ترمز شنیدم و برگشتم بش کمک کردم
اکیا برای اینکه کمال پیداش کنه در مسیر چندتا نشونه میزاره و کمال هم نشونه ها رو میبینه و پیداش میکنه و میگه نیاز نبود نشونه ها رو بزاری چون تو هرجا بری من بازم پیداتت میکنم، همین موقع عامر به اکیاا زنگ میزنه و خبر میده که باباش تصادف کرده
کمال اکیا رو میرسونه نزدیک بیمارستان،اکیا میره داخل بیمارستان…کمال هم اتفاقی تانر و طوفان رو کنار هم میبینه و میاد پیششون و میگه شما اینجا چکار میکنین طوفان توضیح میده که تانر آقا حیدر رو رسوندهه بیمارستان…طوفان میره و کمال از تانر میپرسه که جریان چیه؟/تانر میگه داشتم میرفتم برای امضای قرارداد که یه ماشین بهش زد منم آمبولانس خبر کردم آوردمش بیمارستان…اما کمال یکم شک داره که قضیه اینطور باشه
عمل حیدر تموم میشه و حالش خوبه
شب:همه رفتن ملاقات حیدر اما حیدر وقتی بهوش میاد اولین حرفی که میزنه میگه تصادف نبوده،عمدا منو زد/همه تعجب میکنن،دکتر میگه بیمار باید استراحت کنه لطفا بریدد بیرون/همه از اتاق میرن بیرون
کمال به لیلا خبر میده که حیدر تصادف کرده/لیلا میگه حیدر برام مهم نیست اما نگران اکیا هستم
همه تو سالن بیمارستان هستند که اوزان میگه یعنی چی عمدا بوده؟/اکیا:شاید یه نفر میخواسته بابامو بکشه/عامر:این ممکن نیست/اکیا و قادر هم به عامر مشکوک شدن
کمال میره به همون ویلا که ماشینشو بیاره چون با ماشین اکیا برگشته بوده اما متوجه میشه که لامپ ویلا روشنه و میره داخل که یه نفر با چوب میزنه تو سرش فرار میکنه کمالل هم میره دنبالش اما اون مردد سوار ماشینش میشه میره…کمال شماره پلاک ماشینشو برمیداره به صالح زنگ میزنه و میگه به ایگیت زنگ بزن..یه شماره پلاک بت میدم باید بفهمیم ماشین مال کیه/صالح هم شماره پلاک رو یادداشت میکنه
لیلا به اکیا زنگ میزنه و حالش رو میپرسه که ویدا متوجه میشه داره که با لیلا حرف میزنه و اکیا رو سرزنش میکنه که بازم با لیلا و کمال در ارتباطه
اکیا با مادرش حرف میزنه و میگه:زندگی خیلی کوتاهه نمیترسی برای کنار ما بودن دیر بشه(یعنی اینکه چرا انقدر به ما بی توجهی)/ویدا:من همیشه به فکر آینده تونن بودم،میدونی چرا با کمال مخالف بودم!!چون تو آینده ی درخشانی داشتی و نمیخواستم نابودش کنی،چون هیچوقت نمیشه به عشق اعتماد کرد مخصوصا عشق یه مرد

صالح اومده خونه ی کمال و ایگیت بشون زنگ میزنه و میگه اسم صاحب ماشین تونچ کارانی هست
اکیا میخواد بره خونه و قراره ویدا پیش حیدر بمونه..اکیا داره از اتاق میره بیرون که حیدر میگه لیلا…اکیا برمیگرده و میگه انگار یه چیزی میخواد/ویدا میگه باشه تو برو/اکیا میره و ویداا به حیدر نگاه میکنه و میگه تاا من نفس میکشم هرگز نمیزارم شما بهم برسید
کمال منتظر اکیاست تا بیاد خونه و وقتی اکیا میاد بهش زنگ میزنه و میگه باید ببینمت،اکیا هم میره پیش کمال/کمال میگه یه نفر تو ویلا بهم حمله کرد و فیلمای دوربینا رو دزدیدد اسم اون کسی که این کاروکردهه تونچ کارانی هست اونو میشناسی/اکیا:نه نمیشناسم تو هم بیخیال این ماجرا شو نمیخوام کسی آسیب ببینه چون بابام وقتی بهوش اومده گفته عمدا بهش زدن و یه نفر عامر رو تهدید میکنه شاید کار اون بوده
صبح روز بعد:
کمال خانوادشو برای صبحانه دعوت کرده خونش
حیدر هم از بیمارستان مرخص شده و برگشته خونه
پایان

قسمت ۳۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۳۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

خانواده کمال خونش هستند و بعد از خوردن صبحانه زینب میگه میخوام اطراف رو بگردم اما تانر هم همراهیش میکنه و باهم میرن،زینب اصرار میکنه که برن سمت عمارت کوزجواغلوها،تانر هم قبول میکنه و باهم میرن که با عامر و اوزان روبه رو میشن/عامر به تانر میگه میخواستم امروز باهات حرف بزنم/تانر میگه ما هم داشتیم میرفتیم هر وقت خواستین خبر بدید میام /اوزان هم به زینب میگه خوبی؟ که تانر با عصبانیت میگه خوبه، اوزان هم دیگه چیزی نمیگه
اکیا با باباش صحبت میکنه و میگه منظورت چی بود که یه نفر عمدا بهت زده؟/حیدر:نمیدونم اما حس میکنم کار عامر بوده
آسو برای عیادت حیدر میاد و به اکیا میگه که میخواد با خانواده کمال قهوه بخوره اکیا خیلی ناراحت میشه آسو میگه نکنه برای این ناراحت شدی که جریان اون شب رو برات نگفتم/اکیا صداشو بالا میبره و میگهه بسه دیگه اما بعد میگه بهتره خانواده ی کمال رو منتظر نزاری(در این موقع عامر میاد و حرفاشونو میشنوه/آسو میگه اگه متاهل نبودی فکر میکردم داری حسادت میکنی که عامر میاد داخل اتاق..اسو هم میره
عامر میره دنبال آسو و تو حیاط باهاش صحبت میکنه و میگه من و شما یه نقطه ی مشترک تو زندگیمون داریم بهتره یه روز باهم صحبت کنیم/آسو هم که متوجه ی منظور عامر میشه قبول میکنه اکیا خیلیی ناراحته زنگ میزنه با یاسمین دردودل میکنه بعدم میره از دور خونه کمال رو نگاه میکنه که کمال اونو میبینه،مادر کمال هم متوجه میشه و برای اینکه حرص اکیا رو دربیاره همش قوربون صدقه ی آسو میره?
عامر و پدرش باهم صحبت میکنن قادر شک کرده که تصادف کار عامر باشه و ازش میپرسه/عامر میگه نه من ارتباطی با این موضوع ندارم/قادر میگه پس میتونی برگردی سرکار/عامر:نه برنمیگردم من فقط وقتیی خودم بخوام برمیگردم بعد هم میره
قادر از افسانه(خدمتکارخونه) میخواد که کلید های صندوق امانتی که عامر تو بانک داره رو براش پیدا کنه
کمال خانوادشو میرسونه خونه،صالح به کمال زنگ میزنه میگه آدرس تونچ کارانی رو پیدا کردم ولی کسی اونجا زندگی نمیکنه
اکیا به عامر زنگ میزنه میگه تو باعث تصادف بابام بودی/عامر انکار میکنه/اکیا عامر رو تهدید میکنه و میگه اگه تو اینکارو کرده باشی از این خونه میرم
کمال و صالح میفهمن که طرف با اسم “عیاز متینر” ماشین کرایه کرده بوده و تونچ کارانی فقط صاحب ماشین بوده

اوزان بازم میاد روبروی خونه ی زینب که صالح اونو میبینه و میخواد کتکش بزنه اما اوزان میگه زینب بم گفت که عاشق تو نیست دوست داره ولی مثل یه داداش یا یه دوست/صالح ناراحت میشه و میگه تو رو چطوری دوسداره/اوزان:اگه میدونستم اینجا نمی پلکیدم
عامر با تانر حرف میزنه میگه که چقدر صداقت براش مهمه بعدم میبرتش براش کت وشلوار میخره اولین ماموریتش اینه که بره خونه بانو ببینه چیزی نیاز داره یا نه
صالح به کمال زنگ میزنه و میگه “عیاز متینر” یه اسم جعلیه/کمال:حالا که با این اسم تونسته ماشین کرایه کنه شاید خونه هم کرایه کرده باشه..
ویدا میره پیش لیلا ازش خواهش میکنه که چیزی به نیهان نگه اما لیلا قبول نمیکنه
پایان

قسمت ۳۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۳۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

تانر یکم پیش بانو میمونه و ارومش میکنه
حقی بی خبر میاد خونه آسو و سوپرایزش میکنه!آسو تعریف میکنه که با خانواده کمال آشنا شده
و چقدر ازشون خوشش اومده و گرم و صمیمی باهاش برخورد کردن؛مثه دختر خودشون حقی که از شوق و ذوق آسو متوجه میشه که عاشق کمال شده
ازش میپرسه دوست داری واقعا دخترشون باشی؟
آسو اول خجالت میکشه:خیلی دوست دارم عمو جان راستش از حس کمال خبر ندارم همیشه فک میکنم بخاطر شماست که ب چشم دیگه ای بهم نگاه نمیکنه شما راضی هستی؟
حقی:من همه چیزمو چشم بسته میدم دست کمال اگه دخترم رو هم بهش بدم دیگه چ غمی تو دنیا دارم
و همین باعث میشه با کمال و لیلا تو کافی شاپ قرار بذارن
حقی:همیشه میدونستم پای یکی در میونه کمال،تو زولدانگ همش خودتو حبس سرگرمی میکردی تا ب یه چیزی فکر نکنی
کمال:آره یکی بود ولی نمیدونستم چیزی بگم چون عشق من بی پایانه
حقی هم با توهم اینکه منظور کمال آسوعه و خجالت میکشه که بگه خوشحال میشه?
وقتی لیلا میاد سر بسته صحبت میکنن که لیلا میگه من ی سر دستشویی برم و به کمال اشاره میکنه تا بیاد حرف بزنن لیلا:پسر تو حواست هست امروز داره چی میشه؟رسما دارن تو و آسو رو نامزد میکننن من و اقا حقی هم انگار شاهد های عقدتونیم حالا ببین کی گفتم!کمال:لیلا نگفتی ویدان دیروز چیکارت داشت
لیلا:آآآ دیدی جواب دادن سخته توپ و انداختی تو زمین من باز اومده بود بگه ب اکیا چیزی نگم ولی من دیگه میخوام که بگم!
ویدان که بعد از صحبت با ویدان ترسیده دیگه تصمیم گرفته خودش ب اکیا همه چیزو بگه ولی حیدر مانعش میشه!

به اکیا زنگ میزنن و خبر میدن اون آدمی که با پدرت تصادف کرده اعتراف کرده که مست بوده اون موقع ترسیده و بعد هم فرار کرده
اما اکیا باور نمیکنه و میگه حتما کاره عامر و این هم بخجاطر لاو پوشونی
کمال برای اکیا نامه میفرسته که بیا دوساعت زندگی رو نگه داریم و تو سینما منتظرش میمونه:دیگه داره ناامید میشه که اکیا با ی بسته پاپ کرن میاد
کمال:فک کردم نمیای
اکیا:منم همینطور و مشغول فیلم دیدن میشن وقتی فیلم تموم میشه کمال میبینه اکیا دوباره داره گریه میکنه ولی اکیا میگه ایندفعه دیگه فقط واقعا بخاطر فیلم بود
کمال:نو همیشه بهم میگی فراموشم کن و برو ولی من ب حرف قلبم گوش میدم
بدون اگه دلیلی که با عامر ازدواج کردیو بفهمم و بدونم امیدی هست
ولت نمیکنم!اکیا بین گریه میخنده
عامر زینب و میبره تو کشتی،موقع سوار شدن بهش میگه کفشتو در بیار!موقع در اورد ن کفش بهش میگه میخوای اصله همینو برات بخرم؟
زینب:نه ب نظرم این خیلی از اصلش بهتر بود واسه همین خریدم??
بالاخره میبرتش رو عرشه و یکم براش چرب زبونی میکنه و آخرم میبوستش و کاپیتان ب دستور عامر ازشون عکس میگیره
کمال میره به همون ادرسی که صالح بهش داده بود
ولی همین که وارد اون خونه میشه اون مرد متوجه میشه و همراه فلش فرار میکنه
پایان

قسمت ۳۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۳۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال از اون خونه عکس میگیره و برای اکیا میفرسته:این خونه رو میشناسی؟؟
اکیا چند بار ب عکس نگاه میکنه ولی چیزی به نظرش اشنا نمیاد:نه نمیشناسم!
به محض اینکه رسید خونه میره تا برگه هایی که براش اومده رو چک کنه،که بینش ی پاکت میبینه!داخل پاکت عکس همون خونه ای که کمال عکسشو فرستاده +متن پشتش هست که نوشته:رازعامر؛مرده ایی که زندست…
اکیا بلافاصله به کمال زنک میزنه و براش پیغام میذاره که خواهش میکنم از اون خونه دور باش کمال،نمیدونم چی اونجاست ولی اصلا دلم نمیخواد اسیب ببینی!
عامر به همون بانکی میره که فلش هارو توش به امانت گذاشته بود میبینه جای فلش ها خالیهه? عصبانی از نگهبان میپرسه کجاست؟؟؟و اونم ترسیده میگه باید از نگهبانی که دیشب شیفت بوده بپرسید!زمان برمیگرده ب عقب وقتی که افسانه خدمتکار خونه کلید و از اتاق عامر برداشته و به قادر داده،و قادر هم فلش هارو برداشته!عامر که خودش متوجه میشه کاره پدرشه بهش زنگ میزنه:چرااا برشون داشتی؟
قادر:خونه مادرتم بیا اونجا حرف میزنیم! و عامر ب اون خونه میره قادر:بهت بارها گفتم بهم بگو کی تهدیدت میکنه ولی تا دوباره ب حرف بابات گوش ندادی بهت نمیدمشون…
کمال تو همون خونست و از دور داره همه چیزو میبینه به اکیا زنگ میزنه:تو نمیدونستی اینجا کجاست ولی من میدونم،اینجا خونه مادره عامره
و همه اون چیزی که تو اون شب راجب برادرت بهم نگفتی ولی خب خوبه که میشه از راهه دیگه ای فهمیدالان همه اتفاقات اون شب تو یه فلش دست قادره
ومن تا فهمیدن حقیقت ی قدم بیشتر فاصله ندارم..

بالاخره قادر فلش هارو به عامر نمیده و میخواد که از همین طریق عامر وتو چنگش بگیره
عامر موقع رفتن پیشونی مادرشو میبوسه:۲۵ سال پیش
تو همچین روزی بخاطر بابام ترکم کردی
و منم امروز کاری میکنم که بابام از این کارش پشیمون شه
اکیا ب حیدر میگه بابا باید ی کاری کنیم
کمال داره همه چیزو میفهمه اون فلشی که دست قادره و میخواد
برداره
حیدر هم میگه اگه قادر اون فلش و برای کم کردن قدرت عامر ازش گرفته
مطمئن باش حتی نمیذاره دستش به هیچکس بهش برسه نگران نباش
کمال سایه ب سایه دنبال قادر میره و تعقیبش میکنه
و در اخر میره ب ی محله پایین شهر تا ی نفرو برای عملی کردن نقشش پیدا کنه
و اینجاست که شخصیت جدید سریال به اسم زهیر وارد سریال میشه
پایان

قسمت ۳۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۳۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال با همون آدمی که تو اون محله فقیر نشین بوده صحبت میکنه اونم بهش میگه این از تمام کارایی که تا الان حتی بخاطر پول کردم خطرناک تره،چرا باید قبول کنم داداش؟کمال یکم فکر میکنه:ی روز زندگیمو ازم گرفتن خواهش میکنم یا بهم کمک کن یا کسی که جرات اینکارو داشته باشه بهم معرفی کن
مرد دستشو میاره جلو:زهیر،اسمم زهیره و این میشه آغاز دوستی زهیر و کمال
عامر میخواد وارد خونه بشه که اکیا سوار میشه:بریم عامر:کجا همسر عزیزم اکیا:گفتم فقط بریم و به ی جنگل میرن اکیا سر صحبت رو باز میکنه:ی نفر دیگه هم از موضوع اوزان خبر داره گوش میدم عامر عصبانیی از ماشین پیاده میشه:آره ی نفر هست
اکیا:کیه؟چرا اینطوری میکنه؟ عامر:نمیدونم اکیا:اون فیلم ها کجاست میخوام خودم پاکشون کنم ولی عامر راضی نمیشه و بهش نمیده چون میگه پنج ساله هر بار ی فیلم میفرسته!و برمیگردن خونه
زینب که دیگه ب همه گفته صالحو نمیخواد کمال باهاش حرف میزنه که دل شکستن کاره خوبی نیست زینب اما تانر میگه چیکار کنیم چون گناه داره خواهرمون رو بدبخت کنیم؟ بالاخره قرار میشه خوده زینب باا صالح حرف بزنه و همه چیزو کنسل کنه!
تانر:مسولیت این دختر با منه اذیتش نکن کمال
کمال:چجوری مسولیتش با توعه وقتی همش در حال شکستن منی
خسته ام دیگه از سنگ زدنات..
زینب میره تو اتاق و به عامر زنگ میزنه ولی عامر اون لحظه حمومه و اکیا جواب میده
صدای زینب رو میشنوه یخ میکنه?
اما بدون حرف زدن قطع میکنه!وقتی عامر از حموم اومد بیرون بهش هشدار میده که از زینب دور بمونه.زهیر نزدیک خونه قادر ب کمال زنگ میزنه و میگه اصلا کاره راحتی نیست رفتن تو اون خونه،تو پیشنهادیی نداری؟!کمال هم میگه اگه یه مهمونی بزرگ تو خونش راه بندازیم و سرش و گرم کنیم چی?
عامر میره خونه پدرش ولی نگهبان میگه قادر خان دستور دادن تا خودشون نیستن شما رو راه ندیم!عامر فوق العاده عصبانی میشه ولی تصمیم میگیره

به حرف قادر گوش کنه و بره شرکت!و نمیدونه که اونجا چی در انتظارشه!
کمال برای عملی کردن نقشش میره پیش قادر
اما قادر پیش دستی میکنه و موضوع عامر و میکشه وسط؛
و میگه فک کنم دیگه وقتشه که برگرده اما کمال میگه ب نظرم الان وقتش نیست
و حتی در موردبرگشتش به پروژه هم باید هیئت مدیره تصمیم بگیره
قادر:اون دیگه پی ب کاری که کرد برده و پشیمونه کمال:من میتونستم اون شواهد رو ب دست پلیس بدم،میتونستم به روزنامه ها خبر بدم میتونستم…
پس اگه این کارو نکردم بهتره شمام ب تصمیمم احترام بذارید و قادر ناچارا قبول میکنه و نوبت میرسه ب کمال؛میگم ب نظرتون چطوره مهمون های خارجی مون رو یک شب برای شام دعوت کنیم…
قادر استقبال میکنه و این ب این معنیه که راه برای رسیدن کمال ب اون فلش لحظه ب لحظه هموار تر میشه
عامر بلافاصله بعد از ورود ب شرکت وارد جلسه میشه آسو غافلگیر میشه:شما مگه نگفته بودید که تو این جلسه حضور نخواهید داشت؟عامر هم میگه خب نظرم عوض شد
کمال بعد از تماس با زهیر و گفتن اینکه همه چی همون چیزی که خواستیم شد میره ب جلسه و در کمال تعجب عامر و اونجا میبینه:فک نمیکنید برای برگشتتون کمی زود بود؟آسو هم ب پیروی از کمال ب اوناییی که توی جلسه تشریف دارن میگه که عامر برای نظارت فقط اومده!
حالا عامر که از همیشه عصبانی تره میره پیش قادر و بهش میگه تو باعث شدی از رقیبم شکست بخورم و بدون این آخرین باره
اکیا که ب رابطه زینب و عامر شک کرده زینب و به ی کافه میبره و تا زمانی که همه چیزو نگفته ولش نمیکنه
پایان

قسمت ۴۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


دوشنبه ساعت ۲۲:۰۰ از شبکه جم سریز
اکیا با زینب صحبت میکنه و بهش میفهمونه که هدف عامر از با تو بودن فقط ضربه زدن به کماله
اما زینب نه تنها بودن با عامر و انکار میکنه بلکه میگه همچین چیزی هم اگه وجود داشته باشه ب خودم مربوطه
همون لحظه عامر به زینب مسیج میده که بیا ببینمت و زینب بحث و تموم میکنه تا بره پیشش،اکیا که میدونه زینب بهش دروغ گفته تعقیبش میکنه و با چشمای خودش میبینه که زینب سوار ماشین عامر میشهه زینب که یکم تحت تاثیر حرفای اکیا قرار گرفته
از عامر میپرسه:تو که نمیخوای منو اذیت کنی نه؟
عامر هم با چرب زبونی جوابشو میده و میگه مگه دلم میاد عزیزم این دستایی که داره تو دستم میلرزه رو اذیت کنم؟!و بالاخره از هم خدافظی میکنن و زینب میره ب سمت خونه
کمال به صالح زنگ میزنه تا حالشو بپرسه صالح مست و با حال خراب میگه از تصمیم زینب خبر دارم
ولی خوبم داداش نگران من نباش?
تانر باز میره پیش بانو که ببینه چیزی احتیاج نداره،ولی بانو میگه چیزی احتیاج ندارم فقط باهام قدم بزن موقع پیاده روی لب ساحل کمال داره از اونجا رد میشه
و ی لحظه چشمش بهشون میفته،سریع پیاده میشه و برای احوال پرسی و فهمیدن اینکه چرا تانر اونجاست میره بانو توضیح میده که برای پرسیدن حالم اومده بود ماهم اومدیم پیاده روی کمال:شما از کی باهمم اشنا شدید؟بانو:از زمانی که عامرتانرو استخدام کرده!کمال از چیز از جلوی چشمش رد میشه حضور تانر تو بیمارستان و اینکه گفت اتفاقی حیدرو دیده و حالا اینجا با بانو و استخدام شدنش توسط عامر…بهش هشدار میده عامر فقط میخواد ازت سواستفاده کنه ولی تانر ساده لوحانه میگه اینطوری نیست استخدامم کرده چون لیاقتش و دارم و آدم صادقیم?
کمال میره تا با حیدر صحبت کنه چون دیگه حالا میدونه ممکنه تصادف کار عامر باشه

حیدر میگه نمیدونم ممکنه کاره اون باشه یانه تنها چیزی که میدونم
اینکه نمیخوام ب اکیا آسیب برسه
این شک های تو باعث میشه عامر یا اکیا در بیوفته خواهش میکنم
دنبالش و نگیر،کمال میگه قصد هر دوی ما محافظت از اکیاست
اینو میدونید اما عامر هیچ وقت همه چیزو ب شما نگفته مثلا اینکه
مادرش زندست…
کمال بعد از تموم شدن صحبت هاش با حیدر به کاف ای میره تا با آسو
و حقی گپ بزنه
حقی راجب پروژه میپرسه که آسو میگه عامر کمی تو پروژه اختلال انداخت که باعث شد یکم کار عقب بیفته
ولی ب کمال همه چیزو درستش کرد حقی میگه خوشحالم که
همه چیمو دست ادم قابل اعتمادی مثله کمال سپردم
بعد از مرگم شما دوتا میتونید از همه چی مراقبت کنید
عامر میاد خونه و هرچی دنبال اکیا میگرده پیداش نمیکنه
هیچ کس ازش هیچ خبری نداره و این عامر و دیونه میکنه…یاد زمانی میفته که
اکیا بهش گفت یا از زینب دور باش یا ب زبون خودت حلش میکنم
عامر بلافاصله به خونه کمال میره کمال یا پوزخند میگه نکنه دنبال خانمتون می‌گردید ؟میتونید بیاید تو خونه رو هم بگردید ولی کسی اینجا نیست
مثه اینکه شما همسرتون رو خوب نمیشناسید؟
عامر:نکنه شما میشناسید اقا کمال؟
کمال:به قدری میشناسم که بدونم وقتی قایم میشه ب این راحتی ها کسی نمیتونه پیداش کنه
بعد از رفتن عامر کمال ب لیلا زنگ میزنه و میپرسه از اکیا خبر نداری؟
لیلا هم میگه فقط صبح گفت کاره مهمی دارم مگه چی شده؟
کمال عامر و تعریف میکنه!لیلا:ینی تو میدونی کجاست اکیا
و کمال ی لبخند خبیثانع میزنه و میره ب ی کافه
زمان برمیگرده به پنج سال پیش
و خاطرات خوش گذشته

قسمت ۴۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال و اکیا هم زمان میرسن به خونه هاشون…عامر جلوی در منتظر اکیاست و وقتی اکیا رو میبینه دیوانه وار میبوستش..اکیا هم همش میگه ولم کن..کمال از دور این صحنه ها رو میبینه و عصبانی میشه/عامر دست اکیا رو محکم میگیره و میبرتش داخل خونه و میگه دیگه حق نداری بیخبر از من جایی بری/اکیا میگه:اگه دست از سر زینب برنداری دفعه ی بعد دیگه برنمیگردم/عامر هم کوتاه میاد و میگه باشه تموم شد دیگه/اکیا میگه نه تموم نشده..اکیا یه دفتر میزاره جلوی عامر و میگه همه چیز رو در مورد مادرت بنویس درست مثل کاری که عامر با بابا و مامان اکیا کرد..عامر هم عین یه بچه مدرسه ای شروع میکنه به نوشتن?کمال از همون راه مخفی وارد خونه ی اکیا میشه که ببینه حال اکیا خوبه یانه..کمال میره سمت اتاق اکیا و میبینه عامر تو اتاق اکیاست و خیلی ناراحت میشه
کمال میره پیش لیلا، اما اصلا آروم و قرار نداره و بدجور غیرتی شده بعد هم اعتراف میکنه که هنوزم عاشق اکیاست و وقتی اون دوتا رو باهم تو یه اتاق دیده حسودیش شده/لیلا هم میگه اگه اکیا از رو اجبار باا عامر ازدواج کرده باشه شاید ازدواجشون الکی باشه/کمالم یادش میاد که قبلا اکیا بهش گفته بوده من روزای خوبی رو با تو داشتم ولی الان نمیتونی بفهمی که هنوز مال تو موندم یا نه…کمال خوشحال میشه و میگه اره ممکنه ازدواجشون الکی باشه
مهمونی برگزار میشه،آسو و کمال به مهمونی میرن، زهیر هم به عنوان راننده ی کمال وارد مهمونی میشه/کمال به محض ورود به مهمونی چشمش به اکیا میخوره و بهم نگاه میکنن..اسو و عامر هم متوجه یی نگاه های کمال و اکیا بهم میشن و حرص میخورن?/آسو میره پیش نیهان و میگه راستش کمال میخواست این مهمونی رو تو خونه ی خودش بگیره/اکیا:فکر نکنم خونه ی کمال مناسب اینجور مهمونیا باشه(بخاطر کوچیک بودنش)/آسو: تو از کجا میدونی مناسب نیست/اکیا:آخه وقتی برای فروش گذاشته بودنش منم یه نگاهی از سر کنجکاوی بش انداختم/آسو: تو هم میخواستی اونجا رو بخری/اکیا: من نه ولی عامر میخواست برای سوپرایز کردن من اونجا بخره ولی نشد/آسو:چه جالب،کمال هم برای سوپرایز کردن من اونجا رو خریده/اکیا:اگه میخواست سوپرایزت کنه پس چرا تنهایی تو اون خونه زندگی میکنه و تو پیشش نیستی?/آسو هم دیگه خفه میشه?
عامر که از نگاه های کمال و اکیا به همدیگه کلافه شده به طوفان زنگ میزنه و میگه آماده باشید وقتشه حساب کمال رو برسیم
کمال به زهیر زنگ میزنه و میگه الان کارتو انجام بده،اکیا هم اتفاقی حرفای کمال رو میشنوه اما نمیدونه قضیه چیه

زهیر موفق میشه و فلشا رو میدزده و میره…مهمونی تموم میشه..آسو و حقی خان باهم میرن..عامر میخواد بره تو اتاق باباش سراغ فلشا اما قادر میفهمه و نمیزاره بره داخل اتاق و در اتاقشو قفل میکنه..اکیاا اتفاقی حرفای عامر و باباش رو میشنوه و میفهمه که اون فلشا تو خونه ی قادر بودن و کمال اونا رو برداشته
زهیر سوار ماشین کمال میشه و فلشا رو به کمال میده و پولشو میگیره و میره..افراد عامر هم در تعقیب کمال هستند..اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه توروخدا اون ویدئوها رو نگاه نکن چون موضوع زندگی برادرمه/کمال نمیخواد قبول کنه اما اکیا میگه من میرم تپه ی بادبادکها،اگه بیای اونجا و فلشا رو بیاری یعنی منو دوست داری اگه نیای یعنی دوسم نداری و گوشی رو قطع میکنه و میره سمت تپه/کمال با ناراحتی تو ماشینشه و میگه خیلی دوست دارم اکیا..دو نفر از افراد عامر میان سراغ کمال و باهاش درگیر میشن و چاقو میزنن به سینه ی کمال?اکیا هم میرسه تپه و منتظره کمال میمونه تا بیاد…پایان

قسمت ۴۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال با حال خرابش سوار ماشینش میشه و میره سر قرارش با اکیا…اما پشت در ماشینش می ایسته که اکیا متوجه نشه که زخمی شده..اکیا از اومدن کمال خوشحال میشه/کمال به اکیا میگه دیر کردم ولی هیچکدومشو نگاه نکردم..بعد هم فلشا رو به اکیا میده/اکیا میگه:یعنی تو انقدر منو دوست داری!!/کمال هیچ حرفی نمیزنه…اکیا میره و بعد از رفتن اکیا،کمال روی زمین میوفته و بیهوش میشه…اکیا تو ماشینه و یاد کمال میوفته که انگار حالش خوب نبوده بخاطر همین برمیگرده تپه و میبینه کمال بیهوش رو زمین افتاده..اکیا گریه میکنه و میگه کمال لطفا چشماتو باز کن،من نمیتونم تو رو از دست بدم…کمال به هوش میاد و اکیا کمکش میکنه و اونو سوار ماشین میکنه…از طرفی طوفان به عامر خبر میده که کار انجام شده،عامر هم میگه خوبه پس حالا بفهمید کدوم بیمارستانه
اکیا داره کمال رو میبره بیمارستان و همش گریه میکنه..زنگ میزنه به صالح ولی صالح بخاطر زینب بدجور مست شده و خوابیده و جواب تلفن رو نمیده…اکیا به لیلا زنگ میزنه و جریان رو بش میگه
اکیا،کمال رو میرسونه بیمارستان..لیلا هم میاد..عمل کمال با موفقیت انجام میشه…کمال رو به بخش منتقل میدن..طوفان به عامر خبر میده که کمال تو کدوم بیمارستانه..اکیا و لیلا منتظرن کمال بهوش بیاد
کمال به هوش میاد و اکیا با نگرانی میگه خوبی؟کی اینکارو باهات کرد؟/کمال با ناراحتی به اکیا نگاه میکنه و میگه از اینجا برو…اکیا با تعجب به کمال نگاه میکنه…کمال میگه:میدونم تو نجاتم دادی،ممنونم ولی اززز اینجا برو چون ما دیگه حرفی باهم نداریم…اکیا هم با ناراحتی میره?
لیلا کمال رو سرزنش میکنه که این چه کاری بود کردی..کمال میگه من هر کاری از دستم بر میومد کردم اما اون نمیخواد نجات پیدا کنه نمیخواد از عامر خلاص بشه یا شایدم به من اطمینان نداره،منم دیگهه بیخیالل شدم
اکیا داره از بیمارستان خارج میشه و همزمان عامر داره میاد بیمارستان ولی عامر اکیا رو نمیبینه
عامر میره به اتاق کمال و بدون توجه به لیلا میره پیش کمال میشینه و بهش میگه:خدا بد نده آقا کمال، اومدم یه سر بزنم و برم/کمال میگه: آروم امیر آقا هنوز نمردم/عامر:یعنی میگین مثل کرکس میمونم/کمال:میخوام بگم از کجا فهمیدید اما میتونم حدس بزنم اصلا تعجب نکردم/عامر:خبرای بد زود پخش میشه،الان که دارم به شما نگاه میکنم نمیدونم چی بگم اخه شما در کار نمونه اید،کسی هستید که به زن و بچه ای دیگران چشم ندارید،یه انسان نمونه اید یا میشه اصلا گفت انسان نیستید،چرا یکی بخواد به شما آسیب برسونه،اصلا نمیتونم باور کنم

کمال میگه:انسان جایز الخطاست/عامر:به نظرم خدا شما رو نجات داده اما بهتره شما به این امید نباشید و موظب خودتون باشین/لیلا میگه:به نظر من اصلا نیازی نیست،دوستای کمال مراقبش هستند،انقدررر نگران نباشید اگه نگران شدید هم برای خودتون نگران بشید/عامر میگه:من فکر کردم این خانم پرستارتون هست و اسم لیلا رو میپرسه/که لیلا دستشو دراز میکنه خودشو معرفی میکنه اما عامر دست نمیده که کمال میگه دست یه دوسته/عامر هم بعد از حرف کمال دست لیلا رو میبوسه میگه این روزا نمیشه دوست و دشمن رو از هم تشخیص داد/ کمال میگه: نه به نظرم خیلی آسونه مثلا من خیلی راحت میتونم دوست و دشمنم رو بشناسم/لیلا میگه ممنون که زحمت کشیدین اما میدونین که هر کسی نمیتونه بیاد فقط آشناهای نزدیک میتونن بیان ملاقات/عامر:منم آشنای نزدیکم اخه آقا کمال این چند وقته روز و شبم شده?

بعد هم رو به کمال میگه:شما هم حرفامو فراموش نکنید انقدر به این مطمئن نباشید که بنده عزیز خدا هستید/کمال:من اول به خدا بعد به خودم اطمینان دارم شما اصلا نگران نباشید…عامر میره و کمال به لیلا میگه: هر قاتلی به محل حادثه برمیگرده
اکیا به گوشیش نگاه میکنه و میبینه که مامانش باهاش تماس گرفته بخاطر همین با مامانش تماس میگیره و میگه:امشب تا صبح تو آتلیه کار میکنم
عامر میبینه که ویدا بهش زنگ زده،باهاش تماس میگیره که ببینه چکارش داشته…ویدا میگه میخواستم ببینم اکیا پیش توئه اما خودش تماس گرفت و گفت آتلیه ام/عامر هم به رانندش میگه برو آتلیه
اکیا فلش ها رو نگاه میکنه و خیلی حالش بد میشه
پلیس با کمال در مورد اتفاقی که براش افتاده صحبت میکنه/کمال میگه جیب بری بوده و تاریک بود نتونستم کسایی که اینکارو کردن رو ببینم/پلیس ازش میپرسه دشمن داره یا نه؟/ کمال میگه نه..مامور پلیسسس هم میره
لیلا به کمال میگه چرا به پلیس اسم عامر رو نگفتی؟ نکنه تو هم میخوای بری بهش چاقو بزنی/ کمال میگه نگران نباش اینکارو نمیکنم ولی تقاص کاراشو پس میده
عامر میره آتلیه پیش اکیا..اکیا هم سریع فلشا رو جمع میکنه و میزاره تو کیفش/عامر میگه بیا با هم حرف بزنیم/اکیا هم باز راجع به مادر عامر ازش سوال میپرسه و میگه:معلوم نیست چه بلایی سر اون زننن آوردین/عامر:من هیچ کاری با مامانم نکردم اما اون یه کاری کرد باهام بعد هم اکیا رو میبره پیش مادرش
صبح:قادر میره گاوصندوقش رو نگاه میکنه و متوجه میشه که فلشا نیستند/عامر و اکیا هنوز خونه ی مادر عامر هستند که قادر به عامر زنگ میزنه و فکر میکنه عامر فلشا رو برداشته اما عامر میگه کار من نبوده ووو عصبانی میشه

قسمت ۴۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال حالش بهتره و دکتر میگه تا یه ساعت دیگه مرخص میشید..همین موقع فهیمه و زینب با نگرانی میان پیش کمال…اکیا به لیلا پیام میده و حال کمال رو میپرسه،لیلا هم بهش میگه حالش خوبه تا چند ساعت دیگه مرخص میشه
کمال رو میارن خونه خودش،خانواده اش هم پیشش هستن،صالح با نگرانی میاد دیدن کمال..زینب هم به خاطر اینکه پیش صالح نباشه میگه من برم یه کم هوا بخورم…صالح خیلی ناراحته و به کمال میگه بعداا میام دیدنت و میره..زینب میره سمت خونه کوزجوغلوها و همون موقع اوزان میاد بیرون،ولی زینب حتی نمیخواد به اوزان سلام کنه/اوزان:مگه من چکار کردم که انقدر ازم بدت میاد از سر ادب هم که شده یه سلام بده/زینب با حالت تمسخر میگه سلام/صالح میاد و اوزان میترسه و میره تو خونه/زینب هم میگه دستت درد نکنه داداش صالح?/صالح میگه:حالا شدم داداش صالح/زینب:مگه چیه؟از سر عادت گفتم/صالح:عادت های تو چه زود عوض میشن/زینب عصبانی میشه میگه:دردای خودم برام بسه نمیتونم با مشکلای تو سروکله بزنم و میره
اکیا فیلما رو نشون باباش میده..حیدر میگه حالا برای کمال هم بد میشه/اکیا به حیدر میگه که کمال رو با چاقو زدن اما الان حالش خوبه/حیدر میگه حتما عامر بخاطر فلشا اینکارو با کمال کرده،اما اکیا میگه کارر عامر نیست چون اونموقع که فهمید فلشا گم شدن،پیش من بود
حیدر میره یه کم قدم بزنه که در مسیر لیلا رو میبینه و باهاش صحبت میکنه و ازش تشکر میکنه که چیزی به اکیا نگفته/لیلا:از کجا میدونی نمیگم/حیدر:نمیدونم امیدوارم که نگی/از طرفی عامر،حیدر و لیلا روو میبینه و به طوفان زنگ میزنه و میگه و میگه راجع به لیلا تحقیق کن
آسو به کمال زنگ میزنه و میگه دارم میام پیشت/کمال میگه لازم نیست اما فهیمه اصرار داره که آسو بیاد،بعد هم به بقیه میگه پاشید بریم تا این دوتا باهم تنها باشن…خانواده ی کمال میرن
اکیا هم برای کمال سوپ درست میکنه و میره خونه ی کمال/کمال میگه:ایندفعه برای چی اومدی/اکیا:برات سوپ آوردم،برای دومین بار تو زندگیم خودم سوپ رو درست کردم،اولین بار برای بابام درست کردم/کمال:فلشا رو نگاه کردی/اکیا:نگاه کردم…نمیخوای بپرسی چی توش بود/کمال:من دیگه هیچی ازت نمیپرسم/کمال به سوپ نگاه میکنه و لبخند میزنه و میگه:عدسی درست کردی؟/اکیا با هیجان میگه آره/کمال با جدیت میگه اما من دوست ندارم/اکیا هم خیلی ناراحت میشه..زخم کمال یکم خونریزی کرده و اکیا میخواد به کمال رسیدگی کنه اما کمال نمیذاره و میگه بهت احتیاجی ندارم/اکیا هم گریه میکنه و میره

اکیا داره برمیگرده خونه که میبینه آسو اومده پیش کمال و پانسمانشو عوض میکنه…اکیا با دیدن این صحنه بیشتر ناراحت میشه?
قادر و عامر باهم صحبت میکنن و به کمال شک میکنن که شاید دزدی فلشا کار اون بوده،چون کمال ایده ی این مهمونی رو داده بود.
طوفان با عامر قرار میزاره و بش میگه فامیلی لیلا با فامیلی ویدا مشابه هست..عامر هم بیشتر کنجکاو میشه و میگه بازم تحقیق کن..زینب به عامر زنگ میزنه اما عامر جوابشو نمیده..زینب پیام میده و میگه:هرر طرف رو نگاه میکنم انگار تو هستی دلم برای سوپرایزات تنگ شده…اما عامر بازم جوابشو نمیده
کمال میره کلانتری و عکسای افراد سابقه دار رو میبینه و شخصی که بش چاقو زده رو شناسایی میکنه اما به پلیس چیزی نمیگه
کمال به یه نقاش تو پارک،مشخصات کسی که بهش چاقو زده رو میده تا چهرشو بکشه بعد هم به زهیر زنگ میزنه و باهاش قرار میزاره
قادر میاد خونه ی عامر و افسانه(خدمتکار خونه)رو تهدید میکنه و میگه تو فقط میدونستی جای کلیدا کجاست حتما تو به کمال چیزی گفتی/افسانه هم میگه نه من نگفتم..از طرفی حیدر تمام این حرفارو از پشتت در میشنوه
کمال نقاشی رو به زهیر میده و ازش میخواد که اون شخص رو براش پیدا کنه
حیدر به اکیا میگه که عامر و قادر به کمال شک کردن
تانر میره دیدن عامر و میخواد چک پولی که عامر بهش داده بود رو برگردونه چون دیگه نیازی نداره که مغازه اجاره که اما عامر قبول نمیکنه میگه:این پول رو به عنوان قرض بهت دادم اما چون پدر زنم رو نجات دادی وو منو نفروختی این پاداش صداقتته
زهیر به کمال زنگ میزنه و میگه اون مرد رو پیدا کردم
طوفان از سهام شرکت که لیلا واگذار کرده به ویدا متوجه میشه که با هم دیگه خواهرن و به عامر میگه..عامر هم کلی تعجب میکنه و میگه باید بفهمیم چرا اینو مخفی کردن و همدیگرو نمیبینن

قسمت ۴۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


عامر بعد از اینکه حیدر و لیلا رو مشغول حرف زدن دیده بود کنجکاو شده بود و از طوفان خواسته بود تا بفهمه لیلا کیه و چ ربطی ب حیدر داره،بعد از تموم شدن تحقیقات طوفان عامر میفهمه که لیلا و ویدان خواهرن و تنها سوالی که پیش میاد اینه؛چرا از همه مخفی کردن؟!کمال بعد از اینکه خوب شد تصمیم گرفت تا اون آدمی که اجیر کرده بودن بهش چاقو بزنه رو پیدا کنن و زهیر در عرض یک شب اون آدم رو پیدا کرد و برد ی جایی تا بتونن ازش اعتراف بگیرن ولی اون نه تنها چیزی نمیگه بلکه اینکه ب ی نفر چاقو زده رو هم گردن نمیگیره!کمال به زهیر میگه اشکالی نداره ما تا فردا صبح صبر میکنیم?!وقتی میرسه خونه آسوی دراز واسش شام درست کرده و منتظرشه کمال یکم غافلگیر میشه ولی بعدش تشکر میکنه و میره دستاشو بشوره که اکیا مسیج میده “خوبی”؟همون لحظه آسو مسیج رو میبینه و زود گوشی و دوباره ب حالت قبل برمیگردونه وقتی میبینه کمال مسیج و میخونه ولی جواب نمیده خیلی خوشحال میشه?!بعد از خوردن شمام کمال میگه بهتری بری آسو چون صالح داره میاد و آسو رو راهیش میکنه…
صالح با حال خراب میاد و با کمال حرف میزنن آخرم گریش میگیره و میگه تو نذاشتی اون پسره رو بدم دست پلیس من حتی میتونستم اون خونه رو آتیش بزنم?اما کمال میگه نمیشه داداش،چون عشقم اونجاست صالح:راست میگی اگه منم زینب اونجا بود دلم نمیومد همچین کاریو بکنم…
اکیا ب محض اینکه عامر میاد وسایلشو جمع میکنه و میخواد بره بیرون که عامر جلوشو میگیره:کجا میری عزیزم؟اکیا:میخوام ی سر برم خونه بابات،شبه مهمونی کیفمو اونجا جا گذاشتم در ضمن ی سر هم بهه بابات میزنم!عامر با شک بهش نگاه میکنه:میگیم کیفتو بیارن در ضمن بابام خونه نیست ولی اکیا ب بهونه هوا خوری میره و عامر هم تعقیبش میکنه?
اکیا میره خونه قادر و مستقیما میره سر گاو صندوق و داره فلش هارو میذاره که
در باز میشه و عامر میاد تو?
عامر:عزیزم کمتر زنی شالشو تو گاو صندوق جا میذاره…
دوستان ببخشید ی سوتی صورت گرفت اشتباه نوشته بودم

اکیا:ازت فقط ی چیز خواستم عامر،اون فلش دیسک هارو عامر:خب نمیشد که بهت بدم عزیزم حالا توشو دیدی؟البته خوب شد که دیدی ی سری مسائل برات دوباره تکرار شد و یادت اومد اوزان اصلا نمیتونه تو زندون دوم بیاره اکیا باشنیدن این حرفا میخواد بره که عامر یهو ی چیزی یادش میاد:راستی رمز ای گاو صندوق چیه اکیا؟اکیا ترسیده ب عامر نگاه میکنه که عامر در گاو صندوق و میبنده و از اکیا میخواد که بازش کنه?
و در عین ناباوری اکیا ب راحتی اونو باز میکنه?
اکیا:آدم هایی مثه تو فقط ی بار ب دنیا میان و حتی ساعتی که دادنت بغل بابات هم مهمه خوده بابات همیشه میگفت:۱۷:۱۷
و میره!اکیا زمانی و به یاد میاره که رمز گاو صندوق رو نمیدونست و به کمال زنگ زد تا ازش بپرسه
اکیا:کمال رمز گاو صندوق قادر چی بود؟من الان سر گاو صندوقم زود باش عامر داره میرسه!کمال:تو چیکار کردی ای بلای آسمونی? و زنگ میزنه ب زهیر و رمز گاو صندوق و میگیره ازش! توراه اکیا به کمال زنگگ میزنه و میگه نگران نباش همه چی خوب پیش رفت،کمال:برای چی اینکارو کردی اکیا
برای اینکه از تو محافظت کنم نمیخوام توام تو جهنمی که من هستم غرق شی
و همینجوری دارن حرف میزنن که ماشین هاشون باهم برخورد میکنه
اکیا میگه چرا با این زخمت اومدی کمال؟کمال هم میگه وقتی اونجوری حرف زدی دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با ی خداحافظی غم ناک از هم دیگه جدا میشن!زهیربه کمال زنگ میزنه و میگه داداش این حرفف نمیزنه بذار من ب زبون خودم ب حرفش بیارم،کمال میگه لازم نیست زهیر از اولم قصد ما این نبود که حرف بزنه?!طبق نقشه کمال زهیر خودشو ب خواب میزنه و اون مرد ب خیال خودش فرار میکنه ولی کمال از دور مراقبشه تا بفهمه میره پیش کی…
اکیا صبح میره خونه کمال و داره بررسی میکنه که خونست یا نه که آسو میاد
وقتی میبینن کمال نیست همزمان گوشیو در میارن که زنگ بزنن بهش ولی اکیا میگه بذار من بزنم!کمال جواب اکیا زو نمیده آسو میگه بذار من بزنم و در عین تعجب کمال جواب میده و میگه ب خانوادم چیزی نگوو حالم خوبه!اسو که حالا فرصت خوبی براش پیش اومده که اکیا زو بسوزونه با اینکه کمال قطع کرده میگه باشه عزیزم فقط خواستم سوپرایزت کنم(دراااز?)و اکیا با حرص میره:همیشه از من جلوتره!عامر میره پیش لیلا وجوری رفتار میکنه که به لیلا بفهمه میدونه خواهر ویدانه و سعی میکنه بفهمه رازشون چیه ولی لیلا بهش محل نمیده و بیرونش میکنه
پایان

قسمت ۴۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

خلاصه قسمت ۴۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


لیلا زنگ میزنه به کمال و میگه عامر اومده بود و غیرمستقیم تهدید کرد که به رسانه ها اطلاع میده/ کمال میگه پس باید قبل از عامر به اکیا بگی….لیلا هم به اکیا زنگ میزنه و میگه امروز حتما باید ببینمت،اکیا هم میگه باشه میام
کمال و زهیر اون دونفری که به کمال چاقو زدن رو گیر میندازن و کتکشون میزنن
اوزان با اکیا سرد رفتار میکنه و اکیا سعی داره بهش نزدیک شه و باهاش شوخی میکنه از طرفی عامر میره پیش ویدا و حیدر و بشون میگه که میدونه لیلا خواهر ویداست و همینطور که داره حرففف میزنه اکیا و اوزان همه چیزو میشنون..اکیا میگه اینجا چه خبره؟مامان تو یه خواهر داری/عامر:بله داره و اون کسی نیست جز لیلا دوست کمال/اکیا و اوزان شوکه میشن…همین موقع زینب به عامر زنگگ میزنه و عامر هم میره…اکیا از بابا و مامانش توضیح میخواد..ویدا میگه باشه همه چیز رو برات توضیح میده..اکیا یادش میاد که اونروز مامانش همه چیز رو میخواسته در مورد خانواده اش بگه که باباش میرسه و ویدا هم دیگه حرفشو ادامه نمیده…اکیا میگه اونروز میخواستی همین موضوع رو بگی ولی بابا نزاشت..اکیا با ناراحتی ادامه میده ما یه خانواده نیستیم،ما آدم هایی هستیم که راز داریم و بهم دیگه دروغ میگیم و میره
اکیا میره پیش لیلا ،لیلا از حرفای اکیا میفهمه که جریان رو فهمیده/اکیا خیلی ناراحته از اینکه این همه وقت بهش دروغ گفته شده و میگه همیشه با خودم میگفتم لیلا آدم خوبیه ولی الان میبینم تووو هم بم دروغ گفتی..لیلا هم اشکاش جاری میشن و میگه همه چیز رو برات توضیح میده/اکیا میپرسه چرا با مادرم رابطه ای نداری/ لیلا براش ماجرا رو تعریف میکنه و میگه من و بابات میخواستیم ازدواج کنیم که تو روز عروسیم فهمیدم مادرت شماها رو حامله هست…اکیا هم بدجور شوکه میشه
زینب تو کافه منتظر عامر هست و عامر از راه میرسه زینب میگه تو از من خسته شدی؟چرا جواب پیامامو و تماسامو نمیدی/عامر:چون یه اکیا قول دادم که دیگه تو رو نبینم/زینب: تو که گفتی نمیزارییی کسی مانعمون شه/عامر:همینطوره ولی تو آماده نیستی من حتی میخواستم اکیا رو طلاق بدم ولی اکیا قبول نمیکنه چون عاشقمه اما من میتونم ازش جدا شم اما تو آماده نیستی بخاطر من خطر کنی من جلوی اکیا گفتم که دوست دارم ولی تو حاضر نیستی اینکارو برای من کنی..عامر میخواد بره که زینب نمیزاره و میگه من خیلی دوست دارم و هرکاری برات میکنم و بعدم بغلش میکنه
کمال اون دونفری که بهش چاقو زدن رو میبره اداره ی پلیس و تحویل میده
لیلا به اکیا میگه راز آدم مثل زهر میمونه هر چی از کمال مخفی میکنی رو بهش بگو

عامر میره خونه میبینه از کلانتری اومدن سراغش همون موقع کمال از دور داره نگاه میکنه که عامر میره پیشش و میگه اینا کار توئه/ کمال میگه من مثل تو قایمکی نمیجنگم حتی دشمنو هم اونجوری نصفه شب نمیدم با چاقو بزننش/عامر:پشیمون میشی/کمال:تو برو اول مثل آدم رفتار کن و یاد بگیر باید مسئولیت کارایی که میکنی قبول کنی بعد بیا ببینم چی میگی….مامورا عامر رو میبرن
کمال میره خونه و میبینه اکیا تو خونه اش نشسته اکیا خیلی ناراحته گریه میکنه میگه میدونستی نه/کمال میگه منم تازه فهمیدم/اکیا به خاطر اینکه کمال میدونسته و بهش نگفته ازش ناراحتهه کمالل میگه نمیتونستم بگم/اکیا:این همه سال همه به ما دروغ گفتن،همه چیز رو پنهون کردن..حتی تو/کمال:تو بودی میگفتی؟راز چندین و چند ساله،راز لیلا،راز خانوادگی،درست نبود من بگم/اکیا:دیگه خیلی خسته شدم،داغون شدم،این راز رو بخاطر کی به دوش گرفتم،من خانوادمو هم نمیشناسم…اکیا گریه میکنه و سرشو میزاره رو سینه ی کمال،کمال هم اونو بغل میکنه
اکیا،کمال رو میبره کنار یه چاه که نزدیک خونشونه و میگه:وقتی بچه بودم با اوزان بازی میکردیم که یروز فهمیدم حیاط به اینجا راه داره،داشتم دوروبرمو نگاه میکردم و راه میرفتم که متوجه شدم چقدرر ازز خونه دور شدم،با عروسک مورد علاقم اومده بودم تا اینجا…این چاه انقدر توجهمو جلب کرد که نتونستم بدون اینکه نگاش کنم برگردم،وقتی به امید اینکه ته چاه رو ببینم بیشتر و بیشتر خم شد یهو باا صدای مامانم به خودم اومدم داد زد اکیا؟ صداش منو از افتادن به ته چاه نجات داد ولی از ترس عروسک موردعلاقم افتاد تو چاه،از اونروز به بعد همیشه یواشکی میام اینجا،هروقت یه اشتباهی میکردمم یا یه رازی داشتم که نمیتونستم به کسی بگم با عروسکم که ته این چاهه میگفتم..به جز یه راز..نبودن تو واسه من از این چاه عمیقتر بود، دره بود..من رازمو به نبودنت گفتم،بهرحال هیچکس نمیتونست اونو ببینه راه برگشتی هم نداشت/کمال:هر راهی یه راه برگشتی هم داره/اکیا:مال ما نداره،کشتن یه آدم راه برگشتنی نداره،مخفی کردن یه قتل هم راه برگشتی نداره/کمال:منظورت چیه/اکیا:برادر من پنج سال پیش یه نفر رو کشت،برادرم قاتله….کمال هم با تعجب به اکیا نگاه میکنه
پایان

خلاصه قسمت ۴۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۴۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال که هنوز از چیزایی که شنیده شوکه ست،مات به اکیا نگاه میکنه!
اکیا:چرا هیچی نمیگی هان؟حق داری و گریه ش میگیره!کمال بدون هیچ حرفی اولش نگاهش میکنه و یهو محکم بغلش میکنه…موقع جدا شدن میخوان همدیگرو ببوسننن ولی کمال میکشه عقب:نه،این درست نیست
اکیا:آره چون من هنوز متاهلم درست نیست
کمال:چرا از اول بهم نگفتی اکیا؟اگه بهم گفته بودی من نمیذاشتم حتی اون انگشتر از دستت رد بشه
اکیا:نمیتونستم کمال اوزان اگه میرفت زندان میمیرد چاره ای نداشتم همینکه کمال میاد بگه باز فرصت هست بیا اوزان و…اکیا حرفشو قطع میکنه و میگه اصلا حتی فکرشممم نکن اوزان حتی ی روز هم دوم نمیاره اونجا و میره!
اما بین راه وایمیسته!کمال بهش میگه چی شد اکیا؟
اکیا:حس میکنم راه خونمو گم کردم،بین ی مشت دروغ و راز گم شدم کمال
کمال زل میزنه ب چشماشو میگه خونه تو منم اکیا،بیا بریم ب اندازه ۵ سال حرف زدن بهم بدهکاری و میبرتش خونه براش شیر گرم درست میکنه و اکیا راجب اون شبب توضیح میده و خواهش میکنه از کمال که دنبالشو نگیره،چون از عامر میترسه از اینکه بلایی سر کمال بیاره!اما کمال کوتاه نمیاد و میگه درسته همه چیزو تعریف کردی ولی یی جای کار انگار میلنگه!راستی اونی که بهم چاقو زده بود رو پیدا کردم از آدم های عامر بودن اکیا باز پافشاری میکنه که کمال از عامر دور باش
کمال با این حرفش ناراحت میشه و میخواد بلند شه که اکیا میگه تو دیگه ولم نکن،من فقط کنار تو نفس میکشم.کمال بغلش میکنه و میگه نگران نباش من ی راهی پیدااا میکنم،نجاتت میدم اکیا هممون رو نجات میدم…
عامر که از قبل فکره اینکه اون آدمها دست پلیس بیفتن به فکره این روز بوده
به راحتی خودشو نجات میده و میاد بیرون،موقع خارج شدن وجود خبرنگار ها اتیش انتقامشو تند تر از همیشه میکنه!
به محض نشستن تو ماشین با زینب قرار میذاره
و مدام ب قادر یاد آوری میکنه که مقصر همه چیز تویی..تو با اخراج من باعث شدی کمال به خودش اجازه همچین کاریو بده…ویدان که دیگه از نیومدن اکیا خیلی نگران شده بااا فکره اینکه پیش لیلاست میره خونش،اما لیلا میگه اینجا نیست و رفت
ویدان میگه راحت شدی فرصت برای انتقام پیدا کردی اما خودشم میدونه که داره مزخرف میگه و مقصر تمام اتفاقات خودشه.موقع رفتن لیلا ازش میپرسه ارزش داشت کههه بخاطر همین عشقی که میگی خواهرتو از دست دادی؟ویدان هم میگه اره،هر لحظه اش داشت!لیلا:تو اینقدر ناراحتی که حتی نمیتونی درست دروغ بگی…برو و بیشتر ازز این خودتو تو چشمم خار نکن ویدان با ی حال بد میره خونه،اوزان با دیدن مادرش دلش میسوزه و بغلش میکنه،اول بهش میگه نگران نباش من پشتتم مامان تو فقط عاشق شده بودی همین!اکیارو هم میرم الان برات پیدا میکنم!و میره ب سمت خونه کمال
اکیا که بعد از شنیدن حرفای کمال تو بغل کمال خوابش برده بود بیدار میشه و
کمال و میبینه که تو خواب زل زده بوده بهش?
اکیا:کاش این ارامش هیچ وقت تموم نشه?کمال:تموم نمیشه اکیا،اگه خودت بخوای..هر اشتباهی ی مجازاتی داره اوزان هم اگه…اکیا حرفشو قطع میکنه نه کمال امکان نداره میدونستم،اگه بهت بگم همینو میگی واسه همین بهت نمیگفتم
ولی امکان نداره کاری نکن بین تو و خانوادم یکی و انتخاب کنم!
کمال با بغض میگه:راستش تو ۵ سال پیش همین کارو کردی و همین موقع اوزان در میزنه
اوزان عصبانی رو به کمال میگه:از ما دور باش تو فکره اکیا رو بهم میریزی کمال:چرا میخوای از اکیا دور باشم از چی میترسی؟اوزان یکم میترسه:ب همون دلیلی که تووو نمیذاری من خواهرتو ببینم…اکیا دیگه اجازه بحث بیشتر بهشون نمیده و همراه اوزان میرن خونه!کمال ب زینب زنگ میزنه و ازش میخواد تا بیاد خونش!و این باعث میشه عامر تا حدودی نقشش خراب شه و زینب و برگردونه
اکیا ب محض رسیدن ب خونه بحثش با ویدان و حیدر شروع میشه،و میگه کاش هیج وقت هیچی و نمیفهمیدم کاش بابام هنوز همون قهرمان تو ذهنم بود
حالا دیگه میتونید ماسک ها تونو بردارید!پدری که ب نامزدش خیانت کرد و خواهری که به خواهر خودش خیانت کرد و گفتن این حرف همانا و رسیدن عامر همون لحظه همانا?
زینب که حالا خونه کماله
کمال ازش میپرسه تو چیزی از زندگی اوزان نمیدونی؟از اینکه رازی یا چیزه دیگه ای داشته باشه؟زینب:نه منو اوزان زیاد همدیگرو نمیشناختیم داداش
کمال:خب باشه حالا بگو ببینم مغازه عروسک فروشی میشناسی باهم بریم؟
زینب:عروسک فروشی؟کمال میخنده و میگه اره میخوام برگردم ب روزای بچگیم..
صبح اکیا وقتی بیدار میشه ی فرفره نزدیک اتاقش در حال چرخشه و ی نامه هم کنارش…
پایان

قسمت ۴۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

خلاصه قسمت ۴۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال،اکیا رو میبره کنار همون چاه و بهش یه عروسک عین عروسک بچگی اکیا هدیه میده..اکیا هم خیلی خوشحال میشه و کمال رو بغل میکنه و ازش تشکر میکنه/کمال میگه:شاید نتونم گذشته رو درست کنم اما میتونم آینده رو بسازم،من چاهت میشم،همه رازهاتو به من بگوبه حرفای دیروزت فکر کردم به سری چیزا هست که مشکوکه اگه عامر دستش تو اینکاره پس قضیه اونی نیست که نشون داده میشه/اکیا:ما همه چیز رو بررسی کردیم تو هم بیخیال شو/کمال:حتما به یه چیزایی توجه نکردید الان تنها مانعی که جلوی منه اون حلقه هست که تو دستته ولی من اونو از انگشتت در میارم/اکیا:اگه این اتفاق نیوفتاده بود میتونستی اما لطفا بیخیال این موضوع شو/کمال:من دیگه تورو از دست نمیدم تو هم اینو یادت باشه
روستایی ها که بخاطر شروع کار ماشینای شرکت آب به روشون بسته شده و جلوی شرکت کوزجواغلوها جمع شدن و اعتراض میکنن(اینکار هم کار عامر بود به یه نفر دستوررر داده که آب رو روی روستایی ها یبنده و کمال رو مقصر جلوه بده)کمال میره پیش روستایی ها و میگه:مشکلتون چیه/یکی از اونا میگه تو کی هستی؟/کمال خودشو معرفیی میکنه بعد همون شخص به بقیه میگه این آدم مقصره و میخواد بهمون ضرر بزنه بقیه هم باز سروصداشون بالا میره،آسو میاد پیش کمال و اونو با خودش میبره داخل شرکت وو جریان رو براش توضیح میده…کمال هم میگه پس حتما کار عامر بوده
از طرفی عامر به خبرنگارا راجع به خواهر بودن لیلا پ ویدا گزارش داده و خبرنگارا جلوی خونه ی لیلا جمع شد..لیلا به کمال زنگ میزنه اما کمال بخاطر مشکلات شرکتتت جوابشو نمیده
قادر میخواد به مطبوعات اعلام کنه که کمال مقصره نه شرکت کوزجواغلوها…کمال میره باهاش بحث میکنه و میگه یه نفر بدون اطلاع من و مجوز گرفتن اینکارو کرده و احتمالااا بازم کار عامر بوده اما قادر اب پسرش دفاع میکنه و میگه کار اون نبوده
عامر هم میرسه جلوی شرکت و میره پیش روستایی ها و میگه حق باشماست کمال سویدره مقصره کمال میاد به روستایی ها قول میده مشکل رو حل کنه
اکیا با اوزان میرن خونه ی لیلا و میبینن کلی خبرنگار جلوی خونه لیلا هستند…اکیا و اوزان میرن داخل خونه ی لیلا..اکیا،اوزان و لیلا رو بهم معرفی میکنه،لیلا میخواد اوزان رووو بغل کنه اما اوزان برخورده خوبی باهاش نداره و خودشو عقب میکشه و میگه این خبرنگارا از کجا خبر دار شدن بعد هم وقتی لیلا میره قهوه براشون بیاره به اکیا میگه چقدر لیلا بی سلیقست و مثل مامان نیست،اصلا از خونش خوشم نیومد 
لیلا حرفای اوزان رو میشنوه و میگه من خونمو دوست دارم،یادگار خانوادمه و اینجا بزرگ شدم اما ویدا اینجا رو دوست نداره،ما خیلی با هم فرق داریم حتی از بچگی هم مثل هم نبودیم
عامر به اسو پیشنهاد میده که ناهار رو باهم بخورن،آسو هم قبول میکنه
لیلا به پیشنهاد اکیا خبرنگارا رو میاره داخل خونه و میگه بله من عاجم زاده هستم ویدا خواهرمه و اوزان و اکیا هم خواهر زاده های من هستنمن چیزی رو پنهان نکردم فقطط ازمم سوالی نپرسیده شده بود که جواب بدم..بین من و ویدا هم خصومتی نیست
عامر و آسو رفتن رستوران و ناهار میخورن..عامر همش راجع به کمال صحبت میکنه/آسو هم میگه بینتون یه رقابتی هست اما کمال رقابت رو با حدود یه شخص جلتنمنن انجامم میده/عامر به آسو غیر مستقیم میفهمونه که اگه میخوای کمال رو بدست بیاری باید خانوادشو راضی کنی
برای آرایشگری حسین یه نامه میاد که اونا مغازه رو از صاحب اصلی نخریدن و جریمه زیادی دارن که اگه پرداخت نکنن مغازه بسته میشه/حسین میخواد برای پرداخت مالیاتت ازز کمال قرض بگیره اما تانر نمیزاره و از چکی که عامر بش داده بود برای پرداخت مالیات استفاده میکنه…بعد هم زنگ میزنه به کمال و بهش میگه من اون پول رو پرداخت کردم/کمال هم که میدونه پول عامر بوده سریع پول رو به حساب تانر پرداخت میکنه/تانر نمیخواد قبول کنه اما کمال بش میگه باید قبول کنی وگرنه به بابا میگم اون پوله کثیف رو از کجا آوردی(این جریان مالیات مغازه ی حسین بازم کار عامر بوده)
اوزان میبینه که مامان زینب از خونه میره بیرون بخاطر همین میره در خونه رو میزنه..زینب در رو باز میکنه و تعجب میکنه و میگه تو اینجا چکار میکنی؟/اوزان:من همش به تووو فکر میکنم/اما زینب بیرونش میکنه در رو به روش میبنده…زینب به عامر زنگ میزنه و میگه اوزان باز اومده بوده بدجور عاشقم شده/عامر:اوزان رو ول کن اون هنوز بچست تو یشب از خونه بیا بیرون وبامن باشزینب:دوسدارم ولی ممکن نیست/عامر:اگه خودت نمیتونی از یه نفر دیگه استفاده کن/زینب:مثلا کی/عامر:آسو
کمال به آسو میگه میخوام یه سر برم خانوادمو ببینم که آسو هم میگه:منم میام/کمال هم قبول میکنه
شب:زینب به بهانه ی شام خونه ی دوستش سما میخواد بره بیرون که کمال نمیذاره ولی تانر میگه برو..کمال میگه نه/حسین هم به خاطر اینکه کمال و تانر دعواشون نشهه بهه زنیب میگه بمون خونه/زینب هم از دست کمال ناراحت میشه و میره تو اتاقش
پایان

قسمت ۴۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


کمال،اکیا رو میبره کنار همون چاه و بهش یه عروسک عین عروسک بچگی اکیا هدیه میده..اکیا هم خیلی خوشحال میشه و کمال رو بغل میکنه و ازش تشکر میکنه/کمال میگه:شاید نتونم گذشته رو درست کنم اما میتونم آینده رو بسازم،من چاهت میشم،همه رازهاتو به من بگوبه حرفای دیروزت فکر کردم به سری چیزا هست که مشکوکه اگه عامر دستش تو اینکاره پس قضیه اونی نیست که نشون داده میشه/اکیا:ما همه چیز رو بررسی کردیم تو هم بیخیال شو/کمال:حتما به یه چیزایی توجه نکردید الان تنها مانعی که جلوی منه اون حلقه هست که تو دستته ولی من اونو از انگشتت در میارم/اکیا:اگه این اتفاق نیوفتاده بود میتونستی اما لطفا بیخیال این موضوع شو/کمال:من دیگه تورو از دست نمیدم تو هم اینو یادت باشه
روستایی ها که بخاطر شروع کار ماشینای شرکت آب به روشون بسته شده و جلوی شرکت کوزجواغلوها جمع شدن و اعتراض میکنن(اینکار هم کار عامر بود به یه نفر دستوررر داده که آب رو روی روستایی ها یبنده و کمال رو مقصر جلوه بده)کمال میره پیش روستایی ها و میگه:مشکلتون چیه/یکی از اونا میگه تو کی هستی؟/کمال خودشو معرفیی میکنه بعد همون شخص به بقیه میگه این آدم مقصره و میخواد بهمون ضرر بزنه بقیه هم باز سروصداشون بالا میره،آسو میاد پیش کمال و اونو با خودش میبره داخل شرکت وو جریان رو براش توضیح میده…کمال هم میگه پس حتما کار عامر بوده
از طرفی عامر به خبرنگارا راجع به خواهر بودن لیلا پ ویدا گزارش داده و خبرنگارا جلوی خونه ی لیلا جمع شد..لیلا به کمال زنگ میزنه اما کمال بخاطر مشکلات شرکتتت جوابشو نمیده
قادر میخواد به مطبوعات اعلام کنه که کمال مقصره نه شرکت کوزجواغلوها…کمال میره باهاش بحث میکنه و میگه یه نفر بدون اطلاع من و مجوز گرفتن اینکارو کرده و احتمالااا بازم کار عامر بوده اما قادر اب پسرش دفاع میکنه و میگه کار اون نبوده
عامر هم میرسه جلوی شرکت و میره پیش روستایی ها و میگه حق باشماست کمال سویدره مقصره کمال میاد به روستایی ها قول میده مشکل رو حل کنه
اکیا با اوزان میرن خونه ی لیلا و میبینن کلی خبرنگار جلوی خونه لیلا هستند…اکیا و اوزان میرن داخل خونه ی لیلا..اکیا،اوزان و لیلا رو بهم معرفی میکنه،لیلا میخواد اوزان رووو بغل کنه اما اوزان برخورده خوبی باهاش نداره و خودشو عقب میکشه و میگه این خبرنگارا از کجا خبر دار شدن بعد هم وقتی لیلا میره قهوه براشون بیاره به اکیا میگه چقدر لیلا بی سلیقست و مثل مامان نیست،اصلا از خونش خوشم نیومد 
لیلا حرفای اوزان رو میشنوه و میگه من خونمو دوست دارم،یادگار خانوادمه و اینجا بزرگ شدم اما ویدا اینجا رو دوست نداره،ما خیلی با هم فرق داریم حتی از بچگی هم مثل هم نبودیم
عامر به اسو پیشنهاد میده که ناهار رو باهم بخورن،آسو هم قبول میکنه
لیلا به پیشنهاد اکیا خبرنگارا رو میاره داخل خونه و میگه بله من عاجم زاده هستم ویدا خواهرمه و اوزان و اکیا هم خواهر زاده های من هستنمن چیزی رو پنهان نکردم فقطط ازمم سوالی نپرسیده شده بود که جواب بدم..بین من و ویدا هم خصومتی نیست
عامر و آسو رفتن رستوران و ناهار میخورن..عامر همش راجع به کمال صحبت میکنه/آسو هم میگه بینتون یه رقابتی هست اما کمال رقابت رو با حدود یه شخص جلتنمنن انجامم میده/عامر به آسو غیر مستقیم میفهمونه که اگه میخوای کمال رو بدست بیاری باید خانوادشو راضی کنی
برای آرایشگری حسین یه نامه میاد که اونا مغازه رو از صاحب اصلی نخریدن و جریمه زیادی دارن که اگه پرداخت نکنن مغازه بسته میشه/حسین میخواد برای پرداخت مالیاتت ازز کمال قرض بگیره اما تانر نمیزاره و از چکی که عامر بش داده بود برای پرداخت مالیات استفاده میکنه…بعد هم زنگ میزنه به کمال و بهش میگه من اون پول رو پرداخت کردم/کمال هم که میدونه پول عامر بوده سریع پول رو به حساب تانر پرداخت میکنه/تانر نمیخواد قبول کنه اما کمال بش میگه باید قبول کنی وگرنه به بابا میگم اون پوله کثیف رو از کجا آوردی(این جریان مالیات مغازه ی حسین بازم کار عامر بوده)
اوزان میبینه که مامان زینب از خونه میره بیرون بخاطر همین میره در خونه رو میزنه..زینب در رو باز میکنه و تعجب میکنه و میگه تو اینجا چکار میکنی؟/اوزان:من همش به تووو فکر میکنم/اما زینب بیرونش میکنه در رو به روش میبنده…زینب به عامر زنگ میزنه و میگه اوزان باز اومده بوده بدجور عاشقم شده/عامر:اوزان رو ول کن اون هنوز بچست تو یشب از خونه بیا بیرون وبامن باشزینب:دوسدارم ولی ممکن نیست/عامر:اگه خودت نمیتونی از یه نفر دیگه استفاده کن/زینب:مثلا کی/عامر:آسو
کمال به آسو میگه میخوام یه سر برم خانوادمو ببینم که آسو هم میگه:منم میام/کمال هم قبول میکنه
شب:زینب به بهانه ی شام خونه ی دوستش سما میخواد بره بیرون که کمال نمیذاره ولی تانر میگه برو..کمال میگه نه/حسین هم به خاطر اینکه کمال و تانر دعواشون نشهه بهه زنیب میگه بمون خونه/زینب هم از دست کمال ناراحت میشه و میره تو اتاقش
پایان

قسمت ۴۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

 
زینب تو اتاقش گریه میکنه که آسو میره پیشش و میگه حتما تو عاشق کسی هستی که انقدر ناراحت شدی/زینب هم آسو رو بغل میکنه و باهاش دردودل میکنه و میگههه میخوام باهاش برم سینما ولی روزا هردومون کار داریم و نمیشه/آسو میگه پس یبار یه دروغ مصلحتی میگیم و تو رو میبرم سینما،حتما اجازه میدن بعد تو با دوست پسرت برو/زینب هم خوشحال میشه
کمال با اکیا کنار چاه قرار میزاره و اونجا همدیگرو میبینن/کمال میگه:من مطمئنم که عامر تو این قتل دست داشته،اون از نقطه ضعف تو که اوزان هست استفاده کرده و تو رووو بدست آورده و اوزان رو قاتل کرده/اکیا:اگه اینطورم باشه من نمیتونم ثابت کنم/کمال:تو امیدی نداری اکیا:نه فرق من و تو اینه که من اون فیلما رو دیدم ولی تو ندیدی/کمال:اونن فیلما رو داری/اکیا:ازشون کپی گرفتم…اکیا فلشی که فیلما توش هستن رو میده به کمال و میگه اینا رو ببینن و منو الکی امیدوار نکن
کمال هم میره خونه و فیلما رو با دقت میبینه
روز بعد،طبق رای هیات مدیره عامر دوباره ریاست خودشو بدست میاره
شب:صالح که بدجور مست شده میخواد بره پیش کمال اما جلوی خونه ی اکیا می ایسته و شروع میکنه به دادوبیداد و به اوزان بدوبیراه میگه،حتی با یه سنگ میرنه به سررر نگهبان..کمال صدای صالح رو میشنوه و خودشو به صالح میرسونه…عامر و اکیا هم میان بیرون..کمال صالح رو میبره اما عامر باز کلی توهین به کمال و صالح میکنه/کمال داره صالح رو میبره خونش اما صالح از دست کمال هم ناراحته و با کمال بحثش میشه و برمیگرده که بره خونش
ویدا با اوزان صحبت میکنه و میگه تو باز چکار کردی؟/اوزان میگه:من نمیخواستم اون کشتی رو بسوزونم/ویدا با عصبانیت میگه راجع به اون موضوع بعدا صحبت میکنیم تا باززز رفتی سراغ اون دختره ی دهاتی/اوزان یکدفعه داد میزنه و میگه من عاشقش شدم و میخوامش اما اون دختری که بش میگی دهاتی حتی تو روی من نگاه هم نمیکنه حتی اگه من بخوام تو منو نمیخواد/حیدر میگه آروم باش/اما اوزان میگه درسته من یه اشتباهی کردم ولی قرار نیست بخاطرش تا ابد بهتون بدهکار باشم،ما حتی دیگه یه خانواده هم نیستیم فقط داریم تو یه قبر تزیین شده زندگی میکنیم عامر هم کیف میکنه که اوزان اینطوری زبون درآورده/اوزان ادامه میده و میگه من عاشق و زینبم و بهتون ثابتش میکنم بعد هم میره تو اتاقش/اکیا هم به افسانه میگه بگو ماشینمو آماده کنن/عامر میگه کجا؟/اکیا میگه میخوام برم خونه ی خالم..اکیا میره و عامر به ویدا و حیدر میگه آفرین،خانمم رو فراری دادید
صالح رسیده جلوی خونش اما دونفر به دستور عامر اونجا منتظرن که بزننش اما کمال سر میرسه و اونا رو میزنه…آدمای عامر فرار میکنن اما صالح بازم با کمال سرد برخورددد میکنه و میره تو خونش و در رو مینده
کمال زنگ میزنه به عامر و میگه:میدونی آدمای مثل تو با ما چیکار میکنن؟/عامرمیگه:دنیا رو رو سرتون خراب میکنن/کمال:نه فقط به ما قدرت بیشتری میدید؟تو تبدیل به یههه جونور شدی که اسیر حرصت شدی میدونی دلیلش کیه؟دلیلش منمعامر:تو خیلی خودتو مهم فرض کردی/کمال:این تویی که خودتو مهم میدونی،کاری میکنم که همش بگی کمال،کمال،البته الانم شروع کردی برای بار آخر میگم آدم باش و کسایی که دوسشون دارم دور باش
اکیا میره خونه لیلا و دارن باهم صحبت میکنن که کمال هم از راه میرسه..کمال به اکیا میگه:تو اینجا چیکار میکنی؟/اکیا:در اصل تو اینجا چیکار داری؟ من فکر کردم با لیلا تنهااا میمونم/کمال:یعنی برم تو داری منو بیرون میکنی/اکیا:نه مگه اینجا خونه منه که بیرونت کنم
لیلا میره شراب بیاره کمال به اکیا میگه:من مطمئنم قضیه ی اونشب نقشه ی عامر بوده اما اکیا باز میگه این قضیه رو بیخیال شو…لیلا با شراب میاد و سه تایی باهم شراببب میخورن..اکیا و کمال سکوت کردن و هیچی نمیگن،لیلا این سکوت رو میشکنه و به کمال میگه صداقت یا جسارت؟/کمال:صداقت/لیلا: اکیا رو دوسداری؟/کمال نمیخواد جواب بده اما چون گزینه ی صداقت رو انتخاب کرده باید جواب بده به خاطر میگه اکیا خودش میدونه لیلا:این جواب ما نبود/کمال هم میگه دوسش دارم/لیلا:اگه قبلا بود چطور بش میگفتی؟/کمال به چشمای اکیا نگاه میکنه و میگه خیلی دوست دارم?/لیلا ایندفعه رو به اکیا میگه:صداقت یا جسارت؟/اکیا:جسارت/لیلا هم یه آهنگ میزاره و به اکیا میگه باید به کمال پیشنهاد بدی که باهات برقصه/اکیا هم اینکارو میکنه و با کمال میرقصه…پایان

خلاصه قسمت ۴۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدا با حیدر صحبت میکنه و نگران بچه هاشه اما حیدر میگه یکی از بچه هامون شورش کرده اون یکی هم از خونه رفته پس بهتره صبر کنیم تا اوضاع بهتر شه و بتونیم اعتمادشون رو بدست بیاریم
اکیا و کمال و لیلا باهم وقت میگذرونن و خیلی خوشحالن، اکیا رو مبل خوابش میبره،کمال هم وقتی اکیا خوابه نگاش میکنه و میخواد نوازشش کنه اما اینکارو نمیکنه بعدد همم کنار مبل اکیا خوابش میبره/صبح:اکیا بیدار شده و داره موهای کمال رو نوازش میکنه،کمال از خواب بیدار میشه و میگه تو داری به من نگاه میکنی/اکیا میخنده و میگه همونن کاری که تو داشتی دیشب میکردی/اکیا کفشاشو میپوشه و میگه من بهتره برگردم به زندانم/کمال:تو خوده میخوای برگردی ولی میتونی نری..کمال بازم میخواد راجع به اوزانن صحبت کنه اما اکیا بازم به کمال میگه شروع نکن و بحث رو تموم میکنه
عامر میره شرکت و به محض ورودش به طوفان میگه باید گزارشای کار تا ۳ روز دیگه آماده باشه
کمال تو ماشینه و به آقا حقی زنگ میزنه و میگه من دارم میرم به اون روستا ببینم کارا چطور پیش میره/حقی میگه مواظب باش اینم ممکنه یه نقشه باشه پسرم/کمالل میگهه شما نگران نباشید..بعد از اینکه حقی تلفنشو قطع میکنه معلوم میشه که داره شیمی درمانی انجام میده
کمال میره سر زمینا و میبینه روستایی ها تجمع کردن و نمیزارن ماشینا کار کنن/کمال به راننده و بقیه کارگرا میگه این ماشینا اینجا چیکار میکنه؟ بعد هم میبینه که تانررر اونجاست و داره با یکی از کارگرا صحبت میکنه…کمال میره پیش تانر و میگه تو اینجا چکار میکنی؟/تانر:آقا عامر منو فرستاده تا گزارش کارای اینجا رو بهش بدم اینجا یه اتفاقات بد افتاده و مقصرش تویی/کمال:اره مقصر منم و درستش میکنم،اما تو چجوری کارتو جبران میکنی که داداشتو فروختی! حالا هم برو به رئیست بگو کمال بالای سره کاراست
کمال به مردم میگه باید شکایت کنید از من هم شکایت کنید بعد هم اونا رو میبره اداره ی پلیس و مردم هم از عامر و قادر و کمال شکایت میکنن
از طرفی در همون لحظات عامر یه مصاحبه ترتیب داره و به خبرنگارا میگه بخاطر نبود من یه مشکلاتی پیش اومده اما تا سه روز دیگه کار رو شروع میکنیم اما در همین موقععع تانر به عامر خبر شکایت مردم روستا رو میده/عامر با عصبانیت میگه مگه تو نگفتی که همه چیز تحت کنترله و شکایت نمیکنن/طوفان:تانر اونجا بوده و گفت که کمال اومده و اینکارو کرده،حداقل تا یه هفته دیگه هم نمیتونیم کار رو شروع کنیم…عامر هم عصبانی میشه و زنگ میزنه به زینب و میگه بیا سینما از طرفی زینب هم با آسو به بهانه ی سینما رفتن اومده بیرون
کمال میره پیش زهیر و اونجا فلشی که اکیا بش داده بود رو میسوزونه بعد هم به زهیر میگه:فرض کن من یکیو کشتم اگه میخواستی دنبال سرنخ بگردی از کجا شروععع میکردی؟/زهیر:اول سلاح رو پیدا میکردم و رو اثر انگشت تحقیق میکردم،اگه هم جنایتی باشه باید جسدی هم باشه دنبال جسد میگشتم/کمال میگه:زهیر تو فکر منو باز کردی و با عجله میره
عامر میره پیش زینب و اونو میبره به دیدن فیلم “مراد بوز”…مراد بوز هم روی صحنه میاد و مستقیم میره پیش عامر و باهاش دست میده،بعد هم میره پیش زینب میشینه ووو باهم فیلم رو تماشا میکنن…بعد از فیلم عامر،زینب رو میبره به یه سوییت که براش آماده کرده و سعی داره اعتماد زینب رو جذب کنه و میگه من خیلی خوشحالم که تو دیگه به من اعتماد داری/زینب با دیدن تخت تزیین شده میفهمه که عامر چه انتظاری ازش داره و یه قدم میره عقب و میگه عامر من خیلی دوست دارم اما تو متاهلی و از طرفی داداش کمال هم هست/عامر میگه میدونستم تو آماده نیستی،تو شک داری باشه برو من که مجبورت نکردم/زینب پشیمون میشه و میگه تو تنها کسی هستی که هیچوقت منو به هیچکاری مجبور نکردی/عامر هم زینب رو میبوسه و میگه من خوشبختت میکنم و…???از طرفی کمال رو نشون میده که میره قبر اون دختری که عامر و اوزان کَنده بودن رو میکَنه و متوجه میشه که قبر خالیه
زینب حمام میکنه و با لباس حمام از حمام بیرون میاد و به عامر میگه هنوزم دوسم داری/عامر:خیلی زیاد/زینب خوشحال میشه/عامر:پشیمونی/زینب:نه اصلا/عامر:اما بایددد پشیمون باشی چون اینا همش یه نمایش بود/زینب شوکه میشه و میگه منظورت چیه/عامر:بفهم دیگه باید خیلی زودتر میفهمیدی،تو فقط یه نقشه چون داداشت زیادی داشت تو کارای من دخالت میکرد،منم از تو استفاده کردم/زینب یه سیلی به عامر میزنه/عامر هم عصبانی میشه و لباسای زینب رو که توی اتاقن برمیداره و دست زینب رو میگیره و به همراه وسایلش پرتش میکنه بیرون…زینب گریه میکنه/عامر:تو فکر کردی من عاشق یه دختره ی پایین شهری میشم،شما خانوادگی تو توهم هستید اون از داداش بزرگت که اگه با پول کتکش بزنی،هیچی نمیگه و پولای رو زمین رو جمع میکنه،اونم از داداش کوچیکت که فکر میکنه یه قهرمانه،من امشب یه خنجر به قلب کمال زدم حالا برو بش بگو که چطور خودتو تسلیم من کردی/زینب در حالیکه گریه میکنه میگه تاوان کارتو پس میدی…عامر در اتاق رو میبنده و زینب با حال خرابش از اونجا میره
کمال به اکیا خبر میده که بیاد..اکیا هم میاد پیشش و کمال بش میگه ببین قبر خالیه یعنی امکان داره برادرت قاتل نباشه..اکیا هم بدجور شوکه میشه

آسو رفته سینما و منتظره زینبه که بیاد اما زینب نمیاد…زینب رفته تو یکی از حمامای هتل و نشسته و گریه میکنه و خودشو حبس کرده/دوتا از مسئولین هتل سعی دارن زینب رو بیارن بیرون اما زینب بیرون نمیاد به خاطر همین یکی از اونا با عامر تماس میگیره و میگه این خانم خودشو حبس کرده و بیرون نمیاد/عامر هم میگه یه پاکت پول بش بدید تا بیاد بیرون/مسئول هتل هم یه پاکت پول از زیر در میفرسته برای زینب و میگه اینو آقا عامر فرستادن/زینب:پاکت رو باز میکنه و میبینه پوله..زینب میاد بیرون و پاکت رو میده به مسئول هتل
اکیا برای کمال توضیح میده که اونشب یه دختر دیگه به اسم کرن هم بوده و یه نفر عکسشو برام فرستاده که یه پاکت دستش بوده/کمال هم میگه پش باید اونو پیدا کنیم
پایان

خلاصه داستان قسمت ۵۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


زینب با حال خرابش از هتل بیرون میاد و تو خیابون راه میره و همش گریه میکنه/از طرفی آسو مرتب بش زنگ میزنه،زینب هم بلاخره جواب میده و میگه:تو رو خدا بیا دنبالم
کمال و اکیا هنوز تو مزرعه هستند و کمال میخواد قبر رو پُر کنه به خاطر همین به اکیا میگه تو برو اما اکیا میگه:نگران توام/کمال:یه کمم تو نگران من باش/اکیا: این یعنی چی؟/کمال:خب همیشه من بفکر توام حالا تو هم یه کم فکر من باش/اکیا:اصلا من نمیرم/کمال:باید بری،من باید قبر رو پر کنم/اکیا:پس مواظب خودت باش آخه شدی مغناطیس بلا/کمال:اگه موضوع بلا باشه تو قطب نمای بلایی?/اکیا:من بعد از پنج سال دارم یه شب رو با امید میخوابم و دلم میخواد زود صبح بشه،ممنونم که یه صبح رو به من هدیهه دادی/کمال:من میخواستم تمام صبحای زندگیمو بهت بدم اما این کابوس همه چی رو خراب کرد/اکیا هم یکم ناراحت میشه اما میگه:قول میدم که دیگه چیزی رو ازت پنهانن نکنم و میره
آسو زینب رو پیدا کرده و اونو سوار ماشینش کرده اما زینب همش گریه میکنه و میگه:چطور تونستم بش اعتماد کنم اون بهم دروغ گفت،گولم زد/آسو که نگران زینبه ماشیننن رو نگه میداره و میگه اون تو رو مجبور به کاری کرد؟/زینب:نه من خودم خواستم و الان هیچ مدرکی تو دستم ندارم که بگم اون مقصره،مقصر منم/آسو زینب رو دلداری میده
اکیا برگشته خونه و با افسانه صحبت میکنه و میگه تو برای ما کار میکنی یا عامر؟یا قادر کوزجواغلو؟/ افسانه با ترس میگه:من برای شما کار میکنم/اکیا:میدونم چکار کردیی اگهه نمیخوای کارتو از دست بدی باید تمام بسته یا نامه هایی که برای عامر میاد رو اول به من بدی/افسانه هم قبول میکنه
صبح روز بعد:اکیا عکس کارن و عامر رو میبره برای کمال و میگه نمیدونم چرا این عکس رو برای بانو فرستاده بودن/فکر میکنی بانو با این قضیه ارتباطی داره/کمال:احتمالا براییی اینکه عامر رو باهاش تهدید کنه این عکس رو براش فرستادن ولی اون استفاده نکرده
کمال میخواد بره پیش زهیر،اکیا هم اصرار میکنه که باهم برن اما کمال نمیخواد قبول کنه ولی در نهایت تسلیم میشه و اکیا رو هم با خودش میبره…کمال و اکیا از زهیرر میخوانن تا کارن رو براشون پیدا کنه/زهیر هم میگه کار سختیه
زینب میره سراغ عامر و جلوی ماشینش رو میگیره و میگه پیاده شو/عامر پیاده میشه و میگه دیشب همه چیز رو برات توضیح دادم تو هنوز متوجه نشدی؟/زینب:من واقعااا باورت کرده بودم اما تو بعدش برای یه پاکت پول فرستادی/عامر:خب این چیزی بود که تو میخواستی،تو عاشق پول و قدرت من شده بودی/زینب:تاوان کارتو پس میدی،داداشمم تو رو میکشه

عامر میره و زینب خیلی گریه میکنه،از طرفی آسو داره از اونطرف خیابون زینب رو میبینه و میفهمه قضیه چی بوده
زینب به کمال زنگ میزنه و میگه باید باهات صحبت کنم،کمال هم میگه بیا شرکت
عامر میره شرکت و میبینه کلی خبرنگار بخاطر ماجرای شکایت روستایی ها اونجا جمع شدن، عصبانی میشه و به طوفان میگه فورا اینا رو بفرست برن
عامر میره تو اتاقش که آسو با عصبانیت میاد و میگه:تو چه آدم وحشتناکی هستی و زینب رو بازی دادی/عامر:پس به تو گفته/آسو:من دوتاتون رو دیدم که جلوی باشگاه باا همم حرف میزدین/عامر:آسو خانم وقتی یه دختر عاشقم میشه من باید چیکار کنم/آسو:تو فقط میخوای به کمال ضربه بزنی بخاطر همین اینکارو کردی/عامر:مگه مشکلی هست چند روز پیش با هم یه توافقی داشتیم و حرف زده بودم/آسو:من بهت گفتم که هیچ کاری نمیکنم که آسیبی به کمال برسه،نمیذارم به کمال آسیب برسونی…آسو در اتاق رو باز میکنه و میخواد بره اما عامر میگه:آسو خانم در مورد صحبتهایی که هفته پیش کردیم به کمال چیزی گفتید؟در مورده اهداف مشترکمون(غیر مستقیم آسو رو تهدید میکنه)حقی هم اتفاقی اومده به شرکت کوزجواغلوها که حرفای عامر رو میشنوه/آسو،حقی رو میبینه و میره پیشش،حقی به آسو میگه:بین تو و عامر چه شراکتی هست که تو رو تهدید کرد/آسو:هیچی،تهدید نبود/حقی:تهدید بود بهتره مواظب باشی وگرنه کمال رو از دست میدی/آسو:من کاری نمیکنم که به کمال آسیب برسه/حقی:میکنی،شایدم نخواسته کاری کنی
زینب میره پیش کمال و میخواد همه چیز رو به کمال بگه که آسو زنگ میزنه و میگه من از همه چیز خبر دارم،عامر هدفش این بوده که به کمال ضرر برسونه و الانم نقشه ییی بعدیش اینه که تو به کمال بگی و کمال رو تو دردسر بندازی،پس هیچی به کمال نگو/زینب هم چیزی راجع به خودش به کمال نمیگه اما میگه بخاطر اینکه آسو عاشقته اومدم حرف بزنیم و کمال رو میپیچونه
حیدر هم حالش خوب میشه و برمیگرده سرکار
پایان

خلاصه داستان قسمت ۵۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

زهیر به کمال زنگ میزنه و میگه یه دیسکو هست که شاید اونجا بتونی کارن رو پیدا کنی ولی باید از جا رزرو کنی و بری،کمال هم میگه باشه میرم
تانر میره پیش عامر/عامر در مورد شکایت روستایی ها باهاش صحبت میکنه و میگه تو باید این کار رو حل کنی چون بت اعتماد دارم/تانر میگه من تو اینکارا وارد نیستم/عامر:کم کم یاد میگیری اما بنظرت چطور باید راضیشون کنی/تانر:با پول؟/عامر:خوبه زود یاد میگیری/تانر:خب اگه یکیشون پول نخواست و کوتاه نیومد چی؟/عامربه تانر یه اسلحه میده و میگه باید برای احتیاط همراهمت باشه/تانر اولش نمیخواد قبول کنه اما بعد اسلحه رو قبول میکنه..ازطرفی بانو میاد پیش عامر و عامر بخاطر اینکه عکس العملل تانر رو ببینه با بانو خیلی خوب برخورد میکنه و میگه چه خوشگلتر شدی،تانر هم زیاد خوشش نمیاد چون عاشق بانو شده
حقی میره پیش کمال و میگه از شرکت کوزجواغلو میام اونا ازم خواستن که تو شکایتت رو پس بگیری ولی تو کار درستی کردی و من همیشه کنارتم بعد هم راجع به آسو بااا کمال صحبت میکنه و میگه بیشتر بهش توجه کن و تنهاش نزار
آسو با زینب صحبت میکنه و سعی داره بفهمه عامر چه بلایی سرش آورده اما زینب میگه چیز خاصی نبوده و فقط چندباری باهاش حرف زده
عامر با طوفان صحبت میکنه و میگه معلوم نیست زینب میخواد چکار کنه پس اون عکسایی که از من و زینب گرفتی رو آماده کن چون اگه زینب نگه ما خودمون به کمال میگیم
کمال میره خونه ی لیلا که میبینه باز خبرنگارا جلوی خونه ی لیلا هستن، کمال میاد جلو و میگه از اینجا برید/یکی از خبرنگارا میگه ایشون دوستپسرتونه/کمال عصبانییی میشه، لیلا میگه پسرمه بعد هم با کمال میره…کمال داره لیلا رو میبره خونش که روبه روی خونه ی اکیا با قادر روبرو میشن،قادر با کمال صحبت میکنه و میگه فکر میکردم امروز بیاین شرکت و با خبرنگارا مصاحبه کنید(منظورش اینه که میخواستی خودنمایی کنی)/کمال:من کار درست رو انجام..لیلا تو ماشینه و میبینه که قادر و کمال داره بحثشون میشه بخاطر همین از ماشین پیدا میشه و به کمال میگه مامانت زنگ زده/قادر هم با دیدن لیلا عاشقش میشه?

?/کمال و لیلا میرن و قادر هم تا لحظه ای که اونا میرن هی به لیلا نگاه میکنه
قادر میره خونه و با ویدا و حیدر راجع به لیلا صحبت میکنه و میگه امروز دیدمش،زن قوی بنظر میاد آدمو جذب میکنه/حیدر:تو از اون خوشت اومده/قادر:خب مگه میشه یکییی اونو ببینه و ازش خوشش نیاد/ویدا ناراحت میشه و وقتی قادر راجع به دلیل جداییش با لیلا ازش میپرسه با قادر تند برخورد میکنه و جواب سربالا میده/قادر هم ناراحت میشه
شب :زینب تو فکر عامره و گریه میکنه که چطور فریبشو خورده و در نهایت تصمیم میگیره که به اوزان زنگ بزنه،زینب یه تماس کوتاه با اوزان میگیره و فوری هم قطع میکنه/اوزانن که میبینه زینب زنگ زده فوری شارژش کوک میشه?و به زینب زنگ میزنه/زینب میگه ببخشید اشتباهی گرفته بودم خواستم به دوستم زنگ بزنم اشتباهی تو رو گرفتم و میخواد قطع کنه که اوزان میگه:خوبه که هنوز شماره ی منو داری،بذار صحبت کنیم/ زینب:اوزان منو مجبور به کاری که غیر ممکنه نکن همه مخالفن کمال و آبجی اکیا و خانواده هامون این غیر ممکنه/اوزان:تو فقط به من یه امید بده کسی نمیتونه جلوی منو بگیره/زینب هم طوری صحبت میکنه که انگار اوزان رو دوست داره ولی بخاطر دیگران داره ردش میکنه/اوزان هم خوشحال میشه و میگه پس امیدی هم هست/زینب هم دیگه تماس رو قطع میکنه
بانو،تانر رو دعوت میکنه خونش که باهم فیلم ببینن،تانر هم میره و خیلی خوشحاله
زینب منتظره که اوزان دوباره باهاش تماس بگیره اما اوزان از شدت هیجان میاد جلوی خونه ی زینب و زنگ میزنه بهش و میگه جلوی در هستم بیا ببینمت/زینب هم میره وو بازمم به اوزان امیدواری میده
لیلا از خونه ی کمال بیرون میره و میخواد بره خونش که قادر اونو میبینه و میگه میخواین برسونمتون/لیلا میگه:نه میخوام یکم تنهایی پیاده روی کنم..قادر هم دیگه اصراررر نمیکنه و لیلا میره
کمال سوار ماشین میشه و میخواد بره به دیسکویی که زهیر ادرسشو داده بود اما میبینه اکیا توماشینه/کمال :تو اینجا چیکار میکنی؟/اکیا:در ماشین باز بود منم واسههه اینکه یخ نزنم سوار شدم/کمال:مگه تو هم میخوای بیای/اکیا:آره فکر کردی میزارم تنها بری اونجا?/کمال که میبینه حریف اکیا نمیشه اونا با خودش میبره به دیسکو/یه دختره تو دیسکو به کمال نخ میده،کمال هم میره پیشش تا شاید اطلاعاتی راجب کارن پیدا کنه اما اکیا حسودیش میشه و حتی میخواد با دختره درگیر شه?/کمال بش میگه تو برو خودت رو سرگرم کن تا شاید من چیزی بفهمم/اکیا هم از لج کمال میره با یه پسره میگه و میخنده/کمال هم حرصش میگیره و میره با پسره دعوا میکنه که نگهبانای دیسکو میوفتن دنبال اکیا و کمال، اونا هم از دیسکو سریع خارج میشن

خلاصه قسمت ۵۲ سریال اکیا  یا همان ” عشق بی پایان ” :


بعد از اینکه کمال اکیا رو میرسونه خونه
اکیا:خب دیگه ب اخرش رسیدیم کمال:آره ب لطف تو هنوز صفر صفریم?اکیا:کمال من هرکاری میکنم نمیتونم تورو راضی کنم اگه ب زور منو نمیکشیدی شاید الان جای کارنو پیدا کرده بودیم!کمال:اون آدم بهت پیک داد داشتید قاه قاه میخندیدید چ خبره؟؟
اکیا:اقا کمال خودتو یادت رفته تو چشم های من زل زدی و با اون زنه لاس زدی؟کمال:در واقع میخواستم ازش حرف بکشم که با حسودی تو خراب شد!اکیا:اصلا تو به مننن حسودی میکنی…
کمال:آره،خیالت راحت شد؟من به هوایی که توش نفس میکشی هم حسادت میکنم!اکیا هم که حالا چیزیو که دوست داشته شنیده میگه:اممم چجورم?
کمال:خب برو خونه دیگه اکیا:میگم به این خاکی که دارم روش راه میرمم حسودی نکنی؟?شب بخیر باند،کمال باند و میره خونه
صبح عامر تو راه شرکته که همون آدم ناشناس بهش زنگ میزنه عامر:چند وقت زنگ نزده بودی دلم برات تنگ شده بود?
ناشناس:بستم ب دستت رسید؟این یکی تصویر نداره فقط صدا داره عامر:کجا فرستادیش؟و اونم میگه خونه…اون بسته به خونه فرستاده شده و یه فلشه که اکیا بازششش میکنه!صدای عامره که ب کارن میگ آماده ای؟اونم میگه ب من اعتماد کن!
سریع ب کمال زنگ بزنه تا همه چیزو بگه ولی وقتی میفهمه پیش آسوعه هیچی بهش نمیگه و قطع میکنه?عامر سریع میادخونه و فلش رو باز میکنه!بعد از شنیدن صدای کارن فکر میکنه که این آدم با همدستی کارن میخواد اذیتش کنن!ب کارن زنگ میزنه ولی میره رو پیغام گیر!بعد از اون ب آدماش زنگ میزنه و میگه فقط زود این دختر رو برام پیدا کنید هرجا که هست
!اکیا با فلش ها میره خونه کمال!کمال چندین بار اون صدا هارو گوش میکنه و متوجه میشم که فقط ۵ تا هتل میتونن وجود داشته باشن چون صداها نزدیک ی استادیوم ضبططط شدن!و با اکیا شروع میکنن ب گشتن هتل های مد نظرشون
تو یکی از هتل ها…اکیا میپرسه عامر کوزجی اوغلو و کارن قبلا اینجا بودن؟میخوام راجب اینکه کی بودن بهم اطلاعات بدید من همسرشم
ولی اون مرد میگه ممکن نیست حتی اگه مادرشون هم باشید نمیتونم بهتون این اطلاعات رو بدم

اکیا ی لحظه فکر میکنه و یهو میزنه زیر گریه!
اکیا:کمال دیدی؟دیگه نمیتونم پسرمو پس بگیرم هیچ مدرکی ندارم و میپره بغل کمال?

کمال که غافلگیر شده اول هیچ عکس العملی نشون نمیده ولی بعدش ب خودش میاد و رو به اون مرد میگه میبینید که ی مسئله عادی حسادت نیست
اون مرد هم دلش میسوزه و به اطلاعات نگاه میکنه:بله حدودا پنج سال پیش شخصی به اسم کارن و عامر کوزجی اوغلو اینجا بودند
اکیا خوشحال از اون مرد تشکر میکنه و همراه کمال میرن پیش هاکان،سفیر بازنشسته ای که میتونه کارن رو پیدا کنه?
هاکان بعد از گشتن به کمال و اکیا خبر میده که کارن رو پیدا کرده،اون سه سال پیش ازدواج کرده و حالا با ی فامیلی ترک داره تو ترکیه زندگی میکنه!
زینب با اوزان قرار میذاره و بهش ی قاب هدیه میده،
اوزان میگه این خالیه ولی باهم پرش میکنیم زینب هم میگه معلوم نیست
وقتی اوزان میره خونه زینب براش ی متن میفرسته
با اون قاب میتونی عکس آخرین لحظه چشمای منو بذاری و طوری عکس میندازه که اوزان متوجه بشه کجاست،،،
لب صخره همش با خودش میگه کاش راه و درست پیدا کنه
همینکه اوزان و از دور میبینه سریع میره سمت آب اوزان ترسیده بهش میگه زینب این کارو نکن و بغلش میکنه،
همه چیو حل میکنم،یواشکی ازدواج میکنیم
و زینب میخنده از اینکه ب انتقامش نزدیک شده
پایان

خلاصه داستان قسمت ۵۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

قسمت ۵۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال و اکیا میرن خونه ی کارن هرچی در میزنن کسی درو باز نمیکنه،موقعی که دارن برمیگردن،همسایه ی طبقه پایینی میاد بیرون و بهشون میگه که کارن یه مدت اینجا زندگی میکرد،اما بعد از ازدواجش رفت/کمال:کجا رفت؟/همسایه:رفت شیله،همسرش اونجا اصطبل اسب داره،فکر کنم اصطبل گورکایالی بشه،الان اونجا زندگی میکنه،کمال واکیا میرن شیله.کمال و اکیا به مزرعه میرسن و در اون خونه رو میزنن که کارن میاد و در خونه رو باز میکنه،کمال و اکیا بهش میگن باید باهاتون صحبت کنیم/کارن:شما کی هستید؟/اکیا:اکیا کوزجواوغلو،کارن سریع باید باهم حرف بزنیم،لطفا/کارن:من شمارو نمیشناسم،حرفی هم ندارم،و درو میبنده میره داخل خونه/اکیا:در میزنه و بلند داد میزنه که میدونم اون شب اونجا بودی و همه چی رو میدونی کارن،سریع در رو باز کن،شوهر کارن درو باز میکنه و میگه با زنم چکاردارید؟شما کی هستین؟ببینید زنم نمیخواد باهاتون حرف بزنه،تا مشکلی ایجاد نشده برید/اکیا:اما باید حرف بزنه،ببینید آقا این مسئله مرگ و زندگیه تنها راه ارتباطیمون اونه/شوهر کارن:زن من چه ارتباطی میتونه با مسئله مرگ و زندگی داشته باشه؟/کمال:منظورش اینه که خیلی مهمه،کارن تنها شخصیه که توی یه سریع موضوع ها میتونه کمکمون کنه/همسر کارن:ببینید نمیدونم مسئله چیه،اما کارن رو ناراحت کردین،و وقتی اون ناراحت بشه منم ناراحت میشم/کمال:باشه میریم حالا که نمیتونیم باهاتون صحبت کنیم،پس اینو به کارن بگید بازم میام اما با پلیس میایم و اکیا به کمال میگه با پلیس؟کمال میگه دعا کن این کلک به درد بخوره،تا از جلو در یه خورده دور میشن،کارن درو باز میکنه و میگه باشه اما فقط دو دقیقه،کمال و اکیا میرن تو خونه/اکیا:پنج سال پیش تو هم تو ویلای عامر بودی،و میدونم که اون شب یه دختر تیر خورد،داداشم بهش زده بود/کمال:هرچیزی که یادت میاد رو بهمون بگو،میخوایم بدونیم اون شب چه اتفاقی افتاده؟/کارن:اون شب عامر دعوتم کرد منو لیندا رفتیم،یه نفر دیگه هم بود،منو عامر تو سالن بودیم،اوزان گ لیندا تو اتاق بودن،یهو از اونجا صدا شلیک اومد/اکیا:تو زمان وقوع اتفاق اونجا بودی،یعنی شلیک که شد شنیدی؟/کارن:ما دویدیم سمت اتاق لیندا تو تخت افتاده بود،غرق در خون بود،داداشت بهش زده بود/کمال:تو دیدی؟مرده بود؟اوزان بهش تیر زد،اما کشته بودش؟/کارن:لیندا مرد،داداش اون کشتش؟/اکیا:وقتی لیندا رو دفن کردن اونجا بودی؟/کارن:نه امیر بهم گفت از اینجا برو و منو فرستاد رفتم،گفت دیگه نیا/کمال:واسه اینکه سکوت کنی هم بهت پول داد/همسر کارن:تو زنم رو به چی متهم میکنی؟
و درو به روی همسر کارن قفل میکنه.و به کارن میگه،تو از جونت سیر شدی؟مگه من بهت نگفتم دیگه به ترمیه قدم نزار؟برو خداروشکر کن اول من پیدات کردن،میدونی اگه کسی دیگه پیدات میکرد چی میشد؟خدایی نکرده ممکن بود اونو ترجیح بدی،و هرچی که میدونستی رو میگفتی،اونم منو تهدید میکرد،آیا اینطوری شده؟/کارن:نه قسم میخورم اینطوری نشده/عامر:منو نفروختی؟کسی نباید بفهمه که اون شب در حقیقت چه اتفاقی افتاده کارن،فهمیدی؟اما بازم بهت اعتماد ندارم،من خودم تحقیق میکنم اگه تنها یه سوتی ازت پیدا کنم،میکشمت/کارن:این کارو نکن عامر،من امشب میرم/عامر:نه نه بعد از سال ها ولت کردم به این راحتیا ولت نمیکنم،من خودم میفرستمت،باید اینجا کنار چمدونت منتظر باشی،من با دستای خودم نیفرستمت،شنیدی؟
کمال به زهیر زنگ میزنه و میگه اون دختره کارن فامیلشو عوض کرده شده گورکایالی،اسم شوهرش تانر گورکایالی هستش توی شیلیه اصطبل اسب داره/زهیر:واقعا که…یعنی من دزد اسب هستم؟/کمال:این سری دزدی نمیکنی زهیر اصلا دزدی در کار نیست،فقط میخری،تا خود کمال بتونه تنهایی با کارن حرف بزنه،صبح زهیر میره مزرعه ی شوهر کارن ولی هیچ اسبی نیست و هیچ کس هم اونجا نیست بخاطر همین زنگ میزنه به کمال و میگه اینجا هیچکس نیست.
عامر به تانر پول میده که بره روستایی هارو راضی کنه که از شکایتشون دست بردارن و به طوفان میگه یه کاری کن که از اسلحه استفادا کنه و به من وابسته بشه و از طرفی به بانو هم میگه کاری کن که تانر حس کنه برای با تو بودن باید حتما پیش من کار کنه.
یه نامه از طرف دادگاه برای لیلا میاد که توش نوشته فردا برای قیمت گذاری خونه میان،لیلا هم خیلی ناراحت میشه،از طرفی ویدا هم مصممه که خونه رو از لیلا بگیره و راجع به این موضوع با قادر صحبت میکنه.
تانر میره روستا به همه پول میده اما اخرین نفر مبگه من فقط حرف مهندس کمال رو قبول دارم و پول نمیگیرم که تانر عصبانی میشه و روش اسلحه میکشه و پول رو بهش میده اون بیچاره هم از ترس پول رو قبول میکنه.
کمال با اکیا تماس میگیره و میگه کارن و شوهرش اسب هارو فروختن و رفتن/اکیا هم میگه ترسیده دوباره بریم سراغش فرار کرده/کمال:شاید هم عامر فراریش داده…بعد به زهیر زنگ میزنه کمال میگه کارن رو واسم پیدا کن…پایان،کپی ممنوع
اوزان کارهای عقد رو انجام میده و زینب هم دنبال لباس میره.
برای لیلا نامه میاد و لیلا نامه رو میخونه و به وکیلش میگه: قراره برای ارزشیابی خونه بیان و بذار هرکاری که میخواد بکنه،این خونه برای منه و به کسی نمیدم.
ویدا با وکیلس در مورد خونه صحبت میکنه و قادر میاد و میگه: هم تو هم لیلا خانم از اون خونه سهم دارید و باید برابر بینتون تقسیم بشه/ویدا: ما برابر نیستیم،توی اون مزایده من حتما برنده میشم.
کمال به مزرعه میره و زهیر میگه: کارن و شوهرش از اینجا رفتن/اکیا به کمال زنگ میزنه و کمال میگه: دوباره به خونهٔ اولمون برگشتیم،الان توی مزرعه هستم ولی نه کارن هست و نه شوهرش و ممکنه همه چیز زیر سر عامر باشه.
افسانه به اکیا میگه: یه نامه برای ویدا خانم اومده،نامه‌ای که مربوط به فروش خونهٔ لیلا عجم زاده میشه.
اکیا به ویدا میگه: مثل همیشه همه چیز رو از من پنهون کردین/ویدا: میخوام ارثیه پدرم رو بفروشم/اکیا: ولی اون خونهٔ لیلا است/ویدا: اون خونه برای هردوی ما است؛ لیلا سهامی که از شرکت داره رو میخواد/اکیا: توهم تهدیدش کردی که خونه رو ازش میگیری؛ اون خونه تنها چیزی است که برای لیلا مونده،نباید اون خونه رو ازش بگیری/ویدا: من هرکاری که لازم باشه انجام میدم/اکیا:تو با کارهایی که انجام میدی،خاطرات پدری و بچگیت رو لکه دار میکنی/ویدا به اکیا سیلی میزنه/اکیا:از وجودت خجالت میکشم،از اینکه اینقدر ظالم و بی‌‌وجدانی خجالت میکشم/اکیا میره و ویدا گریه میکنه.
قادر به خونهٔ لیلا میره و میخواد بهش کمک کنه ولی لیلا میگه: این مشکل کنه و به شما ربطی نداره و نیازی به کمک شما ندارم.
قادر به ویدا زنگ میزنه و میگه: توی گرفتن خونه از دست لیلا بهت کمک میکنه/ویدا هم قبول میکنه.
اکیا پیش لیلا میره و میگه: من نمیذارم ماپرم این خونه رو بگیره/لیلا: این خونه،سهم مادرت هم هست،تو نباید بخاطر این موضوع با مادرت بد بشی.
زینب و اوزان به یک رستوران میرن و اوزان از زینب خواستگاری میکنه و زینب هم قبول میکنه و اوزان حلقه رو دستش میکنه.
عامر به زینب میگه: به داداشت چیزی نگفتی؟!/زینب:تو از جون من چی میخوای؟/عامر عکس بوسیدنشون رو به زینب نشون میده و زینب میگه:بهم فرصت بده خودم به داداشم میگم.
عامر به خونه میره و میبینه اکیا نیست و حیدر میگه: پیش خاله‌اش رفته/عامر میخواد دنبال اکیا بره ولی اوزان میگه: من حلش میکنم/عامر هم قبول میکنه…پایان

یه!

قسمت ۵۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال به اکیا زنگ میزنه و خبر میده که کارن و شوهرش دیگه از اون مزرعه رفتن و تنها ،حتی اسب هاشونم دیگه نیستن و تنها مدرک از دستشون رفته!بعد از اینکه اکیا قطع میکنه افسانه میاد تو اتاقش و راجب احضاریه ای که راجب اون خونه برای ویدان اومده میگه،اکیا میره تا با ویدان حرف بزنه:خبری شده مامان؟آهان من همیشه باید آخر از همه بفهمم!ویدان:دروغ نمیگم بهت،آره میخوام خونه پدری مو بگیرم اکیا:خونه پدری منظورت خونه لیلاست؟ویدان:اونجا مال هردومونه،اونی که ب قرار دادمون خیانت کرد و حقشو تو شرکت میخواد من نیستم،اونه تو این شرایط یا تهدید کننده میشم یا تهدید شونده!
اکیا:وقتی اسم از خیانت میاری بیشتر کاری که تو کردی میاد پیش چشمم،تو اون خونه با گرفتن اون خونه فقط بچگی و کثیف میکنی که…ویدان بهش سیلی میزنه!اکیا اول با تعجب دستشو میذاره رو گونش :ازت خجالت میکشم مامان،از اینکه اینقدر بی وجدان و بی رحمی و التماس و عذر خواهی های ویدان جلوشو برای خونه لیلا رفتن نمیگیره!قادر میره در خونه لیلا ولی اون اصلا بهش رو نمیده و حتی تو خونه دعوتش نمیکنه!قادر با گفتن اینکه میخواد تو گرفت خونه کمکش کنه باعث میشه لیلا عصبانی بشه و بگه اون شکایت از منه من خودم از پسش برمیام و درو ببنده و بره تو!قادر که حسابی خیط شده?به ویدان زنگ میزنه و میگه میخوای اون خونه رو برات بگیرم؟ویدان:با تموم وجود!قادر:پس دیگه اونجا رو مال خودت بدون
اوزان به زینب زنگ میزنه و اونم بی حوصله جوابشو میده،اوزان از زینب میخواد که همدیگرو ببینن و زینب هم قبول میکنه!وقتی داره میپیچونه که بره صالح تعقیبش میکنه?ولی زینب ی جوری فرار میکنه از دستش،وقتی وارد رستوران میشه ی عده میان سمتش و براش ساز میزنن و اوزان همانند شاهزاده ای جنتلمن میاد و ی حلقه دستشه:با من ازدواج میکنی زینب؟زینب:ابن کارا چیه اوزان منکه قبلا بهت جواب دادم اوزان:ازدواجمون که درست و حسابی نمیشه حداقل مثه آدم بهت پیشنهاد بدم!زینب میخنده و میگه بله…
اوزن بغلش میکنه:میدونم باتو خیلی خوش میگذرونم!زینب:آره خیلی،عین بمب میفتم وسط همه به زودی

صبح وقتی کمال میاد شرکت همون روستایی که از تانر کتک خورده بود میاد پیش کمال و میگه تویی که قدرت نداشتی نباید پشت مارو گرم میکردی،گفتی مقاومت؟نگاه کن صورتمو این نتیجه مقاومته?کمال خیلی عصبی میشه و بهش قول میده همه. چیزو درست کنه!فورا میره پیش عامر:همه دردت متوقف کردنه منه؟اینقدر پست شدی که با کتک زدن میری ازشون میخوای شکایتشونو پس بگیرن؟عامر:کتک زدن؟نچ نچ فک کنم تانر یکم زیاده روی کرده انگار.باید بگم بیشتر حواسشو جمع کنه!کمال به وضوح تعجب میکنه عامر:به شما نگفته بود؟نه! تف کمال: تو چجور آدمی هستی هان؟فقط اومدم بهت بگم باخیال راحت نخوابی که این کارو ول میکنم منتظرم باش.. عامر به تانر زنگ میزنه:تانر فوری با آدم هات برو روستا حس میکنم ی مشکلی پیش میاد!اگه پیش بیاد خیلی ناراحت میشم از دستت
همون موقع تانر و کمال با هم رو به رو میشن کمال:تو داری چیکار میکنی تانر؟بازیچه عامر شدی و پا رو حق میذاری؟تانر:من فقط دارم کارمو میکنم،اون پروژه باید دوباره راه بیفته کمال:نه تو کار نمیکنی بابام تورو برای این کارای کثیف بزرگ نکرد فقط اینو بهت بگم که،اگه ی بار دیگه به اون آدما ضرر برسونی حسابشو ازت پس میگیرم!عامر به طوفان میگه دیگه وقتشه که خودمون گند کاری خواهر کوچیکشو بهشون نشون بدیم!طوفان میخواد عکس هارو بفرسته برای کمال ولی عامر میگه دست نگه دار من ی فکر دیگه دارم..میره دم خونه زینب و بهش زنگ میزنه،اول جواب نمیده ولی بعد که برمیداره بهش میگه بیا تو ماشین:عامر:دلت برام تنگ شده بود نه؟بیا برات ی هدیه کوچیک گرفتم!زینب سوار نمیشه ولی عامر یا تهدید اینکه خودش پیاده میشه مجبورش میکنه!عامر:میبینم که هنوز به داداشت هیچی نگفتی!زینب:نه نمیگم میخوام ببینم چطوری منو مجبور میکنی!عامر:مجبورت نمیکنم کادومو بینی خودت میگی!زینب در جعبه رو باز میکنه که ی قاب عکس از بوسه خودش و عامره زینب عصبی میگه فقط دو روز یکم وقت بده تا خودم بگم قول میدم اون موقع توام متعجب شی
کمال با ی خبرنگار نگار حرف میزنه و تو دلش میخنده از نقشه ای که برای عامر کشیده!بعد از اون میره پیش زهیر تا سراغ کارن رو بگیره ولی زهیر میگه آب شده رفته تو زمین!کمال میگه اگه ی نفر بخواد قایم شه با ی پاسپورت جعلی قایم میشه زهیر:ایول ،اگه من زهیرم تو کی هستی?

 

قسمت ۵۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

بعد از اینکه اوزان موفق ب برگردوندن اکیا نمیشه خوده عامر میره خونه لیلا!اکیا خیلی سرد ازش میخواد که برگرده ولی عامر پرروتر از همیشه میاد تو خونه?!لیلا میگه خوبه اول پدر حالا هم پسرش!عامر سربسته تهدید میکنه اگه اکیا باهاش برنگرده یکی از خریدار های خونس و میره…لیلا ب اکیا میگه نگران نباش هیچ کاری نمیتونه بکنه
اکیا:تو عامرو نمیشناسی لیلا بهتره من برم،نمیخوام این باعث شه اون روی عامر و ببینی و همراه عامر برمیگرده!صبح موقع صبحونه اوزان سرحال و قبراقه و همه از این حالش تعجب میکنن!اونم میگه امروز میفهمید همه چیزو…
و میره سر قرار با زینب،زینب بحث اینکه زودتر ازدواج کنیم رو پیش میکشه
اوزان بعد از اینکه اکیا بهش گفته زینب دوستت نداره ته دلش ی بدبینی پیش اومده..اوزان:اینهمه عجله واسه چیه زینب هان؟زینب سریع جبهه میگیره:من واسه ی دیقه اومدن پیش تو باید زمین و زمان و بهم بدوزم!میدونی چقدر سخته؟دوست داشتنت در همین حد بود نه؟ اشکالی نداره تموم شد همه چیزمن فک میکردم تو جسوری ولی اشتباه فکر میکردم
و ناراحت بلند میشه بره و التماس های اوزان هم تاثیری نداره،اوزان بهش میگه بهت ثابت میکنم دوستت دارم زینب
کمال با اعتماد به نفس میره پیش و عامر و میگه یا جلوی همه رسانه ها از همه عذر خواهی میکنی و میگی بقیه پروژه طبق اصول جلو میره یا من مجبور میشم جلوی همه کاراتو رو کنم (چون روستایی هارو متعاقد کنده شکایتشون رو پس نگیرند)عامر از عصبانیت تمام وسایلشو میشکنه،چون این بار باید شکست رو بپذیره
بانو و تانر باهم تو رستوران غذا میخورن!موقع پرداخت حساب بانو میگه بذار من حساب کنم میدونم اینجا همه چیز گرونه ولی تانر با غرور خودش حساب میکنه و میگه من دیگه جزو اصناف نیستم اون ماله گذشته بود….
اوزان به زینب میگه باید سریع ببینمت فوریه و زینب همون لباس قرمزی که عامر براش خریده بود رو میپوشه و میره

اوزان با تاکسی میاد دنبال زینب و میبرتش تا عقد کنن!
حلقه ای که زینب در آورده بود رو در میاره و میگه هیچ وقت درش نیار
بالاخره کارای عقد تموم میشه و اوزان و زینب رسما زن و شوهر میشن
اوزان زینب و به ی هتل میبره تا اولین شب ازدواجشون رو بگذرونن!
کمال اون جلسه رو همره خبر نگار ها تشکیل میده و عامر به اجبار میاد
اول در گوش کمال میگه:این راندو تو بردی
کمال:مگه تو جایی هم برنده بودی؟عامر از همه بابت این کم کاری عذر خواهی میکنه و قول میده دیگه همچین مشکلی پیش نیاد
وقتی برمیگرده خونه و میبینه که همه دنبال اوزانن
سریع پیگیر میشه ولی خبری از اوزان نیست که نیست،تمام بیمارستان ها و …میگردن ولی فایده نداره
آخرش اکیا خودش میخواد بره دنبالش که عامر هم ب زور همراهش میاد
موقعی که ماشین از در خارج میشه
کمال هردوشونو میبینه و از روی کنجکاوی میره دنبالشون تا ببینه کجا میرن
تو ماشین اکیا از عامر میپرسه اگه موضوع قتل اوزان نبود چطوری با من ازدواج میکردی؟
عامر هم میگه همشه راه های زیادی وجود داره
سر اولین جایی جه فکر میکنن اوزان ممکنه اونجا باشه وایمستن
که اکیا ماشین کمال و میبینه و اجبارا به عامر میگه تنهایی بگردیم تا تا بتونه با کمال حرف بزنه
پایان

قسمت پنجاه و ششم ۵۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


اکیا از ماشین پیاده میشه و فوری به کمال توضیح میده که برای پیدا کردن اوزان با عامره و سریع برمیگرده تو ماشین/جستجو های اکیا و عامر هیچ فایده ای نداره و اوزان و نمیتونن پیدا کنن/صبح کمال با زهیر قرار داره و صالح هم همراهشه!زهری میگه دوتا خبر دارم،یکی خوب یکی بد!کمال:اول بد رو بگو
زهیر:هیچ خبری از اون پسره اوزان نیست و خبر خوب اینکه ی ردی از کارن پیدا کردیم صالح بعد از رفتن زهیر راجب اینکه اوزان هنوز هم دور و بر خونه کمال ایناا پرسه میزده به کمال میگه
کمال سریع به خونه زنگ میزنه و میفهمه که زینب خونه نیست،و شستش خبر دار میشه که ی خبرایی هست و سریع میره ی سمت خونه اکیا/همه خانواده سر سفره ان که اوزان سر میرسه همه بغلش میکنن و میپرسن دیشب کجا بودی؟
اوزان:پیش همسرم بودم بعدم دست زینب رو میگیره میاره تو
اوزان:شما رو با همسرم آشنا میکنم!
قیافه همه خانواده???! ویدان زودتر از همه به خودش میاد:نه این امکان نداره،نمیشه!زینب با غرور به همه نگاه میکنه و شناسنامه شو در میاره
ولی من دیگه جزیی از خانواده شمام!ویدان شناسنامه رو پاره میکنه و میگه تا وقتی من نخوام هیچ ازدواجی هم نیست سریع باید از همدیگه طلاق بگیرید
و بینشون دعوا میشه ی لحظه زینب و عامر تنها میشن که عامر ب زینب میگه
اینطوری میخوای انتقام بگیری آره؟زینب:این تازه اولشه،من الان دارم تو قبلت چاقو فرو میکنم!وقتی اوزان هیچ جوره کوتاه نمیاد ویدان دسته زینب رو میگیره وو پرتش میکنه بیرون و این مصادف با زمانی میشه که کمال هم میرسه/
کمال سریع زینب رو از دستشون میگیره و میگه حق ندارید اینطوری رفتار کنیدباهاش اوزان یاید فراموشش کنی و دوباره میخواد کتک کاری شه که عامر میگهه نکن اوزان نذار از داداش زنت جلوش کتک بخوری/کمال زینب رو میبره و توراه به تانر زنگ میزنه هر جهنمی هستی سریع برگرد/تو خونه حسین ی سیلی یه زینب میزنه کمال عصبانی میگه باید طلاق بگیری فهمیدی؟
زینب با گریه میگه نمیتونم داداش نمیشه من اوزانم بفهمید،باید برم
کمال تازه متوجه حرف زینب و شبی که با اوزان گذرونده میشه
حسین:خجالت بکش دختر

تو خوانده سزین هم دست کمی از سویدره نیست?
ویدان به ی نفر زنگ میزنه برای طلاق اوزان و زینب
ولی اوزان خان تازه نقطش باز میشه?:تو اگه دنبال خوشبختی هستی دخترت رو از این ازدواج اجباری نجات بده رو به اکیا میگه چیه ؟نکنه نمیتونم عاشق خواهر عشق سابقت بشم؟
حیدر:چیزی نگو که بعدا پشیمون شی اوزان،
اوزان:بابا من مثه تو نیستم با زنی که دوستش دارم ازدواج میکنم و هیج وقت هم ولش نمیکنم راستی عامر تویی که میگی زینب دوسم نداره/اکیا هم دوستتت نداره تو چرا باهاشی؟هان؟زینب بخاطر من از جونش هم میگذره
عامر:اصلا میدونی مقصر منم ی مدت دیگه که اومدی افتادی به دست و پام
میبینمت
اوزان میره دنبال زینب و همون موقع با کمال درگیر میشه
ولی حسین جلوشو میگیره:بذاره بره کمال،جای اون دیگه پیش شوهرشه
کمال:بابا داری اشتباه میکنی/اشتباه و با اشتباه جواب نمیدن
زینب راه میفته که با اوزان بره کمال:زینب مجبور نیستی ب اون خونه بری هر چیزی ی راه حلی داره
زینب:چاره ای ندارم داداش و همراه اوزان میره
تانر تازه از راه میرسه و کمال که اونو مقصر همه چیز میدونه
مثله شیر زخمی میفته روش?زینب کجاست داداش هان؟؟
مگه نگفتی من مواظبشم پس کوش؟؟؟تانر:حتما دانشگاهه تازه برام لوکیشن فرستاد کمال گوشیش و پرت میکنه اونور:زینب با اوزان سزین ازدواج کردد میفهمی؟مقصرشون هم تویی!
تانر:مقصر من نیستم بالاخره کثافت تو دامن زینب رو هم گرفت و درگیر میشن
حسین میاد جداشون کنه
که کمال میگه میدونی چرا حواست نبود چون رفتی برای دشمنم عامرکوزجی اوغلو کار کردی ؟
حسین مات ب تانر نکاه میکنه
تانر:آره ولی من کار اشتباه نکردم فقط دارم کارمو مکنم ب لطف همون عامر اعتباری که هیچ جلوی پدر مادرم نداشتم زو به دست آوردم از این ب بعد هرکسس سرش ب کار خودش باشه و میره!حسین که هنوز تو شوک همه چیزه میگه:اینا بجه های منن فهمیه؟
پایان

خلاصه داستان قسمت ۵۷ سریال اکیا ( عشق بی پایان) :


آسو میاد خونه کمالشون و کمال بهش میگه تو اینجا چیکار میکنی؟/آسو:هرچی به زینب زنگ زدم جواب نداد،بعد که گوشیشو خاموش کرد،نگران شدم اومدم،و فهیمه میاد گریه میکنه میگه آسو دخترم اگه بدونی چه بلایی سرمون اومد،عقل از سر دخترم بردن/کمال:زینب و اوزان یواشکی ازدواج کردن/آسو:چی؟اوزان و زینب رابطه داشتن؟/یهو فهیمه متوجه ی اکیا میشه که جلو در خونشونه و میگه تو اینجا چیکار داری؟با چه رویی میای در خونمون؟گمشو برو،ببین منو دیگه هرگز از این در پاتو داخل نزار،همه چی تقصیرتوئه دختره ی بدشگون،اول پسرمو ازم گرفتی،الانم دخترمو/اکیا:این اتفاقات واسه ما هم شوک بزرگی بود/فهیمه:برو بابا حد نشناس،بی تربیت/آسو:هممون ناراحتیم،لطفا برای اینکه حال خودت بهتر بشه ناراحتی به وجود نیار،و میرن تو.
کمال:توی همچین روزی،وقتی همه عصبانی هستن نباید میومدی اینجا/اکیا:کمال نتونستم خونه بمونم باید باهم حرف بزنیم/حسین:حرفایی که باید زده میشد گفته شد تموم شد دخترم،برگرد برو همونجایی که ازش اومدی/اکیا به کمال میگه دیگه فقط اتفاقات اون شب مانع ما نیست/کمال:مامانم الان عصبانیه،حرفاشو جدی نگیر/اکیا:رفتار اون از اولشم با من همینطوری بود/کمال:الان موضوع ما اینه؟/اکیا:دروغ میگم؟حتی یک بار اونجوری که با آسو رفتار میکنه با من مهربون رفتار کرد؟/کمال:میخوای درباره ی اینا حرف بزنی؟اومدی در خونه مادری که دخترش یواشکی ازدواج کرده،چه انتظاری داشتی؟/اکیا:توهم مثل مامانت فکر میکنی/کمال:من مثل هیچکسی فکر نمیکنم،اما الان اونقدر عصبانی هستم که نگو،همه عصبانیتم هم از دست خودمه/اکیا:چون عاشق من شدی؟اگه دست خودت بود دلت میخواست هیچ وقت با من آشنا نمیشدی؟دلت نمیخواست هیچ وقت عاشقم بشی؟/کمال:الان داری منو امتحان میکنی؟نخیر نیستم،تو از این قضیه خبر داشتی؟/اکیا:اوزان از لحظه اولی که زینب رو دیده بود ازش خوشش اومده بود،اما فکر میکردم رابطه ای بینشون نیست،یعنی زینب همچین چیزی نمیخواسته،اوزان اینطوری واسم تعریف کرد،اما زینب به اوزان گفته بودیکی دیگه رو دوست داشته/کمال:کیو؟/اکیا (یاد روزی میافته که زینب به عامر زنگ زد)/کمال:اگه چیزی از من مخفی کنی،حتی اگه کوچکترین چیزی باشه/اکیا:کمال باور کن من دیگه نمیدونم چی دروغه و چی راست،زینب این اواخر خیلی از من دور شده بود،یکی دوبار سعی کردم باهاش حرف بزنم،اما همش ازم فرار کرد/کمال:تنها مقصر این اتفاقات ماهستیم/اکیا:نه ما نیستیم،اونا هم دوتا آدم بالغ هستن،اگه همدیگرو دوست داشته باشن/کمال:نمیشه،چون که داداش تو،غیر قابل اعتمادو خطرناکه/اکیا:بخاطر اون شب اینطوری میگی

.
کمال:نه ،برای اینکه اونقدر خودخواهه که تورو محکوم کرده،برای اینکه اینقدر بی فکره که اسلحه به دست گرفته،برای اینکه احتمال داره یه قتل انجام داده باشه/اکیا:اوزان جان منه،دیگه نمیخوام از این به بعد راجب اون شب حرکتی انجام بدی،فهمیدی؟و میره.
حیدر از طریق عامر جای اوزان و زینب رو پیدا میکنه و میره هتل تا با اوزان حرف بزنه/حیدر:پسرم چرا همچین کاری کردی،چرا مخفی از ما ازدواح کردی؟/اوزان:عاشق شدم بابا جون،خیلی عاشق شدم/حیدر:من حمایتت میکنم فقط باید با من بیای خونه/اوزان به زینب میگه،بابام از ما میخواد برگردیم خونه/زینب:اوزان تو که میدونی من یه خورده دلخورم/حیدر:ماهم همینطور،ولی بعنوان یه پدراومدم خدمتتون،الان تنها کاری که شما باید بکنید،اینه که با من بیایین بریم خونه.
اوزان و زینب و حیدر میان خونه و عامر به ویدا میگه یه خورده لبخند بزنید عروستون اومد.
حیدر از ویدا میخواد که فردا صبح حرف بزنیم/ویدا:نخیر،همین الان باید حرف بزنیم،چون که من فردا صبح آروم تر نمیشم،مگه بهت نگفتم این دختر نباید بیاد اینجا؟/اوزان:این دختری که داری میگی زنمه مامان/ویدا:تو این دنیا هرگز یه سزین سویدری نمیشه و یه سویدری هم سزین نمیشه،این دختر باید از داداشش درس عبرت میگرفت،عامر زینب رو همراهی میکنه تا اتاق اوزان و به زینب میگه آفرین،این هنرت اسکار داره،حس میکنم با مادرشوهرت خیلی خوب کنار میایین،فقط یه خورده به زمان احتیاج داره،اما من احتیاج ندارم،و دستشو میگیره فشار میده میبرتش تو اتاق و میگه من اگه بخوام توی سی ثانیه نابودت میکنم،به فرستادن عکس های آرتیستیمون برای داداشت بستگی داره/زینب:دیگه نمیتونی هیچ کاری بکنی،من زن اوزان سزین هستم/عامر:فکر کردی اگه با اوزان ازدواج کنی آسیبی از طرف من بهت نمیرسه؟اونم تو هونه ای که مال منه،واقعا تو اصلا عاقلانه تصمیم نمیگیری زینب/زینب:اون حرفی که زدی واسه قبل از اومدن تو توی زندگیم بود،الان خیلی خوب میدونم چیکار میکنم،اینم میدونم چه بلاهایی میتونم سرت بیارم/عامر:یعنی میگی عکس هارو بفرستم؟این گوی و این میدان/زینب:بفرست،فکر میکنی داداشم زندت میزارت؟/ عامر:به نظرت اگه اوزان بفهمه عاشق من شدی میزاره تو این خونه زندگی کنی؟/زینب:هرچی من بگم اوزان باور میکنه،انکار میکنم،میگم ولم نکرد/عامر:تا زمانی که ویدا سزین هست،اینجا واسه تو قلعه نیست،زندانه کوچولو/زینب:هنوز معلوم نیست کی کجارو واسه کی زندان میکنه عامر.

.
اکیا کنار دیوار همیشگی نشسته و داره گریه میکنهو کمال میره پیشش و به کمال میگه به دیوار گریه خوش اومدی/کمال:اگه به پنج سال پیش برگردی و یکی بیاد بهت بگه،این آدم عشق زندگیته اما کل عمرت نیست،یه عشقیه که قلبتو به آتیش میکشه،چون یه قدم ازت جلوتره اما اگه دستتو دراز کنی نمیتونی بگیریش،قبول میکردی؟ با وجود همه چیز؟ و دستشو سمت اکیا دراز میکنه و میگه اگه با وجود همه چیز دستمو دراز میکردم میگرفتی؟/اکیا:میکردم کمال،با وجود هرچیزی،من باز هم دستتو میگرفتم،ولی ایندفعه نمیتونستی منو از تو قلبت پاک کنی،چون اگه شانسی داشتم هیچی ازت مخفی نمیکردم،همون شب بدو بدو میومدم پیشت،میگفتم منو ول نکن،منو رها نکن?/کمال:پس بریم اکیا،از کل دونیارو برگردونیم،فقط دوتاییمون بریم/اکیا:بریم از هرکسی که سعی میکنه مارو از هم جدا کنه دورباشیم.اگه یه شانس دیگه داشتیم/کمال:من اون شانس رو میسازم.
فردا صبح اوزان و زینب میان که صبحونه بخورن همه یه جوری نگاش میکنن،و زینب میگه لباس هام پیشم نیست منم مجبور شدم مال اوزان رو بپوشم?…پایان

 

قسمت ۵۸ سریال اکیا ( عشق بی پایان) :

عامر باطوفان هماهنگ میکنه که عکسای هنریش با زینب رو بفرستن برای کمال/ولی نباید بفهمه که از سمته خودشه!بسته پستی برای کمال به شرکت فرستاده میشه ولی خوده کمال اونجا نیست/به آسو خبر میدن برای گرفتن بسته
ولی پیک میگه حتما باید ب اقا کمال تحویل بدم/آسو ازش میخواد تا با فرستنده هماهنگ کنه که خودش بگیره و اون پیک هم ب طوفان زنگ میزنه/طوفان میگه مشکلی نیست بسته رو بده!
آسو وقتی عکسای زینب و عامر و میبینه شوکه میشه و میره تا زینب رو ببینه/زینب:چی شده آبجی آسو توام میخوای سرزنشم کنی؟
آسو:من همیشه پشتت بودم ولی تو به چشمام نگاه کردی و دروغ گفتی،ازدواجت بت اوزان ی بازیه درسته؟
زینب:پدر و مادرمم با این موضوع کنار اومدن تو دیگه چته؟آسو عکسها رو پرت میکنه جلوی زینب/زینب شوکه نگاه میکنه که آسو میگه عامر فرستاده برو دعا کن دیگه نفرسته زینب:نمیذارم ب داداشم هیچ آسیبی برسونه
آسو:در واقعه وقتی رفتی تو بغل اون مرد به داداشت آسیب رسوندی
کمال و عامر آ بقیه شرکا ی جلسه دارن و عامر مدام با تیکه انداختن به کمال و اینکه دیگه هم فامیل شدن هم برادرش تو دست عامره تیکه میندازه/خیلی براش عجیبه چرا کمال با وجود اون عکسا پیگیری نکرده وقتی میخواد با طوفان حرف بزنه آسو مچشو میگیره و بهش هشدار میده از اذیت کردن کمال دست برداره
زینب هم بی خبر از ویدانی مشت خبرنگار و دعوت میکنه که مثلا از خوشبختی خودش آ اوزان عکس بگیرن برای روزنامه ها(لباس قرمزه رو هم میپوشه) ?و وقتی ویدان با خبر میشه باهاشون عکس نمیگیره و موقع رفتن از خبرنگار ها میخواد که چیزیو چاپ نکنن/زینب تا میبینه خودشو میزنه ب مظلومیت و گریه میکنه پیش اوزان که اشتباه از من بوده

میرم ازش معذرت خواهی میکنم ولی وقتی برای معذرت خواهی میره ویدان باهاش بد برخورد میکنه و زینب باز قهر میکنه??اوزان داره دلداریش میده که کمال بهش زنگ میزنه و میگه باید حرف بزنیم
و میره خونه کمال/کمال بهش میگه نباید اینکارو میکردید
چرا بی خبر ازدواج کردید!اوزان میگه چیکار میکردیم؟زینب با کسی ازدواج میکرد که حسی بهش نداشت؟تو اینو میخواستی؟مثه اکیایی که برخلاف خواستش با عامره؟مانمیخواستیم مثله شما عقب بکشیم
کمال:تو زینب زو بردی جایی که دشمنه من اونجاست/زینب جونه منه،جونم باید بهم قول بدی ازش مواظبت کنی…
اکیا که بعد از صحبت با زینب دیگه شکش داره ب اینکه زینب اوزان و دوست نداره ب واقعیت تبدیل میشه با خودش میگه فقط ی نفر هست که میتونه
کمکم کنه و میره پیش صالح!از صالح میپرسه زینب اوزان رو دوست داره؟
صالح میگه نه!البته شاید این چیزیه که من دوست دارم فکر کنم
بعد از اون اکیا ب کمال زنگ میزنه ولی اون جواب نمیده
به زهیر زنگ میزنه/اول میخواد بپیچونتش ولی بعد بهش میگه منتظر اونایی هستن که پاسپورت جعلی کارن و شوهرش رو آماده کردن
کمال زهیر و پیدا میکنه و ازش میپرسه مشکلی که نیست نه
زهیر میگه از اون جانب نه ولی از ی جانب دیگه…و به پشت سرش اشاره میکنه
که اکیا اونجاست?کمال ی چشم غره به زهیر میره و زهیر زود فرار میکنه
کمال:تو اینجا چیکار میکنی؟
اکیا:راستش من وقتی خیلی هیجان زده میشم زیاد میخورم??
یکم دیگه باهم کل کل میکنن و منتظر میمونن
اوزان هم وقتی برمیگرده خونه زینب نیست و فقط ی نامه ازش مونده
پایان

قسمت ۵۹ سریال عشق بی پایان یا همان اکیا

اوزان میره تو اتاق یادداشت رو میگیره میبینه که زینب نوشته:عشقه عزیزم،حتی اگه تو واسه یه مدت کوتاه باشه،شوهرم ما هرچقدر هم که بگیم مال همدیگه هستیم اینو درک نمیکنن،میدونی بدتر چیه؟مامانت اینا حق دارن،من نمیتونم بین یه مادر و پسر قرار بگیرم،نمیتونم مثل یه آدم اضافی تو زندگیت باشم،اشتباه کردیم اینو قبول دارم،من میرم،وقتی یه خورده جمع و جور شدم واسه طلاق هرکاری لازم باشه میکنیم،از راه دور به دوست داشتنت ادامه میدم.
کمال و زهیر و اکیا منتظر هستن که کارن و شوهرش بیان،و از دورتعقیبشون میکنن،و میبینن که یه نفری بهشون پاسپورت میده،تا کمال اشاره میکنه به زهیر که برن سمت کارنشون،یهو پلیس داد میزنه ایست،پلیس،و این ۳تا راهشون رو کج میکنن.ماشین پلیس همه نقشه ی عامر بوده و پلیسی در کار نبوده و شوهر کارن میگه مارو کجا آوردین؟اینجا کلانتری نیست،کارن متوجه ی عامر میشه.زهیر کمال اکیا میرن کلانتری و میبینن اصلا اسمی از این ماجرا تو پاسگاه نیست/اکیا:من هیچی نمیفهمم یعنی چی اسمی ازشون نیست؟/کمال:کارن و شوهرش رو دزدیدن،یعنی هیچی در دست نداریم،برگشتیم سر جای اولمون/اکیا:اما دیدیم که پلیس بردشون،کی میتونه از دست پلیس بدزدشون؟/زهیر:زنداداش یکی نقشه کشیده/کمال:یه بازی پشت این کاره،و هرجا یه بازی باشه،فقط یه نفر به ذهنم میرسه.
عامر:همونطوری که دیدین پلیس هم دست منه،همه شون واسه من کار میکنن،فکر کنید،حتی اگه پلیس هم بگیرتون،نمیتونید از دست من خلاص بشید/شوهر کارن میگه:مافقط خواستیم همه چی رو فراموش کنیم بریم/عامر:هرموقع خواستم نظرتو بدونم ازت سوال میپرسم،اما کارن فرق داره،کارن برای اینکه همه چی رو فراموش کنه و بتونه بره،باید مغزشو اینجا جا بذاره.
ویدا و حیدر میرن تو اتاق اوزان،و حیدر میگه میشه باهم حرف بزنیم تا ویدا یادداشت زینب رو از دست اوزان میگیره اوزان بیهوش رو زمین میافته و از دستش یه شیشه میافته خودکشی کرده،و سریع به آمبولانس رو خبر میکنن.
ویدا وحیدر میرن بیمارستان،هرچی ویدا به اکیا و کمال و زهیر زنگ میزنه هیچ کدومشون جواب نمیدن،و دکتر هم میاد میگه جای نگرانی نیست،معدشو شست و شو دادم،لحظه آخر رسوندینش.
حیدر به ویدا میگه:وقتی اوزان بیدار شد اون چیزی که اونو از زندگی دور میکنه عوض نمیشه،باید حتما اون دختر رو پیدا کنیم بیاریم.
سما و زینب باهم بیرون حرف میزنن،و سما میگه:دختر تو دیوونه ای،یعنی میگی واسه همه شون درس میشه؟خب الان میخوای چیکار کنی؟یعنی کجا میری؟میخوام بگم بیل بریم خونه ما،اما خودت مامانم رو میشناسی خیلی از دستت ناراحته..
کمال به اکیا میگه هرچی میخواد بشه،ولی دیگه طاقت ?ندارم.(حلقه ای که دست اکیا هست)درسته من خطا کردم،نباید ولت میکردم،توهم خطا کردی،باید از همون روز اول بهم اعتماد میکردی،اکیا من با همه کسایی که تورو از من جدا کردن و ازم دور کردن جنگ رو شروع کردم،تو این کارو کردی؟/اکیا میگه کمال من پیشت هستم/کمال:کافی نیست،من جلوی خانوادم وایسادم،نمیبینی همه از هم پاشیدن؟و از اکیا میخواد که انگشترو در بیاره،و همه چیزو بره به پلیس بگه.و اکیا قبول میکنه،ولی همون موقع گوشی کمال زنگ میخوره،و ویدا بهش میگه که اوزان خودکشی کرده و زینب هم رفته از خونه،و زینب رو واسم بیار/کمال:اگه بلایی سرخواهرم بیاد،هیچ کدومتون نمیتونید حسابشو پس بدین.
عامر اسلحه میذاره رو سر تیمور،و تیمور به کارن میگه بگو/کارن:اومدن در مورد اون شب سوال کردن،زنت اومد یه مرد هم باهاش بود و عامر میگه کمال،و کارن حرفشو تایید میکنه.عامر به طپفان زنگ میزنه و طوفان میکنه اومدم خونه لباسامو عوض کنم از دروغ.
اکیا و کمال در حال رفتن به سمت بیمارستان هستن که یک پیام واسه کمال میاد که فایل ضبط صداس و شماره هم نداره،کمال بازش میکنه میبینه صدای عامر و کارن هست،و کسی که عامرو تهدید میکنه(طوفان)اینو واسه کمال فرستاده و کمال میگه:اونطوری که فهمیدم اون تهدید کننده میخواد بهمون کمک کنه،اکیا و کمال متوجه میشن که عامر فهمیده که کمال و اکیا میدونن.
عامر میره بیمارستان و اکیا هم میاد،طوفان به عامر میگه،بلا به دور باشه،قربان شما چطورید،نگرانتون شدم./عامر:میخواستی چطور باشم طوفان،داریم درجا میزنیم دیگه،حالا که اینقدر نگرانمی هر روز احوالم رو بهت گذارش کنم،فکر میکنی دوستمی؟با اجازه ت من سوالامو بپرسم؟ماشین چی شد؟/طوفان:قربان ماشین رو بردم که قطعاتش رو جدا کنن،الان هم اومدم بپرسم کارن و شوهرش کجا رفتن که منم برم اونجا/عامر:نیازی نیست،و موقع رفتن عامر متوجه کفش و شلوار طوفان میشه که گلی هست،با اینکه طوفان به عامر گفته بود رفتم خونه لباسامو عوض کنم/طوفان به یکی زنگ میزنه میگه نمیدونم چرا اما به من شک کرد.
زینب هم برای اینکه جایی نداره میره خونه صالح…پایان،

خلاصه قسمت ۶۰ سریال ترکی اکیا ( عشق بی پایان )


عامر به اکیا زنگ میزنه کجایی و اکیا میگه دارم میرم بیمارستان اوزان خودکشی کرده.
کمال هم میره دنبال زینب بگرده.
صالح به زینب میگه واسه چی اومدی اینجا؟باز چه نقشه ای داری؟زینب میگه پدرو مادر اوزان منو نمیخوان،و صالح هم زنگ میزنه به کمال میگه که زینبب خونه ی من هست،و کمال میره دنبال زینب.
کمال زینب رو میبره به جایی تا باهاش صحبت کنه، به زینب میگه چرا به من نگفتی اوزان رو دوست داری؟زینب میگه اومدم شرکتت اون روز بگم ولیی پشیمون شدم بحث رو به آسو کشوندم،و کمال میگه من نمیذارم تو اون خونه با ویدا و عامر زندگی کنی،خودم براتون خونه میگیرم،والان هم میبرمت پیش شوهرت.
عامر تو بیمارستان به اکیا میگه یه سورپرایز واست دارم امشب و اکیا میگه من میخوام پیش اوزان بمونم،و وقتی که زینب میاد عامر میگه به عروسمونن هم که اومد?
اوزان از همه شون میخواد که برن خونه و زینب پیشش بمونه،و اکیا هم مجبور میشه با عامر بره،و عامر اکیا رو میبره به ویلایی که اوزان اون دختره رو کشته بود،و اکیا میگه واسه چی منوآوردی اینجا،عامر میگه چند وقته که کارایی میکنی مخفیانه از من،ناراحت میشم تو چشم خانمم خودمو نمیبینم،اکیا میگه تو اون دختره رو اینجا قبر کردی ولی نیست،و عامر میگه آره،چون منتقلش دادم به جای دیگه،و اکیا میگه کجا،عامر:انتظار نداری که سریع جوابتو بدم.
زهیر که از بیمارستان به دستور کمال ،عامر روتعقیب میکرد به کمال زنگ زد که عامر انگار به زور اکیا رواورده به ویلا…پایان

قسمت ۶۱ سریال اکیا (عشق بی پایان )

بعد از رفتن اکیا و عامر از اون خونه عامر به کمال زنگ میزنه و هرچی دیده رو توضیح میده.کمال برای صحبت با اکیا و اوزان میره خونشون همه پیشه اوزان هستن و دلداریش میدن زینب با حسرت میگ:چه خانواده ی خوبی داریکه با وجود من بازم حمایتت میکنن خانواده ی من که با اولین خطا منو از زندگیشون بیرون کردن…اوزان:نگران نباش عشقم نوه دار که بشن باهات اشتی میکنن(منظورش از این حرف عصبانی کردنه ویدان?)

کمال به اکیا میگ باید صحبت کنیم اکیا کمال رو میبره تو یه اتاق که صحبت کنن و بهش میگه:که اون قبر بایدم خالی باشه چون عامر لیندارو اونجا دفن نکرده بود…کمال:اینا همش بازیه عامره چرا الان که میدونه ما فهمیدیم یادش افتاده به تو بگه من اونجا دفنش نکردم اکیا:اره راستش خودمم تعجب کردم که چرا یهو خواست باهام حرف بزنه?حالا تو میخوای چیکار کنی؟از گشتن به دنباله کارن دست بر میداری؟کمال:نه اصلا ایندفعه بزرگ تر بازی میکنیم و کارن رو پیدا میکنیم

تانر میخواد بره پیشه بانو یه مرد با عصبانیت دسته بانو رو میگیره و میکشتش سمته دیوار بانو:یواش ج

 

قسمت ۶۲ سریال اکیا (عشق بی پایان )

یکی از ادمای قادر اکیا و لیلا رو میبینه که دارن میرن به مزایده و به قادر زنگ میزنه.توراه یه ماشین از پشت به لیلا میزنه و باعث میشه که لیلا با ماشین جلویی تصادف کنه(نقشه ی قادره که لیلا به مزایده نرسه).
ویدان اماده میشه که بره مزایده زینب میگه که من و اوزان میخوایم تو یه خونه ی دیگ زندگی کنیم ویدان:تو هرجا میخوای برو اوزان باهات نمیاد و زینبم میره پیشه اوزان با مظلومیت توضیح میده اوزانم میگه:برای ازدواجم قبول نکرد ولی ازدواج کردیم…
کمال جای کارن رو پیدا کرد و میره به اون خونه تا نجاتش بده کمال به کارن:اروم باش کاریت ندارم فقط اومدم تا نجاتت بدم وقتی داره دستاشو باز میکنه یکی از محافظا میادو تفنگ رو میزاره رو سره کمال و میگه:تکون نخور از جات کمالم میندازتش زمین و پشت در منتظره نفره بعدی میمونه همینکه اصلحشو اط پشت در میبینه درو میکوبه تو صورتش و با کارن فرار میکنه کمال:باید همه چیزو بهمون بگی…کارن:همه چیزو بهتون میگم ولی به یه شرط
کمال:چه شرطی؟ کارن:شوهرمو پیدا کنی کمال هم قبول میکنه کمال و زهیر میرن که شوهره کارن رو پیدا کنن کمال موقع رفتن به کارن میگه:فقط بگو لیندا مرده؟یا زندست کارن :درکم کن الان نمیتونم بگم اول شوهرمو بیار بعد میگم قسم میخورم
اکیا و لیلا فرار میکنن و میرن مزایده مردی که قادرو اجیر کرده بود زنگ میزنه بهش و میگ:لیلا داره میاد به مزایده
نتیجه:?
خونه رو ویدان میگیره?

 

قسمت ۶۳ سریال اکیا (عشق بی پایان )

ویدان به لیلا یه هفته فرصت میده که خونه رو خالا کنه?.
کمال و زهیر شوهره کارن رو پیدا میکنن و از اونجایی که بود فراری میدنش کمال به اکیا زنگ میزنه و میگه که شوهره کارن رو پیدا کردیم اکیا هم اماده میشه و همراهشون میره وقتی دره کلبه رو باز میکنن میبینن که یکی کارن کشته?اکیا با جیغ:کمااااال،باورم نمیشه کارن رو کشتن کمال کی اینکارو کرده؟ کمال:نمیدونم نگاه نکن شوهره کارن میاد تو همرو بیرون میکنه و از کارن معذرت خواهی میکنه بعد زنگ میزنه پلیس و میگه:میخوام گذارش یه جنایت رو بدم من زنم رو کشتم
تانر تو ماشین طوفان شوکه شده و همش میگه: من زنه رو کشتم طوفان عصبی میشه و میگ ساکت شو! تانر:من جواب اقا عامرو چی بدم،اون گفت برو زنرو بیار اما من کشتمش…(همه ی اینا نقشه ی عامره!)
طوفان به یکی زنگ میزنه و میگه: به ریسکش می ارزید دیگ بهم شک نداره.
اکیا:باید اینکارو ولش کنیم و از هم فاصله بگیریم…ازت فاصله میگیرم و دیگ هیچوقت بهت نزدیک نمیشم…?هرشب ستاره هارو نگاه کن دیگ هیچ ستاره ی حرکت نمیکنه ومیره کمال:اما من پیشت نیستم?

 قسمت شصت و چهارم ۶۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

همه نشستن عامر:چیشده چرا ساکتید؟اکیا:بعضی موقع ها چاقو هم دهن ادمو باز نمیکنه! زینب:واقعا درسته منم دلم برای مامان بابام گرفته ویدان:باید زمانی که ازدواج میکردی فکر این چیزاشم میکردی زینب:البته حق دارن منو راهی نکنن یه دختر بیشتر ندارن که اوزان:حق با توئه باید عروسی میگرفتیم عامر:اگه میخوای لباس عروس بپوشی اوزان یدونه برات بگیره موقع شام هرشب بپوش?(عامر هرچی هست تیکه هاش خیلی باحاله?)اوزان:من عروسی میگیرم دیگ حرفی نباشه.
همه تو سالن هستن و دارن درباره ی ازدواج حرف میزنن زینب میره دستشویی و به خبر نگار ها خبر میده
کمال میره سراغ تیمور(شوهره کارن) و میگه:همه میدونیم تو کارن نکشتی کسی باید اینجا باشه تو نیستی تیمور:از جونت سیر شدی؟کمال:چرا باید بترسم؟تیمور:لطفا برو کمال:یه وکیل اوردم همه چیزو میگی از اینجا ازاد میشی تیمور:قاطیه این کارا نشو کمال:چرا؟!تیمور یاده اونموقع میفته که عامر بهش چیگفت عامر:حتما میگن من چقدر ضالمم که عاشقارو جدا کردم یه پیشنهاد دارم کارن رو بکشن تو زنده میمونی دارم بهت شانس میدم تو کارن رو نمیکشی اما به گردن میگیری و بعد یکسال درت میارم و تیمورهم قبول میکنه
کمال به زهیر میگ یه ادم تو زندان برام پیدا کن کارم با تیمور تموم نشده زهیر:تا تو این عشقو داری کاره ما تموم نمیشه…
عامر میره در خونه ی کمال و بهش میگه:به حیوانات هم علاقه داری!کمال:تو نداری؟عامر:اونقدر حیوون نیستم کمال:کاش یکم حیوون بودی اما همه قضاوتات اشتباهه دوست داری صیاد باشی اما برای رفتن به شکار از شکارها رد نمیشن…
وکیل زنگ میزنه و میگ تیمور رو بردن زندان تفنگ هم تو اشغالی پیدا شده کمال:درخواست ملاقاته منو به رئیس زندان بده.کمال با زهیر میرن محلی که کارن کشته شده و جای گلوله رو میبیننو کمال میگه:این باعث میشه حرف های تیمور قبول نشه اینجا جای دو تا تیره و بعد به کمال زنگ میزنن:تیمور خواسته باهام حرف بزنه ادمت کارشو خوب انجام داده…

قسمت شصت و پنجم ۶۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا میره بیرون عامر:کجا میری؟اکیا:جهنم عامر زنگ میزنه به یکی از ادماش و میگه تعقیبش کنید.
کمال میره دیدن تیمور و بهش میگه تو از چی میترسی میدونم از کی داری دفاع میکنی ادم ما اومد پیشت اما تو نمیدونستی و فکر کردی ادمه عامره و ترسیدی نترس همه چی رو حل میکنم فقط باید یه چیزی رو بهم بگی وقتی کارن به عامر گفت ما اومدیم پیشتون تو کجا بودی؟تیمو:یه جای بزرگ توهانگار دیبی.کمال:کی پیشتون بود؟ادمی به اسم طوفان اره؟تیمور:نه کمال به یه زندونی که پیشه تیمور بود گفت:تیمور امانته دسته تو.

اکیا میره پیشه الیف دختری که دستمال میفروشه و باهم درد ودل میکنن?
اکیا و کمال هم دوباره هم دیگرو میبینن?اکیا:چرا اینجا قرار گذاشتیم؟نکنه برام سوپرایز داری؟کمال جدی نگاهش میکنه اکیا:باشه جدی میشم بگوچیه؟کمال:اینجا اینده ماست واقعیتی که تو نمیخوای قبول کنی میخوای یه همچین زندگی داشته باشیم؟یه جای تاریک و خالی مثه فراری ها☹️اکیا:شاید یه نوری ته تونل باشه…کمال:یه نور؟و انگشتری که برای اکیا گرفته بود رو نشون میده و میگه:با این انگشتری که من ندادم بهت هرروز من پنج سال تو زیره زمین بودم اما تا اومدم بیرون در گیرت شدم تا این انگشتره عامرو تودستت ببینم؟هرروز قبلمو بیل زدم تو از زیرش در اومدی بعد فهمیدم اگ تو باشی اینجا ازشمنده این انگشتر کوچیک پایان اسارت ماست و ….(حوصله ندارم کامل بنویسم??)
اکیا:ساکت شو کمال!ساکت شو…اره من نمیخوام واقع بین باشم حقایق رو نمیخوام بدونم اگ دروغه بذار تو قبلم باشه ساکت شو?بگو من همیشه باهاتم هیچوقت ولت نمیکنم …

قسمت شصت و ششم ۶۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال میره خونش،ولی متوجه میشه یک نفر داره تعقیبش میکنه(طوفان)

اکیا به کمال زنگ میزنه،اکیا به کمال میگه میخواستم بدونم که شب میای؟و کمال میگه نمیام،اکیا:خوب کاری میکنی،اینطوری بیشتر توجه عامر رو جلب نمیکنیم/کمال:بخاطر ترس از عامر نیست،بخاطر اینکه بابام نیست،درست نیست که من باشم.
اوزان میره آرایشگاه پدر زینب،میگه ما کار بدی نکردیم که،ما فقط همدیگرو دوست داشتیم و باهم ازدواج کردیم،ببینید امروز روز عروسیمونه،اگه نیایید برای زینب این عروسی همیشه کم میمونه،تا اخر عمر وقتی یادش بیاد دلش میسوزه،اگر میخوایید برای اینکه عقل دخترتون رو دزدیدم تا ابد با من دشمن بمونید توی عروسی امشب بیایید و به ما افتخار بدید.
زینب در حال آماده شدن برای شب عروسیش بود که عامر وارد اتاق میشه،و میگه اومده بودم هدیه عروسی تونو بدم،از شوهر خواهر داماد و یه درس زندگی قدیمی/زینب:برو بیرون/عامر:رابطه ی ما بخاطر تو منحرف شده متوجه هستی؟/زینب:از تو متنفرم/عامر:بخاطر عشقه ناراحت نشو.
اکیا وارد اتاق میشه،تو اینجا چکار داری؟/عامر:هدیه مون رو دادم دارم میرم.
اکیا به زینب میگه:داخل چه بازیی هستی زینب؟اوزان رو دوست داری؟/زینب:امیدوارم متوجه باشی که با این حرف هات چقدر منو تحقیر میکنی،توهم مثل مامانت منو زیر شک میزاری،هر بار اشاره میکنی که از داداشت استفاده کردم،من اوزان رو دوست دارم،نه مجبورم تورو قانع کنم نه خانوادت رو.مجبور نیستی منو باور کنی،اما نمیتونی به من توهین هم کنی اکیا،اگه دیگه اینو قبول کنی خوب میشه،من زن برادرت هستم،من بخاطر اوزان خانوادم رو مقابلم قرار دادم،زندگیم رو زیرو رو کردم،حتی تو قشنگترین روزم هم هیچ کسی از خانوادم کنارم نخواهد بود،اما بسه دیگه،بیشتر از این تاوان نمیدم من.
برای ویدا یه نامه میاد،و گوشیش هم زنگ میخوره،و میگه لیلا وکالتش رو پس گرفته ،اینو میدونستم ذاتا منتظر بودیم،فکر میکنه وقتی برگرده شرکت خونه رو هم پس میگیره،اما نمیدونه که هر چیزی که متعلق به اونه رو تک تک از دستش میگیرم.
زینب زنگ میزنه خونشون،فهیمه میخواد جواب بده،ولی حسین اجازه نمیده،و فهیمه گریه میکنه،حسین بهش میگه،گریه نکن،کسی که به مامان،باباش فکر میکرد از اول همچین کاری نمیکرد.و از فهیمه میپرسه امروز اصلا با کمال حرف زدی؟و فهیمه میگه نه،زنگ نزد،وبه کمال زنگ میزنه./حسین:کمال پسرم،امشب ماموریت داری،جات پیش خواهرته،بی کس نزارش.کمال اماده میشه که بره،یهو آسو در میزنه و میگه منم میام،زینب منو هم دعوت کرده،و باهم به عروسی میرن.یهو اکیا متوجه ی کمال و آسو میشه

و از اینکه این دو نفر روباهم میبینه،ناراحت میشه.
آسو میره به عامر میگه،اصلا دیگه از ذهنت رد نکن که در مقابل کمال از زینب استفاده کنی/عامر:این تن تهدید کننده اصلا به دهن زن زیبایی مثل شما نمیاد ،ما دوتا آدم هستیم که با شما نقاط مشترک داریم،برای انسان هایی که عاشقشون هستیم به همدیگه نیاز داریم،اینو فراموش نکنید.
کمال از دور متوجه ی طوفان میشه و میره سمتش،بهش میگه از من فرار میکنی؟تو کی هستی؟آدم عامر نیستی،یه عروسک هستی که پیش عامر جا داده شدی/طوفان:واقعا نمیفهمم که از چی حرف میزنید/کمال:عامر میدونه عشق موتور داری؟ملاقات هایی که شب از خونه باغ میکنی،عکس ها و صداهایی که مخفیانه میفرستی رو،دیشب یه آدمی وارد خونه ت شد ،بعد اونو تعقیب کردی،دیدی که با من ملاقات کرد،چرا اینو به عامر نمیگی؟/طوفان:از کجا درمیارید که نگفتم؟/کمال:چون باج گیر تویی،نمیخوای بگی که من دنبالت هستم و آب رو متشنج کنی،نمیخوای توجه عامر رو جلب کنی/طوفان:شیفته ی قوه ی تخیلتون شدم/کمال:یالا بریم همه چیزو به عامر بگیم،اگه تو گفته باشی چیزی برای ترسیدن نیست،یعنی من اشتباه کردم،اما اگه نگفته باشی… یهو طوفان بهش میگه چی میخوای تو؟کارن رو کی کشت؟اینو به من میگی/طوفان:قسم میخورم خبر ندارم/کمال:تا وقتی این عروسی تموم بشه بهت فرصت میدم به من بگی.
عامر از دور متوجه ی کمال و طوفان میشه میره سمتشون،و میگه چیزی شده و کمال میگه نه صحبت میکردیم و میره/عامر:دردش چی بود؟/طوفان:به خیال خودش میخواست زیر زبون منوبکشه،پرسید شبی که کارن کشته شد شما کجا بودید.
اکیا میره سمت کمال بهش میگه،چی شد تو که نمیوندی؟فقط برای دیوونه کردن من آوردی آسو رو مگه نه؟/کمال:زینب دعوت کرده،اومد خونه ما،بخاطر همین باهم اومدیم،تو یه ذره خونسردیتو حفظ کن توجه عامر رو جلب نکنیم.اکیا:من نمیتونم تحمل کنم من خیلی عاشق تو هستم.
اکیا میگه یه آهنگ بذارن و میره به آسو میگه واسه نشستن اومدی آسو؟و آسو رو با زور میبره وسط،دخترا همه میان،و ویدا هم حسالی عصبانی شده از دست اکیا،و اکیا چند بار پای آسو رو از دستی لگد میکنه و آسو آخر میگه بسه دیگه،و اکیا:آآآ?بازم پات رو لگد کردم،ببین پس منم زیاد بلد نیستم.
ویدا به زینب میگه،عروسی رو هم شبیه خودت کردی،حرکت های سبک/زینب:ببخشید اما رقص داماد رو آبجی اکیا گفت بزنن،و کمال متوجه میشه میاد سمتشون،و ویدا میگه کاش به شما هم درس معاشرت میدادم،و کمال برای لج ویدا میره وسط رقص محلی ترکیه میرقصه.
موقع رفتن طوفان به کمال یه آدرس میده میگه آدرس قاتل هست،کمال هم میره به اون آدرس،خونه ی بانو هست،و تانر در رو باز میکنه…پایان

قسمت شصت و هفتم ۶۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال در میزنه و تانر میره درو باز میکنه،و کمال با تعجب تانر رو نگاه میکنه.و تانر بهش میگه تو اینجا چیکار داری؟به بابام چیزی شده؟/کمال:نه چیزی نشده،امشب عروسی زینب بود/تانر:آره خبر دارم،برای گفتن این که نیومدی؟بانو میاد جلو در و میگه کی اومده؟و کمال رو تعارف میکنه که بیاد داخل/کمال:تو اینجا زندگی میکنی داداش؟/تانر:ایرادی داره؟/کمال:طوفان از این خبر داره؟/تانر:خبر داره یا نداره،تو برای چی اومدی اینجا،اینو به من بگو/کمال:هفته پیش سمت ریوا رفتی؟/تانر(یهو از سوال کمال جا میخوره)چه میدونم بابا،مگه لیست جاهایی که میرم رو میگیرم؟/کمال:رفتی یا نرفتی داداش؟/تانر:نه نرفتم،چرا میپرسی؟/کمال:تو به دردسر افتادی/تانر:دردسر؟چه دردسری پسر؟دور از شما سرحالم خداروشکر/کمال:یعنی عامر تورو مجبور نمیکنه به زور کاری کنی؟/تانر:بزار برو پی کارت آخرشبی..تو مغزت معیوبه؟کی میخواد منو به زور مجبور کنه؟یالا برو./کمال:داداش!هفته پیش شب دوشنبه،حدود ساعت ۶_۷کجا بودی؟/بانو:با من بود،قرار بود بریم سینما سانس ساعت ۷شب،وقتی میگرنم گرفت از راه برگشتیم،بخاطر اون یادمه،بلیط رو هم اگه دور ننداخته باشم باید توی کیفم باشه/تانر:میخوای پیدا کنه بیاره برات/کمال:لازم نیست/تانر:نمیدونم به چه دلیلی این وقت شب برای بازجویی من اومدی،الان حرف منم باور نمیکنی تو،با دلیلش ثابت کنیم که من کجا بودم،راحت میشی؟/کمال:بگذریم،مزاحمتون شدم،شب بخیر.
تانر به بانو میگه،چرا از من دفاع کردی؟چرا در حالیکه پیشت نبودم گفتی با من بوده؟/بانو:چون ممکنه توی دردسر باشی،یا نخواستم برادرت بازم فاکتور بعضی چیزهارو به پای تو بنویسه.چرا اون سوال هارواز تو پرسید؟دلیلش رو میدونی؟/تانر:این کماله،معلوم نمیشه کی به چی فکر میکنه.
تانر میره تو اتاق،زنگ میزنه به طوفان/تانر:تو فکر کردی داری چیکار میکنی ها؟/طوفان:کمال اومده پیش تو؟/تانر:پس دلیل ملاقاتش رو هم میدونی/طوفان:اول تو بگو ببینم در مورد چی حرف زدید؟/تانر:اومده بود زیر زبونم رو بکشه،پرسید من شب جنایت کجا بودم،مهمتر اینکه کمال چرا اینهارو از من میپرسه،البته اگه یکی من رو به اون اشاره نکرده باشه/طوفان:لازم نیست تیکه بندازی،کمال رو من فرستادم پیش تو/تانر:تو چطور همچین کاری میکنی؟تو چطور برادرم رو میفرستی جلوی در من؟دیوونه ای تو؟/طوفان:اول یه خرده آروم شو ببینم تورو عمدا توی آتیش نمیندازم،کمال افتاده دنبال یه کاری که توقعش رو داشتیم همه جا دنبال قاتل میگرده،باید اونو یه جوری از این جریان دور میکردیم،مانع این شدم که همه رو خبر کنه

تنها کسی که جنایت رو بهش نسبت نمیده تویی تانر/تانر:اینقدر مطمئنی یعنی؟/طوفان:نمیتونه ثابت کنه،مدرکی پشت سرت نیست/تانر:اگه ثابت کنه چی؟
کمال به زهیر زنگ میزنه،و میگه این طوفان داره یه غلطی میکنه،توی این کار،یه چیز عجیبی هست،تانر نمیتونه قاتل باشه/زهیر:برادرت رو تو بهتر از من میشناسی/کمال:این به خوب شناختن و اینها ربطی نداره،تانر آدمی نیست که مرتکب جنایت بشه/زهیر:اگه تو اینطور میگی،همینطوره رئیس./کمال:یعنی میگی ممکنه؟/زهیر:والا ذهن من همیشه برای کارهای تاریک کار میکنه اوستا،بیماری شغلیه.
عامر به زینب میگه:به لطفت با ریشه آشنا شدیم زینب جان،ماهم عروسی سالنی دیدیم،فقط ساز و دهلمون کم بود./زینب:منم در اصل کمبود لیموناد و کیک رو حس کردم،بازم عروسی فوق العاده ای بود،مامان جون،باباجون،برای امشب ممنونم،به لطفتون یه عروسی قشنگی که هیچ وقت توی زندگیم فراموش نمیکنم داشتم/حیدر:مهم خوشحال شماست/اوزان:تا وقتی شما به ما کمک کنید پشتمون به زمین نمیرسه.
اکیا خیلی مشروب خورده و میخواد بره اتاقش و عامر بغلش میکنه که نیافته،و میگه هروقت یه عروس و داماد میبینم ماه عسلمون یادم میاد،یادم میاد که هیچ جوری نتونستیم عروس و داماد بشیم;حالا که مستی شاید تسلیم من بشی/اکیا:کثیف نشو منو بزار پایین،از من دور بمون(یهو زینب و اوزان این دو رو میبینن)میخوام بخوابم نمیتونی بیای تو.و عامر برای اینکه پیش زینب ضایع نشه میره تو اتاق اکیا.و زینب از اوزان میپرسه توی یه اتاق نمیمونن؟ و اوزان میگه نه./زینب:چطوری یعنی؟/اوزان:عروس و داماد بازی میکنن.
زینب به اوزان میگه حالا که همه چیز قلابیه و یه بازیه چرا ابجی اکیا هنوز این بازی رو ادامه میده؟من نفهمیدم والا.ولی اوزان حرف و عوض میکنه.
اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه منو نجات بده/کمال:اکیا،تو کجایی؟خوبی؟چیزی شده اکیا؟/اکیا:توی زندانم،اسیرم،منو از اینجا در بیار کمال توروخدا/کمال:عامر کاری کرده؟/اکیا:منو از تو جدا کرد،عمرم رو دزدید،سال هایی که با تو میگذروندم رو غصب کرد/کمال:خیلی خوردی اکیا،یالا سریع یه دوش بگیر،بعد هم قشنگ بخواب/اکیا:من دوشم رو گرفتم،نگران نباش،از عشقت خیس و آب کشیده شدم/ کمال:بعد حرف بزنیم؟/اکیا:نمیشه،به من گفته بودی ها،که دیگه نمیخوام برم زیر زمین،بدون تو روی زمین،زیر زمینه برای من،تاریکی که تو میگی برای من آفتابه/کمال:بازمیریم اول خط؟/اکیا:نه،سرپوش میزارم،هر روزی که میگذره تورو بیشتر دوست دارم کمال،روی عشقم یواشکی آسمان خراش زدم خبر نداری،اگه از روی دوست داشتن دنیا رو سرم خراب شه،بعد برای نجات دادن دیر میرسی،یهو میبینی مردم رفتم

حتی روی سنگ قبرم هم مینویسید چشماش باز موندو رفت/کمال:حالا که شروع به مسخره بازی کردی پس حالت جا اومده/اکیا:خب اگه این شوخی واقعیت بشه چی؟?فردا پس فردا بدون اینکه به تو برسم بمیرم و برم چی؟دلت نمیسوزه که اکیات با حسرت تو رفت؟/کمال:بسه اکیا،حتی شوخیش هم بده،یالا ادامه نده دیگه یالا،خواهش میکنم،تو بخواب/اکیا:منو از سرت باز نکن لطفا،تازه مهمتر از من چه کاری میتونی داشته باشی؟/کمال:بعد حرف بزنیم/اکیا:باشه،لازم نیست حرف بزنیم،من جوابم روگرفتم.
تانر از بانو میپرسه طوفان چطور آدمیه،قابل اعتماده؟بانو:یعنی تا امروز اشتباهی ازش ندیدم/تانر:رازت رو بهش میگی یعنی؟/بانو:طوفان آتویی ازت گرفته؟/تانر:نه همچین چیزی نیست،این توطئه ای داره میگرده اما هنوز نتونستم حلش کنم.
کمال میره خونه ی طوفان و بهش میگه تو داری چیکار میکنی؟یهو عامر از کنار در میگه در اصل تو داری چیکار میکنی؟دنبال چه بازیی هستی؟/کمال:باید حدس میزدم که دو طرفه بازی کنی/عامر:تو چه توقعی داشتی؟یه دستی بزنی،دو دستی بگیری؟/کمال:کارن روتو دادی کشتن؟/عامر:اینقدر از اینکه من دادم کارن رو بکشن مطمئن هستی که،فکر میکنی میتونی با آدم من با من بازی کنی؟اما کمال جان،من کوچکترین ارتباطی با این کار ندارم،نمیدونم قاتل کیه/کمال:صدات انقدرنامفهومه به گوش میادکه،یه خورده دیگه فریاد بزن،دادبزن/عامر:پس یه بارم اینطوری بگم،شاید گوش هات باز بشه،اگه بیشتر از این،این کارو زیرو رو کنی و فضولی کنی،دیدی که کی به مرگ کارن مربوط میشه/کمال:میخوای جنایت رو بندازی رو گردن تانر؟(یقه ی عامر رومیچسبه و طوفان پشت سر کمال اسلحه میذاره)عامر:ببین هنوز میگی جنایت،میگم ارتباطی ندارم بهم فشار میاری/کمال:طوفان،اون اسلحه رو بیار پایین،شما بدون نقشه کشیدن حتی نمیتونید از پشت منو بزنید.و کمال به عامر میگه نمیتونی به تانر ضرر بزنی و عامر میگه من نه،تو میتونی.خدایی نکرده اگه اشتباهی کنی عدالت رو درگیر کنی و منو توی مخمصه بنذازی منم مجبورم یه راهی پیدا کنم،توی یه ثانیه،تانر رو بخاطر قتل کارن میندازم زندان،این کارو میکنم.تو خدا نیستی،قدرتت برای عوض کردن اتفاقات کافی نیست،اما من شیطانم،آدم هارو از راه به در میکنم،تانر هم یکی از قربانی هامه./کمال:تمام راز ها رو که آدم های زندگیت رو اسیر تو کرده،تک تک بیرون میریزم،تورو با دود این آتشی که روشن کردی خفه میکنم،پایان تو من میشم عامر کوزجواغلو.

فردا صبح کمال به تانر زنگ میزنه به میگه باید باهم صحبت کنیم/تانر:ببین،فکر نکن چون دیشب حرف زدیم اتفاقات رو فراموش کردم،یکی زینب یکی هم تو،هر دوتون هم نیستید برای من/کمال:گوشهات رو باز کن و خوب به من گوش کن،ببین دیگه بهت هشدار نمیدم،تحت هیچ شرایطی به این یارو عامر اعتماد نکن،مراقب قدم هایی که برمیداری باش،برای تو توطئه میسازه/تانر:بس کن دیگه،تموم کن،من از گوش کردن خسته شدم،تو از روضه خوندن خسته نشدی؟/کمال:تورو انقدر با پول و ثروت…/تانر:اره اره،بخاطر همونیه که میگی،از من دور باش پسر،در مقابلت تانرشاگرد ارایشگر نیست،نصیحت هات رو برای خودت نگهدار از این به بعد.
کمال میره پیش لیلا،و میبینه که اکیا اونجاست،و اکیا میگه من باید برم،البته این خواسته ی کماله،که نباید باهم یه جا باشیم که توجه ی عامر رو جلب نکنیم و میره،و لیلا از کمال میپرسه یعنی چی،و کمال میگه تا این ازدواج تموم نشه و جواب،سوالا پیدا بشه بایداز هم فاصله بگیریم.
بعد ویدا با یه خانمی میاد تو حیاط لیلا،و لیلا میگه حق نداری سرت روهمینطوری بندازی بیای،وویدا به اون خانم میگه میخوام طراحی خونه رو عوض کنی،طوری که از صاحب قبلیش اثری نمونه.لیلا میگه این خونه غنیمت جنگی نیست،یادگار پدرو مادرمونه،نکن این کارو،پس میگیرم خونه رو ازت.و ویدا هم میگه نه بابا تو خوابت،حالا که اینطور شد نظرم عوض شد همین امروز خونه رو خالی میکنی والا با پلیس میام،و میرن،و لیلا گریه ش میگیره،کمال میپرسه میخوای خونه رو خالی کنی؟و لیلا میگه نمیخوام با زور پلیس برم بیرون،آره،کمال میگه پس تا زمانی که خونه رو پس بگیرم،میای خونه ی من،یهوآسو زنگ میزنه که یه کار ضروری دارم بیا پیشم،وکمال به لیلا میگه تو وسایلت روجمع کن من میام دنبالت…

قسمت شصت و هشتم ۶۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :


زینب بدون اجازه وارد اتاق عامر میشه و سرک میکشه،قاب عکس عامرو میگیره و نگاه میکنه و یاد حرفای عامر میافته( که بهش میگه،خیلی دلت برای من تنگ نشه،نمیتونم حسرتت رو خاموش کنم،به اندازه ای که برای بار دوم وارد رختخوابم بشی خوش شانس نیستی)و به خودش میگه به خودت بیا زینب،به کسی که دردش رو فراموش کنه،هیچ کسی نمیتونه کمک کنه.وزینب قاب عکس رو اشتباهی تو طبقه ی پایینی میذاره و از اتاق بیرون میره.
عامر میاد خونه و میپرسه اکیا خونه ست و افسانه میگه نه،صبح گفت کارگاه میره،اقا اوزان سالن ورزشه ،و ویدا خانم ،حیدر اقا خونه نیستن،عروس خانم هم اخرین بار تو باغچه دیدم،اما الان تو اتاقشه.عامر میره تو اتاقش،هرچی هم به اکیا زنگ میزنه،اکیا جواب نمیده،و ۳نفر در حال تعقیب اکیا هستن.عامر متوجه ی جابه جا شدن قاب عکسش میشه،و میگه موش کوچولو(زینب?)میره اتاق زینب و بهش میگه فکر کردی داری چیکار میکنی؟/زینب:آآ،تو چیکار میکنی اصلا؟توی این خونه بدون در زدن میپرن تو اتاق ها؟/عامر:تو قانون پریدن تو اتاق های این خونه رو بهتر میدونی،توی اتاق کارم چیکار میکردی؟/زینب:من هنوز حتی نمیدونم که اتاق تو کجاست/عامر:سوراخی هست که تو توی این خونه پیدا نکنی یعنی؟/زینب:لطفا از اتاقم میرید بیرون اقا عامر؟/عامر:قصر بلوغ شاهزاده اوزان اتاق تو شده الان؟/زینب:جز این چی میخواست باشه؟من زن اون هستم/عامر:این خونه،بعلاوه اینجا سانت به سانت برای منه/زینب:اما اومدم و بیرون نمیرم اگه متوجه باشی،میخوای چیکار کنی؟/عامر:تو داری زیادی میشی اما/زینب:اگه جای تو بودم به عکس هایی که توی دستم بود انقدر اعتماد نمیکردم،دیگه مطمئنم از دست دادن اکیا رو به چشم بگیری/عامر:مطمئنی که میخوای با من دوئل بازی کنی/زینب:تاوقتی من توی این خونه باشم اسلحه روی سر توست،یه خورده فکر کن،اگه به اکیا همه چیز رو بگم،فکر کردی وقتی رابطه ما دوتا رو بفهمه،اکیا یه دقیقه هم اینجا میمونه؟/عامر:پس منم با کشیدن اون مغز کوچیک تو،به زمین دوباره آتش رو به پا میکنم/زینب:اون موقع بمیرم هم غصه نمیخورم،کافیه که ببینم ازدواج بالنی تو بترکه/عامر:خوش خیالی زینب،فکر کردی دو روزه رازهای خونه رو پیدا کردی هنوز خیلی احمقی.
کمال میره پیش آسو،و میگه چیزی شده؟/آسو گریه میکنه و کمال رو بغل میکنه میگه من حالم خیلی بده،همون لحظه اکیا به کمال زنگ میزنه ولی کمال جواب نمیده،منو نترسون آسو،چی شده؟/آسو:عموم داره میمیره،به هیچ درمانی جواب نمیده./کمال:اقا حقی چرا این همه وقت به من نگفتید؟/آسو:عموم نخواست بهتون بگم،منم نمیدونستم اتفاقی فهمیدم

کمال:دست کشیدن نداریم بخاطر ما به جنگیدن ادامه میدید،میریم یه بیمارستان دیگه،با دکترهای دیگه به درمان ادامه میدیم،اگه لازم باشه میریم خارج/حقی:حالا ول کن این هارو،کمال مطمئن باش من هر راهی رو امتحان کردم،خودم رو برای این پایان اماده کردم،من باید در مورد چیزی مهم تر از زندگیم باهات صحبت کنم،و از آسو میخواد که تنهاشون بذاره.خیلی دلم میخواد ببینم که با آسو خوشبخت هستیدو من میخوام برادر زاده ام رو به تو،و شرکت رو به هردوتون بسپارم.و کمال میگه اینو از من نخواهید،نمیتونم اقا حقی/حقی:کدوم رو برادر زاده ام یا مدیریت کردن شرکتم؟/کمال:نمیتونم نه آسو رو نه شمارو بیخود امیدوار کنم،این برازنده ی من نیست،اگر با آسو ازدواج کنم،اونو ناامید میکنم،چون من کسی دیگه رو دوست دارم/حقی:میدونم اکیا کوزجواغلو رو دوست داری،بگیم تجربه،سن،از یه طرف هم برای ندیدن باید کور بود،اما وقت این نرسیده که این ماجرای جوونی رو توی تاریخ دفن کنی کمال؟/کمال:ماجرا نیست اقا حقی/حقی:امروز دیگه اکیا متعلق به تو نیست،هیچ وقت هم نخواهد بود/کمال:حتی اگر اینطور هم باشه،وقتی توی قلب من کسی دیگه ای هست،من نمیتونم به آسو امید بدم،کمال از اتاق میاد بیرون و میبینه آسو از پشت در به حرفاشون گوش داده و گریه میکنه.
اکیا واسه کمال پیغام میذاره:فکر کردی با جواب ندادن تلفنم میتونی از من خلاص بشی؟فقط اگه بدونم منو دوست نداری یقه تورو ول میکنم کمال،با اینطوری دور و بی تفاوت رفتار کردن،فقط اعصاب منو خرد میکنی خبر داشته باش(یهو میبینه ۲نفر وارد کارگاهش میشن)اینها کی هستن؟کمال الان دو نفر اومدن توی کارگاهم،خیلی از تیپشون خوشم نیومد،و سریع میره درو از داخل قفل میکنه،نزدیک نشید،به پلیس زنگ میزنم،نیاید/مرد غریبه:باز کن اینو،به تو آسیب نمیزنیم،و اکیا سریع تیپ اونارو به کمال میگه،یکیشون قد کوتاهه توی گردنش یه شال بنفش هست،یکی شون بور و قد بلنده روی صورتش جای چاقو هست،و با زور وارد میشن اکیا رو بیهوش میکنن میبرن،گوشی اکیا هم میافته توی کارگاه.
عامر میره کارگاه اکیا میبینه اکیا نیست،و زنگ میزنه به یاسمین میگه اکیا کجاست،یاسمین هم میگه قرار بود توی آتلیه همدیگرو ببینیم/عامر:توی آتلیه نیست.و همدیگرو جلودر میبینن و عامر به یاسمین میگه این آتلیه شما چطوری ورشکست نمیشه اینطور که از هم بی خبرید/یاسمین:خفه میکنی عامر ها/عامر:اما با عشقم/یاسمین:این دختر حق نداره دو ساعت تلفنش رو جواب نده؟/عامر:نداره،اگه انقدر زیاد بشه نداره،مخصوصا توی یه همچین محیط نا امنی،اصلا حق نداره که منو نگران کنه،قلب های عاشق هم گناه دارن/یاسمین:رفته جایی حتما،میاد

عامر:اگه نیاد کجاست؟/یاسمین:اونو نمیدونم عامر ،اما اگه برگرده مال توست،برنگرده هم میدونی دیگه/عامر:یا برای منه یا هیچ کسی یاسمین،نتونستید اینو بفهمید.
کمال میره دنبال لیلا که ببرتش خونه ش،میبینه عامر جلوی در خونشه/عامر به لیلا میگه:به فقیر خونتون خوش اومدید/کمال:شما توی این کار مهمون حبیب خداست یه خورده اغراق کردید/عامر:خاله جون بدون اینکه به ما سر بزنید اومدید؟اونم مهمون موندگار،صاحب خونه خشن از آب در اومده پس/لیلا:یعنی اگه خونه ام رو شما نمیگرفتید منو پشت در نمیذاشتید،تف.
عامر یهو یاد حرف اکیا میافته که میگه اگه با زینب تموم نکنی میذارم میرم،و یادحرف صبح زینب که تهدیش کرد،کمال میره خونه میبینه که یه پیغام داره از طرف اکیا و بازش میکنه از ماجرا با خبر میشه،و سریع به زهیر زنگ میزنه که اکیا رو دزدیدن…پایان

قسمت شصت و نهم ۶۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدان میگه عادت کردیم به نبودنهای یهویی اکیا .عامر:من عادت نمی کنم به افسانه میگه به بیمارستانو کلانتریها زنگ بزن اکیا گمشده ..کمال تو ماشین یاده قدیم با اکیا میوفته و با خودش میگه چرا جواب تلفنش رو ندادم چرا چرا؟ و یاده حرفهای اونشبی میوفته که اکیا بهش گفت با حسرت تو بمیرم و دیر میشه برای نجات من ..و گریه میکنه تو خونه همه نگران بودن که به عامر زنگ میزنن…عامر:الو ..تارک:عامرکوزجو اوغلو ..عامر:خودمم تو کی هستی؟تیمورسرنوشت زنت جون زنت دست منه فکر میکنی من کی هستم؟ یکم فکر کن تو روزای گذشته به زن کسی آسیب نزدی؟ عامر:تیمور چی میخوای؟ تارک:جون زنتو و تارک به عامر میگه منو از زندان باید دربیاری فردا قراره منتقل بشم یه زندان دیگه فردا باید منو فراری بدی و تلفن رو میده به هم سلولیش میگه کار تموم بشه همه ثروتم مال توئه .افسانه هم به زینب میگه اکیا فقط زن امیر نیست ارزشمندترین چیزشه. کمال به صالح و زهیر میگه تنها چیزی که دستمون داریم به آدم با شاله یکی هم جای چاقو تو صورتش زهیر: این شالو گفت چجوریه ..کمال:سفید و آبی… زهیر:این بارو اهل اوردوئه اردو اسپرت ..ابی و سفید ..صالح و کمال یاده یه پیرمرد میوفتن که همه فوتبال دوستا رو میشناسه و میرن سراغ اون …عامر طوفان و تانر رو یکی از آدماش رو جمع میکنه و برنامه دزدیدن تارک رو هماهنگ میکنه و میگه تیمور رو میدیم و زنمو پس میگیریم ..کمال و زهیر و صالح پیشه اون پیرمردی هستن که همه فوتبالی ها رو میشناسه و اون میگه بچه ها دنبالشن و منتظر باشید .کمال بیرون میره و زهیر هم میره دنبالش زهیر به کمال میگه داداش پیداش میکنیم اینقدر ناراحت نباش…کمال:اگه چیزیش بشه چی؟ نمیدونید هیچی نمیدونید.نمیدونی اگه بلایی سرش بیاد من چی بسرم میاد؟ من اولین بار که دیدمش برای زنده بودنم شکر کردم بعد از دستام افتاد و گم شد رفت نفهمیدم چجوری زنده موندم نه نونی که میخوردم مزشو میفهمیدم و نه آبی که میخوردم برکتی توش بود اون وقتی میخنده جیگرم میسوزه از زیباییش دوباره با اون زنده شدم دوباره اون عشق اومد تو قلبم نشست و اونروز فهمیدم که اکیا تو قلب منه همیشه با منه گفتم این دختر سرنوشت منه اگه این سرنوشت و زندگی میکنید زندگی و سرنوشت من اکیاست .. پیرمرده اون ادمو پیدا میکنه و میگه اون آدمه اسکندره و اسمش صادقه..کمال:اسکندر کجاست؟ پیرمرده:اون زندانه مال تپه هستش …کمال به زهیر میگه اسکندر با تانر و نجمی دوست تو توی یه جاست ..زهیر این ساعت که نمیشه بهشون دسترسی داشته باشیم ..کمال:با برنامه رادیو که با محکوما حرف میزنن همین الان زنگ بزن و یه پیامی بده که بفهم

حیدرمیره پیش لیلا و میگه آهت رو از زندگی ما بردار لیلا من هر روز خدا دارم تاوان یه گناه و یه خجالت رو با تحقیر پس میدم لیلا اکیا نیست ..لیلا:میدونم میدونمم چیزیش نمیشه ..حیدر:هر اتفاق نحسی که برام میوفته چشمای تورو میبینم ..لیلا :اااه حیدر…حیدر:اسممو صدا کردی؟ وقتی دیدمت نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم جلو خونتو از دستت گرفتن برای همین اینجایی؟لیلا:اینجا خونه دوستمه خونه بچمه وضع بدی ندارم اونطور که فکر میکنی.حیدرر:این پرونده رو برنده شو و شرکتت رو پس بگیر..لیلا:پس تو اون اسناد قدیمی رو فرستادی..حیدر نمیدونم در مورده چی حرف میزنی؟..لیلا:قبول میکنم جای اون چیزایی که سالها پیش ازم گرفتی بار وجدان خیلی سنگینه من که با تو بد نیستم کمکی که کردی رو قبول میکنم و بدهیت رو پاک میکنم .. ویدان هم تمام این حرفها و صحنه ها رو میبینه و میشنوه … نجمی از زندان زنگ میزنه به زهیر و زهیر میگه برو سراغ اسکندر و در مورده آدمش به اسم صادق بپرس یه دختری رو دزدیدن بپرس چرا دزدیدن و کجا میگیری…عامرمیره پیش مادرش و میگه:نتونستم از اکیامواظبت کنم حساب اتفاقاتی که افتاد رو نکرده بودم برای اینکه آسیب نبینه برای اینکه کسی نزدیکش نشه تو زمان حمله به اطرافم اشتباه کردم در حقیقت من بهش آسیب زدم وقتی که میجنگیدم که از دستش ندم ولی از دست دادم اگه به یه تاره موش آسیب برسه فقط تقصیره منه..
کمال تو خیابون قدم میزد و گریه میکرد و میگفت تحمل کن تحمل کن

قسمت هفتاد ۷۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

آدم های عامر طبق نقشه رفتار میکنن و تو پمپ بنزین به سمت ماشین تیر اندازی میکنن،ولی تا جعفر و طوفان درِ ماشین رو باز میکنن میبینن که تیمور نیست و فرار کرده.ادم های اسکندر،تیمور رو میبرن پیش اکیا،و اکیا با دیدن تیمور شوکه میشه/تیمور:اگه قدرت عامر کوزجواغلو و اون عقلش نبود ،الان عمرا نمیتونستم اینجا باشم/اکیا:از من چی میخوای؟دیه؟/تیمور:دیه؟شوهر تو زن منو کشت،بعد هم برای اینکه جنایت رو به گردن بگیرم پشت سر هم تهدیدم کرد،یا مرگ یا زندان،ببین هیچ کدوم نبوده،دیه ای نیست که بتونه تاوان جون زنم رو بده اکیا کوزجواغلو،هرچی عامر به من کشوند همون رو بهش میکشونم،به تو حیف میشه.
تیمور به عامر زنگ میزنه و میگه گفتم برای اینکه به زنت الوداع بگی یه شانس بهت بدم/عامر:اگر به تار موی زنم دست بزنی میکشمت،هرجا باشی میکشمت،تازه مرگت سال ها طول میکشه،اونطوری با یه تیر نمیتونی خلاص بشی/تیمور:هنوز حرف میزنی عامر؟/عامر:قرارمون رو خراب کردی/تیمور:قرار؟پسر تو زندگی منو سیاه کردی مرتیکه پست،زنم رو کشتی،همون چیزی که به من کشوندی رو بهت میکشونم،چند دقیقه دیگه زنت رو جلوی چشمات میکشم،صبر کن چیزی که درون منو میخوره و تموم میکنه تورو هم تموم کنه/عامر:وایسا،میتونم اینو جبران کنم،تورو میفرستم خارج،هرچقدر پول بخوای میدم،بگوهرچی بخوای میدم/تیمور:تو تنها کسی که من توی این زندگی دوستش داشتم رو گرفتی،اما نگران نباش چند دقیقه دیگه برای تو هم میمیره /عامر زنگ میزنه به جعفر و میگه انبار گندم قدیمی بیکوز،با آدم هات این کارو درست کن جعفر.
نجمی به زهیر زنگ میزنه و میگه تیمور وقتی منتقل میشده فراری داده شده.
تیمور به اکیا میگه چیه فکر کردی تورونجات میدن؟/اکیا:من متاسفم،اما من به تو هیچ کاری نکردم تیمور،تنها چیزی که من میخواستم این بود که بفهمم برادرم بی گناهه/تیمور:داداشت بی گناهه ذاتا/اکیا:چی؟چیزی میدونی تیمور؟/تیمور:یه ثبت هست،جایی که فقط من میدونم،اما اول به شوهرت یه خورده عذاب بدم،بعد هم اونطوری که اون با من کرد توی همون زندان میندازمش،خوشگلم داری میمیری،واقعیت اینه…
تیمور به عامر زنگ میزنه تصویری و میگه به این صورت خوب نگاه کن کثافت،چون دیگه نمیتونی فراموش کنی،یکی هم به این صورت نگاه کن(اکیا)چون دیگه نمیتونی ببینی،و اسلحه رو میزارن رو سر اکیا…یهو کمال و زهیر میریزن سرشون و کتکشون میزنن…و اکیا رو میگیرن فرار میکنن.و عامر فکر میکنه که اکیا رو کشتن عصبی میشه….جعفر و عامر و طوفان تانر میان،و میبینن اکیا نیست و طوفان میگه کمال سویدره از اینجا رد شده..  
اکیا به کمال میگه من داشتم میمردم و کمال ،اکیا رو میبوسه،میگه تو تقدیر منی،اکیا هم میگه تو تقدیر منی/کمال:اما میری خونه ی عامر/ اکیا:این هیچی رو عوض نمیکنه،من…/کمال:این یه اشتباه بود(بوسیدن)من یه لحظه نتونستم جلو خودمو بگیرم،کاری کردم که هر دو مون خجالت زده بشیم،اما نباید این کارو میکردم،معذرت میخوام…
تیمور به عامر میگه یکی هست که بیشتر از تو به زنت فکر میکنه،به نظرم حواست به زنت باشه،و عامر اونو میزنه،و میگه اینو ببرید،و جعفر میگه یکی به پلیس زنگ زده ،عامر هم میگه بخاطر همین میگم اینو ببرید…
عامر به کمال زنگ میزنه میگه زنم کجاست؟/کمال:داره میره خونه/عامر:یعنی ولش کردی؟/کمال:جوابتو گرفتی/عامر:نگرفتم،کمال تو کار دیگه ای به جز نجات دادن زن من نداری؟این چندمین بار که توی کارای خصوصی من دخالت میکنی؟/کم%۹ لحظه نتونستم جلو خودمو بگیرم،کاری کردم که هر دو مون خجالت زده بشیم،اما نباید این کارو میکردم،معذرت میخوام…
تیمور به عامر میگه یکی هست که بیشتر از تو به زنت فکر میکنه،به نظرم حواست به زنت باشه،و عامر اونو میزنه،و میگه اینو ببرید،و جعفر میگه یکی به پلیس زنگ زده ،عامر هم میگه بخاطر همین میگم اینو ببرید…
عامر به کمال زنگ میزنه میگه زنم کجاست؟/کمال:داره میره خونه/عامر:یعنی ولش کردی؟/کمال:جوابتو گرفتی/عامر:نگرفتم،کمال تو کار دیگه ای به جز نجات دادن زن من نداری؟این چندمین بار که توی کارای خصوصی من دخالت میکنی؟/کمال:ترجیح میدادی کنارش بمیری؟من هم همین حدس رو زدم/عامر:تو نمیدونی ترجیح چیه/کمال:بازم داری اشتباه میکنی،اما ترجیحات من اینکه من کی ام رو عوض نمیکنه/عامر:هنوز با یه ترجیح رو به رو نشدم،اما می مونی،اونوقت ببینم می تونی اینطوری عین ابریشم شعر بگی؟/کمال:دوباره عین اینکه تهدید بکنی به نظر اومد/عامر:حرف نمیزنم،گارانتی میکنم،تا ساعت۳ مجبور میشی یه تصمیمی بگیری،تمام چیزای با ارزشت رو باید بذاری وسط،ببینم اونوقت این قهرمان بازیت به درد میخوره یا نه،وقتی حرف از خواهر و برادرت باشه/کمال:اگر کاری با خواهر و برادرای من داشته باشی…/عامر:اما گفتم منتظر باش کمال این امتحان من،نه امتحان تو…
عامر میره تو اتاق اکیا،و اکیا میگه فکر کردی میتونی روی همه چی رو بپوشونی تو زن تیمور رو کشتی،و عامر میگه وقتی دنبال اون کمال میافتی و علیه شوهرت مدرک جمع میکنی،من هم بیکار واینستادم،منم یکی از آدمام رو فرستادم،من کارن رو نکشتم،آدمی رو که فرستاده بودم اون دخترو برای من بیاره،نتونست و دختر رو کشت،تانر سویدری کارن رو کشته.
کمال میره خونه و لیلا میگه عشق اینه که خودتو جلوی گلوله بندازی؟چرا اینکارارو میکنی؟کمال میگه اکیا مال من نیست../لیلا:چیزی که تو میگی تملک چیه؟ صبح ها با یه خیال راحت نمیتونید به همدیگه بگید صبح بخیر،یعنی نمیتونید راحت به یه جایی برید،چونکه آزاد نیستید،نگاه کن چیزی که شما میگید میدونید چیه؟ما درون یه عشق ممنوعه ایم،این یه ترجیحه/کمال:نمیتونم/لیلا:پس میخوای چکار کنی؟/کمال:تا وقتی اکیا از اون طلاق بگیره تا وقتی این ازدواح تموم بشه من از این عشق فرار میکنم…پایان

قسمت هفتاد و یک سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

آسو هرچی به کمال زنگ میزنه،کمال جواب نمیده،آسو هم میگه من نگرانم،و حقی به آسو میگه،اره کمال یه جای نادرسته،اون دختر رودوست داره،با وجود اینکه همه چیز رومیدونه،اونم نمیتونه بر قلبش حاکم بشه،اما میگذره،و اگه اون روز در کنار کمال باشی،اون روز تورو میبینه،یه کم دیگه باید صبر کنی/آسو:عمو من دیگه صبر ندارم،اینکه کمال جلوی چشمم خودشو نابود کنه/حقی:خب چیکار میتونی کنی؟/آسو:یه فکری دارم،حداقل امیدوارم.
اکیا به کمال زنگ میزنه و کمال رد تماس میزنه و به لیلا میگه حرفی برای گفتن نمونده.
عامر تو اتاقشه تا درو باز میکنه که بره بیرون زینب رو پشت در اتاقش میبینه/عامر:این اخرین ترفند فالگوش وایسادنه؟،این تقلید از کسی که معتاد به تعقیبب کردنه چیه،از اینجا گمشو برو بیرون و زینب میاد تو اتاق و درو میبنده/زینب:حیف تو،تو الان اینجا میخوابی؟/عامر:آره کوچولو من اینجا میخوابم،چون اکیا اجازه نمیده تو اتاق بخوابم،از من خیلی عصبانیه،بخاطر اینکه بهش دست نزدم از عصبانیت به خودش می پیچه،و زینب رو میکشه طرف خودش میگه چونکه من همش به تو فکر میکنم،و میخواد زینب رو ببوسه،و میگه اما تو رفتی با اوزان احمق ازدواج کردی،و زینب خودشو از عامر دور میکنه/عامر:حالا عین سگ عاشق منی/زینب:خیال می بافی،من از تو حالم به هم میخوره/عامر:بیرونت کنم یا خودت میفرمایی بیرون/زینب:به زودی توی چشمام نیگاه میکنی،و بهم میگی زینب بس کن،عاشقم میشی،بعدش به خاطر اینکه یه کم دیگه تو رو در آغوشم بگیرم التماسم میکنی/عامر:با کدوم رویایی خوابیدی؟/زینب:من توی کابوس تو خوابیدم متوجه نیستی؟/عامر:اما با چیزایی که از من فهمیدی حسابی خودتو گرفتی ها،حداقل از این روت تقدیر کنم/زینب:میبینی عامر،این حرفای منو فراموش نکن.
حیدر خونهٔ کمال میاد و ازش تشکر میکنه و سراغ لیلا رو میگیره و لیلا میاد جلوی درب/حیدر:امروز جلسه ی افزایش سرمایه هست،بعضی از شرکا کنارر میکشند،یعنی هیئت مدیره عوض میشه،وکالت رو با برگه هایی که برات فرستادن لغو کن،و حتما به اون جلسه برس.
زینب به اوزان میگه من دیگه خسته شدم از هیچی خبر ندارم،مثلا الان افسانه هم میدونه که چرا عامر تو یه اتاق جداگانه از اکیا می مونه،ولی من ازز هیچی خبر ندارم،یهو ویدا میاد:تو چرا برنمیگردی مدرسه،از هویت زن خونه نجات پیدا کنی،نه ولی اینکه تمام روز توی خونه بشینی خیلی کلافه کننده میشه/زینب:این برای من یه چیز دیگه است مادر جون،اول سعی میکنم به این خونه و شما عادت کنم،بعدش هم من مدرسه رو شکر خدا حل میکنم،یعنی میگم که ترجیحاتم عالیه،میخوام تمام توجهم رو به شما و اوزان بدم..
آسو به فهیمه میگه،عموم با کمال حرف زده،قصدش اینه که شرکت رو به هردومون امانت بده،و مارو هم به هم/فهیمه:نیگاه کن وقت رفتن چه فکر خوبیی کرده،خدا بهش عمر بده،البته این مرد نمیخواد که تو روی زمین بمونی،کمالم چی گفته؟/آسو:قبول نکرده،گفته هنوز اکیا رو دوست داره،ما میتونیم با همکاری هم کمال رو از اکیا دور کنیم/فهیمه:دخترم،من هم مثل عموت تنها آرزوم دیدن روزیه که باهم ازدواج کنید،اینکه با اجازه ی خدا نوه هامو توی دستم بذارید،برای این هرچی که لازم باشه انجام میدم،حتی به پسرم هم احتیاجی نیست،من تک و تنها رودر روی پسرم وایمیستم،نه منو اذیت میکنه نه خاطرم رو.
کمال میره بیرون که اکیارو میبینه،اکیا سوار ماشین کمال میشه میگه خیلی خسته ام،دیروز بهت زنگ زدم و جواب ندادی،بعد هم تلفن رو خاموشش کردی،باشه میفهمم میخوای از من دور بمونی،ولی خیلی چیز مهمی بهت میگفتم،دیروز تیمور به من رک و راست گفت که زنش رو عامر کشته،منم اینو به عامر گفتم،یعنی در اثر اعصاب خوردی دیروز یه دفعه ترکیدم،عامر هم به من یه چیزی گفت،گفت تانر ،کارن رو کشته!
لیلا و کمال با هم میان شرکت واسه جلسه و میگه هیئت مدیره بدون من شروع کردید جلسه رو؟ویدا:منو نیگاه،تو اینجا هیچ کاری نداری،برو بیرون/لیلا:من امروز تورو عزل کردم،دیگه نماینده ی من نیستی.
اکیا جلو در خونه ی تانر منتظره که تانر بیاد بیرون به محض بیرون اومدن میره سمتش و میگه باید حرف بزنیم،در مورد کشته شدن کارن،و تانر شوکه میشه/اکیا:کارن رو تو کشتی؟/اکیا:شماها دیونه اید؟مریضید؟دو روزه یه بار تو یه بار کمال،چه خبره؟چه طور اینقدر راحت به آدم برچسب قاتل میزنید؟من چرا اون زن رو بکشم؟شما میخوایید چی روی سر من بکشید؟/اکیا:ما نه ولی عامر میتونه تو رو توی دردسر بندازه،اون مردی که منو دزدید تیمور،اون به من گفت که عامر زنش رو کشته،من هم اینو از عامر پرسیدم،گفت که تو اون رو کشتی،این حقیقت داره؟/تانر:حقیقت نداره،من کسی رو نکشتم/اکیا:اگه باتو یه بازی کرده باشه/تانر:بسه،کسی با من بازی نمیکنه من قاتل نیستم…پایان

قسمت هفتاد و دوم ۷۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

طوفان به کمال میگه بیا بریم بهت تمام ورود و خروج پرسنلمون رو باهم ببینیم(اون موقعی که بانو گفته پش تانر بوده،بانو سر کار بوده)و باهم میرن.
بعد از جلسه ویدا به لیلا میگه جواب این نمایش رو پس میدی/لیلا:هرچی که از دستت برمیاد وسط نذار/ویدا:تا وقتی به التماس بیافتی تورو سرگردوننن میکنم.
حیدر:خوش اومدی،منصرف نشو./عامر:چه خوب که حیدر خان کمکتون میکنه،بیخودی نگفتن که خواهر زن از عسل هم شیرین تره/لیلا:توی این شرکتتت خیلی کار دارم،فقط دنبال حقم نخواهم بود،به بی تربیت ها،تربیت هم یاد میدم/قادر:لیلا خانم به شما یه توصیه ی کوچولو میکنم،میدونید که شرکت های هولدینگ با همکاری اداره میشند،یعنی شرکتمون اولین باره که همچین داد و فریادی به خودش میبینه/لیلا:من نخواستم که توی این بازی داد و فریاد بشه/عامر:این پیام که از این به بعد اینجا هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود گرفته شد،خاله جون حتی اینکه شما از جلوی شیشه هم رد بشید خیلی دیدنیه.
کمال به عامر میگه هرگز اجازه نمیدم که تانر رو قربانی کن/عامر:نکنه این برای قهرمانمون خیلی سنگین بود تا با حقیقت روبه رو بشه؟ویژگی که بیشتر اززز همه دوستش دارم،میدونی چیه؟کاری میکنم که آدم ها شک کنند،اونقدر به من شک میکنند که،با دستام حقیقت رو جلوی چشاشون میذارم.
کمال به زهیر زنگ میزنه ومیگه داداشم به من دروغ گفته اون روز با بانو نبوده،به نظرت امکانش هست؟/زهیر:همه چیز امکانش هست اوستا/کمال:داداشمم نمیتونه اینقدر جلو رفته باشه،اما اون عامر اونقدر میتونه جلو بره که این اتهام رو گردن اون بندازه،منو باور کن./زهیر:در ضمن تانر هم هنوز فراری به نظر میاد.
عامر میره خونه ی بانو،(از اونور هم تانر میره دفتر بانو میبینه که بانو نیست_تانر به طوفان میگه تو برای فروختن من وارد بازی عامر خان شدی؟امروز اکیاا خانمم اومد دم در خونه ی من،عامر خان همه چیز رو اونطور که بوده بهش گفته/طوفان:به عامر خان اعتماد کن، تورو وسط راه ول نمیکنه/تانر:من به عامر خان اعتماد دارم،اما تو آدم رو وسط راه ول میکنی.
آسو به کمال زنگ میزنه،میگه عموجان حالش خوب نیست و قبول نمیکنه بره بیمارستان،میگه اخر های عمرمو میخوام تو خونه باشم،تو بیا شاید بتونییی قانعش کنی،و کمال میگه باشه الان میام،توهم به دکتر زنگ بزن.
فهیمه میاد خونه ی کمال میبینه که اکیا اونجاست و اکیا میگه من وقتی کمال نیست اومدم با لیلا حرف بزنم/فهیمه:چرا؟برای اینکه مابینتون رو درست کنه؟هیچکس به پسرم امید بیخودی نبنده،کمال من با آسو ازدواج میکنه/لیلا:لطفا،الان وقت صحبت کردن راجب این موضوع ها نیست
فهیمه:دقیقا هم وقتشه همه بشنوند و بدونند،این ازدواج فقط وصیت حقی خان نیست،آخرین خواسته ی باباش و من هم هست،توهم اگر اینقدر دلل داشتهه باشی،از سر راه پسرم میری کنار،زن متاهلی و شوهر دارهستی،بیخودی امید نبند و اکیا بدون هیچ حرفی از خونه میاد بیرون ?

.
عامر به بانو میگه کنجکاو نیستی علت ملاقاتم رو بدونی؟/بانو:مطمئنا چیز خوبی نیست/عامر:داری بی انصافی میکنی،من همیشه خوبی همه رووو میخوام،برای من یه کاری میکنی؟نگران نباش به زور نمیشه،کار ساده ایه،میتونی انجامش بدی و به بانو میگه بیا بشین کنار من و بانو میگه همینطور خوبه /عامر:کاری نکن که دوباره جملات بیهوده رو تکرار کنم،بیا،و عامر همش سعی داره بانو رو ببوسه ولی بانو نمیذاره،و میگه عامرنکن/عامر:تو عاشق اون شدی؟/بانو:نه،البته که نه،مزخرف نگو/عامر:کاری کن که باور کنم،و بانوبلند میشه عامر رومیبوسه،تانر وارد خونه میشه و سریع بانو میگه شما مطمئنید که چیزی نمیخوایید بخورید و عامر میگه بله این اخرین تصمیمه،مردی که منتظرش بودم اومد،از طوفان یه چیزی شنیدم،اومدم که حرف بزنیم،چیزایی که شنیدم واقعیت داره؟تو و بانوعاشق همدیگه شدید؟/تانر:این طوفان آدم خیلی خطرناکیه،خیلی مرد دوروییه/عامر:تو اول به سوالم جواب بده/تانر:ماکار اشتباهی نکردیم عامر خان،این گذشته شما هست و بخاطر اینکه تموم شده وگرنه من،همچین کار اشتباهی نمیکنم،من عاشق بانو شدم،سعی کردم مانع خودم بشم،اما نشد،اگر بخاطر اون میخواد از جلوی چشمتون بیافتم،فدای سرتون،اما من،بانو رو ول نمیکنم/عامر:به منم میفته که فقط بهتون بگم خوشبخت باشید،بصورت جداگانه به خاطر جراتت قدردانی میکنم/تانر:امروز همسرتون اکیا اومد خونه م،بهش گفتید من کارن رو کشتم؟/عامر:اره/تانر:چرا همچین کاری کردید؟/عامر:شوهر کارن قبل مرگش یه دهن لقی کرده،به اکیا وضعیت رو گفته بود،فقط بخاطر اینکه از تو محافظت کنم میگفتم تانر شلیک نکرده من زدم؟بیمه ی تو من هستم.
آسو و کمال هرکاری که میکنن،حقی خان راضی نمیشه و به آسو میگه تو فقط سوپ درست کن من خودمو جمو جور میکنم،و به کمال هم میگه بعد مرگگگ من دست آسو رو بگیر،باهم ازدواج کنید تا غم عموشو فراموش کنه و خوشبخت شه،کمال به آسو میگه اماده شو بریم بیرون یه خورده هوا بخور،حالو هوات عوض شه،و اکیا یهو از دور کمال و آسو رو میبینه
آسو بخاطر حقی خان گریه میکنه و کمالو بغل میکنه،و یهو آسو کمال رو میبوسه،و کمال خودش هم شوکه میشه،اکیا هم شوکه میشه و سوارر ماشینشش میشه از ناراحتی.
آسو:معذرت میخوام/کمال:آسو دیگه این کارونکن/آسو:برای چی؟به من نگفتی چیزی به اسم کاشکی برای خودت به جا نذار/کمال:من اونو برای عموتتت گفتم که به جای گریه کردن،کنارش باش/آسو:تنها کاشکی من،اینه کمال،برای خودم تنها چیزی که چرا نکردم اینخ،عشقم رو به تو نشون دادن،اما تو ذاتا متوجهی،طوری رفتار میکنی انگار که نیست،هر روز توی صورتم نگاه میکنی،انگار نمیدونی برای تو چی حس میکنم،مرتب بهم میگی رفیقم تا جای خودمو بدونم،انگار از تو به جز دپست چیز دیگه ای در نمیاد،انگاربرای ما راه دیگه ای نیست/کمال:راه دیگه ای مگه هست آسو؟/آسو:برای من تنها راه تویی،میخوام اگه بیفتم به تو تکیه بدم،اگه گریه میکنم با تو بخندم،اگر میسوزم با تو،اگر دلم هم خنک هم میشه با تو،نمیفهمی،برای من همه چیز تویی/کمال:آسو برای من تنها یه راه هست/آسو:برای تو تنها راه اکیاهس،میدونم،از غصه فقط دلم میسوزه و آسو دوباره برمیگرده پیش حقی خان..پایان

 

قسمت هفتادو سوم ۷۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

اکیا تو راه صحنه ی بوسیدن کمال توسط آسو یادش میاد،گریه میکنه،و یاد بوسیدن های خودشون و ۵سال قبل میافته…اکیا به کمال زنگ میزنه،و کمال میگه منم داشتم به تو زنگ میزدم/اکیا:چرا زنگ نزدی؟/کمال:تو چرا زنگ زدی؟/اکیا:بخاطر اینکه تو زنگ نزدی،حتما باید ببینمت،یه چیزایی هست که باید بهت بگم/کمال:چیزایی که میخوایم بگیم اصلا تموم نمیشه/اکیا:تموم بشه؟/کمال:تموم شه،دیگه هیچی نگیم،فقط از هم دور بمونیم/اکیا:این ممکنه؟/کمال:اکیا اینطوری هم که امکانش نیست،تو متاهلی،من نمیتونم اینطوری ادامه بدم/اکیا:شب کنار چاه منتظرتم.
حسین،فهیمه و کمال به دیدن حقی خان میرن و وقتی به خونه برمیگردن فهیمه میگه،واقعا از حقی خان هم چیزی نمونده،این آدم عین کوه،یه ذره ازششش مونده/کمال:مادر جون تو چرا اینطوری حرف میزنی؟آسو ذاتا خیلی غمگینه/فهیمه:آه پسرم مگه من نمیدونم چطور حرف بزنم؟هم تو منو ول کن و یه نگاهی به خودت بنداز،در اصل تو اون دختر خوشگل عین گل رو ناراحت نکن/کمال:من چرا ناراحتش کنم؟/فهیمه:من اونو نمیدونم،اگر با همین شیوه ادامهه بدی،حقی خان با چشم باز از این دنیا میره/کمال:کی گفت؟حقی خان گفت مگه نه؟/فهیمه:هرکسی که گفته باشه گفته پسرم،من هم تا آخرشش هستم،پشت سر حقی خان هستم،من هم میخوام ازدواج تو رو با دخترم آسو ببینم/کمال:مامان جون تو حداقل دیگه منو اذیت نکن/فهیمه:اون دیگه چه حرفیه؟منو اذیت نکنید،پسرم در ضمن این یه موضوع خیره/کمال:بابا یه چیزی بگو/حسین:ببخشید پسرم،من این بار طرف مادرتم/فهیمه:این آسو یه دختر همه چیز تمومه،خوشگل اگه بگی خوشگله،با عرضه اگه بگی با عرضه ست،قلبش عین الماسه،حقی خان اونجا توی چشماتون نگاه میکنه بخاطر اینکه ازدواج کنید،ماهم اینجا منتظر وایسادیم،تو هنوز تو فکر چه حساب و کتابی هستی،پسرم به من یه نگاه بنداز ببینم/کمال:مادر من هرچیزی بگی حق داری،اما این کار،کار منطق نیست،این کار قلبه،قلب من با آسو نیست/فهیمه:با کیه؟/کمال:با آسو نیست،اون برای من خیلی با ارزشه،اما اون جوری نیست/حسین:نگاه پسرم تو به این مرد بابای دوم میگی،زشت نیست آخرین آرزوش رو براورده نکنی؟/کمال:بابا،در اصل اگه قبول کنم زشت نمیشه؟در اصل اون دروغ نیست؟من نمیتونم بخاطر اینکه حقی خان خوشحال بشه با آسو ازدواج کنم/فهیمه:پسرم تو ذاتا برای خوشبختی خودت ازدواج میکنی/کمال:مامان من اگر با آسو ازدواج کنم،خوشبخت نمیشم/فهیمه:چرا؟بخاطر اون خودخواهی که اسمش اکیاهه؟هنوز هم اونو دوست داری؟نتونستی فراموشش کنی؟اون قلب تورو انداخت زمین،تو هنوز نتونستی اونو از دلت بیرون کنی؟


حسین:کاشکی میتونستی انکار کنی پسرم/فهیمه:نمیتونه،اون این موقع ساکت میشه،برای اینکه دروغ نگه ساکت میشه،اگه حرف بزنه میگه دوستش دارم/کمال:دوستش دارم مامان،هنوز اونو دوست دارم،ببین،قلبمو ننداخت دور،هنوز برای اون میزنه مامان،هنوز هم،من ساکت بشم و نشم هم باز برای اون میزنه،دوستش دارم مامان ،دست خودم نیست/فهیمه:پس چیه اونوقت؟مادرت حق داره مگه نه؟بخاطر اون دختر همه رو ناراحت میکنی/کمال:نه،بخاطر من،وقتی من یکی دیگه رو دوست دارم،نمیتونم با آسو ازدواج کنم/فهیمه:اما من از حقی خان خواهش نمیکنم،فقط یه چیز میگم،اون هم آخرش میشه،تو الان دستت رو زیر سرت میزاری و خوب فکر میکنی،از این به بعد یا اون دختر یا مادرت.
اکیا به کمال میگه: من به تو قول داده بودم که غمگینت نمیکنم/کمال: غمگینم نکردی/اکیا: اما خوشحالت هم نمیکنم،الان وقتش رسیده خوشبختتت بشی،باید بدون من خوشبخت بشی.
کمال به بانو میگه: تو اون شب پیش تانر نبودی و تا دیروقت داخل شرکت کار میکردی/بانو: من تانر رو دوست دارم و برای محافظت‌ازش این کار رو کردم/کمال:: اگه تانر رو دوست داری،باید به من کمک کنی/بانو یک پیراهن خونی به کمال میده و کمال از اونجا میره و بانو به عامر زنگ میزنه و میگه:انجام شد.
لیلا به قادر میگه: تو و خواهرم دست به یکی کردین و خونه رو از من گرفتین،اومدم بگم که خونمو و حقم از شرکت رو پس میگیرم/قادر: منو دشمن خودتوننن نکنید،چونکه سند اون خونه به نام منه/لیلا: پس ویدا تنها دشمن من نیست،تو هم به دشمن‌هام اضافه شدی…پایان،

خلاصه قسمت هفتاد و چهارم ۷۴ سریال اکیا

عامر تو اتاق کارشه،زینب میاد تو اتاق و درو قفل میکنه،میگه قبل از اینکه بری تورو گیر آوردم/عامر:این هم نماینده ی بی نقص دختر پایین شهری،سرک کشیدن توی اتاق هاادامه داره،یه ازدواج پشت کلیدها/زینب:اون چیزی نیست،من رو اون روزی که کلیدهای این خونه رو باز میکنم می بینی/عامر:یه اعتماد به نفس فاقد شعور،نگاه کن این هم یکی از خصوصیات غیرقابل صرف نظرتون/زینب:عامر کوزجواوغلو چطور یکی رو روی انگشتت میچرخونی؟/عامر:از من میپرسی ،به خودم افتخار میکنم/زینب:وا…فکر کردم تو بهتر از همه میدونی،پیش از همه وقتی ابجی اکیا رو روی انگشتت میچرخونی/عامر:توی اون عقل کوچیکت چطور سناریویی ساختی/زینب:اونطوری بگم،پسر اساسی،یه راز اساسی دختر خانواده رو به دست میاره،بعد این راز رو برمیداره و به دختر میگه،مجبوری با من ازدواج کنی،اون هم چیکار کنه،ناچارا قبول میکنه،بقیه ش رو هم میدونی ذاتا،اسمش هم چیز…ازدواج پشت درهای بسته/عامر:از اون عقل کوچولوت فقط همین داستان کلیشه ایی در می اومد/زینب:کلیشه ملیشه،خیلی هم فیلم ازش در میاد،با وجود اینکه حالا زنی رو در دست داری،که عاشقه برادر منه،به همچین حال و روزی افتادی من چه خوب که وارد این خونه شدم/عامر:زینب با خودت نمیگی این یارو در دو دقیقه میتونه منگ دم در بذاره هنوز داری حرف میزنی،میدونی که میکنم/زینب:اون یه کم اذیتت میکنه،من تا موقعی که زن اوزان هستم،کسی نمیتونه منو از این خونه بندازه بیرون/عامر:اما اون یکی طرف هامون رو فراموش میکنی/زینب:اه عزیزم مگه میشه فراموش کنم،اگر میخوای بفرستشون،اما نمیدونم اونوقت ابجی اکیا توی این خونه وایمیسته یا نه،حرف تو در برابر حرف من،اگر میخوای امتحان کنیم،وقتی من راز اصلی این خونه رو افشا میکنم ببین این ازدواج ساختگیتون رو ان شاا… با دستای خودم خراب میکنم…
اکیا منتظر آسو هست تا آسو از ساختمون میاد بیرون میره سمتش:عموتو شنیدم خیلی ناراحت شدم،خدا شفا بده/آسو:ممنون،تو بخاطر این نیومدی/اکیا:آره،آسو،کمال رو دوست داری؟/آسو:اگه دوست داشته باطم میری؟اکیا تو ذاتا ما بین ما نیستی،فقط یه شبح از گذشته هستی/اکیا:آره میدونم من هم برای گفتن این اومده بودم،امروز من حکم یه شبح از گذشته رو دارم،آسو من سال ها پیش یه انتخاب کردم،درست ترش من مجبور شدم انتخاب کنم،و با این انتخاب کمال رو خیلی غمگین کردم متاسفانه بعضی از انتخاب ها تا آخر عمر میشه،و من با اون انتخابی که درگذشته کردم…امروز کمال رو…خانواده ی اون…همه رو خیلی غمگین میکنم،من یه شبحم دیگه دارن میرم که محو بشم،کمال رو خیلی خوشبخت کن میشه؟

.
چونکه من نتونستم اونو خوشبخت کنم.
تانر و کمال همدیگرو تو پارکینگ میبینن و تانر میگه چی شده پسر؟حمله به خونه تموم شد الان یاد گرفتی راه رو می بندی؟چیه چی شده؟/کمال:تو کارن رو کشتی؟/تانر:پسر تو اولل صبحی چه مزخرفی میگی؟و کمال پیراهنی که بانو بهش داده بود رو نشون تانر میده،این پیراهن توئه؟روش خون کارن هست/تانر:کی اینو به تو داده؟/کمال:بانو/تانر:این از کجا دراومد؟هم تو از کجا میدونی که این…/کمال:این ویدئویی که نشون میده تگ وارد این پارکینگ شدی/تانر:پسر تو متوجهی که داری برادرت رو به چی متهم میکنی؟/کمال:من تورو متهم نمیکنم،برای اینکه گناهکار نباشی میپرسم،تو کارن رو کشتی؟داداش تورو میشناسم،میدونم درونت یه بچه ی کوچیک هست که نمیتونه به یه مورچه آسیب بزنه،یه بچه که وقتی کوچیک بودی با کسایی که با برادرت بد رفتاری میکردند دعوا میکردی،به یاد آوردی؟اما وقتی به گوشه برمیگشتی،یادت میاد داداط؟جایی که هیچکس نمیدونست،حتی برادرت هم نمیدونست،بچه ای که از اون ها کتک میخورد،داداش اینارو به یاد آوردی؟بچه ای که اون سیلی رو فقط بحاطر رحم و شفقتش میخورد،اون بچه ای که دلش نمیخواست یه مو از سر اون بچه ها کم بشه،یادت اومد داداش؟/تانر:گریه میکنه و میگه ساکت شو/کمال:داداش من کجاست؟/تانر:من از عمد نکردم کمال…عمدی نبود پسر…من از عمدنکردم?اشتباهی شد?من نمیخواستم بمیره…خدا لعنتم کنه…
کمال میره پیش پلیس…میخواستم گزارش یه جنایت رو بدم،قاتل تانر سویدره هست.
کمال صبح میره خونشون،دنبال تانر،و میگه زود باش آماده شو بریم/تانر:کجا داریم میریم کمال؟/کمال:مجبوریم بریم،همین الان،زود باش.مجبورم داداشم رو ببرم کلانتری/تانر:تو این کاروو میخوای کنی؟یهو مأمور ها وارد حیاط میشن،و کمال میگه داداشم اشتباهی یه نفر رو با تیر زده بابا/تانر:خاک بر سرت کنن،از این به بعد تو برادر من نیستی،تو دشمن جونی ه منی،حلالت باشه.
افسانه به اکیا میگه،خانم خبر چینی نباشه،اگه نگم خیالم راحت نمیشه،زینب خانم خیلی سوال میپرسه،گفتم شاید لازم باشه که بدونید/اکیا:میتونه بپرسه،تازه اومده تو این خونه،یهه چیزهایی هست که نگرانش میشه،توهم بهش کمک میکنی/افسانه:ولی فقط سوال های عادی نمیپرسه،راجب شما و آقا عامر،یعنی اگه فقط از من بپرسه مشکلی نیست،الان تو آشپزخونه همه رو داره سوال پیچ میکنه/اکیا:یکم انگار داری خبر چینی میکنی،زینب زن اوزانه،یه تیکه از این خونه و خونواده س،اگه ممکنه اصلا نگو.
کمال به همراه پدرو مادرش میره اداره ی پلیس،و تاتر میگه کمال هرچی بهتون گفته همه ش دروغه بابا/کمال:داداش تو چی داری میگی؟


تانر:دارم میگم هرچی که داری میگی دروغه،من هیچکسی رو نکشتم خیالتون راحت باشه.
مأمور به عامر زنگ میزنه میگه تانر میخواد باهاتون حرف بزنه/تانر:اقا عامر به کمکتون احتیاج دارم،خیلی اتفاق های بدی افتاده،فهمیدن/عامر:خدالعنتت کنه،چه جوری؟/تانر:الان میخوان بازز جویی کنن،چکار کنم؟/عامر:اول باید آروم باشی،تا وقتی هم که من بیام یه کلمه ام حرف نمیزنی.
اکیا به زینب میگه،باید باهات حرف بزنم،هرچی میخوای بپرسی از من بپرس/زینب:نمیدونم داری از چی میگی/اکیا:هرچیزی که نگرانش هستی،من میتونم کمکت کنم،لازم نیستت آشپزهارو اذیت کنی/زیتب:توی این خونه هیچکس گرم نمیگیره با من،ولی من فقط میخواستم حرف بزنم باهاشون،البته که ممکن نیست چون خدمتکارهاتون و از روبات ها انتخاب کردید/اکیا:قبل از این هم سعی کردم باهات حرف بزنم ولی گوش نکردی،حتی نذاشتی حرف بزنم،راجب عامر/زینب:بازم میخوای الکی منو متهم کنی؟/زینب:اون موقع هم اینجوری انکار کرپی و من باور نکردم،با اوزان ازدواج کردی بازم اعتماد ندارم بهت،نمیدونم چرا نمیتونم بهت اطمینان کنم/زینب:منم همینو نمیفهمم ابجی اکیا،با داداشت ازدواج کردم،چه جوری میتونم متقاعد کنم تورو؟/اکیا:تو باید منو قانع کنی زینب،ازدواجت با اوزان نیست،باید حواست به اوزان باشه،نه به گذشته ی من و عامر،تو اوزان رو دوست نداری زینب،دعا کن چیزی که من ارت دیدم رو مامانم نبینه/زینب:اگه ببینه چی میشه؟/ویدا:تورو تو دو ثانیه میذارم دم در خانوم کچولو،به حرف اوزان گوش نمیکنم،به اشک چشمت نگاه نمیکنم،میفرستمت همونجایی که بودی،بعدشم زنی که اوزان رو دوست نداشته باشه رو توی این خونه نگه نمیدارم،فهمیدی؟و عامر میاد میگه که دارم میرم کلانتری بخاطر داداشت،و زینب و اکیا هم میگن ماهم میاییم.
لیلا به کمال زنگ میزنه،و کمال جواب نمیده،یهو متوجه ی حیدر میشه که داره تو باغچه گل میکاره و میره پیشش،و میگه اینا چیه ن واسه کماله؟/حیدر:گفتم وقتی بیدار میشی ببینیی اینارو،ولی انگار تو از من سحر خیز تری/لیلا:گل نرگس?گل مورد علاقه ام،یادت نرفته/حیدر:تو دوست داشتی تو زمستون بوی گل نرگس و سر صبح بشنوی،گفتم تا وقتی خونه تو پس میگیری اول صبحت این بو رو بشنوی

لیلا:میخواستم دعوتت کنم واسه چایی،ولی نمیخوام چیزی بهت بدم/حیدر:چون من باید بدم/لیلا:انگار که ممکنه همچین چیزی/حیدر:لیلا میخوام هر صبح این سال و بهت برگردونم،خیلیی سخته میدونم ولی/لیلا:سخت نیست،غیر ممکنه/حیدر:میخوام امتحان کنم،البته اگه اجازه بدی/لیلا:میخوای با کاشتن گل جبران کنی؟حساب کتاب کن ببین واسه سی سال چقد باید گل بکاری/حیدر:هرکلری لازمه میکنم،میدونم نمیبخشی منو،ولی اگه بتونم حتی یه صبح رو برات جبران کنم/لیلا:خوشحال میشی،آروم میشی،من نمیخوام تورو خوشحال کنم،هرجور میخوای خودت رو خوشحال کن،ولی منو تو حساب و کتاب قبلت وارد نکن/حیدر:تموم شد؟همین؟یعنی نمیخوای دونه دونه اینارو بکنی و بزنی تو سرم؟برای فراری دادن تو حس این و ندارم که جون اون گلای بیچاره رو بگیرم،الکی دل خودتو خوش نکن،و لیلا میره تو خونه…پایان،

 خلاصه قسمت هفتاد و پنجم ۷۵ سریال اکیا


کمال میره پیش زهیر،و زهیر میگه ببخشید داداش من به این ساختمون(اداره ی پلیس)آلرژی دارم خب،وضعیت چطوره؟/کمال:داداشم داره باز جویی میشه،لباس رو هم تحویل کلانتری دادم،یعنی نمیدونم زهیر…انگار باید قبول کنم،عامر به هدفش رسید.
عامر به زینب میگه تو که بخاطر اینه داداشت میفته زندان پریشون شدی،تو برای چی پریشونی همسرم؟/اکیا:من برای کمک کردن به زینب اینجا هستم/عامر:به خاطر اینکه زن اوزانه یاا اینکه یه رابطه ی قبلی باعث این کمک شده؟/اکیا:خب تو واسه چی پیش تانری؟واسه اینکه کارمندت یا اینکه برادر زینبه؟/زینب:شما فکر میکنید که دارید رمزی حرف میزنید؟نه،یعنی اینکه من همه چیز و میفهمم/عامر:دختر باهوشی هستی زینب،داداشت کم مونده حبس‌ابد بخوره ولی تو هنوز میتونی مارو بخندونی.
کمال میره سمت ماشین عامر و زینب پیاده میشه بغلش میکنه میگه داداش چی شده؟ مامان و بابا خبر دارن؟/کمال: نگران نباش،همه اینجا هستن/کمال به عامر میگه: تانر رو بدبختت کردی و حالا اومدی تماشا کنی؟!/عامر: اونی که تانر رو تسلیم کرد تو هستی/کمال: میدونم توی فکرت چی هست؛ تو جیگر منو سوزوندی،جیگرتو سوراخ میکنم.
اکیا به کمال میگه: توی صورتم نگاه نمیکنی؟!/کمال: مشکل بزرگتری دارم،مگه نمیبینی/اکیا: خواهر و برادرامون از قضیه ما مهم‌تر هستن/کمال: با اینکه هیچ گناهی مرتکب نشدم ولیی احساس گناه میکنم/اکیا: درکت میکنم.
زینب پیش پدرومادرش میره و فهمیه در آغوشش میگره ولی حسین بهش توجه نمیکنه/اکیا و عامر هم میان و فهمیه میگه: اینجا هم دست از سرمون بر نمیداری/اکیا: خیلی متاسفم/حسین به عامر میگه: اگه توی این قضیه دست داشته باشی…/عامر: من اومدم پسرتون رو نجات بدم.
کمال و زهیر نزدیک خونهٔ مژگان هستن و کمال میگه: اینجا خونهٔ مژگان کوزجواوغلو،مادر عامر است؛ همه فکر میکنن که مُرده ولی اون زنده هست؛ باید بفهمیم که چرا این زن رو پنهانن کردن/کمال از زهیر میخواد تا با دکتر مژگان حرف بزنه و اطلاعات بدست بیاره.
وکیل عامر به تانر میگه که این قتل رو انکار کنه.(معلوم میشه که اون خونی که روی پیراهن تانر بوده مربوط به کارن نیست و خون یکی دیگه است که مثلا تانر باهاش توی خیابون درگیرر شده)


تانر رو میخوان ببرن بازداشتگاه و تانر به کمال میگه: دیگه نزدیک من نشو چه زنده‌ام چه مرده‌ام؛ تو باعث سرافکندگی پدرومادرم شدی.
آسو به عامر میگه: با کمال کاری نداشته باش،دست از سر اون و خانواده‌اش بردار؛ اکیا به من گفت که با کمال خوشبخت بشی،تو دیگه این موضوع رو بزرگش نکن.
ویدا از افسانه میخواد که سما رو بیاره و سما میاد و ویدا میگه: میدونم که میتونم به تو اعتماد کنم؛ زینب چند روز پیش داشت باهام حرف میزد و گفت که علت جداییش از صالح،اوزان نبودهه و پای یکی دیگه در میانه/سما: یعنی واقعا همه چیو براتون تعریف کرده؟!/ویدا: منظورت چی است؟/همین موقع زینب و اوزان میان.
زنیب،سما رو به اتاقش میبره و سما میگه: تو مثل احمقا موضوع عامر رو برای مادرشوهرت تعریف کردی؟! زینب: مگه چی ازت پرسید؟ چیزی که بهش نگفتی؟ / سما: نه بهش چیزیی نگفتم/زینب: مثل اینکه شک کرده! میخواسته از دهنت حرف بکشه و باید جلوش رو بگیرم که از گذشته‌ام باخبر نشه…

 

 خلاصه قسمت هفتاد و ششم ۷۶ سریال اکیا

کمال میره پیش دکتر مژگان(مادر عامر)و دکتر میگه شکایتتون چی بود؟/کمال:شما،سال ۱۹۹۱(۲۵سال پیش)یه کاری کردید/دکتر:ممکن نیست که یه همچین چیزی یادم باشه_تازه اون هم وقتی از امروز حساب میشه/کمال:نگران نباشید،من یاداوری میکنم براتون،چون اصلا ممکن نیست که این شخص رو فراموش کرده باشید،چون اون آدم هنوز زندس/دکتر:میشه برید بیرون؟پلیس هستید؟/کمال:به نظر شما؟/دکتر:نمیدونم دارید درباره ی چی صحبت میکنید؟/کمال:خیلی هم خوب میدونید،نزدیک به ده ثانیه پیش فهمیدید که دارم درباره مژگان کوزجواوغاو صحبت میکنم(دکتر میخواد از اتاق بره بیرون که کمال در اتاق رو قفل میکنه)اون چی شد؟/دکتر:نمیدونم،من هر چیزی که گفتن اون کارو کردم،خودکش کرده بود،گواهی خواستن،منم همونطوری که خواسته بودن براشون انجام دادم/کمال:بعدش یه رشوه گرفتید که تا آخر عمر براتون کفایت کنه،خب چه کسانی بودن؟بعنوان شاهد/دکتر:یه خانمی بود،خدمتکارش بود،ولی اسمش رو نمیدونم/کمال:پس یعنی الان با اون تو یه خونه نیستش/دکتر:چیز دیگه ای نمیدونم/کمال:به نظر من میدونید،باید به من بگید که زیر اون برگه ی گواهی اسم چه کسی بود؟/دکتر:اگه نگم چی میشه؟/کمال:اگه نگید…بچه هایی که بیرون هستن رو ببینید،اینا از محله هایی میان که شما تا آخر عمرتون اصلا دوست ندارید که به اونجا پا بذارید،خب میدونید برای چه کسی اینجا هستن؟این کاری که کردید جرمه(عکسی از خروج دکتر از خونه ی مژگان)و به طور قانونی از کار بیکار میشید/دکتر:اسمش رو یادم نمیاد،در ضمن من محافظت شده هستم/کمال:دارید اشتباه میکنید،اگه الان این کاری که میخوام با شما بکنم رو نکنم،اون موقع از طرف قادر کوزجواوغلو کشته میشید،اینو شما هم خیلی خوب میدونید/دکتر:میخوایید چیکار کنید؟/کمال:اون آدمی که میگید مرده الان توسط این دوستان تو این خونه محاصره شده،اگه صحبت نکنید،اگه اسم اون یکی مجرم رو به من نگید،اون موقع فقط شما به عنوان مقصر و گناهکار این موضوع میرید حبس میکشید/دکتر:ولی نیستم/کمال:پس به من اسم قاضی رو بگید/دکتر:سدات یوجه داغلی،بازنشسته هستش.
قادر،لیلا رو صدا میکنه،و به منشیش میگه از این به بعد میخوام که هر روز صبح تو اتاق لیلا خانم گل تازه بذارید/لیلا:لطفا لطفا پلین خانم من متنفرم،من اصلا گل های قطع شده و تزئینن شده نمیخوام.
کمال و زهیر شب میرن خونه ی قاضی و اکیا هم داره تعقیبشون میکنه،قاضی میاد و اینارو داخل خونه ش میبینه/کمال:بیست و پنج سال پیش،واسه یه زن به اسم مژگان کوزجواوغلوو گواهی جعلی درست کردید/قاضی:نمیتونید ثابت کنید


کمال:ولی خودش هنوز زنده س،برای اینکه نندازمت تو زندان باید یه چیزایی بهم بگی،خوب میدونید چرا خودکشی کرده؟کسی هست که بدونه؟یه شاهد هست،،و یه نسخه از اون برگه دست شما هست/قاضی:اسمش و بگم/کنال:اون موقع میشه گفا زنده می مونید،شما راز خودتون و بهم بگید،منم راز شمارو نگه میدارم/قاضی:یه کم به زمان احتیاج دارم/کمال:معلوم نیست پرونده ی چند تا شکایت و اینجوری بستید و قاضی آدرس شاهد(خدمتکار رو به کمال میده)و اونا هم میرن.
کمال به زهیر میگه باید دورسن هاکان رو پیدا کنیم،قاضی و دکتر این پرونده با پول دهنشون و بستن،فقط این زن به دردما میخوره،بعدشم تو این خونه زندگی کرده،اینو امتحانن میکنیم،شانس دیگه ای نداریم،باید همین الان به آخر این کار برسیم،نمیتونم این یارو رو بیشتر از این تو حبس خونه گی نگهدارم،یهو اکیا میاد میگه کدوم آدم رو؟شما دارید چیکار میکنید؟/کمال:تو اینجا چی کار میکنی؟/اکیا:دنبال تو راه نیفتادم./کمال:واسه چی منو تعقیب کردی؟/اکیا:یکم قبل از این به لطف من از دست یارو نجات پیدا کردید,چی شدراجب اوزان کاری نمیکردی؟/کمال:کاری نمیکنم/اکیا:قضیه سر داداش منه کمال،نمیتونی تنهایی این کارو کنی/کمال:به اوزان ربطی نداره/اکیا:راجب اون مدرک فهمیدی،مگه نه؟/کمال:چه مدرکی؟/اکیا:تیمور وقتی منو دزدید گفت که مدارک و یه جایی نگه داشته./کمال:خوب فکر کن،یه آدرسب،نشونه ای چیزی نگفت؟/اکیا:نه،بین حرف یه چیزایی گفت;شایدم بلوف زده بود/کمال:بلوف نزده،چشماتو بازکن،شاید جایی نیست،میتونه در مقابل عامر ازش استفاده کنه،شاید یه بسته تو خونه ش گذاشته/اکیا:مگه تو بیخیال این قضیه نشده بودی؟واسه چی هنوز دنبالشی؟فقط برای اینکه منو دور نگهداری از قضیه این کارو کردی مگه نه؟/کمال:وقتی پیش همدیگه ایم از واقعیت دور میشیم اکیا/اکیا:چرا؟واقعیت ها به من حساسیت دارن؟/کمال:اره،درمان هم نداره،فقط تشدید پیدا میکنه…
زینب میره خونه ی کمال هرچی در میزنه کسی درو باز نمیکنه،میخواد برگرده که میبینه لیلا به حیدر میگه روز سختی بود(زینب جا میخوره که یواشکی به حرفای حیدر و لیلا گوشش کنه)لیلا:پس مسئله ای نیست/حیدر:تو شرکت کوزجواوغلو هر روز یه دعوا داریم انگار، خیلی زود عادت میکنی/لیلا:تو به فکر من نباش،من دیگه عادت کردم،خیلی بدتر از اینارو شناختم،خیلی بدتر از اینارو تجربه کردم/حیدر:منم،مجبور شدم بعنوان کسی زندگی کنم که راجب تو اشتباه کردم،خیانتمو مثل یه زخم تو وجودم نگه داشتم/باشه باشه نمیخوام بشنوم/حیدر:حق داری،اگه اینارو بشنوی شاید تو دلت یه راهی باز بشه،شاید قلبت نرم بشه،مگه نه؟/لیلا:انگار که ممکنه

حیدر:میدونم،نیست،وقتی تو رفتی،زمان از کار افتاد،واسه همین هیچی کم نمیشه،روز و شب نذاشتی برام،بدتر از همه میدونی چیه؟ناامید شدم/لیلا:حداقلش اینه که ادبیاتت خوبب شده،منم منتظرم چی بگم حالا/حق داری،شب بخیر
اکیا تو اتاقشه،عامر میاد پیشش/عامر:تنهایر زدی به دل شیرینی،بخاطر ثوابش داری یه کشتی در حال غرق رو نجات میدی؟/اکیا:تو نمیفهمی،الکی به مغزت فشار نیار،بلاخره به جز بدیی کردن به درد دیگه ای نمیخوری/عامر:داری نامردی میکنی،شوهرت هم یه انسان خیر دوست هستش،اینارو باید از شرکت بپرسی بفهمی من چی کار کردم/اکیا:مثلا برای یه خانه سالمندان نقاشی هام رو میبخشم،توهم کمک میکنی؟/عامر:سرمایه گذاری مرده هستش/اکیا:برای چی ازتو انتظار خوبی دارم اصلا؟تو آدمی هستی که مادر خودتو تو خوته حبس کردی/عامر:من هیچکس رو حبس نکردم،اون مارو ترک کرد،اون راه آسون،یعنی فرار کردن رو انتخاب کرده/اکیا:توهم داری اونو با تنهایی مجازات میکنی،ماهی یه بار،سالی یه بار میری پیشش/عامر:تو همین کارو با بچه های من نمیکنی،تمام قبر من بخاطر همینه…
کمال منتظره که اکیا از خونه بیاد بیرون،و کمال میره پیشش/کمال: چرا به آسو از طرف من امید دادی/اکیا: برای ما هیچ آینده‌ای وجود نداره،من میخوام که تو خوشبخت بشی/کمال: توو هرجور که دلت میخواد زندکی کن ولی سعی نکن به زندگی من جهت بدی،چونکه این اکیایی که توی قلب من هست هیچ وقت بیرون نمیاد….پایان،

 خلاصه قسمت هفتاد و هفتم ۷۷ سریال اکیا

ویدا به زینب میگه: میدونم اوزان رو دوست نداری،هدفت از این ازدواج هم یه چیز دیگه بود/ زینب: مثل اینکه حرف‌های سما شما رو توی خیال غرق کرده/ویدا: شاید هم از اوزان سوء استفاده کردی و فریبش دادی! از تو هرچیزی انتظار میره؛ من اصلا به واقعی بودن این ازدواج شک دارم/زینب: وقتی نوه‌تون رو در آغوش گرفتید،دیگه شکی به‌جا نمی‌مونه/ویدا: من اون نقابت رو برمیدارم/زینب: به‌نظرم از شوهر خودتون شروع کنید/ویدا: ساکت‌شو وگرنه یه بلایی سرت میارم/زینب: یه بلایی میاد ولی بخاطر من نیست؛ بخاطر عشق شوهرتون لیلا عجمزاده است/ویدا: تو چیزی میدونی که من خبر ندارم؟!/زینب: اینکه بدون اون شب و روز میگذرونه؛ داشت میگفت که بدون اون زندگیش بی‌رنگه؛ کاشکی بجای اینکه دنبال من باشید،مراقب شوهرتون باشید؛ دارید شوهرتون رو از دست میدید ولی خبر ندارید.
زینب به اوزان میگه: به مامانت ماجرای بابات و لیلا خانم رو گفتم ولی نمیدونم چرا عصبانی شد!/اوزان: لیلا خانم و مادرم خواهر هستن/زینب: چطور امکان داره؟ یعنی بابات عاشق خاله‌تت هست.
ویدا با حیدر دعوا میکنه و میگه: تو چطور تونستی این کار رو با من کنی؛ تو بهش گفتی که دوستش داری/حیدر: نه/ ویدا: ازت متنفرم؛ لعنت به اون روزی که عاشقت شدم/حیدر: وضعیتت اونطور که تو فکر میکنی نیست/ویدا: من بهت دوتا بچه دادم ولی تو هنوز هم اونو دوست داری/حیدر: تو الان عصبانی هستی و بعدا باهم حرف میزنیم/ویدا: از خونهٔ من گمشو برو،گمشو!
کمال و پدرومادرش و زینب کلانتری میرن و وکیل میگه: جشمتون روشن؛جواب تست خون مقتول یکی درنیومد/همه خیلی خوشحال میشن و کمال متعجب میشه و فهیمه میگه: پسرم ماا از دست تو عصبانی نیستیم و تو هم یک اشتباهی کردی/طوفان به امیر زنگ میزنه و میگه: همه چیز درست پیش رفت/امیر: حتما آقا کمال خیلی متعجب شده! وقتی تانر آزاد شد،پیش من بیارش.
حسین به کمال میگه: وقتی برادرت آزاد شد بهش چیزی نمیخوای بگی؟/کمال: برادر من جون یکی رو گرفته و حسابش رو باید توی این دنیا پس بده.
تانر رو آزاد میکنن و بانو کلانتری میاد و تانر میگه: تو با چه رویی اینجا اومدی؟ /بانو: نگرانت شدم/ تانر: نگران نباش؛ تو از پشت به من خنجر زدی؛ دیگه نمیخوام ببینمت.
زهیر آدرس خدمتکار رو پیدا میکنه و با کمال و اکیا به اونجا میره و به کمال میگه: فقط اون نمیتونه حرف بزنه،چونکه زبان نداره/کمال به نورسل میگه: من پلیس نیستم ولی چندتا سوال ازز یه داستان قدیمی دارم! سال‌ها پیش یه شهادتی دادین؛ شما با اینکه میدونستید مژگان کوزجواغلو زنده است ولی شهادت دادین که مُرده


اکیا میاد و میگه: لطفا به ما کمک کنید،ما فقط دنبال حقیقت هستیم؛ من هم مثل مژگان خانم اسیر اون خانواده هستم،شاید حرف های شما باعث آزادی من بشه؛ تنها امیدم شما هستید/کمال: مژگان کوزجواغلو چرا خودکشی کرده؟ قادر خان همه رو با پول ساکت کرده ولی شما رو با بچه‌تون ساکت کرده؛ شما میدونید که چرا اون خودکشی اتفاق افتاد/ نورسل: مژگان خودکشی نکرد/نورسل همه حقایق رو برای کمال و نیهان تعریف میکنه.
یکی به قادر زنگ میزنه و قادر عصبانی میشه و میگه: چطور همه چیز رو فهمید؟!/قادر به راننده میگه که بره به شرکت و به عامر میگه: امروز با کمال سویدره ملاقات داری و عامر میگه: نه.
کمال به عامر میگه: حدود ۲۵۵ سال پیش پدرت سعی کرد یه زنی رو بکشه؛ میخواست به همه بگه که خودکشی کرده ولی نتونست،چونکه نمُرده بود و فلج شده بود/عامر: ساکت‌شو/کمال: مادرتون خودشکی نکرده بود،بابات قصد کشتنش رو داشت/عامر: حرفات رو باور نمیکنم/کمال: تو برادرم رو از من گرفتی ولی من به تو یک برادر یا خواهر میدم! بیست و پنج سال پیش مادرت دور از چشم همه یک بچه به دنیا آورد؛پدرت هم بخاطر خیانت سعی کرد مادرت رو بکشه و همهٔ اینها بخاطر خواهر یا برادرت است؛ تو رو با اسلحه خودت میزنم؛ دیگه الان باید از من بترسی

 خلاصه قسمت هفتاد و هشتم ۷۸ سریال اکیا

کمال به عامر میگه: حدود ۲۵ سال پیش پدرت سعی کرد یه زنی رو بکشه؛ میخواست به همه بگه که خودکشی کرده ولی نتونست،چونکه نمُرده بود و فلج شده بود/عامر: ساکت‌شو/کمال: مادرتون خودشکی نکرده بود،بابات قصد کشتنش رو داشت/عامر: حرفات رو باور نمیکنم/کمال: تو برادرم رو از من گرفتی ولی من به تو یک برادر یا خواهر میدم! بیست و پنج سال پیش مادرت دور از چشم همه یک بچه به دنیا آورد؛پدرت هم بخاطر خیانت سعی کرد مادرت رو بکشه و همهٔ اینها بخاطر خواهر یا برادرت است؛ تو رو با اسلحه خودت میزنم؛ دیگه الان باید از من بترسی/عامر: تو عین من نیستی،نمی‌تونی این کار رو بکنی/کمال: اون برای قدیم‌ها بود؛ الان دستم پُره/عامر: اگه حرفات حقیقت داشته باشه؛ من اون خواهر یا برادر رو نابود میکنم/کمال: قبل از من نمیتونی پیداش کنی/قادر میاد و به عامر میگه: اون فقط میخواد ما رو باهم دشمن کنه/عامر: من یک خواهر یا برادر دارم!/قادر: کمال سویدره تو دیگه از حدت گذشتی/کمال: اول اون بچه رو پیدا میکنم؛ بعدش این امپراطوری سیاه شما رو نابود میکنم/قادر: از این به بعد فقط عامر کوزجواغلو در مقابلت نیست،منم هستم،تو رو از روی زمین محو میکنم/کمال: اینجوری خیال‌بافی نکنید،بعدش براتون بد تموم میشه.
عامر به قادر میگه: تو مادرم رو کشتی/ قادر: اون یک زن ضعیفی بود و خودکشی کرد/عامر: دروغ‌هات رو باور نمیکنم؛ این حقیقت داره که یک برادر یا خواهر دارم؟/قادر: آره داری ولی از منن نیست؛ مادرت یه مسافرت رفته بود و بعداز ماه‌ها برگشت، فقط بخاطر تو؛ چندین بار میخواست با تو فرار کنه ولی من جلوش رو گرفتن و داخل یک اتاق حبسش کردم و بعدا یک نامه به دستم رسید که از معشوقه مادرت بود؛ ازش خواستم بگه که اون مرد کیه ولی بهم نگفت و خودکشی رو انتخاب کرد/عامر،قادر رو کُتک میزنه و بهش میگه: بجای اینکه اون مرد رو بکشی،مادرم رو کشتی/قادر: میخواستم اونو بکشم ولی این کار رو نکردم،مادرت به ما خیانت کرد‌؛ حالا اگه تو جای من بودی چیکار میکردی؟! اگه اکیا بهت خیانت میکرد و از کمال بچه‌دار میشد،چیکار میکردی؟/عامر چیزی نمیگه و از اونجا میره.
۲۵ سال قبل:
قادر: اول اون آدمو بعدش بچه‌ت رو میکشم/مژگان: اون بچه تو است؛ وقتی که رفتم پیش اون فهمیدم که حامله‌ام،بخاطر همین برگشتم/قادر: حتی اگه برای من هم باشه،تو و اون بچه روو زنده زنده قبر میکنم؛ باید به من بگی که اون کیه؟/مژگان: اگه بمیرم هم چیزی نمیگم/قادر،مژگان رو روی بالکن میاره و مژگان لبهٔ بالکن میره و میخواد خودش رو پرت کنه پایین ولی عامر رو میبینه و پشیمون میشه و وقتی که میخواد برگرده،


قادر اون رو هُل میده و مژگان از بالکن میفته توی حیاط و این صحنه رو یکی از خدمتکارهای خونه میبینه.
زهیر برای نورسل خانم یک خونه جور میکنه و برای امنیتش چندتا نگهبان میذاره.
حیدر تمام وسایلش رو جمع میکنه و میخواد از خونه بره ولی ویدا مانع میشه و حیدر میگه:هروقت گفتی بیام،هروقت گفتی برم؟ مگه من عروسک خیمه شب بازی تو هستم/حیدر راضیی نمیشه و سوار ماشین میشه و میره و ویدا میگه: تو رو پشیمون میکنم؛ با التماس دوباره به این خونه برمیگردی.
طوفان با موبایل حرف میزنه و میگه: عامر نباید بفهمه که ازش متنفرم وگرنه نابود میشم/لیلا حرف های طوفان رو میشنوه و از اونجا میره و طوفان به همونی که باهاش حرف میزد میگه: کارمم رو انجام دادم،لیلا حرفام رو شنید.
لیلا به کمال زنگ میزنه و میگه: طوفان با تلفن حرف میزد و شنیدم که میگفت عامر نباید بفهمه که چرا ازش متنفرم وگرنه نابود میشم/کمال: دقیقا همینطوری گفت؟!/لیلا: آره؛ منم تعجبب کردم.
عامر پیش مادرش میره و میگه: تو یک بچه‌ی دیگه هم داری؛ تو باعث شدی که من پیش دشمنم کم بیارم/عامر ماسک تنفس رو از روی دهن مادرش برمیداره و میگه: اون بچه مال کیه؟!! بابام میگه از معشوقه‌ات است ولی بزرگترین دشمنم میگه از بابام است،کدوم رو باور کنم؟؛ اون رو بیشتر از من دوست داشتی که ترجیح دادی خودکشی کنی؟ تو از پشت به من خنجر زدی!/اکیا وارد خونه میشه و میخواد که ماسک تنفس رو روی صورت مژگان بذاره ولی عامر اجازه نمیده و به اکیا میگه: به مادرم خوب نگاه کن،اگه تو یه روزی به من خیانت کنی،اون مَرد رو به این حال میندازم/عامر میره و اکیا ماسک تنفس رو روی صورت مژگان میذاره.
ویدا به زینب میگه: از این به بعد حواسم بهت هست،یه روزی جوری از این خونه میندازمت بیرون که خودت هم فکرش رو نمیکردیی/زینب: ولی سخته مامان جون/ویدا: وقتی حقایق معلومم بشه،خود اوزان تو رو بیرون میکنه؛ من فقط حقایق رو به بقیه نشون میدم…پایان،

 خلاصه قسمت هفتاد و نهم ۷۹ سریال اکیا


قادر به حقی میگه: باید کمال رو از کارش اخراج کنید و با شرکت شما نباید ارتباطی داشته باشه/حقی: کمال به زودی دامادم میشه و نصف سهام شرکت رو بهش میدم و در اصل یکی از رئیس های این پروژه میشه.
بانو به تانر میگه: من نمیخواستم که تو رو ناراحت کنم/تانر: ولی این کار رو کردی،منو با داداشم دشمن کردی.
آسو به اکیا میگه: از کمال فاصله بگیر،هنوز هم سر قولت هستی؟/اکیا: چه قولی بهت دادم؟/آسو: دیگه بین من و کمال قرار نمیگیری/اکیا: تو هم گفتی که بینمون نیستی/آسو: ولی تاا زمانی که پیش کمال هستی،ما نمیتونین باهم باشیم/اکیا: بین من و کمال اون چیزی که تو فکر میکنی نیست/آسو: پس چی هست؟!/اکیا: چیزی که زمانه نمیتونه از بین ببره/آسو: پس اون حرفا رو الکی گفتی!/اکیا: نه! بین من و کمال رابطه‌ای نیست؛ من و کمال بخاطر یه موضوعی که نمیتونم بهت بگم پیش هم هستیم/آسو: پس هروقت اون موضوع حل شد دیگه لازم نیست باهم دیگه باشید.
حسین از تانر میخواد که دوباره بیاد پیشش کار کنه ولی تانر قبول نمیکنه.
اکیا از زهیر میخواد که بهش کمک کنه تا اون مدرکی که تیمور میگفت بی‌گناهی اوزان رو ثابت میکرد رو پیدا کنن و زهیر قبول میکنه و اکیا میگه که کمال چیزی نفهمه ولی زهیر همه چیز روو به کمال میگه!
آقا حقی جلسه تشکیل میده و پنجاه درصد سهام رو به آسو و پنجاه درصد دیگه رو به کمال میده…کمال به آسو میگه: ولی من لیاقت اینو ندارم/آسو: شرکت یا من؟!/کمال: من میخوام کهه برای تو مثل یک دوست باشم/آسو: ولی من بیشتر میخوام؛ با گذرزمان احساست عوض میشه/کمال: آسو منتظر نباش،چونکه اون روز نمیاد!
اکیا کنار چاه منتظر کمال است و یاد پنج سال پیش میفته…کمال میاد و میگه:هنوزم داری دنبال صداها میری؟!/اکیا: قلبم و رو به همه صداها بستم/کمال: کی بازکردی؟/اکیا: وقتی بعد ازز سال‌ها برگشتی…پایان،

 خلاصه قسمت هشتاد ۸۰ سریال اکیا

آسو برای قانع کردن عموش به حقی میگه :عشق کمال و اکیا واقعی نیست داستان قدیمیه اونی که ناراحت میشه آخر داستان من نیستم کمال از اکیا تار مو عامر رو خواسته بود و اکیا هم واس همین اومده بود دم چاه و کمال میگه میخوام با موی طوفان یکی کنم تا شاید اونی که دنبالشیم طوفانه.
فردا صبح هم کمال واکیا باهم دیگه میرن خونه باغ تا دنبال اون ویدیو برن اما هیچی پیدا نمیکنن ..کمال هم میگه: این کارو به من بسپر بعدشم رابطمون از اونجایی که مونده ادامه میدیم..اکیا: راست میگی؟..کمال: اره..من هرکاری میکنم بهم برسیم بهت قول میدم.. تو هم قول میدی تنهایی کاری انجام ندی؟..اکیا هم با گره زدن دستاش ( این کار یعنی قولی که میده معتبرنیس) میگه: منم قول میدم..
حیدر میاد عمارت ..ویدا خوشحال میشه که شوهرش برگشته اما حیدر میگه: من برنگشتم اومدم بگم میخوام ازت طلاق بگیرم.. ویدا: میخوای بری پیش لیلا؟..حیدر: اونکه به من امیدی نداده اما اگه امید میداد با جون و دل میرفتم پیشش

کمال با طوفان میرن رستورانی تا کمال بتونه یه چیزی ازش گیر بیاره تا ازش بتونه دی ان ای بگیره..عامر میره خونه وکیله اما اون نیست و میفهمه باباش همه کارارو انجام داده و اونو گم و گور کرده..میره پرونده هارو میخونه که تو اون نوشته قیم طوفان از سال … به نام قادر کوزجواغلو تغییر یافته..و عامر هم فکر میکنه طوفان برادرشه..اما طوفان رو نشون میده که با یکی پشت تلفن حرف میزنه و میگه: حتما الان اون برگه رو پیدا کردن و فلاش بک میزنه که خود طوفان رفته اون برگه رو شبانه جاسازی کرده..
آسو زینب رو صدا میزنه تا باهاش حرف بزنه ..اسو به زینب میگه: چرا نمیگی هنوز عامر رو مثل دیوونه ها دوست داری؟..زینب: همچین چیزی نیست..آسو: عامر رو مثل دیوونه بازی ها دوست داری..فقط یه مانع داری..اکیا..جالب شد چون تنها مانعی که منو به کمال میرسونه هم اکیا هست..همه اتفاقا تقصیر اکیاعه..زینب: از من چی میخوای؟..آسو: تو هرجوری که میتونی میخوای عامر رو زمین بزنی..راه ضعیف کردن اون اکیاعه..بهش نشون بده که طرف اونی نه داداشش و بعدش بهش بفهمون که اکیا بخاطر دوست داشتن برادرت یه احمقه..میدونی چی میشه؟..زینب: اکیا رو توخونه حبس میکنه؟..آسو: اون حبس بشه تو جذابتر نشون داده میشی..زینب: تو هم میخوای هروقت اکیا رفت پیش داداشم بهش گزارش بدم؟..آسو: آره..هم اون هم من..این کارو وقتی برای عامر میکنی عشقتو بهش نشون میدی..تو اون خونه تنها به تو اعتماد میکنه چون عشق رو در
تو پیدا میکنه..

عامر اون برگه قیم شدن رو میبره پیشش و قادر میگه: این

این امکان نداره اون محرم راز ماعه نه برادر تو…عامر: پس طوفان کیه؟..قادر: بچه نورسل خانم .پرستار مادرت..
برای اکیا یه عکس از طرف ناشناس میاد که نشون میده داخل اون عکس یه کلید هست که تو خود آتلیه اش هست..کمال هم مدارک رو میبره تا آزمایش رو ببینه..اکیا میره آتلیه و مکان اون عکس رو میبینه و یه کلید پیدا میکنه.. و بعد کل اتلیه رو زیر و رو میکنه شاید مدرک دیگه ای هم باشه اما نیست..و به کمال در مورد عکس و کلید میگه..کمال هم میگه: یکی داره به ما کمک میکنه شایدم میخواد بیچارمون کنه..
عامر هم از طوفان و خودش خون میگیره شاید بتونه بفهمه داداششه یا نه.. شب شده و زینب باز از روی بی عقلی میره تو اتاق عامر..زینب ایندفعه مرحم حال خراب عامر میشه و بارضایت طرفین هردو شروع میکنن به بوسیدن هم دیگه…عامر لباس زینب رو در میاره و شروع میکنه به بوسیدن گردنش..

کمال هم متوجه میشه اون کلید مال صندوق اماناته … اوزان در به در دنبال زینبه که اکیا رو میبینه .اکیا میگه: زینب کجاست؟..اوزان: نمیدونم گوشیشم تو اتاقه..و ازافسانه میپرسه عامر کجاست؟ و افسانه میگه تو اتاقشه ..زینب میره سمت پله ها..با هرقدم نزدیک اتاق عامر میشه..زینب و عامر بعد از رابطششون رو تخت هستن و دارن قربون صدقه همدیگه میرن..اکیا میرسه و میخواد در رو باز کنه که در قفله.. و میگه: عامرر؟..عامر میگه: برو اکیا..خوب نیستم حتی نمیخوام ببینمت( زینب خوشحال میشه ) اکیا هم با تعجب از اونجا میره..اوزان هم میخواد بره از عامر بپرسه که زینب کجاست…میره سمت اتاقش و در میزنه..میگه: عامر؟ زینب رو دیدی؟ نتونستم پیداش کنم..عامر: دیدمش ..حتی همین الانم دارم میبینم..زینب با تعجب عامر رو میبینه و اوزانم با تعجب تو فکر میره

 

 

 خلاصه قسمت هشتادو یک ۸۱ سریال اکیا

اوزان پشت در اتاق عامر هست و به عامر میگه: زینب رو دیدی؟ ..عامر: دیدم..حتی الان دارم میبینم..اوزان: کجاست؟..عامر: تو حیاط..اوزان: خیلی ممنون ..اوزان میره و بعدش زینب هم از اتاق خارج میشه ..زینب بدو بدو از پله ها میره پایین تا زودتر برسه تو حیاط و همینطورم میشه..زینب میره تو حیاط و اوزان که فقط چند ثانیه بعدش میاد تو حیاط بهش میگه: آی زینب کجا بودی تو؟ و زینبم میگه: همینجا بودم دیگه اوزان جون..اکیا هم میاد تو حیاط و میگه: پس همدیگه رو پیدا کردید؟..اوزان: عامر دیدش که اینجا بود بهم گفت..اکیا: چرا خبر ندادی زینب؟..زینب: اینقدر حیاطتون بزرگه که ..من رفتم قدم بزنم..لازم نبود نگران بشی..اکیا: تو این خونه همیشه یه دلیلی برای نگرانی هست..

اوزان همسرشو میبره تو اتاق بهش ابراز علاقه میکنه و میخواد باهاش رابطه داشته باشه اما زینب امتناع میکنه و بهش میگه: ایی اوزان خیلی خستم..این همه راه رفتم..اوزان: حداقل ماساژت بدم..زینب: اگه برم یه دوش بگیرم خیلی حالم بهتر میشه..بنظرم تو هم یه فیلم خوب انتخاب کن..زینب میره تو حموم و دستاشو میزاره رو گردنش رو جایی که عامر بوسیده و باخودش میگه: خیلی کم مونده خیلی…
عامر تو اتاقش یاد طوفان میوفته و هر لحظه شک میکنه به اینکه داداششه… از طرفی طوفان رفته بیمارستان و تو ازمایشگاه… خون خودشو با خون یکی دیگه عوض میکنه ( طوفان خون خودشو با خون کسی که نسبت خونی داره( خواهر یا برادرشه عوض میکنه )
تاریکی شب به پایان میرسه و جاشو به روشنایی روز میده .. کمال تو ماشین داره رانندگی میکنه که بهش زنگ میزنن و میگن: نتیجه آزمایشی که خواستید منفیه ..هیچ مطابقت ژنتیکی ندارن ( در نتیجه طوفان برادر عامر نیست )..
حالا بعد از تعویض خون ها توسط طوفان.. برای عامر زنگ میزنن و نتیجه رو بهش مثبت اعلام میکنن و میگن ۹۹ درصد طوفان برادرتونه..

کمال و اکیا باهمدیگه میرن صندوق امانات و داخل اون صندوق یه فلش مموری میبینن..اکیا که با خودش لپتاب اورده اونو بهش وصل میکنن. و تو اون فلش… فیلمای شب قتل هست.. و میبین که کارن به اون دختره مقتول کیسه خون وصل میکنه و راهی اتاق اوزان میکنه و اوزان هم میاد بیرون میگه: من قاتلم.. .کمال بعد از دیدن فیلم میگه: همش بازی عامر بود..همش برای اینکه تو رو باخودش زندونی کنه این بازی رو باهات کرد اکیا میره خونه و تو اتاق عامره که اکیا برای اون لپتاب رو اورده و با اشاره چشمی بهش میگه پخش کنه عامر میره فیلم رو پخش کنه و همه اتفاقات رو میبینه عامر لپتاب رو محکم میبنده و بلند میشه
ادامه?

و بلند میشه میره جلو اکیا می ایسته..اکیا: داداشم بی گناهه..من ترکت میکنم..این ازدواج دروغین تموم شد

اکیا: این ازدواج دروغین رو تموم میکنم..عامر: نمیتونی..اکیا: البته که میتونم عامر ..عامر کوزجواغلو حساب اینکه زندگیمو مثل یه کیک تکه تکه کردی پس میدی..عامر: میگم نمیتونی..چون اینا فقط یه طرف قضیه هست..اکیا: واقعا تو مخمصه افتادی..عامر: نه..دلم میسوزه. .الان که میخوای بری بیشتر منو میسوزونه..اما از نگاه تو رفتن هم خوب باشه بازم نمیتونی بری..اکیا: حتی با وجود این فلش؟..عامر: تو اون فیلم نشون میده که این نقشه منه؟..اکیا: نه بابا .. عامر اصن میخوای بگی که بیگناهی؟..عامر: بیگناه نیستم..توام نیستی..اوزان رو سالها با اینکه میدونی قاتله مخفیش کردی..اوزان بیگناه نیست…اوزان واقعا اون دختره رو کشت..ما اونو دفن کردیم..اره من اوزانو مخفی کردم اما تو هم شریک جرم منی..اکیا: واقعا میخوای باورت کنم؟..روی بدن دختره بیچاره کیسه خون جاسازی میکنی..عامر:من تو اون فیلما اسلحه رو به لیندا نمیدم..کارن میده…اون کیسه خون رو کارن میبنده و اون معامله ای که تو سالن کردیم هم مال یه چیز دیگست..بعدشم اوزان با اسلحه میاد بیرون و میگه من کشتمش..اکیا: باورت نمیکنم ..دختری تو اون قبر نیست چون اوزان کسی رو نکشته..تو به اون لیندا پول دادی و حتما هم سالها به کارن یه عالمه پول دادی..و بعدشم گفتی کارن لو میده همه چیو ..اونو از میدون حذف کردی..عامر: و تو هنوز این مردی که اینهمه واست کار کرده رو دوست نداری..اکیا: تو به اخر خط رسیدی .. یطرف من ..یه طرف کمال ویه طرف دیگه خواهر یا برادرت..عامر: اگه با فیلمایی که داری بری پیش پلیس .. اوزان دادگاهی میشه..اکیا: همش داری تهدید میکنی اما هیچکدوم واقعیت نداره..قیافت داره میگه من تموم شدم عامر کوزجواغلو..عامر: من تموم نمیشم..اکیا:دیگه نه بزور منو تو خونه نه پیش خودت میتونی نگه داری..
کمال میگه: زودتر از اینجا بریم بهت میگم..عامر به باباش زنگ میزنه و میگه: اکیا داره میره پیش کمال..و هیچی تو دستم ندارم متوقفش کنم..یه فیلمایی دستش رسیده که نشون میده من اون جنایت رو برنامه ریزی کردم..اگر تو منو تهدید میکنی اون عکسارو به من بده .. اون اسلحه ای رو که نابود کردی روش اثر انگشت اوزان هست..قادر: چی ؟ اسلحه از بین رفته؟..عامر اروم باش..فقط بگو اوزان اون دختره رو کشته یا نه؟..عامر: اره اره..اما هیچ مدرکی ندارم..همه چی دست اونی هس که تهدید میکنه.. و اونم بابامه..قادر: هر جور که اکیا رو نگه داشتی تا الان..بازم نگه

قادر: هر جور که اکیا رو نگه داشتی تا الان..بازم نگهش میداری نگران نباش..عامر: همه جارو بنزین ریختم اما دستم یه کبریت نیست تا اتیش بزنمش..عامر از اتاق میاد بیرون ( اینجا سریال برمیگرده به پنج سال قبل ونشون میده که عامر همون اسلحه ای که اوزان شلیک کرده رو داخل شومینه میزاره و سه روز بعدش میره خونه و اونی که تهدیدش میکنه پشت تلفن هست که میگه: اسلحه کجاست کوزجواغلو؟ و عامر میره شومینه رو ببینه که هیچی داخلش نیست)..

عامر از تو خیابون با تلفن عمومی به پلیش گزارش مفقود شدن یه شخص میده که اسمش لیندا واتسون هست و اخرین جایی که دیده شده پیش اوزان سزین بوده..و بهش میگه پونزده اکتبر …
کمال و اکیا با همدیگه وارد اداره پلیس میشن.. و قادر به عامر میگه: همه چیو توضیح بده.. عامر: توهم کمک میکنی تا اخاذ رو پیدا کنم..چون همه چی دست اونه ایا واقعا اونی که تهدید میکنه برادرم طوفان نیست؟..
زینب و اوزان هم بعد غذایی که خوردن بلند میشن تا برن خونه و همه منتظرن بدونن که اکیا چی میخواد بهشون بگه

 

 خلاصه قسمت هشتادو دو ۸۲ سریال اکیا

قادر: اولا نباید به طوفان کاری داشته باشی ..چون اونو وارد بازی کردن..دوما هم از کمال سویدره فاصله بگیر..عامر: باباجون عمل نمیکنم..نمیتونم به حرفت گوش بدم..اولا در مورد طوفان اصلا مطمعن نیستم..با چشم خودم نتیجه ازمایش رو خوندم..دوما از کمال فاصله نمیگیرم و اونو میکشم..تو برو دنبال شک شبهه هات .منم میرم دنبال کار خودم..یه کاری کردم تا سرعت اکیا کمتر شه ..یکم دیگه خبرش میرسه به تو..اوزانم سرش درد میگیره..(به عامر زنگ میزنن و میگن بهت شکایت کردن) قادر: نکنه اکیا و کمال فیلمارو دادن؟..عامر: نه اولش باید اوزانو قانع کنند..الان هم به عنوان اینکه دوتاشون رو تهدید کردم شکایت کردند..قادر: مواظب خودت باش عامر …این اواخر خیلی مغزت قاطیه..عامر: کسی نمیتونه اکیا رو از دستم بگیره ..این جنگه..

ویدا میرسه خونه که دم در چندتا پلیس هستن.. و متوجه میشه که دنبال اوزان اومدند..تاکسی ای که داخلش زینب و اوزان هم هستند میرسند دم در..زینب متوجه رنگ پریدگی اوزان میشه و بهش میگه: تو امروز دارو هاتو خوردی؟.. اوزان پیاده میشه و از پلیس دلیل اومدنشو میپرسه که پلیس میگه: در مورد شما و گمشدن یه فرد که تبعه خارجی بوده گزارشی رسیده ..لطفا بفرمایید..اوزان: من نمیام هیچ جا نمیام…زینب که از هیچی خبر نداره میگه: میشه یکی به من بگه چه خبره؟..حیدر میرسه و میپرسه: چیشده؟..ویدا: در مورد گم شدن یه تبعه خارجیه..اوزان از درون عصبی میشه و دستش رو که تو دست زینب هست محکم فشار میده بطوریکه زینب میگه: اروم باش..اوزان: نمیتونم برم بابا نمیتونم …( اوزان تشنج میکنه و همونجا میوفته زمین و به امبولانس زنگ میزنن)

تو بیمارستان دکتر پس از معاینه به اکیاشون میگه: حال بیمارمون زیاد وخیم نیست..یه حمله بخاطر استرس زیاد و وقتی دارو هارو نخورده اینجوری شده..اکیا به تنهایی میره تو اتاق تا با اوزان حرف بزنه..اکیا: اروم باش داداش..اون فیلمای اون شب تو دستای من و کماله..اوزان: چی؟ دیوونه اید مگه..شما چطور با چیزی که در مورد زندگی منه ور میرید :؟ .. اگه عامر بفهمه؟..اکیا: فهمیده..اوزان: پس واس همین همچین چیزی سر من اومده..اکیا: میتونیم همه چی رو به پلیسها بگیم تو بیگناهی..همه چیز نقشه عامربوده..ببین اون دختری که میگی کشتیش ..رو شکمش کیسه خون بود..اوزان: اون دختر مرده مرده ..خودم با عامر حملش کردم غرق خون بوده بعد هم دفنش کردیم اکیا: تو دفن نکردی عامر دفن کرد اوزان: تو میدونی زینب بفهمه من باید چکار کنم؟ اکیا: این کارت حماقته تو بیگناهی اسارت من اوزان میپره تو حرفش
ادامه?

اوزان میپره تو حرفش و میگه: همه چی تقصیر اون کماله ..اون امد و همه چی رو بهم ریخت..ببین یه کاری کنیم..من همه این اتهام هارو رد میکنم..چون عامر از من حفاظت میکنه..اکیا: نمیتونی به من ظلم کنی..اوزان: تو داری به من ظلم میکنی ( پلیس ها میان داخل و از اوزان شروع میکنن به پرسیدن)

عامر میاد بیمارستان و کمال بهش میگه: بیاید بریم هواخوری بهتر میتونیم حرف بزنیم.. پلیس ها هم هرچی میپرسن اوزان انکار میکنه تو پشت بام بیمارستان ( پشت بامی که بزودی بر روی آن اتفاق خوبی خواهد افتاد ) عامر و کمال دارن حرف میزنند عامر: گناه اوزان بزرگه کمال: از گناه تو بزرگتر نیس عامر: در مورد من حتی یه مدرک هم دستتون ندارید اکیا اجازه نمیده برادرش بیوفته زندان قبلا نداد الانم نمیده کمال: فقط من میتونم ببینم پشت این ماسک چه ترسویی وجود داره من اون خواهر یا برادری که نمیخوای ببینیش رو میارم و جلو چشمت میزارم..فقط واس اینکه تانر اوزان و زینب رو راحت بزاری وقتی خواهر یا برادرت اومد میخوای چکار کنی؟ اون رو اون موقع میبینیم کمال میاد پیش اکیا و با اکیا میرن بیرون از بیمارستان

عامر به اکیا زنگ میزنه و اکیا جواب میده: نمیتونی با بریدن زبون داداشم ببری..این موضوع دیگه باز شدست…عامر: منم واس همین زنگ زدم حالا که موضوع باز شدست بیا قبر رو هم باز کنیم..دختره رو از زیر خاک در بیاریم و توافق رو به هم بزنیم..اکیا: از تهدید ها و بلوف هات خسته شدم..در ضمن تا من نخوام نمیتونی به من نزدیک بشی..اکیا قطع میکنه و با کمال میرن از اونجا..

اون ناشناسه به عامر زنگ میزنه و عامر بهش میگه: هر چقدر میخوای بهت میدم اما اون اسلحه ای که روش اثر انگشت اوزان روش هست رو برای من میاری..
بعد چند ساعت عامر و تانر تو ماشین هستن که عامر به تانر میگه: میدونم بین تو و طوفان یه خصومتی هست کاری میکنم انتقامتو ازش بگیری..اما الان یه کار دیگه دارم..میخوام واسم اکیا رو بیاری..ایندفعه که در مقابل کمال نمیبازی؟..تانر از ماشین پیاده میشه و میره سمت خونه کمال..تانر در میزنه و کمال در رو باز میکنه و برادرش میگه: چی میخوای؟..تانر: اکیاخانوم اومدم دنبال شما..کمال: داداش برو از اینجا..اکیا: تانر نمیبینی عامر برای اینکه مزاحمت ایجاد کنه از تو استفاده میکنه؟..تانر: به جای اینکه پیش شوهرتون باشید کنار کمال هستید..شما کار بدی میکنید..کمال با بیرون کردن تانر: اه بسه دیگه.. کمال تانر رو هل میده اما تانر یه مشت میزنه تو صورت کمال..کمال هم یه مشت محکم میزنه تو صورت تانر که تانر پخش زمین میشه..تانر که غرورش له شده با اسلحه بلند میشه و میگه: تو یبار دیگه به من دست بزن
اکیا میره سمت تانر و میگه: تو دیوونه شدی؟ چکار میکنی تو..تانر: اکیا خانوم همین الان با من میاید..کمال: برای داداشت اسلحه میکشی؟..زود باش بزن..زودباش..یبار دیگه اسلحه ای که نمیتونی شلیک کنی رو برای کسی بیرون نیار..عامر میپیونده به جمعشون..عامر: عزیزم فقط میخواستم یه تست بگیرم..اکیا: راحتم بزار..کمال: از الان بهت بگم که نقشه اینا نکش..عامر: والا صاحب زنی که تو انگشتش حلقه من هست شدید..اکیا انگشترش رو درمیاره و میزاره تو دستای عامر ومیگه: مشکلت اینه؟ حلقه ات رو بگیر..تموم شد..مبخوای قبول کن میخوای نخوای..لیلا: اگه یذره غرور داشته باشی باید بری.. اکیا که میبینه عامر نمیخواد بره خودش میره سمت آتلیه..کمال: بیچاره خیلی بیچاره ای..تو یه بیچارگی بزرگ زندگی میکنی..عامر هم از پیششون میره

تانر و نوچه های عامر میان طوفان رو میبرن یه جایی و زهیر هم با دستور کمال رفته داخل خونه طوفان تا بتونه چیزی گیر بیاره..
زینب هم تو خونه دیگه صد در صد اطمینان پیدا میکنه یه اتفاقی چند سال قبل افتاده و از هیچی خبر نداره.

عامر داره تو استخر شنا میکنه و یاد حرفای اکیا میوفته..که میبینه زینب اومده..زینب: اکیا رفت؟ خب از اونجایی که تو رو بیشتر از من دوست نداره باید بره..عامر: با اتیش بازی میکنی..زینب: پس بسوزون..عامر دست زینب رو میگیره و با یک حرکت اونو میندازه تو اب زینب: چکارمیکنی؟ دیوونه شدی؟ عامر: اتیشو خاموش میکنم تمام جذابیتت رو ار دست دادی هنوز نفهمیدی چقدر باید ازم بترسی زینب: توهم میدونی که نباید ناراحتم کنی عامر: اکیا هیچ جا نمیره خیالبافی نکن عامر میره و زینب هم کنار استخر با لباس خیس میشینه.

 

خلاصه قسمت هشتادو سه ۸۳ سریال اکیا

زهیر به کمال زنگ میزنه و میگه: من نمیتونم از اینجا(خونه طوفان) چیزی گیر بیارم..کمال: خب کامپیوترش چی؟…زهیر: الان نگاه میکنم..
تانر هم به دستور عامرشروع میکنه به ادب کردن کمال..حقی خان و کمال دارن تو اتاق حرف میزنن که آسو هم به جمعشون می پیونده..کمال با دیدن آسو به حقی میگه: من همیشه با آسو صادق بودم…حقی: داری بخاطر یه زن متاهل با آیندت میجنگی..کمال: اکیا از عامر طلاق میگیره..امروز گفت طلاق میگیره..آسو با صدای لرزان: عامر اکیا رو ول نمیکنه..کمال: ول میکنه..من بهت بدی کردم.. کمال میره و اسو میره دنبالش

اسو میره تو اتاق کمال و میگه: لطفا بیا حرف بزنیم..ببین من فقط یه امید کوچیک میخوام..کمال: همچین امیدی نیست..اکیا طلاق بگیره باهاش ازدواج میکنم..دور از همه باهاش یه زندگی میسازم..آسو: با اعتماد به اکیا اشتباه میکنی..تو رو پشیمون میکنه..آُسو: واس اون روز آماده ام ..اما تو بدون من بدون اکیا نمیتونم زندگی کنم…آسو من با تو اینده ای ندارم..این قضیه ازدواج رو باز نکن مگرنه دوستیمون خراب میشه..آسو: اه بسه.به من نگو دوستم..من نمیخوام دوستت باشم..کمال: متاسفم..بیشتر از این نمیشه.. آسو ای که بدجور تو ذوقش خورده از اتاق کمال میره بیرون..
آسو میره تو اتاقش و یاد تنها امید و تنها راه و چاره اش میوفته میره با گریه زنگ میزنه به فهیمه..آسو: خاله فهیمه؟ کمال و اکیا میخوان برن..اکیا میخواد طلاق بگیره بعدش با کمال ازدواج میکنن و از استانبول میرن..آخر این کار خیلی بده..مانع این کار شو..عموم نصف شرکت رو میخواد بهش بده اما قبول نمیکنه..التماس میکنم یکاری کن..فهیمه که سر سختانه مخالف اینکاره میگه: تو نگران نباش تا وقتی من نفس میکشم این کار نمیشه

اکیا و یاسمین دارن حرف میزنن که اکیا میگه: میخوام از عامر طلاق بگیرم..یاسمین: چی؟..اکیا: با کمال اون پنج سال رو پاک میکنم و یه زندگی جدید میسازم..یاسمین: وای اکیا..رفتم تو شوک خب عامر چی میگه؟..اکیا: نمیدونم فقط بهش گفتم طلاق گرفتم..نظرشو نپرسیدم..یاسمین: یعنی بالاخره تو و کمال رو یجا میبینیم؟..
زهیر داره تو کامپیوتر میگرده که میبینه یکی میاد تو خونه..زهیر میره پشت در اتاق قایم میشه و اون شخصی که اومده تو خونه داره کل خونه رو میگرده از زیرزمین تا تمام اتاق ها وارد اتاقی که زهیر هست میشه که گوشیش زنگ میخوره و میگه: طوفان اینجا نیست چشم همین الان میام و از خونه میره بیرون زهیر هم که اینارو میشنوه اروم از خونه میزنه بیرون و به اون مرده شک کرده میره دنبالش
آسو و عامر تو حیاط خونه دارن
ادامه?

حرف میزنن که آسو میگه: در حرف قوی و در عمل ضعیف هستید..اکیا خونه رو ترک کرده..عامر: خبرا ناقص رسیده هواش عوض شه بلند میشه میاد اسو: اگه به کمال اسیب بزنی و اونو ازم بگیری منم اکیا رو ازت میگیرم عامر: اون اخرین کاریه که میتونم بکنم
عامر بعد از صحبت با اسو میره پیش طوفان..طوفانی که توسط نوچه های عامر و الته تانر مورد ضرب وشتم قرار گرفته و بر اثر اون ضرب وشتم بادمجان بزرگی زیر چشماش کاشته شده..عامر: باید میدونستی لیستی که باید باهاش سر و کله بزنم خیلی پره..من میپرسم جواب بده چرا خواستی ازم انتقام بگیری طوفان: میدونم که باورم ندارید اما من چرا باید ازتون انتقام بگیرم؟عامر: چونکه برادرم هستی حالا که منو احمق فرض کردی باید بیشتر عذاب بکشی نمیترسی؟ طوفان:برادرتون نیستم..عامر: ازت ازمایش گرفتم
طوفان: حتمااشتباهی شده من روی زندگیم قسم میخورم که برادرتون نیستم یکی داره با شما بازی میکنه من ترسی از مرگ ندارم ترسم از قربانی شدنه اونم به عنوان کسی که به شما اهانت میکنه هرکسی اینکارو میکنه میخواد واقعیت رو بپوشونه یا شایدم واس اینکه چیزی از شما پنهون کنه از من استفاده میکنه واقعا نمیدونم نمیدونم اما بدونید حاضرم هرکاری واستون کنم اگه برادرتون بودم به خودم افتخار میکردم اما نیستم

عامر: اما اصلا باورت ندارم طوفان: دوباره آزمایش بگیرید..عامر: الان دیگه فهمیدم تو برادرمی..طوفان: نیستم..عامر یه مشت محکم میزنه تو دهنش و با گفتن دروغ نگو نگو.. میره..اما قبل رفتنش طوفان میگه: دوباره آزمایش بگیرید اون موقع میفهمید دروغ میگم یا نه

اون آدمه که زهیر دنبالش بود رفته تو پارکینگ و کمال و زهیر هم اونورتر دارن اون رو نگاه میکنن که رییسش بهش زنگ میزنه و اون ادمه میگه: چی؟ تعقیب شدم؟! سوار ماشین میشه و میزنه بیرون زهیر هم از ماشین کمال پیاده میشه ومیره
اکیا میره خونه و به مادر و پدرش میگه: بزودی از عامر طلاق میگیرم..من فردا با یه وکیل ملاقات میکنم و ازش طلاق میگیرم..ویدان: نمیتونی..اکیا: این کار رو انجام شده بدون کسی نمیتونه جلو منو بگیره..ویدان: پس اوزان چی؟ اکیا: اون هیچیش نمیشه ..دیگه مجبور نیستم بخاطرش همسر عامر باشم..اوزان از پشت میاد و میگه: مجبوری من بهت اجازه نمیدم نمیتونی تو خونه سویدره هرچی کمال درباره خوب بودن اکیا میگه مادرش لج میکنه و میگه نه فهیمه: پسر من خوب میدونه چه کسی لایقشه کمال: در واقه وقتی زنی رو که دوس دارم ول کنم برم اون موقع پسر تو نیستم کمال هم با ناراحتی از خونه میزنه بیرون

 

خلاصه قسمت هشتادو چهارم ۸۴ سریال اکیا

.
خلاصه قسمت ۸۴ سریال اکیا اکیا پشت دراتاق اوزان هست وبهش میگه باشه دروباز نکن اما منصرف نمیشم اوزان بلندمیشه و درو باز میکنه اوزان به اکیا میگه یعنی تا این حد چشمتو گرفته با وجود من ازعامر جدامیشی اکیا میره دست برادرش رومیگیره ومیگه من تورو توخطر نمیاندازم اوزان: اما داری میندازی دیگه میدونی چه بلایی سرم میاد اکیا: هیچ بلایی سرت نمیاد عامرنمیتونه کاری کنه اوزان: تو دیگه منو فراموش کردی زینب هم میاد وقتی صدای اکیا رومیشنوه دم درگوش میده اکیا: توبرادرم نیستی تونصف منی مابا هم به دنیا اومدیم چیزی مهمتر ازتو هست اوزان: شاید باشه مثلا کمال اوزان درو میبنده وزینب هم جوری وانمود میکنه تازه اومده اما اکیا بدون هیچ حرفی میره …
لباساشو جمع میکنه اکیا چمدونش روبسته و داره میره بیرون از خونه که عامر میاد ومیگه عزیزم کجا عامر: من دیگه همسرت نیستم عامر: توهنوز همسر منی وهمسرم ازاین خونه بیرون نمیره اکیا: یادته گفتی تاوقتی حلقه نداشته باشی نمیتونی بیایی تواین خونه ببین دیگه هیچ حلقه ای تودستم نیست دیگه نمیام تواین خونه وپاشو ازخونه میزاره بیرون اکیا وکمال باهمدیگه میرن هتل تولابی هتل یکی از اونا عکس میگیره کمال اکیارو تا اتاق هتل همراهی میکنه طوفان میره پیش کمال وبهش یه ادرس میده ومیگه دیگه دنبال من نباشید دنبال کسی که هستید اینجا هست واینم اصل حقیقته کمال با اکیا میرن به همون ادرسی که طوفان بهش داده بود اونجا یه نامه بوده و تواون نامه نوشته شده بوده کمال میدونم که دنبال منی وکم مونده منو پیداکنی اما یه چیزی رو باید بدونی من نمیخوام پیدابشم نه ازطرف شما ونه عامر فکرمیکنید با پیداکردن من درها بروتون باز میشه شاید برای شما باز بشه اما درها برای من تا ابد بسته میشه من عامرو خوب میشناسمش میدونم اگه منو پیداکنه چه بلایی سرم میاره و خیلی زود منو میکشه ازتون خواهش میکنم دنبال من نیوفتید چون نمیخوام بمیرم دوربین میره تو …
دوربین میره توچشم کمال و از چشم اسو میاد بیرون به مادرش میگه اگه عامربخواد اکیارو متوقف کنه چاره ای ندارم که کمکش کنم تا مانع بشه اون مرد ناشناس به عامر زنگ میزنه ومیگه یه کم اضافه کاری کن شب واست یه چیزی میارم نگهبان شرکت برای عامر یه فلش میاره که فیلم کامل اون شب هست که تواون فلش کشته شدن لیندا توش هست و نشون میده که وقتی اوزان تیرو شلیک میکنه تیر به جای اینکه به کیسه خون بخوره به وسط سینه لیندا میخوره اون کیسه خون سالم روی بدن لیندا هست و عامرمیگه ببینم هنوز میتونی با کمال بری همسر عزیزم

 

خلاصه قسمت هشتادو پنجم ۸۵ سریال اکیا

خلاصه قسمت ۸۵ سریال اکیا کمال بعد از خوندن نامه اسو تصمیمش عوض میشه ومیگه من میخواستم برادر عامرو پیداکنم وکاری که با من کرد من باهاش بکنم واز طریق برادرش بهش ضربه بزنم اما دیگه دنبالش نمیرم چون اصلا فکرنکردم سر برادرش چه بلایی میاد واکیا میگه عامر میکشتش اما اون همه چی رو درمورد اون شب میدونه و توخیلی بهش نزدیک شدی کمال: اما ازش دور میشم نمیتونم برای ضربه زدن به عامر به کسی که نمیشناسمش ضربه بزنم و به زهیر زنگ میزنه ومیگه دیگه دنبال اون اخاذ نمیگردیم اسو به مادرش میگه یه ادم چقدر میتونه با خواهرش بد باشه دشمن اصلی من پدرمه و یادش میاد
حالا سفری به ۱۴ سال پیش وقتی که اسو بچه بوده و مادر اسو اون رو به اقا حقی سپرده حقی عکسارو بهش نشون میداده و میگفته این کیه دخترم من بهت چی گفتم واسو جواب میداده قادر کوزجی اغلو دشمنمون کسی که مادرمو ازم گرفت منم میخواسته بکشه و تو ازم مواظبت کردی و عکس عامرو نشون میداده و اسو میگفته داداش بزرگترم عامرهستش حقی: بابات بیشتر اونو دوست داره و مثل باباشه و تورو نمیخواد مادرت میترسید اونا بهت اسیب بزنن که تورو پیش من امانت گذاشت تو یادگار تنها زنی هستی که توزندگیم دوستش داشتم و هم بابات میشم هم عمویت از قادر کوزجی اغلو و عامر کوزجی اغلو یه روزی حسابهارو پس میگیریم.
اسو به مادرش میگه گذشته رو فراموش نکردم من انتقام تو وخودمو و عموحقی رو ازشون میگیرم عامربرای من ارزشی نداره اما اون همه چیز قادر هستش اگه اون مادرمنو گرفته منم عامرو ازش میگیرم و دوباره یاد ۵ سال پیش میوفته که حقی میگه الان وقتش رسیده و طوفان دستیار عامرکه رابطمون هستش امروز خبربزرگی داد ومیتونیم نابودشون کنیم اسو به مادرش مژگان میگه بابام نفرت منو میبینه به عامرزنگ میزنن ومیگن اکیا ازت تقاضای طلاق کرده عامر: جوابی ندین اون فردا تقاضاشو پس میگیره کمال اکیارو میرسونه هتل و به طوفان زنگ میزنه ومیگه یه پیام دارم دنبال اینکارنمیرم ولش میکنم اما فعلا عامرهم اونا رو دم هتل میبینه وبه اکیا پیام میده من ساعت نه تو سینما ادا سالن پنج منتظرتم برای اینکه بفهمی چرا نمیتونی ازم طلاق بگیری وبه کمال هم پیام میده درمورد اکیا باهم صحبت میکنیم ساعت نه بهت پیام میدم…
اسو یه نامه میزاره کنار مادرش و مینویسه بابا وداداش من اینجام و بازم میام به خاطر مادرم اسو وقتی ازخونه مادرش میاد بیرون ازطوفان میپرسه این خدمتکارا کی حالشون خوب میشه طوفان: نگران نباش صبح حالشون خوب میشه تو ابشون دارو ریختیم یه کم پیش کمال زنگ زد وگفت دنبالت نمیگرده اما ضعف تونسبت به کمال داره تورو از هدفت دورمیکنه اسو: نه اصلا طوفان: چی نه نقشه تو وعموت این نبود که بیای استانبول تا عشق بین کمال واکیا رو فهمیدی سریع اومدی استانبول قرارنبود عشق و انتقام رو قاطی کنی چون فکر میکردی کمال واکیا به هم نمیرسن عموت قول داده بود به کمال میرسی واکیا هم اگر از عامرجدا بشه برای تو مشکلی پیش نمیومد وقرار بود برای ضربه زدن به عامر به اکیا کمک کنی اکیارو به شک انداختیم وافتاد دنبال حقیقت بعدش برای اینکه کمال رو دور کنیم اون صدای کارن رو فرستادیم نقشه ما گرفته بود وعامر گیر کرده بود واکیا ازش دورشد اما تا فهمیدی کمال واکیا به هم نزدیک شدن اسو: بسه دیگه تمومش کن و یادش میاد به حقی گفته کمال وسط اتیش افتاده اگه با اکیا بره عامر اونو میکشه با چاقو هم زدنش نتونستیم جلوشو بگیریم من گفتم عامر واکیا نباید ازهم دور بشن اما گوش ندادی وبهش کمک کردی باورکنه داداشش قاتل نیست همه این سالها هرکاری گفتی و خواستی کردم و چیزی نگفتم فقط یه چیزخواستم که کمال رو که تنها کسی هستش که تو زندگیم دوستش دارم ازم نگیری حقی: نگرفتم اسو: گرفتی با دستای خودت دادیش به اکیا این بازی رو تموم کن اونارو ازهم جدا کن حقی: برای ازبین بردن عامر اسو: اگر منو مثل دخترت دوست داری این بازی روتمومش کن تو تمومش نکنی من تمومش میکنم اسوبه طوفان میگه اگرمیخوای بکشی کنار با عموم صحبت کنم طوفان: نه این فقط تونیستی که ازمادرش جدا شده تو مادرتو میبینی اما من نمیدونم مادرم حتی قبرش کجاست اگر بمیرم هم تنهاتون نمیزارم کمال واکیا میرن تو سینما وفیلمی که اوزان اون دختر لیندا رو با اسلحه کشته پخش میشه و صدای عامر میاد ومیگه این فیلم واقعی هستش و بالای ۱۸ سال…
کمال واکیا فیلم رو میبینن عامر میاد ومیگه همسرم نمیدونم چرا تعجب کردی من همیشه بهت گفتم داداشت قاتله کمال: تو چه ادم بی ابرویی هستی عامر: چرا برای اینکه به همسرم کمک کردم چیزی رو که باور نمیکنه با چشم خودش ببینه همونطور که دیدی کیسه خون نمیترکه خون بدن خودشه دقیقا به قلبش زده شده مجبورم کردی برای اینکه دستتو بگیرم وبریم خونه اینو بهت نشون بدم اکیا: نه باهات نمیام عامر: پس اون موقع دوتا فیلم میشه دوباره ببینیم کمال: تمومش کن تو چجور مردی هستی نمیفهمی داری به اکیا اسیب میزنی عامر: من دستمو طرف زنم دراز کردم توخیلی مردی که دست رو زن دیگران دراز میکنی کمال: تو زنی که دوستت نداره رو با قلدری تو دستت نگه داشتی ازکدوم حق به من میگی و با هم درگیر میشن عامربه اکیا میگه یا بامن میایی یا من میرم پیش پلیس کمال: اکیا مجبورنیستی بری اکیا: مجبورم وبه عامر میگه اما بمیرم دست تورو نمیگیرم جلوی سینما اکیا به عامرمیگه تو حیوونی عامر: من فقط اتفاقی که افتاده رو بهت نشون دادم اوزان قاتله و توباور نکردی و امید داشتی بیگناه باشه و با کمال بری پایان

خلاصه قسمت هشتادو ششم ۸۶ سریال اکیا

اوزان میاد پیش اکیا واکیا بهش میگه نمیخوای بپرسی چرا برگشتم اوزان: برام مهم نیست چون تو هرکاری بخوای میکنی اکیا: من برای تو برگشتم تو برادر منی تو قلب من بیگناهی اما امروز برادری که ازش محافظت کردم برای دومین بار منو پس زد نمیدونم از این به بعد چجوری زندگی کنم
زینب هم به اسو خبرمیده اکیا برگشته فهیمه به کمال و تانر میگه بیایین باباتون کارتون داره و اونا میاین به خونه پدرش موضوع مغازه رو میگه و میپرسه این یادداشت که میگه از پسرت مراقبت کن منظورش کدومتونه کمال: معلومه کار عامر هستش تانر: اقا عامر اخه اون با مغازه بابام چیکار داره کمال: بابا خانواده ما مگه چند تا دشمن داره کار عامر هستش تانر: اون دشمن توئه نه ما کمال: دشمن من دشمن خانواده نیست تانر: اما عشق دشمنت رو میخوای حسین میگه بسه تمومش کنید و فهیمه میگه این بلاها برای اینه که دست ازاون دختر برنمیداری تمومش کن هم خودتو هم خانوادتو از بین میبری
به قادرزنگ میزنن وموضوع بیهوش شدن خدمتکاران مادر عامرو بهش میگن
قادر به عامر زنگ میزنه ومیگه بیا خونه مادرت و نامه روبهش نشون میده ومیگه اون چجوری اومده اینجا ازاین به بعد ازفاصله پانصد متری هم هیچکس نمیتونه به این خونه نزدیک بشه
عامر: برای مادرش اومده به تو هم که گفت بابا قادر: اون اینطورفکرمیکنه اما من حقیقت روبهت گفتم
عامر: داستان اره اما حقیقت اینه اونیکه وارد این خونه شده برادرمن و بچه توو برادر منه چون توخواستی مادرشو بکشی برادرمن بامن دشمن شده اما پیداش میکنم
قادر: چیکارمیخوای بکنی
عامر: برادرم باشه یا نه حسابشو میرسم
قادر: یعنی بعد این همه سال فهمیدی برادرداری فقط فکر نابود کردنش به ذهنت رسیده
عامر: اون برادرمن نیست دشمنمه پنج سال داره منو تهدید میکنه حالا توبگو میخوای بکشم یا کشته بشم

سر میزشام عامرمیگه شاید چند روزی با اکیا دونفری بریم جایی و برگردیم و اکیا ازجاش بلند میشه ومیره اسو زنگ میزنه به عامر ومیگه اکیا برگشته چشمت روشن
عامر: چشم تو هم روشن
اسو: من خودمو به راحتی کامل عادت ندادم هراتفاقی ممکنه بیوفته
عامر: دیگه نه اکیا نمیتونه پاشه راحت دیگه جایی بره
اسو: من جای توبودم اینقدر مطمئن نبودم
عامر: دقت داشته باش اکیا الان توخونه پیش شوهرشه
اسو: خوب الان بله برای بعد چه برنامه ای داری شاید اکیا دوباره رفت ازکجا مطمئنی که نره
عامر: قوانین مدنی
اسو: برای ازدواج متعادل بله اما مال شما تعادل نداره حتی بچه هم ندارید عامرمیره پیش اکیا و اکیا میگه من برگشتم خونه اما پیش تو نه یادت نره
عامر: بشین باید شرط هامون رو تازه کنیم شرط اول کمال رو نمیبینی و حرف نمیزنی شرط دوم بعد ازاینکه مسافرت رفتیم توی یک اتاق میخوابیم توی یه تخت مثل زن وشوهرواقعی
اکیا: بمیرم بهتره
عامر: شرط سوم ازاین به بعد باید منودوست داشته باشی
زینب از اوزان درمورد عامرواکیا میپرسه ومیگه چرا برگشت چرا عامرعصبیه و توچرا ازهمه بیشتر خوشحالی
اوزان: من دیگه خسته شدم بس که درمورد ازدواج اکیا صحبت میکنیم و خودمون روفراموش کردیم توهمش ازمن فاصله میگیری وبا هم نیستیم واین داره خیلی زیادمیشه
زینب: داری ناراحتم میکنی اوزان: یعنی با من بودن ناراحتت میکنه زینبم میگه میرم هوا بخورم ومیره تواتاق عامرو عامرمیاد بهش میگه تودیگه داری به حد اسیب زدن میرسی
زینب: چیه زنت برگشته عوض شدی عامر: من اکیارو دوست دارم تورو دوست ندارم
زینب: اما اکیا تورو دوست نداره دردت همینه مجبورش کردی حالا با چی نمیدونم عامر: یه مدت نیا زینب ازفردا شب و روز پیش زنم هستم و افسانه زینب رو میبینه ازاتاق عامرمیاد بیرون
اسو میره خونه حقی بهش میگه کمال واکیا همه امیدشون ازدست رفته و فهمیدن اوزان قاتله
اسو: فرقی نداره کمال جلوی چشمام زجرمیکشه منم کاری نمیتونم بکنم خیلی دیرکردی عمو تو کمال رو وقتی فرستادی استانبول میدونستی عاشق اکیاهست من اگر میدونستم نمیزاشتم اینکارو بکنی و شاهد عشق اونا بودن برای من از مرگ بدتره کمال کنارچاه گریه میکرده و اکیا میره پیشش و اونم میگه الان نه جلونیا و اکیا میره و باخودش میگه نمیتونم لمسش کنم خدایا کمکم کن پایان

خلاصه قسمت هشتاد و هفتم ۸۷ سریال اکیا

زینب با دوست آسو که حامله بوده هماهنگ میکنه و تست بارداری اونو به اوزان نشون میده و میگه حامله هستم اما بچه رو نمیخوام چون تو خیلی از حقایق رو از من پنهان کردی و اوزان هم همه چی رو میگه اکیا از لیلا میخواد یه نامه به کمال بده و کمال و لیلا و آسو میرن جلسه تو شرکت و کمال میگه یه سورپرایز دارم براتون و به کاغذ به منشی جلسه میده که برای همه کپی میکنه و قادر میگه قبل از گزارش سالانه در مورده پروژه ای که با شرکت کمال داریم صحبت میکنم ..کمال: این اواخر ما با شما زیاد کار داشتیم ..قادر:خیلی شوخ هستید ..کمال:شوخی نیست مطمئن باشید ..عامر:کمال خان الان وقته این مشکل نیست و شما دارید به افکارمون آسیب میزنید هدف من موفقیت بوده ..قادر:در مورده پروژه صحبت کنیم؟کمال:بله اما قبلش یه خبره خوب میخوام بدم وسطه زمین پروژه یه معدن هست اونو دو باره راه میندازیم …عامر:ما به سوپرایزهای کمال خان عادت کردیم …با کمال یه کم کل کل میکنن و قرار میشه کمال و عامر برن از معدن عکس بندازن…لیلا نامه اکیا رو میده و شب کمال میره به اون آدرس

اکیا داشته میوه میچیده کمال میرسه میگه چیکار میکنی اینا نرسیده هنوز کاله و کمال بغلش میکنه که راحتتر بچینه و میگه زود باش همسایه ها میبینن آبرومون میره اکیا میگه منو بذار زمین هر چی خوردم تو گلوم موند ..کمال :چرا منو اینجا خواستی؟اکیا: بفهمی فورا میری؟کمال:اگه بگم بمون میمونی؟اکیا:بله ..کمال:اکیا میمونی؟اکیا:هیچی نپرس فقط میخوام امشب رو از من نگیری میای؟کمال:اینجا مال کیه؟اکیا:خانواده یاسمین نیستن خارج هستن نمیای؟ فکر میکنی اشتباهه؟کمال:نیست؟اکیا:نیست اشتباه مجبور بودن منه از تو جدا شدنمه یه شب برای خودم نداشتنه اینکه بین برادرم و عشقم بمونم اشتباهه اگه نمیمیرم برای اینه که تو رو دوست دارم به من قدرت بده بتونم ادامه بدم گناهش پای من اما امشب پیش من بمون بعدش قول میدم از زندگیت برم ..کمال:اینطوری نگو زندگی من تویی

اگه بخوای هم نمیتونی بری ما بهم میرسیم من دست نکشیدم تو هم دست نمی کشی .. اون عکاسه عکس اونا رو میندازه و به آسو زنگ میزنه و میگه صبح چاپ میشه اونم میگه زود حلش کن و به طوفان زنگ میزنه و میگه عامر امشب عکسهای خیلی خاصی رو میبینه و دیگه اکیا و کمال مشکل ما نیستن امیر دیگه نمیذاره با هم باشن ..طوفان:دارید زحمتهایی که سالها کشیدیم رو به خطر میندازین متوجه هستی؟ آسو:صبر نمی کنم بفهمی چون عاشق کسی نشدی که همه چیز رو فراموش کنی ..طوفان :از کجا معلوم شایدم شدم ..خوب طوفانم که آسو رو دوست داره ..

کمال و اکیا میرن تو خونه و اکیاسوشی اورده بوده کمال میگه خیلی دوست دارم ..اکیا:مگه نگفتی دوست ندارم ..کمال:غذای خونوادگیمونه مگه میشه دوست نداشته باشم ..اکیا:خیلی عجیبی ..و یه ساندویچ در میاره کمال:اون چیه؟ به به کوفته خوبه کاش سرد نبود ..اکیا:فکر اونجا رو هم کردم و تا میذاره تو مایکرو برق میره اکیا :برو ببین دیگه منتظره چی هستی؟کمال:اهان من منتظره دستور تو بودم دارم میرم دیگه کنتور کجاست؟اکیا:چه میدونم تا بحال ندیدم من تو زندگیم..کجا میری؟ منم میام این خونه یه مدت خالی بوده الان پره جن هستش منو ول نکن اینجا..کمال:هیچوقت ول نکردم
تانر بانو رو میرسونه خونه و بابت رفتار صبحش ازش معذرت میخواد
بانو میگه در مقابل کاری که من باهات کردم هیچه
بهتره ما تز هم جدا باشیم و خدافظی میکنه

خلاصه قسمت هشتاد و هشتم ۸۸ سریال اکیا

اکیا و کمال هنوز تو تاریکی گیر کردن
اکیا:کوفته ها سرد موندن ..کمال:الان درده ما فقط گرسنگی توئه..اکیا:کمال اذیت نکن خوردن و نوشیدن احتیاج اصلیه منه من انسانم خوب یجوری نگو انگار که عیبه…کمال:اکیا تو انگار چهارتا معده داری همش گرسنته ..کمال شمع پیدا میکنه و میاره شارژ گوشیه اکیا هم تموم میشه

اکیا:کمال می دونی از تنهایی میترسم منو اینجا تنها گذاشتی..
کمال:اومدم بلای جون من ..
اکیا:الکی ی نمیگم که تو قهرمان منی اینا رو از کجا پیدا کردی؟کمال:از همونجایی که گفتی بیخود نگرد ..
اکیا:میدونی خیلی خوشم میاد به من گوش نمیدی اگه گوش میدادی چه حالی داشتیم ؟چشماتو از من ندزد منو نگاه کن فکر کن آخرین شب منه مست عشقم الان منو از خودت جدا نکن ..
اکیاموش میبینه و کمال میگه بریم زیره آسمون و دو چمنها دراز میکشن و برای هم شعر میخونن و اکیاخوابش میبره کمال میارتش رو تخت میخوابونتش و خودش هم دو صندلی میخوابه ..
عامرمیخواد بره اتاق اکیا اما حیدرفهمیده بوده اکیا نیست جلوشو میگیره و میگه اکیاخوابیده راحتش بذار ..
عامر:حالم از این بابای فداکار بهم میخوره انگار نه انگار که دخترتو محکوم به این ازدواج کردی …
اسو به کمال مسیج میده اینطوری از زنت مراقبت میکنی و عکسها رو براش میفرسته و عامر زنگ میزنه به اسو ..
عامر:اینجا کجاست؟
آسو:منم همینو میخوام بپرسم زنت چرا تو تخت تو نیست تو تخت کماله؟میدونی نصف شب زنت کجاست؟
عامر میره اتاق اکیاو میبینه نیست به اسو زنگ میزنه میگه برام پیداشون کن ..اسو:به یه شرط..
عامر:کمال رو نمی کشم اما کاری میکنم که از مرگ براش بدتره اکیا رو صاحب میشم تو هم همینو میخوای دیگه..صبح اکیا به کمال میگه من چجوری اینطوری زندگی کنم؟
کمال:اکیا اینجوری میگی من میترسم ما از هم دست نمیکشیم و یه روزی راهمون رو میکشیم و میریم ..
اکیا:امیدی برای ما نیست همین به بار دیگه به عامر باختم جلوی در هم اکیا به کمال میگه هرچه زودتر از هم جدا بشیم بهتره..
کمال:یعنی تموم شد؟
اکیا:تموم شد ..کمال:بیا همه چیزو ول کنیم و بریم ول نکن مارو .
.اکیا:متاسفم نمیتونم و میره و برمیگرده کمال رو بغل میکنه و عامر میبینتشون?

به تانر میگه اکیا رو بیار هتلی که میگم
تانر اکیا رو میبره کمال میبینه و دنبالشون میره میبینه که موقع رفتن هتل از تانرمیپرسه اونم میگه اوردمش پیش شوهرش تو مشکلی داری؟
طوفان عکسها رو تو خبر ها میبینه به کمال خبر میده و کمال میفهمه عکس چاپ شده عامر دیده و به اکیا میخواد آسیب برسونه تو هتل دنبالشون میگرده و میره داد میزنه مشکل تو با منه بیا بیرون عامر من اینجام بیا بیرون اکیا میخواد بره ولی عامر بهش اجازه نمیده
وپلیس ها بیرونش میکنن
و اکیامیره تو اتاق هتل و عکسا رو میبینه میگه اتفاقی بین ما نیوفتاده و عامر میگه باید به من ثابت کنی اتفاقی بین تو وکمال نیوفتاده دیگه صبر نمیکنم و حالا که با عشق مال من نمیشی با نفرت باید اینکارو بکنی عامربا شک میگه: بهت دست زده؟..منو ببین بهت دست زده؟
اکیا: نه..
عامر: غیر از من کسی بهت دست نمیزنه ..برای اینکه حرفتو باور کنم و اگر نمیخوای داداشت مثل سگ تو زندون بپوسه باید کاری کنی باور کنم..اکیا: ازت متنفرم.. عامر: دیگه منتظر نمیمونم..اگه با عشق نمیشه میخوام با نفرت قبول کنی..امروز همسرم میشی و از این فیلم بازی دست میکشیم..
.اکیا: هیچوقت..
عامر: تو از هر فرصتی استفاده کردی و رفتی پیشش..اکیا با داد میگه: چونکه عاشقشم هیچ وقت این این ازدواج رو نخواستم منو بزور همسرت کردی..دیگه چی میخوای
عامر: تورو..
اکیا:بمیرم بهتره
عامر: تصمیم بگیر زن من میشی؟..
اکیا: نه..
عامر: پس منم این داستان مزخرف رو تموم میکنم..اکیا:نمیتونی ..ازت جدا میشم..عامر: گوش بده قشنگ… بعدش خودم تو رو میکشم. اکیا:منو از این میترسونی ؟
عامر:نه ادامه داره بعد هم.کمال هم منو میکشه و بازهم ما بهم میرسیم و کمال و داداشت میوفتن زندان..اینم پایانش تصمیم بگیر
اکیا: باشه.. عامر: چی؟ اکیا:باشه دیگه باشه و با بغض ب سمت با لکن میره و برای اینکه عامر نتونه اونو صاحب شه خودشو پرت میکنه
و کمال که همراه پلیس ها اون پایینه این صحنه رو میبینه و فریاد میگه اکیاااااا
نهههههه….

خلاصه قسمت هشتاد و نهم ۸۹ سریال اکیا

اکیا: اگرالان بمیرم اصلا ناراحتی ندارم کمال: این دیگه چه حرفیه اکیا: همینطوری گفتم کاش الان تو یه کشتی بودیم کمال: میتونیم
اکیا: نمیتونیم بعضی وقتا خودمو خیلی بیچاره حس میکنم
کمال: من کنارتم تو بیچاره نیستی اکیا: جونم به درداومده کمال: منم جونم به درد اومده اکیا میخواد بره کمال دستش رو میگیره کمال: اکیا نرو اکیا: دست منه؟ کمال : دست خودته جون این بدن دست توئه سر اکیا زخمی و خونس میشه و بیهوش میشه کمال: هیچ جوره ولت نمیکنم با هم میریم هرجا بریم من وتو باهم ولت نمیکنم و کمال رو بالای سراکیا نشون میده که میگه قول میدم تورو بردارم و ازاینجا بریم امبولانس میاد وکمال نمیزاره عامرنزدیک بشه وبهش میگه همه چی تقصیر توئه بهت گفتم با من مشکل داری مشکل تو با منه اما گوش ندادی همه چی تقصیر توئه کمال به خانواده اکیا خبر میده و همه میرن بیمارستان
عامربه تانرزنگ میزنه ومیگه افراد روجمع کن بیار این برادرت رو باید بیندازم تو اتیش زینب توبیمارستان میره پیش عامر وعامر میگه چی میخوای زینب: خوب بودن تورو میخوام عامر: اگراکیا خوب بشه منم خوب میشم هرگز ارزوی مرگش رونکن زینب: دیگه چی مگه من قاتلم عامر: من قاتلم اگر بلایی سراکیا بیاد من شروع میکنم به تمیزکردن افراد زینب: اکیا طوری نمیشه اما توداری برای عشق اون خودتو ازبین میبری عامر: درنهایت برنده منم اوزان میاد و عامرمیگه اومده بود منو دلداری بده ممنونم پلیس میاد عامرو به خاطر حمله به خبرنگاردستگیرمیکنه ومیبره
حیدر میاد پیش کمال وبهش میگه کمال ازاینجا برو وکمال میگه تا اکیارو نبینم هیچ جا نمیرم لیلا: الان اکیا فقط کمال رومیخواد یه کاری بکن تا اکیارو ببینه حیدربه کمال میگه برو امشب بهت خبرمیدم چون من کناراکیا میمونم تو بیا پیشش باش کمال به زهیر زنگ میزنه وبهش میگه خوب گوش کن میری خونه عامر و من بهت میگم که چجوری بری تو اتاق اکیا و پاسپورتشو برداری زهیرهم میره و پاسپورت اکیارو برمیداره دوستای زهیر بهش بابت اینکه اینهمه به کمال کمک میکنه اعتراض میکنن و زهیرمیگه هر چهل سال یه بارپیش میاد که من جونمو هم برای کسی فدا کنم مواظب حرفاتون باشید
حیدر به کمال خبرمیده که پنهانی بیاد تو بیمارستان و بره پیش اکیا عامرتو اداره پلیس بازداشت میشه و یاد حرفهای اکیا میوفته و داد فریاد میزنه ومیگه چقدر منو اینجا میخواین نگهدارید من عامرکوزجی اغلو هستم همتونو پشیمون میکنم کمال میره پیش اکیا و اکیا بهش میگه بلاخره تونستی بیای
کمال: خوبه که نرفتیاکیا: تو زندگیم چی عوض شده
کمال: وقتی روی زمین افتاده بودی من عوض شدم برای اینکه برادرت رو نجات بدی کم مونده بود بمیری دیگه داری بیش ازحد فداکاری میکنی ازاینجا که اومدی بیرون خوب فکراتو بکن تورو ازاینجا میبرم قسم میخورم عامرمیاد میبینه حیدر پایینه و میره پیش اکیا اما کمال رفته بود دکتر میاد پیش اکیا و ازش میپرسه شوهرتون نقشی توی این اتفاقی که برای شما افتاده داشته اکیا: نه اگر منظورتون اینه که عامر منو انداخت نه نینداخت اگر فکرمیکنید خودکشی کردم نه نکردم فقط میخواستم ازدست عامرنجات پیدا کنم نمیخواستم بمیرم دکتر: با شما چیکارکرده میخواین ازش شکایت کنید اکیا با سرش جواب منفی میده و دکتربه عامرمیگه یه کم از اکیا فاصله بگیرید دکتربه عامرمیگه یه کم ازش فاصله بگیرید بهتر میشه اون نیازداره کمی ازشما دورباشه عامر: من کسی نیستم که نیازهای زنم رو ازشما یاد بگیرم دکتر: اکیا ازشما شکایت نکرده منم به مسئولین خبرنمیدم اما شکایت نکردنش باعث نمیشه که قصد خودکشیش از یاد بره
عامر هم از زندان ازاد میشه ومستقیم ب سمت بیمارستان میره

خلاصه قسمت نود ۹۰ سریال اکیا

سریز
کمال میره تو اتاق اکیا
کمال:خیلی ترسوندی منو ….اکیا :معذرت میخوام ..کمال: برای اینکه نتونستم نجاتت بدم و از جهنم بکشمت بیرون خودمو گناهکار میدونم ..اکیا :کمال دیگه چیکار باید میکردی؟…کمال:هر زمانی میشه یه کاری کرد درد داری؟اکیا گردنبند کمال رو نشون میده میگه این از من محافظت کرد وظیفش رو انجام داد و الان باید برگرده پیش صاحبش کمال تو غذاهای بیمارستان رو دوست داری؟..کمال:من؟..اکیا :من دوست دارم چون گرسنم شده کمال براش سوپ میاره و اوکیا میگه قهرمان من اومد خوش اومد چی آوردی برام..کمال:سوپ مرغ ..اکیا:فقط یه سوپ مرغ خالی؟ کمال:اینم بسختی گیر اوردم ..اکیا:شکم من با سوپ سیر نمیشه..کمال:از دست من بخوری فرق داره ..اکیا:میخورم که خوب بشم ..کمال:البته البته یعنی دوست نداری؟اکیا:نه اونقدری که تو رو دوست دارم ..کمال :پس چرا از ما دست کشیدی؟ اکیا:از خودمون دست نکشیدم فقط خواستم از دست عامر نجات پیدا کنم و برای کمال تعریف میکنه که چه اتفاقی افتاد که خودش رو پرت کرده ..کمال:دیگه بهت اجازه نمیدم منو بدون خودت کنی اکیا نه میتونی مانع من بشی و نه متوقفم کنی تو رو به عامر نمیدم..اکیا:تو زندگیم چی عوض شده؟کمال:وقتی رو زمین افتاده بودی من عوض شدم برای اینکه برادرت رو نجات بدی کم مونده بود بمیری دیگه داری بیش از حد فداکاری میکنی از اینجا که اومدی بیرون خوب فکراتو بکن تو رو از اینجا میبرم قسم میخورم ..عامر میاد و میبینه حیدر پائینه و میره اتاق اکیا اما کمال رفته بوده …دختره دستمال فروش میاد پیش اکیا و میگه ماموریت مخفی دارم و کادو رو بهش میده و میگه این مال توئه از طرف اونه ..اوکیا:اونم اومده؟ که دخترک میگه نه با مامان اومدیم و سلام رسوند بهت عامر میاد تو اتاق و میگه این کوچولو که الیف هم میگه اومدم اکیا رو ببینم و بعدم میره

کمال پیش نورسل میره و قول میده پسرش رو پیدا کنه و یه عکس ازش میگیره که توی مانیتوره خونه تهدید کننده دنبالش میگشت قبل از اینکه بدونه طوفانه دیده بوده اما یادش نمیاد

روانشناس از اکیا میپرسه شوهرتون نقشی تو این اتفاق که براتون افتاده داشته؟اکیا: نه اگه میخواین بپرسید عامر منو انداخت نه ننداخت اگه فکر میکنید خودکشی کردم نه نکردم فقط میخواستم از دست عامر نجات پیدا کنم نمی خواستم بمیرم ..دکتر:با شما چیکار کرده میخواین ازش شکایت کنید و اکیا با سرش جواب منفی میده و دکتر به عامر میگه یه کم از اکیا فاصله بگیرید بهتر میشه اون نیاز داره کمی از شما دور باش

.دکتر:اکیا از شما شکایت نکرد منم به مسئولین خبر نمیدم اما شکایت نکردنش باعث نمیشه که قصده خودکشیش از یاد بره … اکیا یاده پنج سال پیش میوفته که پدر و مادرش در مورده ازدواج اکیا و عامر صحبت میکردن و اون میره تو باغ و از خدا میخواد که کمال رو ببینه که کمال زنگ میزنه و میگه خوابیده بودم یهو از خواب پریدم که داشتم تو رو با صدای بلند صدا میکردم چیزی شده؟ تو خوبی؟اکیا:نه خوب نیستم و دوست داشتم باهات درد و دل کنم که کمال میاد پیشش و میگه حس کردم اومدم از این به بعد فقط اسم منو تو قلبت بگو من میام قول میدم از توی هر کابوسی که باشی بکشمت بیرون….آسو به حقی میگه مادرم بخاطره قادر خودکشی کرد و اکیا بخاطره عامر پدر و پسر مرگ بدنبال خودشون دارن .. تو نمیخوای مادرم رو ببینی من جسارت کردم رفتم تو چی؟ حقی:تقدیر من این بوده همیشه از دور دیدمش راضی هستم ..آسو:هیجوقت نمیری پیشش؟حقی:قبل از اینکه آخرین نفسم رو بکشم میرم پیشش…اسو میاد پیش عامر و بهش میگه کم مونده بود اکیا رو از دست بدی با این اتفاقات اونا بیشتر بهم وابسته میشن تو متوجه نیستی..عامر:متوجه هستم و فشارمو بیشتر میکنم که بهم نرسن..آسو:فرقی نداره بجایی میرسه که نمیتونی جلوشو بگیری چون لجبازن ما هر کاری میکنیم اونا باز با همن..عامر:من بفکرشم نگران نباش اما تو چرا اینقدر به من کمک میکنی،برای بدست اوردن کمال؟یا نکنه عاشق من شدی؟آسو:هر کاری کردم برات فقط دلیلش کمال بوده یه روز برای اینکه بدستش بیارم و یه روز برای اینکه بهش آسیب نزنی

طوفان میاد پیش کمال و در مورده قادر بهش هشدار میده و میگه مواظب کاراتون باشید و ردی از خودتون جا نذارید…کمال: طوفان خانوادت زنده هستن؟طوفان:بهتون گفته بودم خانوادمو از دست دادم و اصلا ندیدمشون و نمیدونم که مردن..کمال:از کجا میدونی مردن؟ کی بهت گفته؟طوفان:قادر..کمال:اون از کجا میدونه؟طوفان :نمیدونم کنجکاوی هم کردم اما نتیجه ای نداشت ..کمال عکس رو بهش نشون میده و طوفان میگه از خونم برداشتی کمال میگه نه از خونه مادرت برداشتم مادرت زندست بخوای میبرمت پیشش

خلاصه قسمت نود و یک ۹۱ سریال اکیا

کمال طوفانو میبره پیش مادرش و طوفان میگه این لطفتو فراموش نمیکنم و بهت مدیونم و به آسو هم زنگ میزنه میگه مادرم زنده بوده و حقی یه گذشته دروغی بهم داد اما کمال مادرم رو بهم داد..آسو:ما بهت دروغ نگفتیم چرا باید دروغ بگیم ..طوفان:چون شاید فکر کردین اگه مادرم رو پیدا کنم دیگه فکره انتقام نیستم و شما رو ولتون میکنم…اکیا با بلندگو به خبرنگارا میگه من اینجام و یه کم بهم ریختم اما خوبم ..خبرنگار:اکیا خانم و خودکشیتون بعده دعوا با عامر خان سره عشق ممنوع اتفاق افتاد؟اکیا:این چیزایی که مینویسید و تمومش نمی کنید زندگی منه زمانیکه عامر با عشقهای مختلفش بود از این خبرها ننوشتید چرا؟چونکه من یه زنم و شما در مورده خصوصیات اخلاقی من بازپرسی میکنید؟ صدها نفربا خبرهای شما در مورده من نظر میدن من یه زنم و برای توضیح به شما هیچی ندارم بگم حساب هر چیزی که اتفاق افتاده برام خودم میدم زندگی و اعتبار من بازیچه شما نیست که مثل آدامس تو دندوناتون بجویید من کالای دنیای فانتزی شما نیستم خیلی حقیرانه هستش که از زندگی من و به نفع خودتون برداشت کنید این زندگی منه من رو راحت بذارید یا نذارید خبری دستتون نمیاد ..عامر صحبتهای اکیا رو میشنوه و به روزنامه زنگ میزنه و میگه :فورا در مورده خبری که درباره زنم نوشتید باید اعلام رسمی بکنید که کمال شریک من هستش و بهش اعتماد دارم خیلی و دوست خانمم از دوران دانشگاه هستش و از ملاقاتاشون خبر داشتم هیچ ربطی هم به اتفاقی که برای همسرم افتاده نداره و ازدواجمون با شادی ادامه داره اگه ادامه بدین شکایت میکنم

کمال:خیلی چیزها از سر گذروندیم اما هیچی از خانواده مهمتر نیست خواستم ببینمتون جز شما کوهی نیست که بهش بچسبم تا یه زمانی…تانر:خوب گفتی تا یه زمانی..کمال:هممون داریم زندگی که انتخاب کردیم میگذرونیم حتی اگه اشتباه کردیم و یا قصد جون همدیگه رو کردیم ما از یه جون هستیم اگه فردا اتفاقی برام افتاد میخوام مطمئن باشم شما رو به هم امانت دادم هر چی که بشه

تانر:چی شده یعنی چی من چیزیم بشه؟ خبریه؟تو دردسر افتادی ؟چی شده؟..کمال:با زینب قهر نباش ازدواج کرده تموم شد رفت راه برگشتی نیست حالا تو داداش…تانر:به من نرس حتما باز عامر..کمال:بله الان متوجه نمیشی اما به موقع میفهمی فقط میخوام مواظب باشی بخاطره کارای کثیفش. اون سلاح رو بذار تو جیبت …زینب:درسته داداش اونو نمیشناسی آدمه عجیبیه یه دیوانه هستش و همه کاراش با نقشه هست..کمال:برای همین زینب اگه بخوای از اون خونه بیای بیرون این کلید خونه من مال توئه همه چی رو حل کردم الان دیگه مال توئه به حسابتون هم پول ریختم اگه لازم داشتید استفاده کنید ..تانر:این بچه بازی ها رو نکن من گول نمیخورم میخوای دل ما بسوزه؟..کمال:کاری که از دلم اومد انجام دادم کاری نمی کنم فردا معلوم نیست چی میشه برای همین میخوام شما دوتا آشتی کنید لطفا و تانر و زینب آشتی میکنن …. کمال :ما هر چقدر که تو روی هم وایسیم دشمن نیستیم منم زندگیمو انتخاب کردم و ادامه میدم چه درست چه غلط با گناهانش و بغلشون میکنه … میره پول میز رو حساب کنه تانر به زینب میگه خدا حافظی کرد باهامون اما اونو میشناسم عاقلانه رفتار میکنه میره و بر میگرده امیدوارم البته .. زینب به کمال میگه داری از ما خدا حافظی میکنی؟کمال:هنوز نه بابد یه گره بزرگ رو بازش کنم برای همین یه بار دیگه تو و اوزان رو میبینم …قادر نگران دیداره کمال و عامر هستش و فکر میکنه کمال میخواد باهاش تسویه حساب کنه به ویدا زنگ میزنه و اکیا متوجه میشه..اکیا به لیلا زنگ میزنه میگه نگرانم لیلا هم میگه تو نگران نباش خبری شد بهت خبر میدم …
عامر هم میره پیش کمال و باهم از آسانسور میرن بالا تا حرف بزنن

خلاصه قسمت نود و دو ۹۲ سریال اکیا

اکیا به وسیله لیلا از میره رو پشت بوم بیمارستان تا کمال و ببینه
اکیا:کمال خیلی دلم تنگ شده بود خیلی نگرانت بودم ..
.کمال:دیگه نگران نمیشی ..
اکیا:میشم همیشه نگرانم ..کمال:گفتم نگران نمیمونی باندازه ای که من نگرانم نگران نمیشی تو خودتو داشتی میکشتی از زندگیت دست کشیدی همه چی تموم شد تو رو میدزدم و اکیا تتوی دست کمال رو میبینه و میگه دوباره زدی؟..
کمال:دارم میدزدمت اون هلیکوپتر بیمارستان نیست برای بردن ما اومده …اکیا:تو دیوونه شدی؟
کمال:اره دیوونم ..
اکیا:اوزان؟کمال:نگران نباش برات تعریف میکنم اونم حل کردم … زهیر اوزان و زینب رو باخودش تو ماشین به جایی که کمال گفته میبره ….کمال:تویی که از خودت دست کشیدی رو میدزدم اما من از تو تا آخرین نفسم هم دست نمی کشم …. اکیا:تا ابد ..
کمال:تا ابد ..
.اکیا لیلا منو داره میدزده داره منو فراری میده و با هلیکوپتر کمال و اکیا میرن …
کمال قبل از اینکه اقدام به فرار با اکیا بکنه با اوزان صحبت کرده بود و بهش گفته بود اکیا خودکشی کرده چون اوزان باورش نمیشد
و به اوزان گفت اکیا بهوش میاد اما بعده بهوش اومدن اکیا اینکه ما چکاری برای زندگیش بکنیم مهمه اگه تسلیم پلیس نشی میشی قاتل اکیا قبول کن که تو تله افتادین خودتو معرفی کن شاید بری زندان اما من دوستای وکیل زیادی دارم نجاتت میدم جسارت داشته باش تو ترسو نیستی یادته برای زینب جلوی اونهمه آدم وایستادی؟ بخاطره اکیا اینکارو بکن بخاطره دو زنی که تو رندگیت برات مهمن مسئولیت کاری که کردی رو بعهده بگیر من پشتتم به زینب هم بگو اگه نگی من میگم که زینب میگه من میدونم ..کمال:اوزان باید تسلیم بشه …زینب:اینو برای خودت و نیهان میخوای؟ کمال:هم اره هم نه برای هممون میخوام تا امیر نتونه بهمون زور بگه و خودتون رو برای زندگیتون بسازید و اوزان تو نباید قاتل خواهرت بشی و بهم خبر بدین …
اکیا میپرسه که اوزان قبول کرد

و کمال میگه بله راضیش کردم
و لیلا به کمال زنگ میزنه و میگه عامر زنگ زد و فهمیده الان حتما و کمال :اطلاعات پرواز پاک شده و ماشین رو هم به نام یکی از بچه های زهیر کرایه کردم برای یک هفته روی ازمون جا نمونده خط تلفن رو هم عوض کردم ..لیلا:بهش بفهمون کبوتره بال بسته نیست و کبوترهای دستی دوست دارن دوباره به اسارت برگردن و اکیا گوشی رو میگیره و لیلا میگه نترس.
.اکیا:سعی خودمو میکنم تا یاد بگیرم نترسم…عامر ویدیوهای بیمارستان رو چک میکنه و میفهمه با هلیکوپتر رفتن و زنگ میزنه میگه اطلاعات اون هلیکوپتر رو میخوام به ویدا زنگ میزنه میگه دخترتون با عاشقش فرار کرده نیست..حیدر تلفن همه رو میگیره و همه خاموش بودن …به عامر زنگ میزنن و میگن که هیچ اطلاعاتی نیست
کمال و اکیا هم بعد از اینکه از هلیکوپتر پیدا شدن به ی کلبه میرن تا اونجا بمونن و دور روز دیگه از کشور خارج شن
پایان

خلاصه قسمت نود و سه ۹۳ سریال اکیا

خلاصه قسمت نودو سه و چهار ۹۴ و ۹۵ سریال اکیا

میکنه و به قادر خبرارو میده
حیدر به لیلا زنگ میزنه و میگه یه چیزی میپرسم … لیلا : خوبن …‌ حیدر : خیلی ممنون لیلا
عامر به تانر میگه تو خبری داشتی از این اتفاق ؟ ( فرارشون ) تانر یاد وداع کمال میوفته ولی به عامر حرفی نمیزنه تا بتونن فرار کنند . کمال برای آسو یه نامه گذاشته !
اکیا به اوزان زنگ میزنه تا خیالش راحت بشه اوزان با خیال راحت تصمیمشو گرفته …
عامر کیف لیلا رو میگرده و ایمیلای کمال رد میخونه که میفهمه با کشتی فردا میرند و عامر میخواد اطلاعاتش و بگیرن
لیلا با فهیمه و حسین حرف میزنه و میگه فرار کردند

کمال خوابیده و اکیا حوصلش سر رفته .. هر کاری میکنه تا کمال بیدار شه ولی بیدار نمیشه حتی جارو برقی و تلویزیون رو هم روشن میزاره ولی بیدار نمیشه. ولی خب بالاخره کمال با یه صدایی بلند میشه و میبینه نیهان رفته رو سقف ..
کمال کمکش میکنه بیاد پایین و اکیا هم میپره بغلش
زینب به اوزان دلداری میده که من پسرمون و بزرگ میکنم توام براش یه پدر شجاع میشی
اکیا و کمال میرن دوچرخه سواری و اکیا بس که شیطونی میکنه دوچرخش خراب میشه
عامر میفهمه اوزان میخواد تسلیم بشه / زینب حالت تهوع داره همش
کمال و اکیا با یه دوچرخه ( خیلی رمانتیک ☺️ ) تا خونه میرن

عامر یاسمین رو به زور میگره تا ازش اطلاعات بگیره ولی اون اطلاعاتی نداره
طوفان یه اطلاعاتی ( اطلاعات کشتی ) پیدا میکنه و اول به آسو میده آسو هم پارش میکنه ( میخواد کمال اگرچه با اون نه ولی خوشبخت بشه ) اکیا به کمال میگه کباب درست کنه ولی کمال الکی بهونه میاره که درست نکنه ( زیاد بلد نیست ? ) ولی آخر مجبور میشه که بگه درست میکنه ..زینب هم میخواد غذا درست کنه که یهو حالش بهم میخوره ( فکر میکنه نکنه واقعا حامله باشه و اگر باشه باید چیکار کنه )

کمال با منقل درست کردن درگیره و بخاطر اینکه اکیا نفهمه بلد نیست از تو اینترنت پیدا میکنه چطوری باید درست کنه بعد از کلی دود و خراب کاری بالاخره درست میشه ..
طوفان که عاشق آسوئه ولی باز بخاطر خوشبختی آسو دلش نمیاد و به عامر اطلاعات اون کشتی رو میده ؛ زینبم میره و تست حاملگی میگیره و میفهمه واقعا حاملست ( ولی معلوم نیست از امیره یا اوزان )
اکیا یه چیزی تو درختا میبینه و فکر میکنه عامره و میترسه میپره تو ..ولی کمال میبینه یه سگه
شب میشه و اکیا و کمال با هم حرف میزنند تا اکیا حیالش راحت بشه
اکیا به حیدر زنگ میزنه و حیدر باهاش حرف میزنه و خیال جفتشون راحت میشه ، حیدر میگه کمال اگه میتونه تو رو خوشبخت کنه و ازت محافظت کنه باهاش برو تا خوشبخت بشی

زینب فکر میکنه تا چیکار کنه عامر نگه بچتو بنداز
اکیا و کمال دارن آهنگ گوش میدن و اکیا یه تیکشو میخونه و کمال بهش میگه خیلی بد صدایی ! اکیاهم میگه پس تو که نمیتونی یه نقاشی بکشی هم بی استعدادی
عامر از مجموعه تحقیقاتش آدرس خونه رو میدا میکنه و حرکت میکنه به اون سمت و وقتی میرسه میگه میخوام در بزنم
زمانی که کمال و اکیا تو بقل همند یکی در و میزنه و نیهان میترسه میره تو تراس … کمال در و باز میکنه و میبینه شیرینی اوردن ( کمال سفارش داده )
عامرم وارد یه خونه دیگه میشه و میبینه کمال براش مسیج گذاشته که بی نهایت بیچاره ای چون اکیا رو ازت گرفتم ! از این به بعد هیچکدوممون رو پیدا نمیکنی
زینب به عامر زنگ میزنه و میگه حاملست و باهاش توافق میکنه جای کمال واکیا و بگه و عامر بچه از اوزان یا خودش باشه زینب و مجبور به سقط نکنه ..
اکیا و کمال هم همدیگه رو بغل میکنند و میخوابند
همچنین زینب اوزان رو با ترس اینکه دردهای حاملگیش شروع میشه و میخواد شوهرش کنارش باشه راضی میکنه که تسلیم نشه و موقعیت مکانی اکیا و کمال رو برای عامر میفرسته
…صبح میشه و کمال واکیا خیلی عاشقانه از خواب پا میشند و کمال میره بیرون خرید کنه ( یه نفر کمال رو با اسلحه نشونه گرفته )
یکی در خونه رو میزنه و اکیا فکر میکنه کماله پس با خوشحالی در و باز میکنه ولی میبینه عامر پشت دره.
پایان
خلاصه قسمت های اینده هم تا دقایقی دیگر گذاشته میشه
صبور باشید

 

خلاصه قسمت نود و شش ، نود و هفت ، نود وهشت ۹۶ و ۹۷ و ۹۸ سریال اکیا

عامر میره تو و به اکیا میگه برادرتم تسلیم نمیشه و اکیا از اوزان میپرسه چرا و اوزانم میگه بخاطر بچم مجبور شدم ؛ بعد امیر به اکیا نشون میده که اگه باهاش نیاد کمال رو با تیر میزنند و اکیاهم التماس میکنه که تا فردا وقت بده
بهش که کمال فکر نکنه به زور امیر اکیا رفته و فکر کنه با خواست خودش رفته
اینطوری جنگ بینشون تموم بشه و عامر قبول میکنه اما میگه اگه اکیا فردا ۷ صبح نیاد یکی از اعضای خانوادش رو میکشه و عامر میره

کمال که برمیگرده میبینه اکیا حالش خیلی عجیبه و غم داره ولی اکیا حرفی نمیزنه باهم میرن لب دریا و یکم وقت میگذرونن و نیهان یکم حالش بهتر میشه
وقتی برمیگردند کمال برای اکیا ماشینی که آرزوش رو داشته رو خریده ولی اکیا اونجا به کمال میگه زوده و یکم دیگه بمونیم و من نمیتونم باهات بیام و با گریه میره تو دستشویی و کمال میره دنبالش و میگه باشه یکم بیشتر بمونیم اگه تو راحت تری ، شب میشه و اکیا هنوز دپرسه و کمالم پیششه ، اکیا مشروب میخوره و وقتی زیاد میخوره کمال میره بطریشو بزاره تو آشپزخونه که میبینه اکیا نیست و میره بیرون دنبالش
اوزان و زینبم در تلاشند فردا صبحش بدون اطلاع زهیر برگردند خونه
کمال اکیا رو روی یه پل پیدا میکنه و میپره بقلش میگه نبودی ترسیدم ولی میدونستم ولم نمیکنی ، ترس از دست دادنت در من ریشه کرده اما امشب از این حس رها میشم و این احساسو میندازم تو این جنگل ما هرگز جدا نمیشیم ( اینجا اکیا کمال رو میبوسه و بارون میاد و سکانس با آهنگ احساسی میشه و میرن تو خونه ، کمال موهای اکیا رو خشک میکنه واکیا دست کمال رو میبوسه و همدیگه رو میبوسند و …. ? )

صبح میشه و اکیا یه نامه خداحافظی برای کمال گذاشته و به سمت عامر حرکت میکنه ، کمال میرسه بهش و عامر میگه من نمیخوام اینجوری مثل فراری ها زندگی کنم که البته کمال باور نمیکنه و فکر میکنه امیر باعثشه ولی نیهان انکار میکنه ، بالاخره کمال از وسط جاده نیهان و برمیگردونه تو ماشین و برمیگردن ویلا که اونجا نیهان باز میگه نمیخوام
اینجوری زندگی کنم و تصمیم گرفتم برم
عامر میبینه از ساعت ۷ گذشته و به آدماش میگه لیلا رو زخمی میکنید و فیلمش و میفرستید برام ،اکیا میره دستشویی صورتشو آب بزنه که عامر براش ویدئو رو میفرسته که لیلا زخمی شده و اکیا به سرعت میاد بیرون که برسه بره پیش عامر اما کمال جلوش و میگیره
اکیا بهش میگه : اگه تو نزاری برم پس چه فرقی با عامر داری ؟ همین باعث میشه کمال بزاره اکیا بره و اکیا میرسه به عامر حرکت میکنه

و کمالم پشتش میاد و میگه خودم میبرمت اما وسط راه اکیا پیاده میشه و میگه تاریخ تکرار شد بفهم حالا منو میبری یا خودم برم ؟ کمال سوار ماشین میشه و اکیا سوار میشه و با هم میرند ، اکیا به حیدر خبر میده لیلا زخمیه و حیدرم میرسه و لیلا رو میفرسته بیمارستان ؛ اکیا و کمال میرسند کوچه پشتی خونه اکیا اینا …
کمال : من خداحافظی نمیکنم
اکیا : اما من میکنم ، منو ببخش
کمال : اگه حرفات رو باور کرده بودم میتونستی ازم معذرت بخوای اما باور نکردم
اکیا : معذرت میخوام
کمال : یه دلیلی داره ، مگرنه نمیتونم زندگی کنم ، مگرنه تا آخر عمرم نمیبخشمت !
آسو از طریق مژگان به یک سری نامه از طرف حقی دست پیدا میکنه که برای مژگان ارسال میشده و حتی مژگان نمیخوندتشون و به دست نورسل میرسیده پس دلیل اینکه گالیپ به مژگان شک کرده این بوده که حقی نامه مینوشته و نورسل اونارو نگه میداشته
کمال حالش بده و وقتی نیهان از ماشین پیاده میشه اونم پیاده میشه
کمال : به من خیانت کردی ! به هر دلیلی که میری برو اما برای بار دوم بهم خیانت کردی
پایان

خلاصه قسمت ۹۸ و ۹۹ سریال اکیا

عامر میاد خونه ماشینش و میزاره و برمیگرده بیرون اکیا هم میره سمت خونه و عامر دست اکیا و میگیره و اکیاهم که میدونه کمال نگاهش میکنه به گرفتن دست عامر ادامه میده تا برن تو خونشون زینب و اوزانم حرکت میکنن به سمت خونه بدون درنظر گرفتن زهیر پامیشن میرن کمال متوجه اتفاقی که برای لیلا افتاده میشه عامر با اکیا حرف میزنه که باید نقش بازی کنن جلوی کمال تا منم بهش ضرر نرسونم تو سر قولت باش تا منم باشم
ویدا و حیدر میفهمند اکیا برگشته و همچنین عامر به اکیا میگه بدون خودش دیگه اکیا نباید کمال رو ببینه
لیلا به هوش میاد و کمال میره پیشش و همه تعجب میکنند که این دوتا برگشتند ، لیلا هم که نمیدونه واقعا اونا کی بودن فکر میکنه دزد بودن و به کمالم میگه دزد بودن ، زینب و اوزانم برمیگردن خونه
فهیمه کمال و سرزنش میکنه که بازم اکیا ولش کرد اما همچنین کمال باور نداره اکیا به خواست خودش رفته باشه و با زهیر دنبال راهی برای فهمیدنه
عامر دست در دست اکیا برای عیادت میرند و همه هم میبینمد اینا دست تو دست همن ( از جمله کمال ) فهیمه هم با اکیا حرف میزنه که دست از سر کمال بردار و اکیا هم میگه تموم شد ، دیگه زجر نمیکشیم ویدا به لیلا میگه حیدر و از من نگیر و لیلا هم تعجب میکنه میگه من اینکارو نمیکنم تو میکنی ( اکیا موقع اومدن تو میشنوه )
لیلا هم از دست اکیا ناراحته و اکیا به لیلا هم دروغ میگه که البته لیلا هم قانع نمیشه تانر وقتی بانو رو با برادرش میبینه فکر میکنه دوست پسرشه و غیرتی میشه میپره بانو رو میکشه اینور و سر همینم با هم آشتی میکنند
توی مزایده خونه لیلا ، لیلا خونه رو برنده میشه البته با کمک های قانونی حیدر که حیدر باعث شد قادر کنار بکشه ولی قادر از این استفاده میکنه که مثلا خودش بخاطر لیلا کنار کشیده
آسو بخاطر اون نامه ها با حقی دعوا میکنه شب میشه و زهیر یه تفنگ میاره برای کمال و با صالح و زهیر جلسه تشکیل میدند و کمال اون تفنگ رو برمیداره یواشکی وارد خونه عامر میشه و میره تو اتاق کارش
اکیا محل سگم به عامر نمیزاره و زینبم سعی میکنه به عامر تیکه بندازه ولی عامر به زینب میگه کاری نکم زیر قولم بزنم و اگه اون بچه از من باشه بکشمش عامر وارد اتاق میشه و کمال و میبینه که اسلحه گرفته سمتش

خلاصه قسمت ۱۰۰ سریال اکیا


عامر در حضور کمال به راحتی میره سر گاوصندوق و تفنگش رو برمیداره و تفنگشون رو مقابل هم میگیرند ( عامر به کمال میگه نباید با شیطان مقابله کنی
کمال عامر و خیت میکنه و بهش میگه تفنگت خالیه ( خودش تفنگ رو خالی کرده ) حالا فقط تفنگ کمال یک گلوله داره !!
صالح فکر میکنه که کمال میخواد با اسلحه چیکار کنه و عامر میاد به فکرش ،
پس شماره زینب و از گوشی زهیر پیدا میکنه و بهش خبر میده ، زینبم بدو بدو میره سمت اتاق اکیا
کمال سعی میکنه عامر و تحریک کنه ( با حرفاش راجب اکیا ) عامر عصبی میشه و میگه خفه شو و ماشه رو بکشه ولی کمال میگه با قانون بازی کنیم .. !! کمال شلیک میکنه ولی اون گلوله شلیک نمیشه ، حالا نوبت عامره و تفنگ رو میگیره سمت کمال و باز هم گلوله نمیزن
کمال اسلحه رو برمیداره … اکیا بدو بدو میرسه پشت در اتاق عامر و فکر میکنه چیکار کنه که بالاخره به عامر میگه : امشب میخوام با تو بخوابم عامر حداقل میخوام امتحان کنم (وقتی وارد اتاق میشه جوری نشون میده که شوکه شده از دیدن کمال
فورا به کمال میگه اسلحشو بذاره کنار عامر میگه:اگه میتونی با این حقیقت زندگی کنی من بمیرمم غم نمیخورم اسلحه رو میگیره رو سر خودش

اکیا سعی میکنه اسلحه رو از کمال بگیره و میره جلوی اسلحه و بهش میگه چون تو رو انتخاب نکردم و اونو انتخاب کردم میخوای شلیک کنی ؟ کمال فکر میکنی و اسلحه رو پرت میکنه زمین و دست اکیا و میگیره میکشه بیرون از اتاق ، عامر میزنه رو میز جوری که میز خورد میشه ? … زینب و عامر طاقت نمیارند و میرن سمت اتاق عامر که میبینن کمال اکیا و اورده جلوی در همچنین با سر و صدا ویدا و حیدر میان اونجا
کمال به اکیا میگه صرفا بازی میکنی جلوی من حق نداری اجازه بدی بهت دست بزنه ! …. اکیا: بازی نیست !!
(کمال سر اکیا رو میگیره و میگه ساکت شو!) … اکیا : معذرت میخوام ، معذرت میخوام ، معذرت میخوام ! عامر میره سمت کمال که کتک کاری کنند و اکیا جیغ میزنه که بسهههههه اگه یه قدم دیگه بردارید دیگه روی منو هم نمیبینید ! به کمال میگه باید به زندگی و تصمیمات من احترام بزاری ، تو خونه خودم و کنار شوهرم میمونم ، بقیه میرسند و بحث تموم کمال بیچاره چشماش پر از اشک میشه و فقط به چشمای اکیا نگاه میکنه و میره .. اکیا سرش گیج میره ( از ناراحتی ) دست عامر و میگیره و میرن تو اتاق

عامر ازش میپرسه چطور فهمیدی کمال اینجاست؟!اکیا هم میگه زینب بهم خبر داد
عامر:حتی اگه ی بار مثله امشب بهم شانس میدادی،دنیارو برات بهشت میکردم
بهترین آدم دنیا میشدم برات…اکیا:خیالات خام نکن عامر من فقط و فقط این کار هارو برای اینکه کمال آسیب نبینه کردم!!
عامر چشمش به اسلحه ای که کمال دستش بود میکنه
که موقع اومدن اکیا انداختش رو زمین!با احتیاط و با ی دستمال که اثر انگشتش روش نمونه اسلحه رو برمیداره و میذاره تو گاو صندوق
کمال سرشکسته تر از همیشه میره پیش زهیر?
ازش میپرسه تو به اکیا خبر دادی؟و زهیر هم میگه نه
کمال میگه اتفاقات امشب مهم نیست فقط میخوام بفهمم کاره اکیا ی بازی بوده همین
من چند سال پیش اشتباه کردم که ولش کردم ولی اینبار دیگه این اشتباه و نمیکنم،ولش نمیکنم
صبح زینب موقع بیرون رفتن از اتاق اکیا رو میبینه
اکیا هم خیلی محکم بهش میفهمونه که میدونه همه چیز زیر سره اونه،
اون بوده که خواسته برگردن پ اوزان و هم راضی کرده زینب انکار میکنه ولی اکیا میگه بالاخره میفهمم
عامر که از پشت دیوار همه چیزو شنیده پوزخند میزنه و میره
و زینب هم میره دنبالش،
عامر میگه اکیا همه چیزو فهمید؟! زینب:نه ی دستی میزنه که دو دستی بگیره البته اگه بهش بدم
عامر بهش میگه زیاد خیالبافی نکن. زینب:منو خیلی دست کم گرفتی
عامر با عصبانیت میندازتش رو مبل:فک کردی اوزان میره زندان و کمال و اکیا هم فرار میکنن من میمونم واسه تواره؟
بعدش که فهمیدی حامله ای خواستی نه بجه تو زنده نگه داری…که بچه سلطنت کوزجی اوغلو هارو به دنیا بیاری
اما اون بچه حتی اگه به دنیا بیاد هم کوزجی اوغلو نمیشه،من فقط ی بچه میتونم داشته باشم اونم از اکیاس
پایان

خلاصه داستان  سریال اکیا قسمت ۱۰۱

کمال لیلا رو میبره خونش و میره و اکیا میاد پیش لیلا و لیلا بهش میگه برای وارد شدن به قلب کمال از این راه نمیشه …اکیا:اشکالی نداره دارم سعی میکنم از قلب کمال برم بیرون …لیلا:کاری که کردی اشتباه بود اکیا تو حق نداری کمال رو اینطوری اذیت کنی…اکیا:تو فکر میکنی برای من راحته از کمال جدا بشم؟ تو دیدی چجوری با کمال فرار کردم خوشحال بودم …لیلا:پس چرا اینکارو کردی؟…اکیا:چون من کمال رو از هر چیزی بیشتر دوست دارم …لیلا:باز داری همون کارو میکنی که با کمال کردی کاری میکنی که باور کنه دوسش داری بعد ولش میکنی …اکیا:چاره ای نداشتم با زندگی خودم رو باید انتخاب میکردم یا کمال رو ..عامر میخواست کمال رو بکشه به اسلحه کمال رو هدف گرفته بود چیکار میکردم تو بودی چیکار میکردی لیلا؟…لیلا:باید به کمال بگم همین الان عامر داره با تهدید تو رو از کمال دور میکنه و تو صدات در نمیاد این دفعه نمیشه تو نگی من میگم و به کمال زنگ میزنه اما اکیا میگه دیشب کمال با اسلحه اومده بود سراغ عامر و لیلا هم به کمال نمیگه …اکیا:کمال داشت قاتل میشد لیلا اگه کمال اینا رو بفهمه بازم این اتفاق میوفته و نمیذاره من پیش عامر باشم کمال نمیدونست اینکارو کرد اگه بدونه حتما دوباره با اسلحه جلوی عامر درمیاد اون زمان چی میشه؟لیلا:یا عامر اونو میکشه یا کمال عامر و …اکیا :خودتو بذار جای من کسی که از همه بیشتر دوسش داری یا قاتل میشه یا میمیره بازم میتونستی حقیقت رو بگی؟

آسو میره پیش عامرو اونجا میفهمه اکیا برگشته وطوفان بهش کمک کرده و از طوفان عصبانی میشه و میره طوفان میره دنبالش و آسو به طوفان میگه:چرا کمال رو دادی دست عامر جرا نگفتی کمال برگشته؟من به تو گفتم بذار برن اما تو خیانت کردی به من تو الان آدمه عامر شدی؟طوفان:درست صحبت کن چرت نگو کمال تو اون کشتی نبود نمیدونم از کجا فهمید جاشونو ..آسو:تو با زندگی کمال بازی کردی ممکن بود کمال بمیره…طوفان:تنها درده عامر اکیاست اگه اکیا برگرده خونه فکر میکنی عامر به کمال اهمیت میده میخواد بکشتش؟آسو :تو از کجا اینقدر مطمئنی داریم در مورده عامر صحبت میکنیم از کسی که تو رو به مادرت رسوند اینطوری تشکر میکنی؟با فروختنش؟…طوفان:من همه کارارو برای تو میکنم ..

پس چرا از کمال محافظت نکردی؟طوفان:چون عاشق توام من سالها با وجوده عشقم کنارت بودم با عشقی که به کمال داشتی بازم کنارت موندم …آسو:برای همین خواستی کمال بمیره،…طوفان:نه برای اینکه برگرده پیش تو

ویدان هم با فشاره اوزان قبول میکنه که بره خانواده زینب رو برای شام دعوت کنه و جشن بگیرن برای نوه دار شدن اما فهیمه قبول نمیکنه میگه بیاین خونه ماتنها شرطمون اینه…کمال هم دنباله رده اون آدمی که لیلا رو زده میگیره و اما عامر همشون رو خریده بوده و به جایی نمیرسه و اونا میگن برای زمینها اونجا بودیم و اسم یه شرکت رو میارن که اونا رو اجیر کرده بوده تا یه سری ادمایی که اذیت میکردن رو اونا ساکت کنن و زهیر هم میگه اون شرکت رو میشناسم و راست میگن و بعد از رفتن کمال و زهیر اونا به عامرزنگ میزنن و میگن کاری که گفته بودین انجام دادیم..اما بازم کمال قانع نمیشه و میره پیش اکیا …اکیا با یاسمین در مورده اتفاقی که بین اون و کمال افتاده صحبت میکنه و میگه که یک شب با کمال بوده یاسمین هم میگه خوب معلومه باور نمیکنه تو با میل خودت برگشتی آدم از کسی که میخواد جدا بشه به شب به یاد ماندنی رو نمیگذرونه تو باید به کارت بچسبی و خودتو سرگرم کنی تا بتونی ادامه بدی… کمال و زهیر هم میرن وباز تحقیق میکنن تا بالاخره ب ی شماره پلاک میرسن

خلاصه داستان  سریال اکیا قسمت ۱۰۲

خلاصه قسمت 102 سریال اکیا

خلاصه داستان  سریال اکیا قسمت ۱۰۳

کمال:باور نمیکنم …لیلا چیکار میخوای بکنی میخوای بری اتاقشون ببینی..کمال:فکره خوبیه و میره دنبالشون
.آسو به عامرخبر میده و عامر هم مگه باید کمال رو قانع کنی داره دنبالمون میاد وگرنه من دست بکار میشم .زینب میره اتاق عامرمثله همیشه و وو کمال که برای مطمئن شدن از اینکه اکیا پیش عامر میخوابه یاذنه پشت درخته میبینتش اونم کمال رو میبینه و اکیا و عامرهم همون موقع میان تو اتاق و مات ب زینب نگاه میکنن…
عامر سریع ب خودش میاد و به زینب کمک میکنه که بهانه بیاره که چرا تو اتاق خواب عامرهره و موضوع سلاح کمال رو پیش میکشه که مثلا اومدهه سلاح و برداره
کمال هم به زینب زنگ میزنه میگه برای کاره او اومده بودم اتاق عامرو کمال ازش میخواد حتما فردا همدیگه رو ببینن اکیا بعد از رفتن زینب باز به عامرر یاداروی میکنه که فقط بخاطره کمال اونجا هستش نه بخاطره عامرو هرگز نمیتونه عامر رو دوست داشته باشه و میخواد از اتاق بره که عامر میگه اگه از این اتاق بری بیرون زینب متوجه میشه و به کمال میگه و اکیا هم تا صبح میشینه رو صندلی اما کمال فقط صحنه ای که اکیا تو اتاق میمونه رو میبینه و خورد میشه?

?
ویدان و حیدر هم سره اکیا بحثشون میشه
ویدان :بهترین اتفاق اینه که اکیا الان تو اتاق عامره..حیدر میگه بهترین آدم از اول کمال بوده برای اکیا و تو برای اینکه آرامشت بهم نخوره دخترمون روو تو این مشکل انداختی.اون داشت میمرد ..ویدان :برای داشتن استقلال و اسایش بهترین راه همین کاری بود که اکیا کرد…حیدر:ویدان اکیا غمگینه اینو بفهم …با خودش میگه یه کاری هست که میشه انجام داد…کمال میره پیش لیلا و لیلا میگه دیدی ؟چیزی که میخواستن بهت نشون بدن رو دیدی؟ کمال:حتی اگه بازی هم باشه دیدم تا الان تحمل همه بازیهای عامررو داشتم اما اینو نه ..لیلا یاده حرفای اکیا میوفته و به کمال میگه اکیا دلایلی داره ..کمال:بهر دلیلی منو خرد کرد رفت به تهدیدای اون عوضی تسلیم شد

کمال:بهر دلیلی منو خرد کرد رفت به تهدیدای اون عوضی تسلیم شد تو هم باهاش همفکری لیلا؟ لیلا:اکیا دوست داره توش شوی نیست اما این زندگی بهم ریخته رو نتونست قبول کنه اون داره امتحان میکنه شما تلاشتون رو کردین اما قبول کن کمال تو شروع کردی اون تموم کرد کمال:بهش گفتم بیا پیشم کناره گن جات امنه اما اون رفت اسیره ترسهای قدیمیش شد ..لیلا:کمال اون خواست خودکشی کنه خدا رحم کرد بهش خواست این جنگ رو تموم کنه الان هم این تصمیم رو گرفته تا جنگ تموم بشه ..کمال:منم اینو میگم تصمیم خودش ؟…اکیا باز به عامر در مورده زینب میگه اون تو این اتاق چیکار داشت اون میدونست تو میای اینجا و تنهایی اتاق من تا امشب از تو جدا بود ..عامر :تو میخوای بگی من با زینب رابطه دارم؟ …. طوفان میره پیش آسو و بهش میگه ببخشتش اما اسو میگه تو به من خیانت کردی و معلوم نیست چند بار اینکارو کردی و دیگه نمیتونم تو این راه با تو باشم و تموم شد ….

خلاصه داستان  سریال اکیا قسمت ۱۰۴

ادامه خلاصه داستان در همین مطلب قرار داده خواهد شد

قسمت آخر سریال اکیا + خلاصه داستان سریال ترکی اکیا + تصاویر جدید

پشت صحنه سریال اکیا

معرفی بازیگران سریال اکیا | خلاصه داستان سریال اکیا, فان جو, سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا,خلاصه داستان تمامی قسمت های سریال ترکی اکیا, پشت صحنه سریال اکیا, سریال اکیا + دانلود,آخر سریال اکیا چی میشه,زمان پخش سریال اکیا,بازیگران سریال اکیا,سریال اکیا کارا سودا,قسمت آخر سریال اکیا,همسران واقعی بازیگران سریال اکیا

معرفی بازیگران سریال اکیا | خلاصه داستان سریال اکیا, فان جو, سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا,خلاصه داستان تمامی قسمت های سریال ترکی اکیا, پشت صحنه سریال اکیا, سریال اکیا + دانلود,آخر سریال اکیا چی میشه,زمان پخش سریال اکیا,بازیگران سریال اکیا,سریال اکیا کارا سودا,قسمت آخر سریال اکیا,همسران واقعی بازیگران سریال اکیا

 

خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا

فان جو لاوفور

 

خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا خلاصه داستان و قسمت اخر سریال اکیا   خلاصه داستان سریال اکیا موضوع و بازیگران سریال اکیا سریال اکیا که این روزها به عنوان نسخه فارسی سریال کارا سودا یا در حقیقت عشق‌بی‌پایان تبلیغ می‌شود، ماجرای دوستی همسر امیر و دوست دختر سابق کمال است. او دختر ویلدان که از خانواده‌ای ثروتمند و اوندر از خانواده‌ای متوسط است.او یک برادر دوقلو به اسم اوزان دارد. او دختری شاد و بی پروا است.او با اینکه در یک…

امتیاز کاربر: ۴.۲ ( ۲ رای)


گرداوری شده : ایران فراز

اشتراک گذاری مطلب
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A