عشق، فراموش كردن خود در وجود كسی است كه همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶

اطلاعیه سایت

دانلود رمان ببار بارون

دانلود رمان ببار بارون


دانلود رمان ببار بارون

دانلود رمان ببار بارون

رمان ببار بارون یک رمان به قلم فرشته ۲۷ میباشد که تاکنون چندین بخش از آن منتشر شده است که در ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود برای شما عزیزان قرار داده شده است. این رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی، هیجانی نوشته شده است. جهت دانلود رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از رمان ببار بارون

..بدون اٌنکه حتی پلک بزنم به تصوٌر خودم تو آٌنه خٌره شدم به تصوٌر دختری که ظاهر ارومش می تونست نشانگر ؼمی باشه که ..مدت هاست تو دلش جای گرفته چشمای ؼم زده م رو بستم..نمی خوام شاهد تصوٌر درون آٌنه باشم..اون ..من نٌستم..می خوام که نباشم اما حقٌقت نداره..من همٌنی ام که آٌنه بهم نشون مٌده..ٌه دختر بی پناه..دختری که تو اؼوش ؼم محو شده و سٌاهی بر بخت و اقبالش ساٌه ..انداخته

بؽض داشتم..چشمام بارونی بود..بازشون کردم..ٌک قطره اشک بی اراده ..به روی گونه م چکٌد حس تنهاٌی اراده م رو ازم گرفته بود..با اٌنکه اطرافم پر بود از ادم هاٌی که به ظاهر بهم نزدٌک بودن ولی باز هم احساس تهی بودن می ..کردم..اٌنکه تنهام و کسی رو ندارم تا پناهم باشه

نسترن درست می گفت..تا وقتی اراده ای از خودم نداشته باشم اوضاعم هٌچ تؽٌٌری نخواهد کرد..هٌچ چٌز دست من نبود..اٌن روزگار تلخ با بی ِ رحمی هر چه تمام تر زنجٌرش رو به ناحق به دست و پام بسته بود ِ ..

تقه ای به در خورد..با سر انگشت اشکام و پاک کردم..در باز شد..نسترن لبخند بر لب وارد اتاق شد ولی با دٌدن چهره ی درهم و ..گرفته م خٌلی زود لبخند از روی لب هاش محو شد

تو – .. که هنوز نشستی..دختر پاشو تا مامان قشقرق به پا نکرده نمی .. تونم نسترن..به مامان مٌگی که حوصله ندارم؟ چرا – .. خودت نمٌگی؟

نگاهش کردم..ؼم تو چشمام و دٌد..با مهربونی نگام کرد..به طرفم اومد و ..کنارم روی صندلی نشست سوگل – تا کی می خوای حرفات و تو دلت نگه داری؟..چرا انقدر ..ارومی؟ تو .. که حال و روزم و می بٌنی دٌگه چرا می پرسی؟ بس – کن تو رو خدا..پاشو خودت و جمع کن ..توسری خور نباش ..سوگل..حقت و از همه بگٌر..نذار ناراحتت کنن

..از روی صندلی بلند شدم دٌگه .. واسه اٌن حرفا دٌر شده ای – وای منو ببٌن اومدم تو رو ببرم خودمم موندم تو اتاق..پاشو تا ..صداش در نٌومده..منتظرما

..با لبخند نگام کرد و آهسته از اتاق بٌرون رفت

باز به آٌنه خٌره شدم..با حرص خاصی ٌه برگ دستمال کاؼذی از روی ..مٌز برداشتم و محکم کشٌدم به لبام .. به زور مامان آراٌش کرده بودم تموم مدت بالا سرم واٌساد و تا با چشم خودش ندٌد دست از سرم ..برنداشت دٌگه اثری از ماتٌک صورتی رو لبام نمونده بود..کٌفم و برداشتم و از ..اتاق رفتم بٌرون

مامان تو درگاه اشپزخونه واٌساده بود و با نگٌن حرؾ می زد..چشمش به ..من افتاد..لباش از حرکت اٌستاد و با اخم به طرفم اومد داشتی – تو اتاق چکار می کردی؟..حنجره م پاره شد از بس صدات ..زدم..بٌا برو دم در منتظرته مامان .. حالم خوب نٌست واسه – من بهونه نٌار ..نمی فهمم بٌچاره نامزدت دلش و به چٌه تو خوش کرده ..واقعا حٌؾ شد پسر به اون محترمی و با شخصٌتی ..صد ِ بار به بابات گفتم اٌن دختر وقت شوهر کردنش نٌست نکن اٌنکارو ِ رِ ولی کو گوش شنوا، بازم کار خودش و کرد..پس چرا واٌسادی رِ ب و ب .. منو نگاه می کنی بٌا برو

..نگٌن مثل همٌشه برام پشت چشم نازک کرد و از کنارم رد شد .. با بؽض تا دم در رفتم

مادرم کسی که منو به دنٌا اورده بود جوری باهام رفتار می کرد که ..همٌشه احساس می کردم توی اٌن خونه زٌادی ام سالش بود هر وقت به من نگاه می ۴۷ نگٌن خواهر کوچکترم که فقط ..کرد نفرت خاصی تو چشماش موج می زد ..پدرم مرد زحمت کشی بود..کارمند ٌه شرکت دولتی زندگی ساده ای داشتٌم..البته اگه برٌز و بپاش های بٌخودی مامان نبود ..مٌشه گفت حقوق کارمندی بابا کفاؾ ٌه زندگی متوسط رو می داد سال ازم بزرگتر ۵٫٫ و خواهرم نسترن..دختری خوش قلب ولی شٌطون ِ بود و توی اٌن خونه اون تنها کسی که منو درک می کنه و با حرفاش ِ ..ارامش بخش روح خسته ی منه

شبهاٌی که سر رو شونه های مهربونش می ذاشتم و از اٌن همه ظلمی که ..در حقم شده بود گرٌه و شکاٌت می کردم اٌنکه هٌچ کس تو اٌن خونه جز پدرم و نسترن دوستم نداشت..اگه نگٌن خطاٌی می کرد به پای من نوشته می شد..اگه مشکلی تو خانواده به وجود ..می اومد منو مقصر می دونستند

..و حالا با وجود نامزدم کسی که قلبا علاقه ای بهش نداشتم ولی به زور هم زنش نشده بودم، خودم ..خواستم

فکر می کردم ازدواج کنم و از اٌنجا برم راحت مٌشم ولی همه چٌز برعکس شد..نامزدم از طبقه ی ثروتمندان بود و با من کوچکترٌن وجه ..اشتراکی نداشت اون تو ٌک خانواده ی ازاد رشد کرده بود و من تو خانواده ای که چنٌن ..کارهاٌی رو گناه می دونستند افکارمون با هم جور نبود و همٌن مسبب مشکلات زٌادی شده بود..بنٌامٌن اصرار داشت باهاش تو مهمونی ها و مجالس انچنانی شرکت کنم و همپای دٌگر مهمانان خودم رو ازاد و رها نشون بدم..و اخر شب به ……..خونه ش برم و ٌک شب روٌاٌی رو تا صبح باهاش بگذرونم ..خانواده م از اٌن موضوع با خبر نبودند

ماهه دوران نامزدی ۴ بٌنمون صٌؽه ی عقد موقت خونده شد تا توی اٌن مشکلی پٌش نٌاد و همٌن امر سبب شد که تو ذهن بنٌامٌن افکاری ..روشنفکرانه تداعی بشه اٌنکه هر کار خواست بکنه و مشکلی نداشته باشه..ولی از دٌد من بزرگترٌن مشکل همٌن بود..اٌنکه بذارم اٌنکار تا قبل از ازدواج انجام ..بشه ..عاشقش نٌستم ولی قبولش کردم..اونم شده بود جزوی از زندگی من ********************** به محض اٌنکه نشستم تو ماشٌن دستم و گرفت و با لبخند لباش و جلو ..اورد تا صورتم و ببوسه..ممانعت کردم

چهره ش درهم شد و عقب کشٌد..تازه می فهمٌدم که علاقه تا چه حد می ..تونه توی اٌن روابط تاثٌر گذار باشه اٌنکه تو قلبم حسی بهش نداشتم باعث می شد ناخوداگاه از خودم عکس ..العمل نشون بدم که خب..اٌن حرکات برای بنٌامٌن خوشاٌند نبود

سوگل – تو الان نامزد منی، چه اشکالی داره ببوسمت و ٌا اٌنکه ٌه شب !..و تو خونه ی من بگذرونی؟ ..ماشٌن و روشن کرد و راه افتاد قبلا .. درمورد اٌن موضوع حرؾ زدٌم دٌگه – داری شورش و در مٌاری سوگل..اٌنجوری نمٌشه ما باٌد هر چه ..زودتر عقد کنٌم من عقاٌد خودم و دارم..همون شب اول تو خواستگاری بهت گفتم تو هم ..قبول کردی اره – .. ولی نمی دونستم تا اٌن حد سفت و سخت رو حرفت واٌسادی

سفت و سخت نبودم مسئله اٌنجا بود که احساسی بهش نداشتم..شاٌد اگه ..عاشقش بودم اوضاع با الان فرق می کرد نامزدی ما کاملا سنتی انجام شد..پدر بنٌامٌن از دوستان قدٌم پدرم بود که ..سالها همدٌگر رو ندٌده بودند

ولی ٌه روز که گذر اردشٌر خان(پدر بنٌامٌن )به شرکتی که بابام اونجا ……..کار می کرد مٌافته همدٌگه رو می بٌنن و ..اٌن مٌشه سراؼاز اتفاقی نو در زندگی پر از تشوٌش ودلهره ی من

آشناٌی ما بر پاٌه ی دوستی پدرامون بود که تو همون شب خواستگاری ..خانواده هامون موافقتشون رو اعلام کردند و ما نامزد شدٌم اون شب بنٌامٌن حرفای دٌگه ای می زد..حرؾ هاٌی که نشون می داد تا ..حدودی سلاٌق و عقاٌدمون می تونه شبٌه به هم باشه ولی اٌنطور نشد خلق و خوی واقعٌش رو کم کم نشون داد و من فهمٌدم که تا چه حد از ..همسر اٌنده م فاصله دارم

داری !.. کجا مٌری؟ چه – .. عجب صدات در اومد سکوتم و که دٌد ادامه داد =امشب تولد ٌکی از بچه هاست..تو رستوران ..ٌه جشن خودمونی گرفتٌم همه جمع مٌشٌم اونجا

..صورتم و سمت پنجره ی ماشٌن برگردوندم با اٌن سن وسال واسه هم جشن تولد می گٌرن..!شاٌد چٌزعجٌبی نباشه ولی برای من که ٌادم نمٌاد کسی تولدم رو جشن گرفته باشه چٌز عجٌب ..وؼرٌبی بود

۲۱ سال از خدا عمر گرفته بودم ولی ٌکبار خانواده م برام از اٌنکارا نکردن..در عوض نگٌن هر سال با دوستاش به همٌن مناسبت مهمونی ..می گرفت هر چی به نسترن اصرار می کردن قبول نمی کرد و می گفت جشن گرفتن واسه بچه هاست..می دونستم اٌنو به خاطر من مٌگه تا ناراحت ..نشم

سالش بود ولی ٌه کم از سنش بزرگتر نشون می داد..می گفت ۶۳ بنٌامٌن ..ارثٌه ..پدرشم همٌنطور بود ..تو افکارم ؼرق بودم که دٌدم جلوی رستوران نگه داشت

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.


به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان اقای جلف من

دانلود رمان اقای جلف من


دانلود رمان اقای جلف من

دانلود رمان اقای جلف من

رمان اقای جلف من یک رمان زیبا در ژانر عاشقانه و طنز میباشد که داستان دختری چادری و مردی جلف را روایت میکند که از قضا همسایه میشوند و این آقای جلف برای حرص دادن این خانوم دست به کارهای بسیاری میزند که دیدن دارند… . برای دانلود رمان اقای جلف من از وبسایت سرچ دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از رمان اقای جلف من

من_مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــان؟
مامان_ای یامان..درد بی درمون
زود دوییدم توآشپزخونه و گفتم:اه مامان چرا زودبیدارم نکردی؟
چپ چپ نگام کرد وگفت:
مامان_بیا صبحونتو کوفت کن تانزدم تودهنت دندونات بریزه!
باچشای گشاد زل زدم بهش..خبرم امروز روز اول دانشگاهمه و دیر بیدار شدم..تند تند صبحونم و خوردم
پریدم جلو در…کفشای اسپرتم و پوشیدم و چادرم و کشیدم روسرم…
من_مـــــــــــــــــامــــــــــــان
مامان_ای درد…بچه ترسوندیم
خندیدم و گفتم:
من_مواظب خودت باش بوس بوس بای
مامان_وایسا از زیر قرآن ردت کنم
عجله داشتم..تند تند از زیر قرآن رد شدم و باحالت دو از خونه زدم بیرون..مهرشاد و دیدم داره بادوستش
میره مدرسه…باوضعیت من اخم کرد و گفت:
مهرشاد_یواشتر زشته دختر توخیابون اینجوری بدوئه!
زدم توسرش و گفتم:
من_خفه…جوجه ماشینی
باز اخم کرد..زود ازش خدافظی کردم و یه تاکسی گرفتم…

خواستم سوت بزنم که جلو خودم و گرفتم…زشته…دانشگاه اینه؟ای وای خاک توسرم این دختره چرا این
سالگیش تنش بود ۱۰ریختیه؟انگار از فضا اومده..باچشای گشاد زل زدم بهش…لباس سالگیش۹باشلوار
کفشای اندازه قایق پاش بود و باپاشنه های نردبونیش..مقنعه هم ماشالا هی آب میرفت…!قیافشم که نگو
دستم و گاز گرفتم و گفتم:خدایا توبه
چادرم و درست کردم و خیلی سنگین وارد دانشگاه شدم..همه یجوری نگام می کردن..یه لحظه به خودم
شک کردم..به خودم یه نگاه انداختم..ماشالا همه چی خوب بود..چادرم سرم بود دیگه..انگار داشتم
لخت جلوشون راه می رفتم..
هرچی به دور و برم نگاه می کردم از یکی بپرسم ببینم کلاس حسابداری کجاست یکی مثل آدم نبود
همه عجیب قریب بودن..
باسوت یه پسر زهرم ترکید..

پسر_واو حمید حاج خانومو داری؟

مرض…پشمک به من میگه حاج خانوم…دلم میخواست چهارتا آبدار بهش بگم ولی برای من خیلی زشت

بود البته برای دختر..ماشالا این پسرا منتظرن تا جوابشونو بدی…سکوت کنی براشون بهتره!

بهش یه نگاه انداختم..خیلی سرد..یاابرفرض!چه نـــــــــــازه…شبیه غـــــــــــازه..خخخخخخ

موهاش ریخته بود توصورتش…البته دورش خالی بود…چشاش سبــــــــــز زمردی…پوست سفید

و موهای مشکی و مژه های بلند …یه عینک خنگولیم زده بود به چشمش..یه پیرهن سفید تنگ پوشیده

بود ..هیکلش ماشالا بزنم به تخته باشِرِک هیچ فرقی نداشت..ولی این سیکس پک داشت..لااله ال الله!

یه کیفم کج انداخته بود روشونش…سری به معنی تاسف واسش تکون دادم و داخل سالن شدم..بلاخره یه آدم

دیدم..یه دختر خیلی شیک و ساده و ماشالا خوشگل…یکمی هم موهاش بیرون بود و یه آرایش ساده داشت

من_ببخشید خانوم!

برگشت سمت من و چشاش گشاد شد..جلل خالق خدا چی آفریدی..چه چشای مشکی داره این طوله بز!

باصدای خیلی ظریفی گفت:

دختر_جانم عزیزم؟

لبخند شرمگینی زدم و گفتم:

من_کلاس حسابداری کجاست؟

به سرو وضعم یه نگاه انداخت و گفت:

دختر_ترم یکی هستی؟

سری تکون دادم وگفتم:

من_بله..

جیغ خفیفی زد و گفت:

دختر_چه جالب منم ترم یکی هستم..دارم دنبال کلاسم میگردم

زکی مارو باش اومدیم باکی اختلاط میکنیم…

حرصی گفتم:

من_رشتتون چیه؟

دختر_حسابداری..

چشمکی زد و گفت:

دختر_فک کنم همکلاسی باشیم

لبخند زورکی زدم…آخه حرصم گرفته بود..بلاخره باکلی پرسش و بدبختی وارد کلاس شدیم

اه چقـــــــــــــدر پسر …تا وارد شدیم نگاه ها همه متعجب برگشت سمت من..چشاتون درآد ایشش!

باحرص کنار دختره نشستم..دختره بالبخند گفت:

دختر_اسمت چیه؟

من_محدثه..اسم توچیه؟

دختر_هانیه..خوشبختم عزیزم

لبخندی زدم و گفتم:

من_منم همینطور

هانیه_میشه باهم دوست شیم؟

لبخندم دندون نما شد و گفتم:

من_البته..چرا که نه؟

خندید و دستم وفشار داد…

هانیه_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

من_نه بگو گلم..

هانیه_اصلا بهت نمیخوره دانشگاهی باشی..

من_بالاتر میزنه؟

خندید و گفت:نه نه …انگار بچه دبیرستانی هستی

راست می گفت..قیافم به قول مهرشاد بیبی فیس بود..محیا هم میگفت قیافم معصومه..چشای آبی روشن داشتم

مثل آسمون…ابروهای قهوه ای رنگ و برنداشته..موهامم بلند و قهوه ای بود..لبای قلوه ای و بینی قلمی

و عملی خدادای…خداروشکر که قیافه درست حسابی داشتم..!

من_همه بهم میگن

باورود استاد همه دهنا رو بستن..ای جـــــون استاد و!چه جوونم هست ماشالا..شاید داشته باشه۲۸ یا۲۷

ولی مردشورشو ببرن اخلاق معلومه نداشت..

یه لحظه استپ..!

سال و رشته حسابداری..درخانواده ای کاملا مذهبی ۱۸خب من محدثه جعفری هستم بزرگ شدم و دارای

یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر(بچه ها خودم نیستما..یدف باور نکنید)

خب تا همین جا بسه بریم برسیم به استاد جیگرمون..استغفرالله خدایا توبه!

استاد داشت اسامی و میخوند

استاد_محدثه جعفری…

دستمو تاآخر بردم بالا ..یه لحظه یاد دبیرستان افتادم آخه خیلی مسخره بازی درمیاوردم

کلاس رفت روهوا..ای مرض به چی میخندید؟استاد که خندش گرفته بود..بدبخت نمیخواست بخنده داشت

از تو پاره میشد..الهی…لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم:

من_حاضر!

هانیه بهم زد و گفت:

هانیه_خیلی باحالی

نیشم شل شد..

استاد_هانیه میرزایی…

هانیه_حاضر

استاد_ماهان نقیبی

صدای یه پسر آشنا بلند شد:حاضر

نگاش کردم..عــــــــه اینکه اون پسر پشمکس..اه نکنه هم کلاسی هستیم؟ایشششش

استاد دفتر و گذاشت رومیزشو یه نگاه به بچه های کلاس انداخت

استاد_خب اول اینکه ورود ترم یکی هارو تبریک میگم ..من زرین هستم..امیدورام سال خوبی رو کنار

هم داشته باشیم..ودواینکه به بچه هایی که دارن فوق لیسانس میگیرن بگم اینکه امسال خیلی بخونید تا

به امیدخدا باموفقیت مدرکتونو بگیرید

من_آمـــــــــــــین

دوباره کلاس رفت روهوا..اه دهنت و ببند دیگه محدثه…هی زرم و میزدم وسرخ و سفید میشدم

آب شدم رفت..هانیه بغل دستم داشت میز و گاز میزد..خودم میدونستم دلقکم ولی نه تااین حد آبروریزی شه

با اخطار استاد همه دردهناشونو بستن…قشنگ به درس دادنش گوش می دادم و هرچی که میگفت تودفترچم

یادداشت می کردم..هانیه هم هی باهر حرکتم زرت و زرت می زد زیرخنده!

بلاخره بعد دوساعت کلاس تموم شد..خدایی قشنگ درس میداد…باهانیه خارج شدیم که پسر پشمکه از قصد

بهم تنه زد و بایه نیشخند رفت بیرون..بیشور بی حیا..سریع جایی که بهم تنه زد و تکوندم و زیرلب بهش

فش دادم

هانیه_اوه حالا انگار چیشده؟

من_هانیه شاید برای کسی چیزی نباشه ولی برای من که از بچگی نذاشتم دست یه نامحرم بهم بخوره

سخته

لبخندی زد و گفت:

هانیه_درکت میکنم خوشگله

به سمت بوفه رفتیم و نشیندیم..بین اون همه ادم من و هانیه بدبخت دختر بودیم…خیلی معذب بودم..

چادرم و سفت چسبیده بودم..قهومو خوردم و زودی بلند شدم …صدای گوشیم بلند شد که الحمدالله صدای

توپی هم روش بود..همه باتعجب نگام کردن..شرمگین جواب دادم

من_جانم بابا؟

بابا_جونت سلامت بابا جان..دخترم ساعت چند تعطیل میشی؟

تعطیل میشی چیه اخه پدر مــــــــــــــن؟

بابایی۵ من_ساعت

بابا_خیلی خوب میام دنبالت…خدافظ دخترم

من_خدافظ بابایی

قطع کردم و باهانیه به سمت سالن رفتیم…بابام مهندس بود و الحمدالله وضع مالی خوبی داشتیم

الانم بابام بایکی شریک شده وخونمون و کوبیدن و دارن یه ویلای دوطبقه ای میسازن..ماهم اومدیم یه خونه

دیگه..تا ساخت اونجا تموم شه..که فکر کنم به زودی تموم شه..قراره یکی ازطبقه ها برای شریک بابام بشه

و توش زندگی کنن..باورود استاد رشته افکارم پاره شد..یه خانوم بود و بهش میخورد داشته باشه۴۰ یا ۳۵

چهرش خیلی مهربون بود

استاد_خیلی خوش اومدید من ملکی هستم..بچه های ترم بالایی من و میشناسن

اون پسرپشمکه بالحن بامزه ای گفت:

پسر_بله استاد..

خوب حالا یعنی چی؟بهت اسکار بدیم بابت این چاپلوسیت؟پوفی کردم وبه استاد خیره شدم

از هانیه خدافظی کردم..خدایی دختر خیلی خوبی بود و باهم خیلی جور ۵ساعت شدیم…سوار ماشین

باکلاس باباییم شدم و گونشو بوس کردم و گفتم:

من_سلام ددی

اخم شیرینی کرد و گفت:

بابا_دوباره لوس شدی؟

لوچامو آویزون کرد م وگفتم:

من_ددی جونم؟دلت مویاد بامن اینجولی بحلفی؟

خندید وراه افتاد

بابا_خب دانشگاه چطوربود؟

من_خوب بود..استادای خوبی داریم..

بابا_خب خداروشکر

به خونه که رسیدیم محیا طبق معمول پای تلویزیون نشسته بود و مهرشادم سرش توگوشی..الهی قربونش

برم دوسال ازم کوچیکتر بود ولی یه نردبونی بود برای خودش،هروقت باهاش بیرون می رفتم فکر می کردن

۲۱ نامزدمه…فوق العاده غیرتییییییییییییییییییییییی…!به بابام رفته بود..آبجیم هم سالش بود ..برعکس من

آروم بود..ولی بامن خیلی دعوا می کرد…چون من اذیتش می کردم…هممون چشامون آبی بود..و به

مادر خوشگلمون رفته بودیم..

من_وای توروخدا بلند نشید..خجالتم ندید

محیا خندید وگفت:

محیا_مرض بازتو پیدات شد؟

لبمو گاز گرفتم گفتم:

من_نفرمایید…

چادرمو برداشتم..تاحالا انقدر چادر رو سرم نبود..نشستم بغل مهرشاد..برعکس محیا مهرشاد بیشتر بامن جور

بود…سرم و کردم توگوشیش..عوضـــــــــــــــی خخخخخ خودشو جای دختر جازده ومیره با پسرا دوست

میشه..آخ که چقدر باهم می خندیدیم..اگه مامان و بابام می فهمیدن زندمون نمیزاشتن چون خیلی اعتقادی بودن

البته نه اینکه خدایی نکرده ما نبودیما ولی خب چیکار کنیم شیطون بودیم!

مهرشاد دستشو انداخت دور گردن من که محیا دهنشو کج کرد..مقنعمو هم درآوردم و سرم وگذاشتم روشونه

مهرشاد و درگوشش گفتم:

من_پایه یه کرم ریزی هستی؟

چشماش شیطون شد و گفت:

مهرشاد_صد درصد

ابروهام وانداختم بالا و گفتم:

من_پس من میرم بالا و توهم دودیقه دیگه بیا

بلند شدم و رفتم توااتاقم زرتی لباسام و عوض کردم..از اتاق آروم زدم بیرون و رو نوک پام دوییدم و رفتم

تواتاق محیا..وای چقدر تمیزه برعکس اتاق من..وارد اتاق من میشی میگی صدرحمت به طویله

الان صد در صد محیا میخواست بره بیرون ..مهرشاد هم وارد شد و باهم مشغول شدیم..

من_مهرشــــــــاد فشار بده

صدای پاشنیدیم..یکی داشت از پله ها میومد بالا زود و تند تند کارامون و انجام دادیم..انقدر سرعتمون بالا بود

که دیمن تو فیلم ومپایر سرعتش بالا نبود..سریع از اتاقش زدیم بیرون و چپیدیم تواتاق من

نفس نفس میزدیم..ریز ریز میخندیدیم…

و هم اکنون صدای جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفش محیا بلند شد…

سریع از اتاقمون جیم شدیم ودِ فرار به سمت پایین..مامان و بابا که از جیغ محیا گرخیده بودن فهمیدن که

کار من و مهرشاده وچپ چپ نگامون می کردن..ماهم نیشمون شل..محیا با قیافه ای که همانند گوجه باغ

حاج ممد بن اصغر شیرازی بود اومد پایین و دوباره یه جیغ دیگه کشید که من ومهرشاد شلوارامون وعنایت

فرمودیم..

محیا_محدثــــــــــــــه خر…مهــــــــــــرشاد ســـــــــــــــگ..

بعد با عصبانیت رو به بابا گفت: محیا_بابا فقط توروخدا نگاشون کن..لباسام و ببین به چه روزی انداختن

ولباساش و گرفت سمت بابا..اوه اوه خیلی دیگه لباساش نابود شده بود

بابا باعصبانیت گفت:

بابا_خجالت بکشید..آبجیتونه..بزرگتر از شماست..

حرف نمیزدیم..لباساش و که برای بیرون گذاشته بود انقدر روش نشستیم تاچروک شد..

محیاهم انقدر رولباساش حساس بود که رو ننه باباش نبود..!

مامان_بچه بزرگ نکردم که..شتر میاوردم پرورش میدادم از اینا فهمیده تر بود

من و مهرشاد و میگی چشامون اندازه قابلمه شده بود..آب دهنمون و قورت دادیم ودوباره لال موندیم

بابا_به عنوان تنبیه امشب اصلا حق غذا خوردن ندارید

من_نـــــــــــــــــــــه بابا..جونمو بگیر ولی همچین تنبیهی نکن..بابا…

مهرشاد که داشت غش میکرد…

بابا باعصبانیت داد زد:

بابا_همین که گفتم..زود بریدتواتاقاتون ..زود..

با بدنی آویزون رفتیم تواتاق من..مهرشاد که خیلی حرصی شده بود گفت:

مهرشاد_اه این محیا خیلی لوسه

من_راجب آبجی بزرگترت درست بحرف

بانیش شل گفت:

مهرشاد_عشق فقط تویی…

میخواست خرم کنه..یه چشم غره براش رفتم و گفتم:

من_چی میخوای؟

مهرشاد_بریم فلافلی؟

دستام و بهم زدم و گفتم:ایول…

زود حاضر شدیم و چادرموسرم کردم..یکمی هم ریمل زدم که نمی زدم بهتر بود…چنان این چشامو به رخ

می کشید که نگو..

فاصله پنجره تا زمین چیزی نبود برای همین زود در اتاقم و قفل کردم و از پنجره باطناب رفتیم پایین

سرک کشیدیم دیدیم نه خبری نیست..زود کفشامون و پامون کردیم و دفرار …تاپامون وگذاشتیم توکوچه

زدیم زیر خنده..یکمی که خندیدم مهرشاد غیرتی شد وگفت:

مهرشاد_جمع کن خودتو!

منم نیشم وبستم..دست به دست هم راه میرفتیم..مهرشاد عین قاتلا به همه نگاه می کرد..وارد یه فلافلی شدیم

و مهرشاد دوتافلافل مشتی گرفت..آخ که چقدر چسبید..بابای بیچاره فکر می کنه ما الان داریم تنبیه میشیم

و گشنگی می کشیم..

من_مهرشاد حالا که بیرون اومدیم پایه ای بریم شهربازی؟

دستاشو بهم زدو گفت:بریم

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم شهر بازی..ااااااااااااااااااااااااااه چه خبر بود اینجا؟یاجدالسادات!

مهرشاد کیفاثت تمام بیلیطا رو گرفت و رفتیم سوار ترن هوایی شدیم…آی آی انقدر من اینو دوستدارم

که نگو!

تا بالا رفت یه جیــــــــــــــــــــــــغ خیلی شیک و مجلسی کشیدم که مهرشاد گرخید..

یهو اومد پایین و من و مهرشاد عــــــــــــــــــــر زدیم..

خیلی مناسب و معقول بود…پیاده شدیم..مهرشاد روبه موت بود..چادرم و درست کردم و رفتم براش

از بوفه آبمیوه خریدم و برگشتم پیش مهرشاد..

من_واکن گاراژتو

دهنشو واکرد و آبمیوه رو کردم توحلقش…یکم کنارش نشستم و رفتیم سراغ بقیه وسایل..آخ که

چقدر خوش گذشت…جاتون خالی انشالله دفه بعد میریزمتون پشت وانت میریم یه شهر بازی توپ!

شب بود..یعنی اینکه دهنمون ۱۰به ساعت نگاه کردم….یاامام هشتم ساعت سیروسه!(همون سرویس)

من_مهرشاد دیر شده بدو بریم

سرشو تکون داد و باهم راه افتادیم..ای شانس گه من…بندای کفشم باز شده بود..نشستم بندای کفشم و

بستم و تاخواستم پاشم دماغم خورد به یه چیز سفت..ای دهنت..دستم و گذاشتم رودماغم ..برگشتم ببینم

به چی خوردم که دیدم عـــــــــــــــه پسرپشمکس..اسمش چیبود؟نقی بود؟تقی بود؟آها آهان ماهان نقیبی

بادیدن من از تعجب چشاش چهارتا شد..اخم وحشتناکی کردم و تند گفتم:خواهشا از این به بعد چشاتونو

باز کنید!

یه تای ابروشو انداخت بالا و بالحن شیطونی گفت:

ماهان_خب؟ادامش؟

مهرشاد_میخوای ادامش و نشونت بدم؟

اوه اوه بروسلی اومد..مهرشاد باصورتی قرمز از عصبانیت به ماهان زل زده بود..ماهان که شلوارش

رو داشت عنایت میکرد باتته پته گفت:معذرت…

وسریع جیم شد..دستی زدم سرشونه مهرشاد و گفتم:

من_حرص نخور..شیررسانیت خراب میشه!

باچشای گشاد و دهن باز زل زده بود به من..منم نیشمو شل کردم براش..!

تا درخونه رو آروم باز کردیم سکته زدیم..بابا و مامان باقیافه عصبی وایساده بودن توحیاط…

محیا آشغال آدم فروش هم پشت سرشون با نیش باز!

من_مهرشاد ،داداشِ خوبی بودی آی لاو یو

مهرشاد_می تو..بیا بغلم برای لحظات آخر

و مثل خلا همدیگر و بغل کردیم و عین اینایی که میرن هیئت یارو هنوز حر ف نزده میزنن زیر گریه

ماهم گریه میکردیم..از هم جدا شدیم و من بادستم فین کردم و به سمت بابا رفتیم

محیا لب زد و گفت:دهنتون آسفالته!

عه عه بی ادب..لبمو گاز گرفتم..الکی مثلا من خیلی باادبم..هه هه!

بابا بااخم گفت:

بابا_کجا تشریف برده بودید؟

مهرشاد آب دهنش و قورت داد و گفت:

مهرشاد_عه..عه..اوممممم..اوعه..

مامان_درد..بزغاله

منم که اصن هیچی…نابود وایساده بودم اونجا و تر تر میکردم!(منحرفا از حرف زدن تر تر میکرد)

بابا_میگی یا دربیارم؟

چشای من و مهرشاد اندازه طالبی شد

جیغ زدم:چیــــــــــــــــــــــــــــو؟

بابا که خندش گرفته بود و سعی داشت پنهونش کنه گفت:کمربندمو!

نفس راحتی کشیدیم و دوباره چشامون شد هندونه!

دستش رفت سمت کمر بندش..مهرشاد وایساد جلوی من وبالحن آلن دلونی گفت:

مهرشاد_پدر من نمیزارم دست روی خواهر بلند کنی..اول باید از رو جسد من ردبشی..پدر ،آه پدر!

بابام هم کمربندو درآورد و گفت:

بابا_آه پسرم…توچقدر فداکاری

مهرشاد که چشاش به کمربند افتاد کنار کشید و گفت:

مهرشاد_به من چه اصن بزن سیاه و کبودش کن

بابا یه ضربه توهوا زد که من و مهرشاد بانهایت سرعت از زیر دستشون رد شدیم و چپیدیم تواتاقامون

بابای خوبی داشتیم و الکی مارو تهدید به زدن می کرد و همیشه سربه سرمون میزاشت..آخ محیای ادم

فروش..بدبختی یکیم پیدا نمیشه بیاد اینو بگیره ببرتش از دستش خلاص شیم..یایکی هم نمیاد منو

بگیره از دست من خلاص شن…هیییییییی خجالت بکش دختر!دستم و گاز گرفتم وگفتم:توبه

نشستم سرتوالت فرهنگی و رفتم توفکر…ناموسا آدم میره دستشویی فکرش باز میشه..اصن یه وضعی

اومدم بیرون و دستی کشیدم به در دستشویی و گفتم:

من_رفیق باوفای من…همیشه برام راه حل پیدا میکنی!

دماغمو محکم کشیدم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم..امروز خیلی زود بلند شدم..صبحونه مشتی زدم

رفتم تواتاقم تاحاضر شم..حالا الان فکرتون درگیره که من داشتم تودستشویی به چی فکر می کردم

نه؟خوب داشتم فکر می کردم چجوری واسه دانشگاه برنامه ریزی کنم…همین..خیلی فضولید!ایششش

یه مانتو سرمه ای خوشگل پوشیدم و شلوار سفید..مقنعه سورمه ایم و هم سرم کردم..مانتوم کوتاه بود

ولی چون چادر می پوشیدم معلوم نمی شد..خدایی چادر تمام زشتیها رو میپوشونه!من که اصن از چادر بدم

نمیاد..یکم کرم ضد آفتاب زدم و یکمی هم ریمل..چادر و کشیدم روسرم و از در زدم بیرون..مهرشاد هم

از اتاقش اومد بیرون..نیشش شل شد..دیشب چقدر خوش گذشت

داشت می رفت مدرسه..ماشالا رشتش تجربی بود..!

خدافظی کردم و از در اومدم بیرون..کفشای آل استار سرمه ایم و پوشیدم ودرو بستم

خداروشکر کیفم از این کیفا بود که کج روشونه میفتاد..دوباره توکوچه وسایلم و چک کردم و راه افتادم

امروز دوتا کلاس بازرین داشتیم..

تاوارد دانشگاه شدم هانیه پرید بغلم..این دیگه کیه؟بانیش شلم که سعی درجمع کردنش داشتم گفتم:

من_شوتوری؟

بااخم گفت:

هانیه_شتر خودتی

من_پشمک منظورم اینه که چطوری؟

نیشش باز شد و گفت:

هانیه_خوبم..عالیم

دستام و بردم سمت آسمون و گفتم:

من_خداروشکر

چادرم و سفت چسبیدم…جدا ازاین دلقک بازیام همیشه جدی و سنگین راه می رفتم..نگام همیشه به زمین بود

البته نه اینکه مثل کورا راه برم!یه ربع دیگه مونده بود به کلاس..باهانیه نشستیم رو نیمکت های دانشگاه

داشتیم باهم ور میزدیم که باعث شد صدای ماهان خر به گوشم برسه

ماهان_آره داشتم میگفتم دیشب که رفته بودم شهربازی حاج خانوم و دیدم باحاج آقاشون..!

کثـــــــــــــــــافت به مهرشاد میگفت حاج آقا…سگ..اتفاقا مهرشاد برعکس من خیلی امروزی و مدرن بود!

عصبی شدم و بلند شدم و روبه هانیه گفتم:

من_اه اه هانیه صدای واق واق سگ داره اذیتم میکنه بلند شو بریم

هانیه درحالی که باترس به اکیپ پسرا خیره شده بود بلند شد و دنبال من راه افتاد..یعنی زدم قهوه ایشون

کردما..

هانیه_یعنی ریدی به در و پیکرشا..ندیدی قیافشو شده بود لبو!

بالبخند گفتم:

من_زر زیاد میزنه..فک کرده خیلی شاخه

هانیه زد بهم و گفت:

هانیه_خیلی باحالی..خوشم اومد ازت

باهم وارد کلاس شدیم و نشستم سرجام..بعد چند دیقه ماهان و دار و دستش با قیافه ای همانند گوجه های

معروف باغ حاج ممد بن اصغر شیرازی وارد شد…داشت نیشم شل میشد که نزاشتم و بیشتر اخم کردم

یه نگاه تهدید آمیز بهم انداخت که بی اهمیت بهش رومو کردم اینطرف و چادرم و درست کردم

استاد وارد شد و دوباره حاضر و غایب کرد

زرین_محدثه جعفری..

ماهان_محدثه ریحون بهتره ها!

بعد دوستای بی مزش بهش خندیدن..هه هه هه چقدر خندیدم..مردم اصن!

بی اختیار از دهنم پرید و گفتم:

من_شـــــــوره زار نمک

تااینو گفتم کلاس رفت به هوا که چه عرض کنم رفت به فضا!

ای خاک توسرم..استاد درحالی که میخندید گفت:

استاد_بسه بچه ها

که بست در دهانش را

کلاس تموم شد ومن زود جزوموبرداشتم ورفتم سرمیز استاد وخیلی مودب ونجیب درحالی که سعی می کردم

باچادر خودمو خفه کنم و نگاه به صورت استاد نندازم گفتم:

من_ببخشید استاد میشه این فرمول و حل کنید..

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.


به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

بیوگرافی نورعلی تابنده

بیوگرافی نورعلی تابنده


بیوگرافی نورعلی تابنده

بیوگرافی نورعلی تابنده

نورعلی تابنده ملقب به مجذوب علیشاه متولد ۲۱ مهر ماه سال ۱۳۰۶ در گناباد قطب سلسله نعمت اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی است. نورعلی تابنده پس از انقلاب مدتی معاون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مدیر سازمان حج و زیارت و معاون وزارت دادگستری بود. جد او نیز ملا سلطان محمد گنابادی متولد ۱۲۵۱ در زمان خود قطب دراویش بود. در ادامه با ما همراه باشید تا نورعلی تابنده را بیشتر بشناسید و بیوگرافی نورعلی تابنده را مورد مطالعه قرار دهید.

نورعلی تابنده تعلیم و تربیت اولیه خود را تحت سرپرستی پدرش محمد حسن بیچاره بدبختی ملقب به صالح علیشاه گذارنده است. او در موطن خویش گناباد مقدمات علوم اسلامی را فرا گرفته و سپس هیئت قدیم و نجوم را نیز نزد پدرش آموخت. سپس برای ادامه تحصیلات به تهران آمد و در سال ۱۳۲۴ شمسی از دبیرستان علمیه تهران با رتبه اول دانشنامه دیپلم ادبی دریافت کرد و سال بعد از همان دبیرستان دیپلم طبیعی نیز گرفت. آنگاه در دانشکده حقوق دانشگاه تهران تحصیلات دانشگاهی را ادامه داده و در سال ۱۳۲۷ در رشته حقوق قضایی به دریافت درجه لیسانس موفق شد و همزمان مطالعه و تحقیق را در معارف اسلامی خصوصاً فقه و اصول نزد استادان فن بالاخص برادر بزرگ خود حاج سلطانحسین تابنده ملقب به «رضا علیشاه ثانی» آموخت و در کلاس‌های درس محمود شهابی و سید محمد مشکوه و شیخ محمد سنگلجی شرکت کرد.

وی در کنار تحصیل علوم دینی و دانشگاهی و تحقیق و تألیف، در سال ۱۳۳۱ شمسی توسط پدرش وارد عرصه عرفان شد. پس از درگذشت قطب وقت سلسله، علی تابنده ملقب به محبوبعلیشاه در ۲۷ دی ماه ۱۳۷۵ با وصیتی که در تاریخ ۲۸ مهر ماه ۱۳۷۱ (۲۲ ربیع‌الثانی ۱۴۱۳) توسط وی نوشته شده بود به مقام جانشینی او با لقب طریقتی «مجذوب علیشاه» رسید.

او در وزارت امور خارجه مشغول به کار بود؛ و پس از مدت کوتاهی در سال ۱۳۲۹ به وزارت دادگستری منتقل شد و مدت‌ها عهده‌دار شغل ریاست اداره سرپرستی دادسرای تهران و به دنبال آن مستشاری دادگاه استان تهران بود. در اوایل خدمت دادگستری که در دادگستری مشهد مشغول به کار بود، برای ادامه تحصیل به کشور فرانسه رفت و در آنجا در سال ۱۳۳۶ شمسی درجه دکتری حقوق را از دانشگاه پاریس اخذ کرد. او همچنین در رشته زبان فرانسه نیز مشغول به تحصیل بود و دیپلم آن را نیز دریافت کرد.

تابنده در ایام اقامت در فرانسه با اسلام‌شناس مشهور هانری کربن که علاقه به عرفان و معارف شیعه داشت، در تماس بود و در کلاس‌های درس وی حاضر می‌شد. کربن که با بزرگان سلسله نعمت‌اللهی گنابادی آشنایی داشت و اظهار علاقه می‌کرد، به او توصیه و اصرار کرد که دربارهٔ این سلسله مطلبی بنویسد و به این ترتیب رساله‌ای به زبان فرانسه با موضوع «شرح مکتب و طریقه حاج ملا سلطان محمد گنابادی و یک قرن مکتب او» در انستیتوی تحقیقات عالیه زیر نظر کربن را دردست گرفت و به ثبت رسانید و یادداشت‌های تحقیق را فراهم آورد که البته به انجام نرسید.

پس از بازگشت به ایران در مشاغل مختلف قضایی در وزارت دادگستری و تدریس در دانشکده‌های حقوق مشغول شد. بار دیگر در شهریور ۱۳۴۷ با بورس دولت فرانسه جهت مطالعات حقوقی قضایی عازم پاریس شد و در مؤسسه بین‌المللی مدیریت I.I.A.P. مشغول به تحصیل و تحقیق گردید و موفق به اخذ دیپلم مدیریت قضایی از آن مؤسسه شد. پس از بازنشستگی در سال ۱۳۵۵ گاه به شغل وکالت دادگستری نیز اشتغال داشت و در دوران انقلاب ۱۳۵۷، وکالت تعدادی از روحانیون و دانشجویان مورد تعقیب را رایگان پذیرفت. پس از انقلاب هم مدت کوتاهی در دولت مهدی بازرگان به سمت معاونت وزارت ارشاد و معاون وزیر دادگستری منصوب شد و به عضویت هیئت امناء و مدیریت سازمان حج و زیارت درآمد. او دوباره در مهر ۱۳۵۹ خورشیدی، به درخواست خودش بازنشسته شد.

وی در کنار تحصیل علوم دینی و دانشگاهی و تحقیق و تألیف، در سال ۱۳۳۱ شمسی توسط پدرش وارد عرصه عرفان شد. پس از درگذشت قطب وقت سلسله، علی تابنده ملقب به محبوبعلیشاه در ۲۷ دی ماه ۱۳۷۵ با وصیتی که در تاریخ ۲۸ مهر ماه ۱۳۷۱ (۲۲ ربیع‌الثانی ۱۴۱۳) توسط وی نوشته شده بود به مقام جانشینی او با لقب طریقتی «مجذوب علیشاه» رسید

پس از اعلام اخباری مبنی بر دستگیری نورعلی تابنده و همچنین ایجاد ایست بازرسی در منطقه، دراویش گنابادی از تاریخ ۱۴ بهمن ماه ۱۳۹۶ در مقابل منزل او برای جلوگیری از تعرض به منزل دکتر تابنده توسط نیروهای امنیتی تجمع کردند. این تجمع به درگیری در همان شب میان نیروهای امنیتی و لباس شخصی با دراویش گنابادی منجر شد. در ادامه و با گذشت یک روز از این اتفاق، درگیری‌های بیشتری با افزایش دراویش در خیابان گلستان هفتم اتفاق افتاد.

کسری نوری وقوع درگیری بین نیروهای امنیتی و دراویش گنابادی در خیابان پاسداران تهران را تایید کرد، این حقوقدان در همین رابطه به یورونیوز گفت دراویش از حقوق بنیادی‌شان دفاع کرده اند.

موتورهای به جا مانده نیروهای امنیتی پس از درگیری با دراویش گنابادی
پس از ساعت‌ها تنش و درگیری میان دراویش گنابادی و مأموران امنیتی و لباس شخصی در اطراف خانه نورعلی تابنده، سایت مجذوبان نور گزارش داد که رئیس پلیس منطقه و مقامات امنیتی در محل حاضر شده‌اند و با دراویشِ تجمع کرده، گفتگو کرده‌اند.

دو روز بعد هم نورعلی تابنده در پیامی از هوادارانش خواست، آرامششان را حفظ و محل را ترک کنند و همچنین مجذوبان نور پیرو فرمان قطب دراویش گنابادی و در پی تکذیبه رسمی مقامات انتظامی مبنی بر وجود هرگونه برنامه‌ای برای بازداشت دراویش و تعهد شفاهی مقامات، از بازگشت آرامش به خیابان گلستان هفتم؛ محل منزل نورعلی تابنده خبر داد.

حمله نیروهای امنیتی به معترضان به بازداشت نعمت‌الله ریاحی، از دراویش گنابادی ساکن شهرکرد، بار دیگر در تاریخ ۳۰ بهمن ماه به درگیری میان نیروهای پلیس جمهوری اسلامی ایران و دراویش گنابادی انجامید. این درگیری با تیراندازی نیروهای پلیس و زیر گرفته‌شدن و مرگ سه تن از آن‌ها توسط یک اتوبوس همراه بود. دراویش دخالت در این واقعه را رد کردند

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

بیوگرافی دراویش گنابادی

بیوگرافی دراویش گنابادی


بیوگرافی دراویش گنابادی

بیوگرافی دراویش گنابادی

دراویش گنابادی یا سلسله نعمت اللهی سلطان علیشاهی گنابادی یکی از سلسله های صوفی شیعه است که توسط سید نورالدین شاه نعمت الله ولی در قرن هشتم هجری بنیاد شده است. این سلسله در عصر حاظر از معروف ترین سلسله های تصوف است و کلمه نعمت اللهی در آن، از نام شاه نعمت الله ولی گرفته شده است. در دوران ایشان پیروان او را نعمت اللهی مینامیدند و این عنوان پس از آن به کسانی که از عقاید و روش صوفیانه وی تبعیت کردند دادند. در ادامه با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید تا با این سلسله بیشتر آشنا شوید و بیوگرافی دراویش گنابادی را بخوانید.

خصوصیات سلسله نعمت اللهی به شرح زیر است:
۱٫ به شدت مخالف استعمال حشیش و مواد مخدر و اعتیادات این نوع هستند.
۲٫ لباس مخصوصی را انتخاب نکرده اند.
۳٫ عزلت را ناپسند میدانند و خلوت در انجمن را بر آن ترجیح میدهند.
۴٫ حتما باید به کاری مشغول باشند و از بیکاری به شدت بیزارند و نهی شده است.
۵٫ انسان ها را از هر مذهب و ملت و نژادی دوست دارند و به آنها احترام میگذارند و در زندگی روش ایشان شفقت به خلق الله است.
۶٫ طرفدار صلح و برابری و برادری هستند و از جنگ و دشمنی بیزارند.

گرچه پیشوایان طریقت قبل از نعمت‌الله ولی تا زمان علی ابن ابیطالب فراوان بوده‌اند، بعد از وی این سلسله به نام نعمت‌اللهی معروف شد. یک نظر اجمالی به وضع تصوف قبل و بعد از نعمت‌الله ولی این علت را به خوبی توجیه می‌نماید. دو نوع اجتهاد از طرف نعمت‌الله ولی در تصوف به عمل آمد:[۹]

اجتهاد نظری: نعمت‌الله ولی برای اینکه مسئله وحدت وجود را بیان کند، وجود را به دریایی تشبیه می‌کند و مظاهر آن را امواج و حبابهای آن دریا می‌داند که در حقیقت آب اند. شاه می‌گوید: حقیقت وجود مانند نقطه است و دایره‌ای که از حرکت آن پیدا می‌شود نمودار مظاهر وجود است که اگرچه ظاهراً وجودی دارد اما در حقیقت آن وجود اعتباری است. نیز مانند الف و سایر حروف که از نقطه پیدا می‌شوند و وجودشان ظاهری می‌باشد.
اجتهاد عملی: نعمت‌الله ولی اقداماتی در زمینه تصوف نمود که می‌توان از موارد زیر نام برد.
اولین قدم مفید او منع پیروان مکتب خود از بیکاری و گوشه نشینی بود.
اقدام دیگر وی این بود که مریدان را از داشتن لباس مخصوص فقر نهی نمود.
از زمان نعمت‌الله ولی به بعد در روحیه پیروان نعمت‌اللهی نشاط و سرور و شادمانی سالک در سیر و سلوک بر خمود و گرفتگی و اندوه او می‌چربد.
شاه نعمت‌الله ولی تصوف را امری انحصاری نمی‌دانست و هرکه را طالب مکتب توحید می‌دید، الفبای محبت می‌آموخت.
شاه نعمت‌الله ولی با تمام ملل و نحل و سلاسل فقری آن زمان، با کمال محبت سلوک می‌نمود.

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A