امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

اطلاعیه سایت

انشا درمورد کوه به کوه نمیرسد ادم به ادم میرسد

انشا درمورد کوه به کوه نمیرسد ادم به ادم میرسد


انشا درمورد کوه به کوه نمیرسد ادم به ادم میرسد

انشا درمورد کوه به کوه نمیرسد ادم به ادم میرسد

امروز در وبسایت سرچ دانلود چندین انشا درمورد کوه به کوه نمیرسد ادم به ادم میرسد برای شما عزیزان آماده کرده ایم که با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید تمامی آنها را مطالعه و برای نوشتن انشاهای خود استفاده کنید.

انشا شماره ۱

یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم ،دو بازرگان کهنه کار و سرد و گرم روزگار چشیده بودند که همکاری و دوستی آنها بین مردم ضرب المثل بود.یکی از آنها مهدی و دیگری پژمان نام داشت.

روزی مهدی همه ی دارایی اش را به کالا تبدیل و بار کشتی کرد تا در سرزمین های دور بفروشد و سود زیادی نصیبش شود.

از قضا طوفان گرفت و کشتی مهدی به همراه دارایی اش از بین رفت و او فقیر و بیچاره شد نزد دوستش پژمان آمد و از او درخواست کرد تا مبلغی به او قرض بدهدت ا دوباره بتواند به تجارت بپردازد

اما پژمان در پاسخ به مهدی گفت که اگر تاجر بودی همه ی دارایی خود را جمع نمی کردی که یک باره آن را از دست بدهی و مهدی را از خود دور کرد.

مدتی بدین منوال گذشت مهدی از آنجا که مرد با تجربه ای بود به هر زحمتی که بود مقام و اموال از دست رفته خود را بازیافت

روزی پژمان پشیمان و دلخسته پیش مهدی آمد و گفت:

پس از بیرون کردن تو دزد به انبار من دستبرد زد و الان چیزی ندارم به جز حسرت و پشیمانی واز تو کمک می خواهم

مهدی گفت: شنبه به جمعه نمیرسد همان گونه که کوه به کوه نمی رسد،اما آدم به آدم می رسد

انشا شماره ۲

در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود، «بالا کوه« و «پایین کوه». از میانه آن دو کوه چشمه‌ای روان بود که به هر دو آبادی می‌رفت و زمین‌های آن‌ها را سیراب می‌کرد.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه ارباب ده «بالا کوه» تصمیم می‌گیرد، برای به دست آوردن زمین‌های ده پایین و البته سلطه به مردم آن، راه چشمه را به پایین کوه ببندد.

با این اتفاق زمین‌های ده پایین کم کم خشک شدند و مردم به نشانه اعتراض همراه با کدخدا به ده «بالا کوه» رفتند؛ اما ارباب آن ده در جواب این اعتراض‌ها گفت یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی‌رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!

مردم ده پایین از این پیشنهاد و این حرف ناراحت شدند، چند روزی گذشت تا اینکه تصمیمی گرفتند. به پیشنهاد کدخدای ده، بیل و کلنگ را برداشتند و زمین را کندند و قنات حفر کردند. با این کار آب چشمه دوباره به زمین‌های آن‌ها راه پیدا کرد و کم کم چشمه بالا کوه خشک شد.

خبر به ارباب بالاکوه رسید. چاره‌ای جز تسلیم ندید. به ده پایین رفت و گفت: شما با این کار چشمه‌ ما را خشک کردید. اگر می توانید سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگرداند.

کدخدای ده پایین گفت: اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی‌رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی‌رسد. تو درست گفتی:

کوه به کوه نمی‌رسد اما آدم به آدم می‌رسد.

انشا شماره ۳

نمی دونم چرا کوه به کوه نمی رسه! چون کوه ها دل ندارن! شاید هم دارند، ولی سنگی و فوق العاده سنگین، با این دل پُری که از هم دارند، احتمالاً به هم نمی رسن! شاید منظور از این ضرب المثل اینه که دو تا آدم وقتی مثل کوه دل هاشون از هم پر باشه، و سنگین هم باشه، پس به هم نمی رسن، ولی آدم های معمولی با دل های غیر سنگی به هم می رسن! کوه مظهر غرور هم هست، می تونه این طور هم معنی بده که دو تا آدم مغرور نمی تونن با هم باشن. فکر می کنیدکوه ها به هم می رسن؟ ممکنه رانش زمین بتونه اون ها رو به هم نزدیک کنه؛ ولی یک قسمت هایی هم خراب می شه.

اگر دو تا کوه با دل غیر سنگی و سرسبز بخوان به هم برسن، این وسط تعدادی درخت و جاده و غیره باید از بین بره؛ بی چاره کوه ها! ولی نباید ناراحت باشند همیشه یک راهی هست که می شه کوه ها رو به هم وصل کرد! این رسیدن ممکنه براشون درد آور باشه! اگر قسمتی از کوه ها رو منفجر کنند و جاده درست کنند، با این که خودشون به هم نمی رسن ولی راهشون به هم می رسه. راه آسون تری هم وجود داره، مثلاً بین اون ها پل درست بشه. فکر می کنم این ضرب المثل در مورد چهار تا آدم باشه، دو تا شون که به هم می رسن! و دو تا شون چون کوه شدن، به هم نمی رسن.

بنابراین: ” اگر کسی می خواد کوه باشه، حتماً یک راهی رو بذاره برای رسیدن به یک کوه دیگه، حتی اگر اون راه یک پل خیلی کوچیک باشه.”

انشا شماره ۴

دیروز بعد از چند سال هم بازی بچگیامو دیدم

اولش نشناختمش

ولی اون تا منو دید شناخت

من دیدم هی نگام میکنه

تو دلم گفتم چرا اینجوری میکنه؟….

وقتی منشی اسمشو صدا کرد فهمیدم. ولی باز هرچی فکر کردم

قیافش یادم نمیومد

وقتی از مطب اومد بیرون، داشت میخندید، اونجا بود که یهو قیافه دوران بچگیش یادم اومد

یادش بخیر چقد بازی میکردیم

اونا یهو گذاشتن از اونجا رفتن ، دیگه هیچ خبری ازشون نداشتیم

اینجاس که میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.

انشا شماره ۵

سفر فامیل ما به اروپا تموم میشه و برمیگرده به ایران و این جریان رو برای همسرش تعریف میکنه این خانم هم که سرش درد می کنه برای این کارها میگه حتما یه چیزی هست . شما حتما با هم تلپاتی دارید که این خانم اومده و اینجوری باهات صحبت کرده و شوهرش هم گفته که خیلی شبیه پسر مری هستی .

تا اینکه چند روز بعد ایمیلی از خانم مری دریافت می کنند که : من با مدرسه شبانه روزی انگلیس تماس گرفتم و اونها به من گفتند که محل تولد من جایی تو خاور میانه هست و وقتی اصرار کردم که محل دقیق رو به من بگن گفتند که پدر من یک ایرانی بوده . ّ خوندن این ایمیل برای آقای فامیل ما خیلی جالب بوده و حتی یک اپسیلون هم فکر نکرده بود که این خانم قصد بدی از این کار داشته باشه و مثلا بخواد از این آقا پولی بگیره یا …. خانم مری هم که بی طاقت شده به انگلستان سفر می کنه ، چون با مکاتبات تلفنی نتونسته بوده اطلاعات کافی به دست بیاره ، سالها از اون موقعی که اون به مدرسه می رفته گذشته بوده و کارکنان جدید مدرسه اطلاعات چندانی نداشتند .

وقتی به در مدرسه می رسه قلبش تند می زده و با خوش فکر می کنه آیا امکان داره که بعد از سالها و در میانسالی خودش ، خانوادش رو پیدا کنه ؟! با کارکنان مدرسه صحبت می کنه و ازشون اسم پدرش رو می پرسه. خانم مری در آستانه شصت سالگی بوده و احتمال اینکه پدرش هنوز زنده باشه خیلی کمه ،بنابراین مدرسه الان می تونه این راز سر به مهر رو باز کنه و اسم واقعی پدر مری رو بهش بگه .

کارکنان مدرسه که از شنیدن داستان خانم مری واقعا تعجب می کنند و در عین حال مشتاق به کمک کردن بهش میشن اسناد قدیمی رو در میارن و خوشبختانه اسم واقعی پدرش رو بهش میگن و خانم مری از همون انگلیس یک ایمیل به آقای فامیل ما میده و اسم و مشخصات پدرش رو براش می نویسه . و البته با خبر میشه که پدرش سالهاست که فوت کرده . ایمیل به دست آقای فامیل میرسه ، اسم رو سالهای خیلی دور شنیده ، اون موقع که پسربچه کوچیکی بوده ،‌اون موقع که عمه اش در امریکا در آستانه جدایی از همسرش بوده ، بعد از طلاق عمه، مژده دختر بزرگتر پیش مادرش می مونه و مریم دختر کوچیکتر با پدرش به انگلیس میره .

سالها از شوهر عمه و مریم خبری نبوده ، تا اینکه بعد از بیست سال متوجه میشن که شوهر عمه در تصادف رانندگی از دنیا رفته و محل زندگی مریم هم با فوت اون برای همیشه گم شده بوده . آقای فامیل ما با اولین پرواز به پاریس میره تا دختر عمه ای رو در آغوش بگیره که تنها با تکیه به حس غریزه و علاقه خونی، اون سر دنیا تو یه پارکی نزدیک ایستگاه قطار پاریس پسر دایی خودش رو شناخت .

بعد از سفر پسر دایی به پاریس ، دختر عمه به ایران اومد و دایی و بقیه بستگان خودش رو ملاقات کرد ، اما متاسفانه مادرو خواهرش سالهای قبل در امریکا فوت شده بودند . مریم هر سال برای دایی و پسر دایی کارت تبریک می فرسته و با اینکه تو فرانسه وضع مالی چندان خوبی هم نداره همیشه هر سال عید نوروز برای همه کادوهای عالی از مزونها و عطره فروشیهای معروف شانزه لیزه می فرسته ، می خواد به جای همه کادوهایی که تو شصت سال قبلی می تونسته برای فامیلش بخره ولی نخریده همه رو یک جا بخره . دنیا دنیای کوچیکیه، این داستان تو فامیل ما واقعا اتفاق افتاد ، داستانی که عین فیلمها می مونه و باورش برای هر کسی راحت نیست . اینجاست که میگن کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه .

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

ماهان تیموری کیست

ماهان تیموری کیست


ماهان تیموری کیست

ماهان تیموری کیست

ماهان تیموری بنیان گذار تیم آموزشی ماهان تیموری در سال ۱۳۹۰ میباشد و فعالیت خود را به طور تخصصی در حوزه‌ی آموزش، ایجاد و رشد کسب و کار آغاز کرده است. در این مدت زمان توانسته اند به صدها نفر از ایران را از بیکاری به کارآفرینی و از فقر به ثروت برسانند. اگر دوست دارید بدانید ماهان تیموری کیست در ادامه مطلب با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید.

نقل و قول از وبسایت تیم ماهان تیموری

آموزش در زمینه‌ی کسب ثروت بر پایه‌ ی آرامش در زندگی ، محور اصلی تیم ماست . آموزشی از جنس زندگی ، تلفیق تمام تجربیات خودم با تمام اطلاعات روانشناسی موفقیت . یکی از قوی‌ترین نوع آموزش این است ؛ چراکه ما معتقدیم دانش به‌ تنهایی عاملی برای موفقیت نیست و به بیانی بهتر از حرف تا عمل راه بسیار است. این راه با این نوع آموزش کوتاه می‌شود چون افراد راهی را می‌روند که فردی قبل از آن‌ها از آن مسیر به موفقیت رسیده است و این یعنی آموزشی مطمئن و اصولی . این یعنی موفقیت در کمترین زمان ممکن . این یعنی آسان‌ترین راه کسب ثروت و آرامش در زندگی…

تیم آموزشی ماهان تیموری در کنار آموزش به کار تحقیقات نیز مشغول است و تمام عوامل و موانع موفقیت و ثروتمند شدن در ایران را مورد بررسی قرار می‌دهد به همین دلیل حرفه‌ای زیادی برای گفتن دارد . شرایط کسب‌ وکار در ایران با تمام دنیا متفاوت است بنابراین باید علم موفقیت و نتایج تحقیقات جهانی در بهترین دانشگاه‌های جهان را با شرایط فعلی کشورمان تطبیق دهیم تا به نتیجه برسیم.

بزرگ‌ ترین هدف ما این است تا مردمانی از جنس غیرت و قدرت ایرانی را در اوج قدرت و ثروت ببینیم و برای این هدف با جان و دل تلاش می‌کنیم. ما معتقدیم هیچ ایرانی نباید به خاطر فقر و نداری سرشکستگی را به دوش بکشد چون یک ایرانی باید قدرتمند و ثروتمند باشد. آموزش تمام جنبه‌های موفقیت در کسب‌وکار مهم‌ ترین کار ماست، در همین راستا تلاشمان بر این است تا به‌ روزترین، کاربردی‌ترین و اصولی‌ترین نکات را آموزش دهیم.

ایجاد یک کسب‌وکار حرفه‌ای نیاز به عملکردی اصولی دارد، آگاهی از فوت‌ وفن‌های یک کسب‌ وکار موفق می‌تواند بارها در موفقیت و رشد آن مؤثر باشد ؛ بنابراین می‌توانیم با افتخار اعلام کنیم که می‌توانید برای ایجاد و رشد کسب‌ وکارتان با ما همراه باشید. حرفه‌ای‌ ها یک تفاوت عمده با بقیه‌ ی افراد دارند و آن این است که برای رشدشان سرمایه‌ گذاری می‌کنند. ما در کنار تمام کسانی که برنامه‌ای برای آینده‌ی خودشان دارند و تصمیم خود را برای داشتن فوق بهترین‌ها گرفته‌اند حضور داریم.

همراه شدن با تیم آموزشی ماهان تیموری به ما کمک می‌کند:

شناخت بهتری از خود، علایق خود و توانمندی‌هایمان به دست بیاوریم.
مهارت‌های لازم برای داشتن یک شخصیت موفق وزندگی موفق را کسب کنیم.
ازنظر باوری در راستای اهدافمان قرار می‌گیریم.
یاد می‌گیریم چطور کسب‌وکار ایجاد کنیم و آن را رشد دهیم.
چطور به استقلال مالی برسیم.
چطور کارآفرینی کنیم و از یک تا تعداد زیادی از افراد را مشغول کارکنیم.
به درآمدهای بالایی برسیم و در کسب‌ و کار مان حرف اول را بزنیم.
و …
خدمات تیم ماهان تیموری:

· برگزاری همایش‌های آموزشی

· تألیف کتاب‌های مختلف در زمینه‌ ی موفقیت شخصی و کسب‌ وکار

· ارائه مشاوره حضوری

· ترجمه کتاب‌های تألیفی

· تولید محصولات آموزشی

 

معرفی سایر اعضای تیم ماهان تیموری

مهران رنجی: طراح سایت و مشاور بهینه سازی، طراحی سایت و بهینه ساز این سایت، سرعت بالا تو کد نویسی، طراح حرفه ای رابط کاربری، مشاور بهینه سازی و مهندسی فروش اینترنتی

اعظم قزل باش: اولین نفری که به تیم ما اومد، محقق، نویسنده و پژوهشگر، بسیار آرام ، اهل یادگیری و سخت کوش، مهربان و با انگیزه، بسیار کارش رو دوست داره جزو بهترینهاس که تاحالا دیدم

صابر خلیلی: متخصص سئو و بهینه سازی وب سایت، بازاریاب اینترنتی، کارشناس تولید محتوی، خیلی پر انرژی و زحمت کش، آخرین نفری که از محل کارش خارج میشه

سینا کنعانیان: مدیر بخش فیلم برداری استودیو، فیلم بردار و تدوین کار، موشن گرافیست، امکان نداره کاری رو بگی و انجام نده، کارهای تدوین در محصولات بی نظیره

مهدی دادفر: محقق و پژوهشگر در زمینه بازاریابی، مدرس اصول مذاکره حرفه ای، مشاوره مجموعه در زمینه بازاریابی برای شرکتها، خوش بیان و با آگاهی بالا در تخصص خودش، عاشق خریده و اعتماد به نفس بالایی داره

محسن تیموری: مرد سمینارهای ایران، مدیر برنامه من هم برادرم بوده، برای جایگاهش خیلی تلاش کرده، فقط سه بار جلوی من تمام سرمایه اش را از دست داده، اما امروز در کارش نفر اول در ایرانه

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

آیا فردا ۱ بهمن ۹۶ مدارس کرمانشاه تعطیل است؟

آیا فردا ۱ بهمن ۹۶ مدارس کرمانشاه تعطیل است؟


آیا فردا ۱ بهمن ۹۶ مدارس کرمانشاه تعطیل است؟

آیا فردا 1 بهمن 96 مدارس کرمانشاه تعطیل است؟,کدام مدارس ایران فردا اول بهمن 96 به دلیل بارش برف و آلودگی هوا تعطیل است؟,آیا فردا اول بهمن 96 مدارس کرمانشاه تعطیل است؟,فردا مدارس کرمانشاه تعطیل است؟,فردا 1 بهمن 96 مدارس کرمانشاه تعطیل است؟,جالبترین,وبسایت جالبترین

 

جالبترین | دانلود رایگان بازی، نرم افزار، فیلم و سریال…


منبع:funniest.ir
گرداوری شده : ایران فراز

دانلود رمان دژکوب

دانلود رمان دژکوب


دانلود رمان دژکوب

دانلود رمان دژکوب

رمان دژکوب یک رمان بسیار زیبا به قلم مدیا خانوم میباشد، این رمان در ۴۰۴ صفحه نوشته شده است و طرفداران بسیاری دارد. اگر شما نیز مایل به خواندن رمان دژکوب هستید در ادامه مطلب با وبسایت سرچ دانلود همراه باشید.

خلاصه رمان دژکوب

رمان در رابطه با بهراد، مرد زخم دیده ایست که فقط به حرمت یک قسم آتش انتقام را روز به روز در سینه اش شعله ور تر میکند و سرنوشت او را تا لبه ی پرتگاهی پیش میبرد که در آن طرف، هیچ چیز جز تاریکی مطلق نیست. او نمیداند که این بار تاریکی همان روشنایی صبح زندگی اش است و جای خود را به شب داده است…

بخش هایی از رمان دژکوب

ھﻮا ﺳﺮد ﺑﻮد ، آﺳﻤﺎن ﻣﯿﻐﺮﯾﺪ و اﺑﺮھﺎی ﺳﯿﺎه ﺑﯽ وﻗﻔﮫ ﻣﯿﺒﺎرﯾﺪﻧﺪ ..ﻣﯿﺎن او ﺑﻮد ِ ﯾﺪن ِ آذر ﻣﺎه ، ﺗﻨﮭﺎ ﺻﺪای ﺷﺎﻻپ و ﺷﻠﻮپ دو ِ در ﺷﮭﺮ ﻣﮫ ﮔﺮﻓﺘﮫ از ﺳﺮﻣﺎی ِ ﺗﻨﮕﯽ و ﺗﭙﺶ ھﺎی ﺑﯽ وﻗﻔﮫ ی ﺳﯿﻨﮫ اش.. ﻧﻤﯿﺪاﻧﺴﺖ اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺪام ﺟﮭﻨﻤﯽ از ﺗﮭﺮان اﺳﺖ ..ﻗﺒﻼ اﯾﻨﺠﺎ آﻣﺪه ﺑﻮد؟ ﻧﯿﺎﻣﺪه ﺑﻮد؟ اﺻﻼ اﯾﻦ ﺧﺮاب ﺷﺪه را دﯾﺪه ﺑﻮد؟؟ ﮐﻮﭼﮫ ھﺎی ﺗﻨﮓ و ﺗﺎرﯾﮏ ..ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ھﻢ از اﯾﻦ ﺧﺎﻧﮫ ھﺎ ﺑﯿﺮون ﻧﯿﺎﯾﺪ؟ اﺻﻼ ﻣﮕﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪ ﺑﻮد؟ ﭘﺸﺘﺶ را ﺑﮫ دﯾﻮار ﺧﯿﺴﯽ ﺗﮑﯿﮫ داد ..از ﺷﺪت دوﯾﺪن زﯾﺮ ﺑﺎران دﯾﮕﺮ ﻧﺎﯾﯽ ﺑﺮاﯾﺶ ﺷﺎل ﺑﮫ اﯾﻦ طﺮف و آن ِ ﻧﻤﺎﻧﺪه ﺑﻮد ..ﻣﻮھﺎی ﺑﺎﻓﺘﮫ ﺷﺪه از دو طﺮﻓﺶ را ﮐﮫ از زﯾﺮ طﺮف ﺗﺎب ﻣﯿﺨﻮرد داﺧﻞ ﻣﺎﻧﺘﻮی ﺧﯿﺴﺶ ﻓﺮو ﺑﺮد و ﻗﺪری ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺖ ..ﭼﻄﻮر ﻣﯿﺸﺪ اﯾﻦ ھﻤﮫ ھﻮا و اﮐﺴﯿﮋن ﺑﯽ ھﻮا ﻣﺎﻧﺪ؟ ِ ﻣﯿﺎن ِ ﮔﻮﺷﯽ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ داﺋﻢ اﺧﻄﺎر ﻣﯿﺪاد ، ﺗﻨﮭﺎ دو درﺻﺪ ﺑﺎطﺮی ﺑﺮاﯾﺶ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد .ﺑﺎرش اﯾﻦ آﺳﻤﺎن ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺑﺲ ﺑﻮد .ﻧﻤﯿﺨﻮاﺳﺖ او ھﻢ ﺑﺒﺎرد .ﺑﺎ ھﻤﺎن اﻧﺪک ﺷﺎرژ دﺳﺖ روی ﺻﻔﺤﮫ ی ﺧﯿﺲ ﮐﺸﯿﺪ و ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﺮد: ! ُ _ ﻧﮫ زﻧﮓ ﺑﺰﻧﯿﻦ ..ﻧﮫ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﮕﺮدﯾﻦ ..ﺗﺮﻣﮫ ﻣﺮد ﯽ” ..ﻟﻌﻨﺘﯽ “ﺑﻠﻨﺪی ﮔﻔﺖ و ﮔﻮﺷﯽ را ِ ﻓﺮﺳﺘﺎﻧﺪن ﭘﯿﺎم ھﻤﺮاه ﺷﺪ ﺑﺎ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪن ﮔﻮﺷ داﺧﻞ ﺟﯿﺐ ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﺶ ﭼﭙﺎﻧﺪ .

دﺳﺖ ﺑﮫ ﻟﺒﮫ ی دﯾﻮار ﮔﺮﻓﺖ و ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺮﮔﺮدد ﮐﮫ دﺳﺘﯽ ﯿﺸﺘﺮ و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ .ﭼﻄﻮر ِ ﻣﺤﮑﻢ ﺟﻠﻮی دھﺎﻧﺶ را ﮔﺮﻓﺖ .ھﺮ ﭼﮫ ﺗﻘﻼ ﮐﺮد زور ﻣﺮد ﺑ ﺑﻮد؟ ﺑﮫ ﮐﻤﮏ اﺻﻮات ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻣﯽ ِ ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ھﻤﮫ دوﯾﺪن ﻻ ﺑﮫ ﻻی ﺧﯿﺎﺑﺎن ھﺎ او را ﯾﺎﻓﺘﮫ زار زد “وﻟﻢ ﮐﻦ “اﻣﺎ در ﮐﻤﺘﺮ از ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﮫ ، ﺳﺮ و ﺗﻨﺶ داﺧﻞ ﭘﺮاﯾﺪ ﺳﻔﯿﺪ رﻧﮕﯽ ﻓﺮو رﻓﺖ .ھﻤﯿﻦ ﮐﮫ دﺳﺖ ﺑﮫ دﺳﺘﮕﯿﺮه ﮔﺮﻓﺖ درھﺎ ﻗﻔﻞ ﺷﺪ ..ﻗﻠﺒﺶ دوﺑﺎره ﺑﯽ ﻣﮭﺎﺑﺎ ﺑﮫ در و : ﺳﯿﻨﮫ اش ﻣﯿﮑﻮﺑﯿﺪ .ﻣﺮد دﺳﺖ روی ﭘﺎﯾﺶ ﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ ِ دﯾﻮار _ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻤﺠﯽ ..وﻟﯽ ﺑﮫ اﯾﻦ ھﻤﮫ ورزش ﻣﯽ ارزه! ﯾﺒﺎروﯾﯽ از داﺧﻞ آﯾﻨﮫ ﺑﺮاﯾﺶ ﭼﺸﻤﮏ ِ ﺑﺎ ﺗﺮس ﻧﮕﺎھﺶ را ﺑﮫ رو ﺑﮫ رو دوﺧﺖ .زن ز زد: _ ﭼﻤﻮﺷﯿﺎ ..ﭼﻤﻮﺷﺎ ﺧﻮب ﺣﺎل ﻣﯿﺪن!

در ﺧﻮدش ﺟﻤﻊ ﺷﺪ و ﺑﺎ ﻓﺮﯾﺎد ﮔﻔﺖ: _ ﭼﺮا وﻟﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻦ؟ ﻣﯿﺨﻮاﯾﻦ ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ ﺑﺒﺮﯾﻦ ھﺎ؟ ﻧﮫ ﻧﻨﮫ ﺑﺎﺑﺎی ﭘﻮﻟﺪار دارم ..ﻧﮫ ھﯿﭻ ﮐﻮﻓﺖ دﯾﮕﮫ ای! ﮐﯿﻒ ﮐﻮﻟﮫ ﭘﺸﺘﯽ اش را روی ﭘﺎی ﻣﺮدی ﮐﮫ ﺑﺎ ﻧﮕﺎه ﺧﺮﯾﺪاراﻧﮫ ﺑﺮاﻧﺪازش ﻣﯿﮑﺮد ﮐﻮﺑﯿﺪ و از داﺧﻞ آﯾﻨﮫ ﺑﮫ راﻧﻨﺪه ی زن ﺧﯿﺮه ﺷﺪ: _ ﺑﯿﺎﯾﻦ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ..ھﯿﭻ ﮐﻮﻓﺘﯽ ﺗﻮش ﻧﯿﺴﺖ ..ﻣﻦ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺗﺮ از ﺷﻤﺎم ..ﭼﺮا ﻧﻤﯿﺮﯾﻦ ﯾﮫ ﻧﻮن و آب دارش و ﺗﯿﻎ ﺑﺰﻧﯿﻦ ﮐﺜﺎﻓﺘﺎ؟ ﻣﺎﺷﯿﻦ و ﻧﻮری ﮐﮫ از ِ روی دﻧﺪاﻧﺶ ﻣﯿﺎن ﺗﺎرﯾﮑﯽ ِ زن ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﻧﮕﯿﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ھﺎی ﻋﻘﺐ ﺑﺮ آﯾﻨﮫ ﻣﯿﺘﺎﺑﯿﺪ درﺧﺸﯿﺪ .ﺳﺮ ﮐﺞ ﮐﺮد و رو ﺑﮫ ﻣﺮد ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﮔﻔﺖ: _ ﯾﺎ واﻗﻌﺎ ﺻﻔﺮ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮه ..ﯾﺎ ﺧﻮدش و زده ﺑﮫ ﺧﺮﯾﺖ وﻟﺶ ﮐﻨﯿﻢ. : ﺧﯿﺲ ﺗﺮﻣﮫ را از داﺧﻞ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪ و ﺧﻤﺎر ﮔﻔﺖ ِ ﯿﺲ ِ ﻣﺮد اﻣﺘﺪاد ﮔ _ آک ﻧﯿﺲ ..ﺑﻮی ﺟﯿﮕﺮ ﻣﯿﺪه!

زن دوﺑﺎره ﺧﻨﺪﯾﺪ .ﺗﺮﻣﮫ ﻣﺸﺖ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﮫ ﺑﺎزوی ﻣﺮد زد و ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﮫ ﻣﯿﺘﻮاﻧﺴﺖ ِ ﻋﻘﺐ رﻓﺖ .ﺑﺎ دﺳﺖ ھﺎﯾﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺑﮫ ﺷﯿﺸﮫ ﮐﻮﺑﯿﺪ و ﻓﺮﯾﺎد زد “ﮐﻤﮏ “زن راﻧﻨﺪه ھﻤﭽﻨﺎن ﻋﺎﻗﻞ اﻧﺪر ﺳﻔﯿﮫ ﻧﮕﺎھﺶ ﻣﯿﮑﺮد .ﻣﺮد ھﺮ دو دﺳﺘﺶ را ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ: _ ﺗﻮی اﯾﻦ ﺑﺎرون ، ﺑﺎ اﯾﻦ ﺳﺮﻋﺘﯽ ﮐﮫ ﻣﺎ دارﯾﻢ ، ھﯿﭻ ﺧﺮی ﺻﺪات و ﻧﻤﯿﺸﻨﻮه .. ﺻﺪای ﻧﺎزت و ﻧﮕﮫ دار ﮐﮫ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﮫ ﮐﺎرت ﻣﯿﺎد ..ﻟﻤﺶ و دوس دارم ..وﻗﺘﯽ ﺣﺮف ِ ِ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮاد.. زن ﺑﺎ ﺗﺸﺮ ﺗﻮﭘﯿﺪ: _ اردﻻن ﺧﻔﮫ ﻣﯿﺸﯽ ﯾﺎ ﻧﮫ؟ ﺟﺎی زر زدن ﮔﻮﺷﯿﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮ! ﯽ اﺟﺎزه داﺧﻞ ﺟﯿﺐ ِ ﺗﺮﻣﮫ ﺗﺎ ﺧﻮاﺳﺖ زودﺗﺮ از اردﻻن اﻗﺪام ﮐﻨﺪ ، دﺳﺖ ﻣﺮد ﺑ ﯽ ، ﻧﯿﺸﮕﻮﻧﯽ از ﺗﻨﺶ ﮔﺮﻓﺖ .ﮐﻢ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد ِ ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﺶ رﻓﺖ و ﻋﻼوه ﺑﺮ ﺑﺮداﺷﺘﻦ ﮔﻮﺷ ھﻤﺎﻧﺠﺎ ﭘﺲ ﺑﯿﻔﺘﺪ ..ﺷﮏ ﻧﺪاﺷﺖ ﮐﮫ ﮐﺎرش ﺗﻤﺎم اﺳﺖ ..ﻧﺎﻟﯿﺪ: _ وﻟﻢ ﮐﻨﯿﻦ ﺑﺬارﯾﻦ ﺑﺮم ..ﻣﻦ دﺧﺘﺮ ﻓﺮاری ﻧﯿﺴﺘﻢ.. : زن راﻧﻨﺪه ﮐﮫ ﻣﺪام ﻓﯿﻦ ﻓﯿﻦ ﻣﯿﮑﺮد ، ﮐﻼﻓﮫ دﺳﺘﯽ ﺑﮫ ﺻﻮرﺗﺶ ﮐﺸﯿﺪ و زﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺖ ِ _ ﺷﮭﻨﺎز ﺑﺎ اﯾﻦ ﺟﻐﺠﻐﮫ ﮐﻠﯽ ﮐﺎر داره ..ﻋﻤﺮا ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﭘﻨﺞ ﺛﺎﻧﯿﮫ ﻻل ﺑﻤﻮﻧﮫ! _ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺧﺎﻣﻮﺷﮫ!

دﺳﺘﺶ را دراز ﮐﺮد: _ ﺑﺪه ﻣﻦ ﺑﺒﯿﻨﻢ اﯾﻦ ﺷﺎرژر ﻣﯿﺨﻮره ﺑﮭﺶ! آن ھﺎ ﺑﻮد ..اﻧﮕﺎر ﻧﮫ اﻧﮕﺎر ِی ِ ﻟﺮز ھﻤﮫ ی وﺟﻮدش را ﮔﺮﻓﺖ ..ﺑﺪﺗﺮ از آن رﻓﺘﺎر ﻋﺎد ﮐﮫ آدم رﺑﻮده ﺑﻮدﻧﺪ .دﺳﺘﺶ را ﺑﮫ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮔﺮﻓﺖ و زار زد: _ ﺗﻮ ﺧﻮدت دﺧﺘﺮی ..درک ﻣﯿﮑﻨﯽ ..ﻣﯿﺪوﻧﯽ ﭼﻘﺪر ﺗﺮﺳﯿﺪم.. ﭼﺮا وﻟﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ؟ ﺗﻮروﺧﺪا وﻟﻢ ﮐﻦ! زن راھﻨﻤﺎ زد و ﻣﺎﺷﯿﻦ را ﮔﻮﺷﮫ ای ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﺮد .ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐﮫ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﺎﻣﻮش ﮐﻠﻨﺠﺎر ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺧﻮﻧﺴﺮد ﮔﻔﺖ:

_ وﻟﺖ ﮐﻨﻢ ﮐﮫ ﻧﺴﯿﻢ زودﺗﺮ از ﻣﻦ ﻗﺎﭘﺖ و ﺑﺪزده؟ ﻋﻤﺮا ﯾﮫ ھﻠﻮی دﯾﮕﮫ رو دو دﺳﺘﯽ ﺗﻘﺪﯾﻤﺶ ﮐﻨﻢ! _ ھﻠﻮ ﭼﯿﮫ؟ ﻧﺴﯿﻢ ﮐﯿﮫ؟ ﺑﺨﺪا ﻣﻦ ﻧﺴﯿﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﻢ ..ﭼﺮا وﻟﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻦ؟ زن ﺑﮫ طﺮﻓﺶ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻋﺼﺒﯽ ﯾﻘﮫ ی ﻣﺎﻧﺘﻮﯾﺶ را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد .ﺷﺎل دور ﮔﺮدﻧﺶ ﭘﯿﭽﯿﺪ و در ﺣﺎل ﺧﻔﮫ ﺷﺪن ﺑﻮد .ﭼﺸﻢ ھﺎی ﺳﺮخ زن وﺣﺸﺘﺶ را ﭼﻨﺪ ﺑﺮاﺑﺮ ﮐﺮد. اﯾﻦ ِ ﺷﺐ زﯾﺮ ِ _ ده ﺳﺎﻟﮫ ﺗﻮ اﯾﻦ ﮐﺎرم ..ﺗﯿﺮم ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺧﻄﺎ ﻧﺮﻓﺘﮫ ..ﻣﯿﺨﻮای ﺑﮕﯽ ﯾﺎزده ﯾﺖ زدی ﺑﯿﺮون ﺑﺮا ھﻮا ﺧﻮری؟ ﺑﺎ ﮐﺪوم ﮔﺮوه َ ﺑﺎرون ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻮﻟﮫ ﭘﺸﺘﯽ از ﺧﻮﻧﮫ دد ِ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﯽ ﮐﮫ آدرس و اﺷﺘﺒﺎه اوﻣﺪی؟ ﺑﮭﺖ ﻧﮕﻔﺘﻦ اون ﭘﺎرک ﻣﺎل دار و دﺳﺘﮫ ی ﺷﮭﻨﺎزه؟ ھﯿﭻ ﭼﯿﺰ از ﺣﺮف ھﺎی زن ﻧﻤﯿﻔﮭﻤﯿﺪ ..ﺗﻨﮭﺎ ﭼﯿﺰی ﮐﮫ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮد ﺑﯽ ھﻮاﯾﯽ ﺑﻮد و درد ..ﻣﺮد ﺑﺎزوﯾﺶ را ﮐﺸﯿﺪ و رو ﺑﮫ زن ﻋﺼﺒﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﺚ ﺗﻮ آﺑﺪﯾﺪه ﻧﯿﺴﺖ ..ﺑﺎ ﯾﮫ ﻓﻮت ﭘﺲ ِ _ ﺑﺎز ﺗﻮ وﻗﺘﺖ ﮔﺬﺷﺖ ﺳﮓ ﺷﺪی ﻓﺮزان؟ اﯾﻦ ! ﯿﺪه ِ ِ ﻣﯿﻔﺘﮫ ..ﺧﺶ روش ﺑﯿﻔﺘﮫ ﺷﮭﻨﺎز ﺟﺮت ﻣ ﻋﺼﺒﯽ ﯾﻘﮫ اش را رھﺎ ﮐﺮد و دوﺑﺎره ﺑﺮﮔﺸﺖ ..دﺳﺘﯽ ﺑﮫ ﺑﯿﻨﯽ اش ﮐﺸﯿﺪ و ﺑﯽ ﺣﺎل ﮔﻔﺖ: _ ﺧﯿﻠﯽ زر ﻣﯿﺰﻧﮫ ..ﺧﻮدت ﺧﻔﺶ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﯿﻢ! ران او ﮔﺬاﺷﺖ ..وﻗﺘﯽ ِ ﯾﻦ ﺣﺮف ﮐﻤﯽ ﻧﺰدﯾﮏ ﺗﺮ ﺷﺪ و دﺳﺖ روی ِ اردﻻن ﺑﮫ دﻧﺒﺎل ا ﺳﻔﯿﺪ دﻧﺪان ھﺎ و اﺑﺮوھﺎی ﮐﻤﺎﻧﯽ و ﺗﻤﯿﺰش ، ﻋﺠﯿﺐ ﺗﺮﯾﻦ اﺗﻔﺎق ﻣﻤﮑﻦ ِ ﺧﻨﺪﯾﺪ ، ردﯾﻒ ﯿﺎﻓﮫ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ ﭼﯿﺰی ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﮫ ﺣﺪس ِ ﺑﻮد ..ﺑﺎورش ﻧﻤﯿﺸﺪ اﯾﻦ دﺧﺘﺮ و ﭘﺴﺮ ﺧﻮش ﻗ ﻣﯿﺰد .ﻣﺸﺘﺶ را ﺑﺮای ﮐﻮﺑﯿﺪن ﺣﺎﺿﺮ ﮐﺮده ﺑﻮد ﮐﮫ ﺗﯿﺰی ﭼﯿﺰی را ﮐﻨﺎر ﭘﺎﯾﺶ ﺣﺲ ﮐﺮد .

اردﻻن ﺳﺮش را ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺮد و ﺧﯿﺮه ﺑﮫ ﻟﺐ ھﺎﯾﺶ زﻣﺰﻣﮫ ﮐﺮد: ﯽ ﺑﺎش ﺗﺎ ﺑﮭﺖ ﮐﺎری ﻧﺪاﺷﺘﮫ ﺑﺎﺷﻢ ..اﺻﻮﻻ ﺑﮫ ﺳﻮژه ھﺎی ﻓﺮزان دﺳﺖ ِ _ دﺧﺘﺮ ﺧﻮﺑ درازی ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ..وﻟﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﻮﺟﻮ و ﻧﺎزی ..راه ھﻢ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﮫ ﻣﯿﺨﻮاﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﮫ ! طﻮﻻﻧﯿﮫ…ﻣﻔﮭﻮﻣﮫ؟ ِ ﯾﮫ ﺳﯿﺎﻧﺲ ﺧﺎﻟﮫ ﺑﺎزی ِ اﻧﺪازه ی ﺗﻤﻮم ﺷﺪن ﺧﻮدش را ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﮫ ﻣﯿﺘﻮاﻧﺴﺖ ﺟﻤﻊ ﮐﺮد و ﺑﺎ دﺳﺖ ھﺎﯾﺶ ﺻﻮرﺗﺶ را ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ .. ﮐﺎرش ﺗﻤﺎم ﺑﻮد! ﻧﻤﯿﺪاﻧﺴﺖ ﭼﻘﺪر ﮔﺬﺷﺘﮫ ..ﺟﺮات ﻧﻤﯿﮑﺮد ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎورد ..از ﻧﻔﺲ ھﺎی ﻣﺮد ﯿﺰﻧﺪ ..ﺑﮫ ھﻤﯿﻦ ھﻢ ﺷﮑﺮ ﮔﻔﺘﮫ ﺑﻮد و ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ھﻢ ﻧﻤﯿﮑﺸﯿﺪ ..ﺑﺎ ُ ﻓﮭﻤﯿﺪه ﺑﻮد ﭼﺮت ﻣ ﺗﻮﻗﻒ ﻣﺎﺷﯿﻦ دوﺑﺎره ﻧﺎﻟﯿﺪ: _ ﻣﻨﻮ ﮐﺠﺎ آوردﯾﻦ؟ ﺗﻮ رو ﺧﺪا وﻟﻢ ﮐﻨﯿﻦ… ﯽ را ﺑﺎز ﮐﺮد ..وﻗﺘﯽ ﻣﺠﺪدا داﺧﻞ ﻣﺎﺷﯿﻦ ِ ﻓﺮزاﻧﮫ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮫ ﭘﯿﺎده ﺷﺪ و در آھﻨ ﻧﺸﺴﺖ در را ﻣﺤﮑﻢ ﺑﮫ ھﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ و رو ﺑﮫ اردﻻﻧﯽ ﮐﮫ از ﺧﻮاب ﭘﺮﯾﺪه ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: _ ﻣﻦ ﺧﻤﺎرم ﺗﻮ ﭼﺘﮫ؟ دھﻨﺶ و ﺑﮕﯿﺮ ﺟﯿﻎ و داد ﻧﮑﻨﮫ! اﺷﮏ را آﻧﻘﺪر ﻣﺼﺮاﻧﮫ در ﭼﺸﻢ ھﺎﯾﺶ ﻧﮕﮫ داﺷﺘﮫ ﺑﻮد ﮐﮫ ﭼﺸﻢ ھﺎﯾﺶ ﻣﯿﺴﻮﺧﺖ .از ﺧﺪا ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮد ..ﭼﺮا اﻣﺸﺐ؟ ﭼﺮا دﻗﯿﻘﺎ ھﻤﯿﻦ اﻣﺸﺒﯽ ﮐﮫ ﺑﺎ ﺧﻮدش ﻋﮭﺪ ﺑﺴﺘﮫ ﺑﻮد دﯾﮕﺮ
اﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰد؟ در اﯾﻦ ﺑﯿﺎﺑﺎن ﭼﮫ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﻔﮭﻤﯿﺪ ﭼﮫ ﺑﺮ ﺳﺮش آﻣﺪه؟ اﺻﻼ ﮔﺮﯾﮫ ﭼﮫ ﺳﻮدی داﺷﺖ؟

ﭼﺸﻢ ھﺎﯾﺶ را ﺑﺴﺖ و ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﮐﮫ ﻣﯿﻠﺮزﯾﺪ رو ﺑﮫ ﻣﺮد ﮔﻔﺖ: ! ﯾﺰت ﺑﺬار ﺑﺮم ِ _ ﺟﻮن ﻋﺰ اﻣﺎ ﺑﮫ ﺟﺎی ﺟﻮاب ﺷﻨﯿﺪن دﺳﺖ ﻣﺮد دوﺑﺎره روی دھﺎﻧﺶ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﯽ رﺣﻤﺎﻧﮫ ﺑﮫ ﯾﮑﯽ از اﺗﺎق ھﺎ ِ ﭼﺮاغ ﺧﺎﻧﮫ ﮐﮫ روﺷﻦ ﺷﺪ ، ﺻﺪاﯾﯽ ﮐﻠﻔﺖ از داﺧﻞ ِ . ﺳﻤﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪه ﺷﺪ ﮔﻔﺖ: ِ _ ﺑﺎز از ﮐﺪوم ﮔﻮری اوﻣﺪﯾﻦ ﺷﻤﺎ دوﺗﺎ ﮐﮫ ﮔﻨﺪ زدﯾﻦ ﺑﮫ ﺧﻮاب ﻣﺎ؟ ﻣﺒﻞ رو ﺑﮫ روﯾﯽ وﻟﻮ ﺷﺪ ..ﻧﮕﺎه ِ اردﻻن ﺗﺮﻣﮫ را روی ﻣﺒﻠﯽ ﻧﺸﺎﻧﺪ و ﺧﻮدش روی ی اﺷﮏ ﺑﮫ ﺧﺎﻧﮫ ی زﯾﺒﺎ و ﻣﺠﻠﻞ ﺧﯿﺮه ﻣﺎﻧﺪ ..ﻟﻮﺳﺘﺮ ھﺎی طﻼﯾﯽ و ِﺗﺮﻣﮫ از ﭘﺲ ﭘﺮده ﺑﺰرگ …دو راه ﭘﻠﮫ ی ﻣﺎرﭘﯿﭻ رو ﺑﮫ ﺑﺎﻻ و دو ﻓﻀﺎی ﺟﺪاﮔﺎﻧﮫ ﮐﮫ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺖ ﻣﺒﻞ از از ﺷﺪت ﺗﺮس و ﺳﺮﻣﺎ ﺑﮫ ھﻢ ﻣﯿﺨﻮرد .دﺳﺖ ھﺎﯾﺶ را ِ ھﻢ ﺟﺪا ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ..دﻧﺪان ھﺎﯾﺶ زﯾﺮ ﺑﻐﻠﺶ زد و ﻣﺜﻞ ﺟﻮﺟﮫ ای ﺳﺮﻣﺎ زده ﺑﮫ اطﺮاف ﺧﯿﺮه ﺑﻮد ﮐﮫ ﭼﺸﻤﺶ روی ﭘﺎھﺎی ﮐﺸﯿﺪه ای ﮐﮫ از ﭘﻠﮫ ھﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ آﻣﺪ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﺎﻧﺪ .زن زﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﺎ آراﻣﺶ از ﭘﻠﮫ ھﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ آﻣﺪ .ﺳﯿﮕﺎر ﻧﺎزﮐﯽ ﻣﯿﺎن اﻧﮕﺸﺖ ھﺎی ﮐﺸﯿﺪه و ﻻک زده اش ﺑﻮد و ﺷﻠﻮارک ﺗﻨﮓ و ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻧﺼﻔﮫ و ﻧﯿﻤﮫ ﺑﮫ ﺗﻦ داﺷﺖ .ﻣﻮھﺎی طﻼﯾﯽ اش را روی ﺷﺎﻧﮫ ھﺎﯾﺶ رﯾﺨﺘﮫ ﺑﻮد . ﯿﺎ ﺑﻮد .ﺑﺎ ھﻤﺎن ﻟﺒﺨﻨﺪ ِ ﻟﺒﺨﻨﺪش ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺬاب ﺗﺮﯾﻦ و در آن ﻟﺤﻈﮫ وﺣﺸﺘﻨﺎک ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ دﻧ دﻟﭽﺴﺐ ﺟﻠﻮ آﻣﺪ و اﺧﻢ ظﺮﯾﻔﯽ رو ﺑﮫ اردﻻن ﮐﺮد.

_ ﻧﮕﻔﺘﻢ آدم ﺑﺎﺷﯿﻦ؟ اﯾﻦ ﭼﮫ وﺿﻌﯿﮫ؟ اردﻻن ﭘﻮزﺧﻨﺪ زد و ﭘﺎھﺎﯾﺶ را روی ﻣﯿﺰ ﮔﺬاﺷﺖ. .. ﯿﺸﮫ ھﺮ ﭼﯽ ﭼﻤﻮﺷﮫ ﺑﮫ ﺗﻮرت ﻣﯿﺨﻮره ِ _ ﻣﺚ ھﻤ ِ ﯿﺸﺘﺮ ﮐﺮد .ﺑﮫ طﺮف ِ ﺳﺎﻋﺪش را ﺑﺎﻻ ﺑﺮد و رد ﭼﻨﮓِ ﺗﺮﻣﮫ روی دﺳﺘﺶ اﺧﻢ زن را ﺑ ﺗﺮﻣﮫ ﻗﺪم ﺑﺮداﺷﺖ و دوﺑﺎره ﻟﺒﺨﻨﺪ زد. _ ﺑﺪه ﻣﮕﮫ؟ زن ﺑﺎﯾﺪ وﺣﺸﯽ ﺑﺎﺷﮫ !ﻓﺮزان ﮐﻮ؟ _ دﯾﺮش ﺷﺪه ﺑﻮد ..رﻓﺖ ﺑﺰﻧﮫ روﺷﻦ ﺷﮫ! ﯿﺪه ی ﺗﺮﻣﮫ ﺧﻢ ﺷﺪ و ﻣﻮھﺎی ﺧﯿﺴﺶ را از روی ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ اش ﮐﻨﺎر ِ روی ﺻﻮرت ﺗﺮﺳ زد: _ ﭼﻘﺪر ﻧﺎزی ﺗﻮ…ﺧﻮﺑﯽ ھﺎﻧﯽ؟ ﭼﺮا ﻣﯿﻠﺮزی؟ : ﭼﺸﻤﺶ ﺑﮫ در ﻗﻔﻞ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮔﻔﺖِ ﺗﺮﻣﮫ از ﺟﺎ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ و ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐﮫ ﯾﮏ _ اﯾﻨﺠﺎ دﯾﮕﮫ ﮐﺪوم ﺟﮭﻨﻤﯿﮫ؟ ﭼﺮا وﻟﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻦ ..ﭼﺮا ﻣﻨﻮ آوردﯾﻦ اﯾﻨﺠﺎ؟ اﯾﻦ ﮐﺎرﺗﻮن آدم رﺑﺎﯾﯿﮫ ..اﮔﮫ ﭘﺪر و ﻣﺎدرم ﺑﻔﮭﻤﻦ.. زن دﺳﺘﺶ را دور ﺑﺎزوی ﺗﺮﻣﮫ ﺣﻠﻘﮫ ﮐﺮد و ﺑﺎ آراﻣﺶ ﮔﻔﺖ: _ ھﯿـــﺲ !آروم ھﺎﻧﯽ ..ﻣﯿﺪوﻧﻢ اﻵن اﻋﺼﺎﺑﺖ ﺧﻮرده ..ﻋﺼﺒﯽ ھﺴﺘﯽ ..ﺣﺴﺎﺳﯽ ..ﺑﯿﺎ ِ ﺣﻤﻮم داغ ﺑﺮات ﺣﺎﺿﺮ ﮐﻨﯿﻢ ..ﺟﯿﻎ و داد ﮐﻨﯽ دﺧﺘﺮا ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻦ ..اوﻧﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ِ ﺑﺮﯾﻢ ﯾﮫ ﻣﮭﺮﺑﻮن ﻧﯿﺴﺘﻨﺎ!

دﺳﺘﺶ را ﮐﮫ ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪ ، اردﻻن از ﭘﺸﺖ ﺑﺎزوﯾﺶ را ﮔﺮﻓﺖ .زن ﭘﻮﻓﯽ ﮐﺮد و رو ﺑﮫ اردﻻن ﮔﻔﺖ: _ ﺑﺒﺮش ﺑﺎﻻ ﺗﺎ ﺑﯿﺎم ..ﻧﺬار زﯾﺎد ﺳﺮ و ﺻﺪا ﮐﻨﮫ! ھﻨﻮز ﺣﺮف زن ﺗﻤﺎم ﻧﺸﺪه ﺑﻮد ﮐﮫ ﺻﺪای ﺟﯿﻎ و دادش ﻣﯿﺎن ﻓﻀﺎی ﺧﺎﻧﮫ ی ﺑﺰرگ ﭘﯿﭽﯿﺪ .اﻣﺎ آﻧﻘﺪر ﺟﺜﮫ ی رﯾﺰی داﺷﺖ و آﻧﻘﺪر ﺳﺒﮏ ﺑﻮد ، ﮐﮫ ﺑﯽ دردﺳﺮ و ﺳﺨﺘﯽ در . ﯽ ﺟﺎ ﺑﮫ ﺟﺎ ﺷﺪ و از ﭘﻠﮫ ھﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮده ﺷﺪ ِ ِآﻏﻮش اردﻻن ، ﻣﺜﻞ ﭘﺮ ﮐﺎھ

ﯿﮏ را روی ﻣﯿﺰ ﮔﺬاﺷﺖ و ﭘﻮزﺧﻨﺪ ﭘﯿﺮوزﻣﻨﺪاﻧﮫ اش را ِ اﯾﺮج ﺑﺎ ﺧﻨﺪه دو آس دل و ﭘ ﺑﮫ ﭼﮭﺮه ی ﺑﮭﺮاد دوﺧﺖ. _ ﯾﺎ ﺣﻮاس ﻧﺪاری ..ﯾﺎ داری آواﻧﺲ ﻣﯿﺪی ..وﮔﺮﻧﮫ اﯾﻦ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ از ﺗﻮ ﺑﻌﯿﺪ ﺑﻮد! ﺑﮭﺮاد ﮔﻮﺷﮫ ی ﻟﺒﺶ را ﺑﺎ دﺳﺖ ﻣﺎﻟﯿﺪ و ﻧﮕﺎه ﭘﺮ اﺧﻤﺶ را ﺑﮫ ﮐﺎرت ھﺎﯾﺶ دوﺧﺖ .آن ھﺎ را روی ﻣﯿﺰ اﻧﺪاﺧﺖ و از ﺟﺎ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ .اﯾﺮج ﻣﻌﺘﺮض ﺷﺪ. _ ﮐﺠﺎ؟ ﮐﺶ و ﻗﻮﺳﯽ ﺑﮫ ﺑﺪﻧﺶ داد و دﺳﺖ ھﺎﯾﺶ را از ﭘﺸﺖ روی ﺳﺮش ﮐﺸﯿﺪ .ﺑﮫ طﺮف . ﯾﺪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪ ِﭘﻨﺠﺮه رﻓﺖ و ﺑﮫ ﺑﺎران ﺷﺪ _ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺲ! . ﺗﻮ ﺟﻠﻮ ﺗﺮه ..ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ اذﯾﺖ ﻧﮑﻦ ِ _ ﺑﺎﺑﺎ ده دور دﯾﮕﮫ ھﻢ ﺑﺒﺎزی ﺑﺎزم ﺟﯿﺐ از ﮔﻮﺷﮫ ی ﭼﺸﻢ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎھﯽ ﺑﮫ اﺳﮑﻨﺎس ھﺎ اﻧﺪاﺧﺖ و ﮔﻔﺖ: _ ﺑﺮﺷﻮن دار اون ﭘﻮل ﺧﻮردا رو.. ھﺮﺑﺎر ﻣﺚ دﺧﺘﺮ ﭘﻮﻻ رو ِ .. ی ﮐﻦ ِ _ ﺑﮭﺮاد ﯾﮏ ﺑﺎرم ﺷﺪه ﻣﺜﻞ اﻧﺴﺎن ﺑﺎز ﺑﺮﻣﯿﮕﺮدوﻧﯽ ..اﯾﻨﺠﻮری ﺣﺎل ﻧﻤﯿﺪه! ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪن ﺻﺪای رﻋﺪ و ﺑﺮق اﻋﺼﺎﺑﺶ ﺑﮭﻢ رﯾﺨﺖ و ﻏﺮق اﻓﮑﺎرش ﺑﯽ ﺣﻮاس زﻣﺰﻣﮫ ﮐﺮد: _ ﻗﺮار ﺑﮫ ﺑﺎزی ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺎﺷﮫ ﺧﻮدﺗﻢ ﺑﮭﻢ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺪﺑﺨﺖ.. ِ اﯾﺮج ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﮐﻨﺎرش اﯾﺴﺘﺎد .رو ﺑﮫ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎران ﮔﻔﺖ ُ ُ: _ ﭼﮫ آﺳﻤﻮن ﻗﻠﻨﺒﮫ ای ..ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ دﯾﮕﮫ اﻣﺮوز ﺑﯿﺎد! ﭼﺸﻢ ھﺎی ﺟﺪی اش را ﺑﮫ اﯾﺮج دوﺧﺖ و ﺑﯽ اﻧﻌﻄﺎف ﮔﻔﺖ: ! ﺣﺮف ﺧﺎن ﯾﮑﯿﮫ ..ﺑﮕﮫ ﻣﯿﺎم ، ﻣﯿﺎد ِ _ اﯾﺮج اﺑﺮو ﺑﺎﻻ داد: _ ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ..ﮐﺴﯽ ﺑﮭﺶ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻔﺖ .ﺗﻮ اﻋﺼﺎب ﺧﻮدت و آک ﻧﮕﮫ دار!

به این پست امتیاز دهید.

از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download

loading…


منبع:searchdl.ir
گرداوری شده : ایران فراز

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A